نسيان

1 نظر
‏وقتی ربات زنگ‌زده به دروازه‌های منظومه‌شمسی رسید متوجه شد که نمی‌تواند به یاد بیاورد  برای چه به این سفر آمده است. کمی ‌که به سلّول‌های حافظه فرسوده چند میلیون ساله‌اش فشار آورد متوجه شد  حتی آغاز سفرش را هم به یاد نمی‌آورد. موتورهای سفینه را خاموش کرد و از پنجره کوچک سفینه به فضای خالی سرمه‌ای بیرون خیره شد. .‏‎...
» ادامه مطلب

عادت کرده ایم

0 نظر
آیه داشت می گفت « آژو خانم، حواست کجاست؟ بیا. » مرجان گفت « همین مغازه آخری لباس اسکی های محشرآورده.توی چندتا از وبلاگها هم حرفش بود.» آرزو و ماه منیر با هم گفتند « توی چی چی لاگ ؟». « هیچی بابا ، بی خیال . همین مغازه ست .» رمان عادت می کنیم نوشته زویا پیرزاد صفحه 142 « بالاخره لباس اسکی خریدی؟ » آرزو:« بعله! . کفش بسکتبال هم خریدیم.مادر هم یک دست گرمکن سرخابی خرید.راستی ، تو می دانی وبلاگ یعنی چی؟ » شیرین فنجان خالی قهوه...
» ادامه مطلب