‏نمایش پست‌ها با برچسب همین‌طوری‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین‌طوری‌ها. نمایش همه پست‌ها

بازآغاز

0 نظر
مدت‌هاست که اینجا به روز نشده‌است. نه این که نمی‌نوشتم. می‌نوشتم. دفتر جلد سبز و اخیرا دفتر یادداشت پاپکوی جلد سیاه جای وبلاگم را گرفته‌بودند. می‌نوشتم. برای خودم می‌نوشتم. با این شرایط دنیای وبلاگ‌ها و سوت‌وکور بودن‌شان که انگار ویرانه‌ای بازمانده از حمله اتمی و یا هجوم رامبی‌ها هستند در واقع باز هم برای خودم می‌نویسم. برگشتن دوباره به این‌جا مرا به یاد اولین روزهای می‌اندازد که شروع کردم به بلاگ نویسی. وبلاگم خلوت بود. دور بود از هیاهویی که به راه افتاده‌بود و رونقی که در پیش رو بود. الان هم این‌جا سوت و کور است و برخلاف آن روزها رونقی در پیش رو نیست. یعنی از ریفرش کردن‌های بی انتها بعد از انتشار مطلب هم خبری نخواهدبود. با این حال قصد دارم بنویسم. نوشتن حالم را خوب می‌کند. سبک می‌شوم. یک جور پوسته می‌کشد پیرامونم و جدایم می‌کند از هجوم بیرون.
دوست داشتم با لایورایتر بنویسم. متاسفانه نشد. دو روز تلاش کردم تا از میان دعوای مایکروسافت و گوگل گریزی بزنم و وبلاگم را متصل کنم به لایورایتر که نشد. در گوگل‌درایو می‌نویسم تا دسترسی به نوشته‌هایم راحت شود و از آن‌جا به بلاگر منتقل‌شان کنم. فعلا شرایط مهیاست. پاییز آمده با سیب‌های زرد و قرمز (الان دارم یکی‌شان را گاز می‌زنم) خلوتی برای خودم دارم، Lynyrd Skynyrd  «پرنده‌ی رها» را می‌خواند و دارم می‌نویسم.


خب. شروع می‌کنیم.
» ادامه مطلب

صبح

0 نظر
صبح قصد داشتم با دوچرخه به اداره بیایم. در واقع دیشب تصمیم گرفتم که این روزهای آخر اسفند را با دوچرخه‌سواری بگذرانم و هوای تمیز و سبُک دم عید را از دست ندهم. ولی آسمانِ «صبح است ساقیا» بغض کرده‌بود و هر لحظه امکان داشت های‌های گریه کند. روی گوشی موبایلم به سراغ سه برنامه پیش‌بینی آب‌و هوا رفتم و دیدم هر سه بر روی بارانی بودن امروز صبح تا عصر توافق دارند. کمی دمغ شدم. خودم را می‌دیدم که سوار بر دوچرخه از میان قطره‌های سرد و سوزنی باران می‌گذرم و عینک و لباس‌هایم خیس و خیس‌تر می‌شوند. تکّه‌های گِلی را که از پشتِ چرخِ چرخانِ عقب به سمتم پرتاب می‌شوند، می‌دیدم که کوله‌پشتی و لباس‌هایم را گِلی و کثیف می‌کنند و خودم را دیدم که خیس و گِلی و لرزان، جلوی چشم همکارهای محترم و نامحترم، از پلّه‌های جلوی اداره دوان دوان بالا می‌رم تا انگشت بزنم و ورودم را ثبت کنم. از دوچرخه‌سواری منصرف شدم. محتویات کوله‌پشتی را به کیف دستی‌ام منتقل کردم. پایین آمدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم. مدرسه‌هایِ تعطیل خیابان را خلوت کرده بودند. مه قشنگی روی کوه‌های گاوازنگ نشسته‌بود. فِلَش را به پخش ماشین وصل کردم و مارک‌نافلر را بیدار کردم تا برایم ترانه‌هایی را از آلبوم جدیدش بخواند. مرگ ندارد لامصّب. آلبوم به آلبوم هم بهتر می‌شود. با ترانه‌هایش لذّت بردن از راک را آموختم و ترانه به ترانه بزرگ‌تر شدم، زندگی کردم و الان هم هم‌زمان با انتشار آخرین آلبوم‌ش، Tracker، در حال روشن کردن چراغ‌های شام‌گاهی هستم.
اداره هم خلوت است. اطاق تاریک است و‌‌ همان بوی نم همیشگی را می‌دهد. چراغ‌ها را روشن می‌کنم. پنجره را که باز می‌کنم جیک‌جیک گنجشک‌ها به حجم ساکت اطاق هجوم می‌آورند و پشت سرش بوی خاک باران‌خورده‌ای که از کو‌ه‌های گاوازنگ می‌آید بر بوی نم و ماندگی چیره می‌شود. چند نفس عمیق می‌کشم. آسمان پر از ابرهای عقیم است. سروصدای گنجشک‌ها مرا به صبح‌های تابستان‌های کودکی‌ام می‌برند. به‌‌ همان صبح‌های خنک لذّت‌بخشی که جریان تمام‌نشدنی جیک‌جیک‌ گنجشک‌ها که از لای پردهِ رقصان پنجرهِ باز به داخل اطاق جاری می‌شد، بیدارمان می‌کرد.
مرده شور سه پیش‌بینی آب‌و هوا روی گوشی موبایلم را ببرند. حتّی یک قطره باران هم نبارید و از لذّت دوچرخه‌سواری صبحگاهی با مارک نافلر محروم شدم.
» ادامه مطلب

