كوزه

كسي به ياد نمي آورد زماني را كه آخرين متوفي شهر به خاك سپرده شده بود.تمام بيماران همان طور بيمار مانده بودند و هركس هم كه خودكشي كرده بود نمرده بود. پليسها در ادارات مركزي پليس مشغول خميازه كشيدن بودند و مرده شوهاي بيمارستان مركزي شهرديگر پولي نداشتند كه در بازي پوكر با همقطارانشان ببازند هيچ كس نمي توانست اين وقايع را به پيدا شدن جنازه فرشته سياه پوش بلند قدي كه درست دوماه پيش كنار شاهراه ورودي شهر پيدا شده بود نسبت دهد. استخوانهاي جسد در اثر برخورد با اتومبيلهاي عبوري خرد شده بود ، ولي پنجه استخواني اش همچنان دسته داس بلندي را در مشت خود مي فشرد.