هفت تا

‏« ... وقتی این ماجرا تموم بشه، ‌وقتی این داستان تکمیل بشه، اون وقت می‌بینی که داستانی ‏خواهد بود. چیزی که مردم نمی‌تونند اون رو حاشا کنند ...» وقتی مرد این حرف‌ها رو می‌زد ماشین به ‏شدت می‌لرزید. همون طور که ما می‌لرزیدیم. همه خسته بودند. کارآگاه سامرست پیر که آخرین روز ‏کاری‌اش رو می‌گذروند. کارآگاه میلز که همه ماجرا رو ندیده بود. کسی نمی‌خواست به این پیامبر قاتل باج ‏بده. فقط می‌خواستند ماجرا تموم بشه...‏ وقتی به اون بیابون وسیع، خشک و خلوت رسیدند، وقتی حضور سنگین اون دکل‌های برق فشار‌قوی، خدا ‏رو به یادمون اورد، فهمیدیم که اینجا دیگه آخر دنیاست. وقتی که کارآگاه میلز فهمید اون هم انتخاب شده،‌ ‏وقتی که اسلحه‌اش رو کشید تا اون پیامبرقاتل رو بکشه،‌ وقتی که قاتل با خونسردی فوق‌العاده‌ زیادی که ‏داشت حرف‌هاش رو می زد و ما رو تا حد جنون می‌کشوند، وقتی که کارآگاه سامرست داشت به میلز ‏التماس می‌کرد که اون قاتل رو نکشه، خدا خدا می‌کردیم جان اندرتون افسر اداره جلوگیری ازجنایت سر‏وقت برسه و اجازه نده که میلز شلیک کنه. اما میلز شلیک کرد و با شلیک‌اش چرخه کامل شد و هفت ‏گناه‌ کبیره ، هفت قربانی خودشون رو گرفتند...‏