شارژ

0 نظر
صبح بود. دوروبر ساعت هفت. سوار بر دوچرخه بودم و هدفون در گوش‌هایم به سمت اداره می‌رفتم. استاد ناظری از یادگار دوست می‌خواند و مرا با خود می‌برد به سال‌های کودکی‌ام. به صبح‌های کودکی‌ام. همان زمانی که آب و زمين و هوا بيشتر بود و پرواز يك بادبادك می‌بردت از بام‌های سحرخيزی پلك تا نارنج‌زاران خورشيد*. همان روزهایی که صبح‌ها تا چشم‌هایم را باز می‌کردم روزم آغاز می‌شد. ولي حالا شارژ شدن مغز با باتري‌هاي فرسوده زمان مي‌برد. طول می‌کشد. مغز که، حتّی با باتری‌های فرسوده، خود به خود شارژ نمی‌شود. شارژ شدن کاتالیزور می‌خواهد. بهانه می‌خواهد. بهانه را بايد پيدا کنی. بايد بسازی. هنوز خواب‌آلود بودم و رکاب می‌زدم. صبح از آن صبح‌های کلاسیک بود. آسمانِ صاف و لیز، خورشیدی که نرم نرمک بالا می‌آمد و نارنجی خوش‌رنگش را به روی کوه‌های افق شمال شرقی می‌پاشید،‌ هوایی صاف و تمیز و نسیم سردی که می‌وزید و مور مورم می‌کرد. سربالایی را که رد کردم و به آدونیس رسیدم خورشید بالاتر آمده بود. باغ‌های پشت آدونیس هوای آن منطقه‌ را به وضوح خنک‌تر کرده‌بودند. بوی نفس صبح‌گاهی درخت‌ها مشامم را پر کرد و " بگذاشتی‌ام، ‌غم تو مگذاشت مرا" روشن‌ام کرد و بهانه‌ام شد. در آن لحظه بود که شارژم تکمیل شد. از دنياي خواب جدا شدم. سبک شدم. چند نفس عمیق کشیدم و روزم آغاز شد. 

