زنجيرهاي نقره اي

سيفون را كشيد و رها كرد. نفس راحتي كشيد. شير آب را باز كرد و خواست صابون را بردارد كه متوجه چيز عجيبي شد. صابون با زنجير نازك نقره اي به ديوار وصل شده بود. همين طور حوله، مسواك و خميردندان و چيزهاي ديگر با زنجيرهايي به ديوار وصل شده بودند. لبخندي زد. عادات عجيب و غريب ميزبان اشرافي اش تمامي نداشت. دستهايش را شست و با حوله خشك كرد. هواكش را روشن كرد. پره هاي عظيم هواكش سقفي شروع به چرخش كردند. صابون و وسايل ديگر به سمت پره ها به پرواز درآمدند ولي زنجيرهاي نقره اي آنها را متصل به ديوار نگهداشتند. مرد احساس كرد در حال كشيده شدن به طرف بالا است. ابتدا فكر كرد كه با شوخي مسخره ديگري از جانب ميزبان مواجه شده است. چندبار سعي كرد هواكش ها را خاموش كند. ولي سرعت اشان بيشترو بيشتر شد. كمي نگران شد. تلاش بيهوده اي براي باز كردن در بسته انجام داد. ولي فايده نداشت. آرام آرام در حال بالا رفتن بود. نااميدانه به شيرآب چنگ انداخت و فريادي كشيد كه در غرش كوران هوايي كه به بالا مكيده مي شد گم شد. دستش به آرامي سر خورد و به پرواز درآمد. پره هاي بزرگ را كه با سرعتي مرگبار در حال چرخش بودند ديد كه نزديك و نزديك تر مي شدند. فرياد بلندتري كشيد. دستهايش را جلوي صورت اش گرفت و فرياد زنان به درون پره هاي تيز مكيده و ثانيه اي بعد به هزاران قطعه كوچك تقسيم شد.