...

صبح که از خونه می آیی بیرون تا وقتی که اون سربالایی تند جاده تهم رو رد بکنی گروه اوهامه که تو گوش ات می خونه. تو دامنه اون کوه بلند، زیر سایه خنک یه تک درخت تقریبا خشکیده ، فقط و فقط خودت ، تنهای تنها هستی. دراز می کشی رو چمنها. هیچ صدای مزاحمی نیست. فقط خش و خش برگهای بالای سرت و دلنگ دلنگ زنگوله گله ای که یه کمی اون ور تر داره می چره.، به گوش می رسه. همون طور که دراز کشیدی روی چمنها ، زل می زنی به اون آبی بی نهایت بالای سرت. اونقدر که چشمهات سیاهی بره و حس بکنی که این تویی که از بالا داری به آسمون زیر پات نگاه می کنی و هول برت داره که نکنه یه دفعه بیفتی تو اون آسمون آبی بی انتها وغرق بشی... یه ساعت بعد تو راه خونه ای . یه دلستر لیمویی که دوروزه تو فریزر مونده و یخ زده درست مثل آب سردی که روی یه تیکه آجرداغ ریخته بشه ، خنک ات می کنه. تو خونه خواهر کوچیک ات رو می بینی که داره آسمان وانیلی رو نگاه می کنه . تام کروز داره تو آینه دستشویی اون بار آخر دنیایی به صورت درب و داغونش نگاه می کنه که یه یارویی از پشت بهش می گه:« هی ! اون صورت […]ات رو درست کن...» ...هی فلانی زندگی شاید همین باشد.