*-قسمتی از شعر"وقتی که من بچّه بودم" از اسماعیل خویی.
» ادامه مطلب

بوی کاجِ خیس

0 نظر
یک ساعت و نیم پیش که با دوچرخه آمدم، هوا خوب بود. در افق ابرهایی دیده می‌شدند که به نظر می‌رسید تنبل‌تر از آنند که تا یکی دو ساعت دیگر به زنجان برسند و تا آن موقع هم من شنا کرده‌ام، از استخر بیرون آمده و به خانه برگشته‌ام. ولی یک ساعت و نیم بعد کات شد به من که از استخر خارج شده و  کوله به پشت و نگران از پشت شیشه‌های درِ ورودی استخر خیره شده‌بودم  به باران سیل‌آسایی که می‌بارید و قطره‌های درشت‌اش روی آسفالتِ محوطه استخر پایکوبی می‌کردند و  خیال تمام کردن ضیافت‌شان را نداشتند. به طنّاز زنگ زدم که بیاید دنبالم. در کلاس بود وکلاس‌اش تا یک ساعت دیگر  طول می‌کشید. کمی منتظر ایستادم. آن هایی که ماشین داشتند، می‌رفتند بیرون و دوان‌دوان خودشان را به ماشین‌شان می‌رساندند. هر از چندگاهی رعدوبرق می‌زد. رگبار بود و امیدوارم بودم که به زودی تمام شود و کمی بعد هم تمام شد. ولی آسمان به رنگ کبود صورت کودکی می‌مانست که بعد از گریه بغض کرده و هر لحظه ممکن است بغض‌اش بترکد.  رفتم بیرون و سوار دوچرخه‌ام شده و از محوطه خارج شدم. باران بند آمده‌بود ولی گاهی رعدوبرق می‌زد. زمین لیز بود و با احتیاط می‌راندم. ترمز دوچرخه در هوای بارانی و زمین خیس به خوبی عمل نمی‌کند و می‌ترسیدم کلّه پا شوم روی گل‌ولای جاری روی زمین. به خیابانی رسیدم که به بزرگراه منتهی می‌شد. کف خیابان پر از آب گل‌آلودی بود که رفته‌رفته بیشتر می‌شد. از پیاده‌رویِ خلوت رفتم به سمت بزرگراه. جوی‌ها پر از آب بودند و در انتهای خیابان سیل راه افتاده بود و ماشین‌ها به آرامی از درون آب می‌راندند. خیلی با احتیاط می‌رفتم. به بزرگراه رسیدم و در خلاف جهت وارد پیاده‌رو شدم و از کنار درخت‌های کاجِ خیس به سمت خانه رفتم. نگرانی از خیس شدن و دشواریِ راهِ برگشت به خانه جای خود را به حسِّ قشنگی داد که پر بود  از بویِ خاک و هوایِ نمناک و صد البته بوی کاجِ خیس. به طوری که ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم و سبک شدم. نوای گیتار اریک کلاپتون از هدفون‌ها به گوشم جاری بود، ماشین‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و فواره‌های آب از زیر چرخ‌های‌شان به هوا بلند می‌شد، هوا خنک بود،‌ نسیم خنکی می‌وزید، ‌آسمان طوسی بود و بوی چوب خیس و برگ‌های کاج داشت به بوی ازون و کُلُری که بینی‌ام را پر کرده بود چیره می‌شد. پیش خودم فکر کردم کاش می‌شد یک شبکه اجتماعی به راه انداخت تا ملّت بو‌های خوبی را که می‌شنوند و سرحال می‌اوردشان با دوستان‌شان به اشتراک بگذارند تا دیگران هم از آن لذّت ببرند. چند قطره باران که به صورتم خوردند مرا به خودم آورد. بغض آسمان در حال ترکیدن بود و وقت تنگ. گاز دوچرخه‌ام را گرفتم و به سمت خانه آمدم.
» ادامه مطلب

here I am, on the road again

0 نظر

نزدیک به سه ماه است که تقریباً هیچ فعالیّت فیزیکی نداشته‌ام. کمردرد گریبانم را گرفته‌است و رهایم نمی‌کند. کفش‌های ورزشی‌ام درون جاکفشی زانوی غم به بغل گرفته‌اند و در گوش هم با نگرانی زمزمه می‌کنند که بالاخره چه خواهدشد؟ دوچرخه‌ام غریبانه گوشه انباری خاک می‌خورد و خاطرات مشترکی را که با هم داشته‌ایم مرور می‌کند. پاییز و هجوم رنگ‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای، بوی برگ‌های پوسیده و خیس و محو شدن تدریجی مناظر پاییزی و تبدیل شدن‌اشان به مناظر زمستانی را از دست داده‌ام. به جای همه آن‌ها هفته‌ای دوبار می‌روم استخر و غوطه ور در بوی کُلر و اُزون پا‌به‌پای مردهای میانسال و پیر عرض استخر را گَز می‌کنم تا شاید عضلات دورِ مهره‌های کمرم مهربان‌تر شوند و مهر‌ه‌ها را محکم‌تر درآغوش بگیرند. شاید دست از سر دیسک لامرّوت بردارند و دردم کمتر شود. چند تمرین و نرمش نیز برای تقویت عضلات کمر انجام می‌دهم که همیشه بین شمارشِ دفعاتِ انجام‌شان شک می‌کنم و ناچار بَنا را روی عدد کمتر می‌گذارم تا فرجی حاصل شود.

وزنم زیاد شده‌است. وزن زیادْ فشار بیشتری روی کمرم وارد می‌کند. وضعیّتی که گرفتارش شده‌ام ناشی از کم تحرکی اجباری است و نامی بهتر از قوزبالاقوز برایش متصور نیستم. ده روزی بود که احساس می‌کردم درد کمرم کمتر شده‌است و می‌توانم پیاده‌روی کنم و کمی کالری بسوزانم. فرصت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و می‌سوختند برخلاف کالری‌ها که هر روز فربه تر از دیروز می‌شدند. نمی‌توانستم برای دقایقی پیاده‌روی، برنامه‌ریزی کنم. عصرِ پنجشنبه هم زمان با آخرین غروب پاییز فرصتی پیش آمد که به راه بیافتم. گرچه درد شدیدی از دیشب در سرم لانه کرده‌بود و آزارم می‌داد ولی عزمم را جزم کردم. لباس گرم پوشیدم، قوطی موسیقی‌ را برداشتم، هدفون ها را توی گوشم گذاشتم. کفش‌های ورزشی‌ام را به پا کردم. در را که بستم و وارد آسانسور شدم. حسّ ترمیناتور را داشتم، وقتی که لباس چرمی پوشیده‌بود و مصمّم از پلْه‌ها پایین می‌آمد تا سوار موتور شود و به سراغ جان کانر برود. به راه افتادم. سرعتم را کمی زیاد کردم تا دچار کمردرد نشوم. معمولاً وقتی آرام قدم می‌زنم دردش عود می‌کند. از فرعی پونک وارد بزرگراه شدم. آفتابِ دم‌ِ غروبِ آخرین روز پاییز زوری نداشت. هوا کمی سرد بود و سوز داشت و بخار نفسم شیشه‌های عینکم را تار می‌کرد. وقتی سربالایی بزرگراه را رد کردم و از میان ازدحام جمعیّتی که میوه‌های شب یلدا را از دست‌فروشان کنار بزرگراه می‌خریدند، گذشتم و به جلوی آدونیس رسیدم هوا تاریک شده بود. بزرگراه خیس زیر نور لامپ‌ تیرهای برق و انعکاس نور سرخِ چراخ خطرِ ماشین‌ها بیدار شده بود و داشت جان می‌گرفت. درد کمرم مانع قدم زدنم نبود و حسّ خوبی داشتم. هدفون‌ها در گوشم و قوطی موسیقی در مُشتم به دنبال ترانه‌ای ‌گشتم که به تصویر روبرویی‌ام جان بدهد و زنده‌اش کند. تنها موسیقی که حس می‌کردم به این تصویر می‌خورد آهنگی بود که وودی‌ آلن از آن در تیتراژ ابتدای فیلم "نیمه شب در پاریس" استفاده کرده بود. تصویری از تیتراژ فیلم در ذهنم بود از ماشینی که غروبْ وسطِ خیابان شانزه‌لیزه ایستاده و راهنما می‌‌زد تا به چپ بپیچد. نام آهنگ را فراموش کرده بودم و نمی‌توانستم از میان ترانه‌های داخل قوطی پیدایش کنم. همین طور قدم برمی‌داشتم و روی حالت "پخش تصادفی" دگمه "بعدی" را می‌زدم تا پیدایش کنم. ناگهان به جای آن، ترانه on the road again از یکی از گوشه‌های گردوخاک گرفته قوطیِ موسیقی بیرون جهید و حسابی به هیجانم آورد. حسّ‌وحالش به لحظه و حسّ وحالم می‌خورد.

And our way
is on the road again.
Just can't wait to get on the road again.
The life I love is makin' music with my friends

یک بار دیگر سرِ پا بودم . قدم می‌زدم و خوش بودم. جاری شدن ترانه از دورن قوطی موسیقی به درون سیم هدفون و فرورفتن‌اش در عمقِ عطشِ روحم جان تازه‌ای بهم داد و آن را به فال نیک گرفتم. ماشین‌ها هم‌زمان با ضربه‌های گیتار ویلی نلسن و ریتم قدم‌هایم می‌آمدند و می‌رفتند. بزرگراه زنده شده‌بود و نفس می‌کشید. سبک شده‌بودم و امیدوار.

کمی بعد سردرد شدیدی که از دیشب داشتم احساس کرد جایی که پر از موسیقی و نور است جای او نیست. جل و پلاس‌اش را جمع کرد و دوان دوان رفت و ناپدید شد.

 

مرتبط و بی‌ربط:

» ادامه مطلب

دروغ‌های واقعی

1 نظر

عکس: اینجا

وقتی صِدایم را پشت تلفن شنید و شناخت، ساکت شد. از پشت تلفن می‌تونستم درماندگی‌اش
رو احساس کنم. وقتی جواب داد صداش می‌لرزید. پیش خودش فکر می‌کرد چرا الان باید بهم زنگ بزنه؟ می‌خواد شاهد درماندگیم باشه؟ می‌خواد انتقام بگیره؟ چرا؟
دورانی بود که به هم خیلی نزدیک بودیم. تنهایی او در شهری غریب و تنهایی من در محیط دانشگاه ما رو بهم نزدیک کرده‌ و رفیق کرده‌بود. یه پای ثابت خُل‌بازی‌هاش بودم. ملّت رو کِنِف می‌کردیم. سر کار می‌گذاشتیم و خوش بودیم. اخلاق خاصّی داشت. آدم چاخانی بود. اصلی رو دنبال می‌کرد که طبق اون نباید در هیچ زمینه‌ای کم می‌آورد. همیشه باید بالاتر از دیگران بود. برای کسی که جَنَم این کار رو داشته‌باشه برتری بر دیگران کار سختی نیست. وقتی که واقعاً کم می‌آری باید به دروغ و چاخان رو بیاری تا بقیه فکر کنند واقعاً چیزی در چنته داری. اوایل ترم دو دیگه دستش رو شده‌بود. ولی من دست روشده‌اش رو به روی‌اش نمی‌آوردم. تنها شده‌بود و از دلم نمی‌اومد تنهاش بگذارم. اجازه می‌دادم به رفتارش ادامه‌بده. پیش خودم فکر می‌کردم تا وقتی که آسیبی نمی‌زنه می‌تونه ادامه بده. بگذار همین‌طور خوش باشه. فکر می‌کردم ترمزش در دستمه. وقتش که برسه می‌شه کنترلش کرد. ولی اشتباه می‌کردم. زمانی رسید که ضربه سختی بهم زد که گیجم کرد و  مسیر زندگیم را عوض کرد. ضربه‌ای که با حماقت بعدی من تکمیل شد و خراشی به تایم‌لاینم افتاد که تا به امروز هم ترمیم نشده‌است. وقتی که فهمید من خبر دارم ضربه از طرف او بوده بازهم دروغ گفت، کار زشت‌ش رو توجیه کرد و کوتاه نیومد. ضربه‌ای زد و رابطه‌مون را قطع کرد و زخمی به جانم افتاد که پشت و رویم کرد.
در تمام این مدّت َ دورادور ازش خبر داشتم. ادامه رفتار و عقایدش و روشی که برای زندگی انتخاب کرده‌بود منجر به بدبیاری‌های پشت سرهمی شد که کنترل زندگی‌اش رو از دستش خارج کرد. کسی که وِرد زبانش این بود که بین این‌همه آدم فقط من موفق خواهم‌شد اسیر تلاطم‌های زندگی شده‌بود و دائماً به دَرودیوار می‌خورد. آشکارا بین همه دوستانش تنها کسی بود که عقب افتاده‌‌ و نتوانسته‌بود سرو سامانی به زندگی‌اش دهد. می‌تونستم احساس کنم که چه رنجی می‌برد و در چه عذابی‌است. زخمی که زده‌بود هنوز تازه بود. ولی دلیل نمی‌شد تنهاش بگذارم. چشمم رو بستم و بهش زنگ زدم.
قراری گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. ده دوازده سال گذر عمر پیرش کرده‌بود. موهایی که کم‌پشت شده‌، شکمی که جلو آمده و برقی که در چشم‌هاش جایش را به تردید داده‌بود. ولی هنوز همان آدم قبلی بود. هنوز چاخان بود و دست و پا می‌زد و از تَک‌ و تا نمی‌افتاد. دروغ‌هایی که ردیف می‌کرد در راستای مخفی کردن بدبیاری‌هایی بود که خبر داشتم. چاخان‌هایش رو که شرح کاملی بود از  شرایطی که دوست داشت الان احاطه‌اش می‌کرد قبول کردم. احساس می‌کردم اگر باور کند که دروغ‌هایش را باور دارم به اندازه واقعی بودن آن‌ها ارضایش می‌کند. اجازه دادم همین‌طور حرف بزند و آسمان و ریسمان رو به هم ببافد و تصویری بیافرینه از حال و آینده‌ای که از دست داده. قهوه‌ای نوشیدیم. به شرح موفقیّت‌های‌اش گوش دادم و احسنت گفتم. برق چشم‌هاش همین‌طور زیاد و زیادتر می‌شد.  برایم کافی بود و برایش کمی بیشتر از کافی. وقت خداحافظی برق چشم‌هایش برگشته‌بود. می‌شد گفت به آرامش کاذبی رسیده که امیدوارم  شب قبل از خواب جایش رو به کابوس‌های همیشگی ندهد.

» ادامه مطلب

صبح است ساقیا

0 نظر

صبح زیبای بهاری – صبح جمعه 5 خرداد 91 - زنجان

» ادامه مطلب

خودنویس، نوشتن، همین و تمام

0 نظر

نوشتن برای من همیشه مثل یک آئین بوده‌است. دوست دارم مقدّمات انجام آن را به نحو احسن فراهم کنم تا بتوانم از انجام‌ش لذّت ببرم. فرقی نمی‌کند. این نوشتن می‌تواند نوشتن داستان باشد نوشتن برای دل باشد و یا نوشتن گزارش و یا نامه اداری. یکی از لوازم اجرای این آئین، خودکار و یا خودنویسی است که روان بنویسد و در حدّ مگنومِ رفیق‌مان هری کثیف خوش‌دست باشد. قبلن‌ها با خودکار می‌نوشتم (حالا مگر بیشتر ملّت به غیر از خودکار با چیز دیگری هم می‌نویسند؟). منظورم از آن نوع خودکارهای فشاری و یا پیچی است. یا  هرجور خودکاری به غیر از خودکار بیک. زمانی که وارد دانشگاه شدم نسرین یک خودکار پارکر اصل بهم هدیه داد که یک سال بیشتر دوام نیاورد و در کتابخانه دانشگاه به سرقت رفت. خودکار دیگری هم هدیه گرفتم که گم‌اش کردم. درسم که تمام شد و بیکار بودم و زیاد می‌نوشتم سعی می‌کردم با مداد فشاری بنویسم که اگر غلط‌غلوط نوشتم و اصلاحش کردم شکل ظاهری مطلبم زیاد آشفته و کثیف نشود. بعد هم که کامپیو‌تر آمد و به دنبالش وبلاگ آمد و تایپ کردن جای نوشتن را گرفت که آن هم برای خودش داستان دیگری دارد. زمانی هم که در شرکت مشغول به کار شدم روزانه باید کلّی نامه و گزارش می‌نوشتم و زیاد هم اهل نوشتن با خودکار نبودم. خودنویسی هدیه گرفته‌بودم که روان نبود و به اصطلاح زیاد گیر می‌کرد و هربار قبل از نوشتن باید می‌تکاندم‌ش تا روان شود. البته این تکان‌دادن‌ها دیوار پشتم در اطاقم توی اداره را پر از لکّه‌هایی کرده‌بود که شَتَک‌های جوهر ایجادکرده‌بود. یه جورهایی شبیه تابلوهایی شده‌بود که جکسون پولاک در مهدکودک می‌کشیده.
از آن‌جایی که طنّاز علاقه‌ای به تابلوهای جکسون پولاک نداشت و دوست نداشت یکی از آن‌ها را در خانه داشته‌باشد یه روز دستم را گرفت و باهم رفتیم لوازم‌التّحریر فروشی رسّام و یه خودنویس نوک نازک خریدیم با یک جوهر دیپلمات اصل آلمانی. خودنویس روانی بود و از نوشتن با آن لذّت فراوانی می‌بردم. بعد از آن بود که خودنویس‌چی شدم و تا حالا هم همیشه یه خودنویسْ َپرِ جیبم و یا توی کیفم هست که همیشه آماده تاخت و تاز و برداشتن بکارت کاغذهای سفید معصوم‌ست. در این چندسال چندین و چند خودنویس خریده‌ام که همه‌شان را یا گم کرده‌ام، یا به یغما رفته‌اند، یا به «گا»‌رت رفته‌اند و یکی از آن‌ها هم  توسط ایلیا بُستان شده‌است.
چند هفته پیش از یکی از دوستان بسیار عزیزم یک حوالهٌ خرید کتاب به عنوان کادوی تولّد هدیه گرفتم و طنّاز برایم نقدش کرد. یک لحظه از ذهنم گذشت که به جای کتاب بروم و یک خودنویس خوب بخرم. بعد پیش خودم فکر کردم من که الان یه خودنویسِ روان و خوش‌دست دارم و ازش هم راضی هستم بهتر‌ست کتاب بخرم. رفتم پیش حاجی‌رضا و چندتا کتاب خریدم. صبح فردای آن روز در دستشویی اداره خودنویس از جیبم افتاد و دَرَش جدا شد و فرو رفت در اندیشه آشفته چاه توالت. حالا یک خودنویس مانده وَرِ دلم با دَری که فرو رفته، پولی که صرف خرید کتاب شده و انتظار  فرصتی  برای خرید یک خودنویس دیگر.
پی‌نوشت: خوشبختانه هفته پیش خودنویس تازه‌ای خریدم. امیدوارم این یکی حدّاقل دو سه سالی دوام بیاورد.

» ادامه مطلب

لحظه

2 نظر
1) کتابهایی هستند که بعد از خواندن چندصفحه  از آنها  حسّ قشنگِ نوشتن به سراغت میآید و دوست داری بنشینی و قلم برداری و بنویسی و - یا لپتاپِت رو روشن کنی و کیبوردنوازی کنی- و عیشات را دوچندان کنی. برای من  کتابهای موراکامی مخصوصاً "از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم؟" و همچنین "پاریس جشن بیکران" و یا به قول آن پیرِ نازنین، نجف دریابندری، "پاریس عیش مدام" از آن جملهاند.
2) روزهای آخر اسفند است و زمستان در حال احتضار. هوا کمی سرد است. دیروز که از اداره خارج میشدم  با وجود سوزی که در هوا بود نفسِ زمین را احساس کردم که بوی بهار میداد.  روزگار در حال بیدار شدن از خواب زمستانیست. باید قدر این لحظهها را دانست. باید بیرون رفت. جنگلی، باغی، کوهستانی، جایی و نفس عمیق کشید و لذّت برد. کمی که هوا گرمتر شد دوچرخه را برمیدارم و میزنم بیرون. لحظهای که در سرپایینی دوچرخه میرانی و هوای پاک و خنک به صورتت میزند و مورمورت میکند، در حالی که هدفون در گوشهایت است  و داری ترانهای را که دوست داری گوش میکنی  از آن لحظههایی است که در دنیایی دیگر  دلت برای‌شان تنگ خواهدشد.


Sent from my iPad
» ادامه مطلب

تایِرد

0 نظر

خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. دورنمای امیدوارکننده‌ای حاکی از رفع اون به چشم نمی‌خوره و به نظر می‌رسد که قصد داره همین جا بمونه و تا ابد کِش بیاد.

منبع عکس: اینجا


» ادامه مطلب

اینترنت‌اً

0 نظر

رسم بر این‌ست که در مراسم یادبود مرحوم درگذشته‌ای  که در مساجد برگزار می‌شود بعد از ده و یا پانزده‌ دقیقه تلاوت قرآن و فاتحه‌خوانی مدّاح و یا قاری از طرف خانواده داغدار قدردانی می‌کند از کسانی که با ارسال پیام تسلیت ابراز همدردی کرده‌اند. در این مواقع مدّاح به طور معمول پیازداغ قضیه را زیاد می‌کند و به صورت کلیشه‌ای تشکر می‌کند از کسانی که تلگرافاً، تلفناً،‌ اس‌ام‌اس‌ا‌ً و ارسال نامه و غیره ابراز همدردی کرده‌اند. چندروز پیش در مجلس ترحیمی شنیدم که مدّاح از کسانی که ای‌میل‌ا‌ً ابراز همدردی کرده‌اند تشکر کرد. (البته  آقای بازرگان همین الان خبر دادند که در مراسمی  شنیده‌اند که مدّاح محترم از واژه "اِمِل‌اً" استفاده‌کرده‌اند). با توجه به پیشرفت شیوه‌های نوین ارتباطی باید از مدّاحان محترم درخواست کرد  از کسانی که توییتراً،‌ دیوارهای ‌فیس‌بوک‌اً، وبلاگ‌اً، فرندفیداً، گوگول‌پلاس‌اً و  مَسیج‌اً اعم از آٰن‌لاین‌اً و آف‌لاین‌اً و جی‌تاک‌اً ابراز تسلیت و همدردی کرده‌اند نیز تشکر کنندکه حجم این‌گونه پیام‌های تسلیت به شدّت بالا رفته‌است و به‌طور معمول ملّت تََوَقع دارند. اجرکم‌عنداله.

» ادامه مطلب

قاشق‌زنی

0 نظر

شب چهارشنبه سوری رفیقم زنگ زده می‌گه:«کجایید؟ خونه‌اید؟ جایی نرید می‌خواهیم بیاییم قاشق‌زنی خونه‌تون».

» ادامه مطلب

زیان

0 نظر
من تو رو به خاطر خودت دوست دارم
تو هم من رو به خاطر خودت دوست داری
» ادامه مطلب

دوش

0 نظر

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند و در رفتند.

» ادامه مطلب

شما هم شاهد باشید

1 نظر

خب. واقعن خسته‌ام کرده. ناامید شدم از دستش. من رو  پیش شما هم شرمنده‌کرده. پیش خودم گفتم بهتره این موضوع رو با خودش در میان بزارم. منتها خیلی شخصی و محرمانه. خیلی آروم نشست و به حرف‌هام گوش کرد. یه جورایی باهام موافق بود. اون هم دلایل خودش رو داشت که بیشتر به نظر می‌رسید داره خودش رو توجیه می‌کنه. قول داد جبران کنه. قول داد بیشتر بهم توجّه کنه و بهم برسه. و همون طور هم شد. من هم راضی بودم. یه مدتی خوب گذشت. ولی نمی‌دونم چی شد که بازهم هوایی شد. بازهم کوتاهی کرد. این دفعه دیگه مطمئن شدم که واقعن  دوستم نداره. بی‌خیالی و بی‌مسئولیّت‌ایش داره زندگیم رو تهدید می‌کنه. تبدیلم کرده به کسی که نشسته و هی خاطرات کم‌رنگش رو مرور می‌کنه. تبدیلم شدم یه یه پوشه درب و داغون که تو یه قفسه تو یه اطاقِ نم و تاریک داره گردو خاک می‌خوره. بعد یه جورایی خبردار شدم که زیر سرش بلند شده. می‌نویسه. ولی برای من نمی‌نویسه. رفته یه دفتر جلد سیاه دراز خریده و اون‌جا می‌نویسه. اون‌جور که بهم گفتند کلّی هم باهاش حال می‌کنه. این رو که شنیدم دیگه طاقتم طاق شد. شما هم شاهد باشید. دیگه حق نداره این جا بنویسه. دسترسی‌اش رو به این جا قطع می‌کنم.  بهش اخطار می‌دم که اگر عقلس برنگرده سرجاش، ‌اگر عذرخواهی نکنه دیگه نمی‌تونه برگرده. هشت سال خاطرات مشترک تلخ و شیرین‌مون رو به باد می‌دم. اصلن می‌دونی چیه خودم می‌نویسم. از اون هم بهتر می‌نویسم. حالا میبینید. شما هم شاهد باشید.

می‌دونم که اون‌جایی

» ادامه مطلب

درخاست‌نامه

0 نظر

 

جناب آقای خدا
قربونتون برم
با سلام
با کمال اهترام باید به عرض برسانم که شوربختانه امروز صبح  وقتی که به دنبال صدای گوش‌خراش آژیر دزدگیر ماشین همسایه هراسان از خواب پریدم و روی تختم نشستم فرشته محترمی كه بر روی دوش راست اینجانب نشسته و مشغول سَبت كارهای نیك اینجانب بودند (آن‌طور كه جنابعالی مستحظرید تعداد آنها هم كم نیست)، در اثر برخورد شدید با پنجره باز اطاق خواب به شدّت مجروح شدند. بدبختانه تلاش‌های این‌جانب برای حفظ جان ایشان مُسمر ثمر نبودند و ایشان سقط شدند. ضمن اعلام تأثر و تحمّل شدید اینجانب، خواهشمندم نسبت به معرفی جانشین سالح ایشان دستور اقدام آجل را صادر فرمایید. 
در ضمن فرشته دوش چپ این‌جانب نیز در حدود 10 سال است كه به دلایل نامعلومی به رحمت جنابعالی رفته‌است. از آن‌جایی كه به نظر من حضور ایشان جهت ثبت گناهان احتمالی اینجانب (زبانم لال) زَروری نمی‌باشد و ایشان نیز در اکصر اوقات بیکار نشسته‌بودند و با شاهدونه تو گوش فرشته سمت راستی می‌زدند، خواهشمند است نسبت به ادامه فقدان ایشان دستور همكاری لازم را صادر فرمایید.
با تشكر بنده نیکوکار درگاه شما
اینجانب


پی‌نوشت: لیستی از کارهای نیک جُزوی که از امروز صبح تا حالا انجام داده‌ام و احتمال می‌دهم که به دلیل رِهلت فرشته عزیز در جایی ثبت نشده باشند به پیوست می‌فرستم تا "اگر شما بخواهید" در سیاهه اعمال نیک‌م ثبت گردند و موجبات خسران و ضرر و زیان این‌جانب نگردد: بر پانمودن 3400 رکعت نماز مُصتحبّی، کمک به مستمندان به میزان 2698 میلیون ریال،‌ کمک به 26000 هزار نابینا برای عبور از خیابان، بر جای آوردن سه فقره حجّ عمره و یک حجّ طَمتّع و در ضمن از صبح تا حالا هم روزه هستم و چیزی نخوردم.

 

لینک عکس

Related Posts

(more..)
» ادامه مطلب

خواب مي بينم، پس هستم

0 نظر

 

لینک عکس

تو یه سالن نیمه‌تاریك و خفه بودم كه من رو به یاد سالن آمفی‌تاتر دبیرستان شریعتی می‌انداخت. یادم نمی‌اومد چطور و كی اومده بودم اونجا. احساس می‌كردم هوای بیرون باید خیلی سرد باشه. چون شیشه‌ها بخار كرده‌بودن و مثل این‌كه داشت برف می‌بارید. دوروبری‌های من همه غریبه‌هایی بودن. اون‌جور که کِرْوکِر با هم می‌خندیدن و شوخی می‌کردند مشخص بود که با هم آشنا بودن. فكر كنم جلسه كنكور بود. چون یه پاسخ‌نامه شبیه به پاسخ‌نامه‌های کنکور جلوی دستم روی صندلی بود. ناگهان یه نفر از پشت بلندگو گفت:«داوطلبان گرامی. لطفن شروع كنید». خیلی ترسیدم. اصلا آمادگی امتحان دادن نداشتم. حالا چیكار باید می‌كردم؟ من كه 15 سال پیش كنكور داده‌بودم و تو دانشگاه هم قبول شده‌بودم. پس این مسخره‌بازی‌ها چیه؟ صبر كن ببینم... . حتمن داشتم خواب می‌دیدم. بله ....خواب می‌دیدم. خیالم راحت شد. یه لحظه خیلی شلوغش كرده‌بودم. الان هم بیدار می‌شم و همه چیز تموم می‌شه. خواستم بیدار بشم كه یه نفر داد كشید. "آهای تو! چیكار داری می‌كنی؟"
- "می‌خوام بیدار بشم."
- "غلط كردی مگه الكیه؟ بشین سر جات و به سوال‌ها جواب بده."
- "یعنی چی آقا! این چه طرز حرف زدنه؟ من الان دارم شما رو تو خواب می‌بینم. باید هم بیدار بشم."
- "لازم نكرده. نظم سالن رو به هم نریز. بگیر بشین سرجات."
-"آقا جان خجالت بكش به شما چه مربوطه؟ [الان هم بیدار می‌شم و این یارو از بین می‌ره و دلم هم خنك می شه]. كمی زور زدم چشم‌هام رو باز كنم. نشد. بازهم سعی كردم. نشد كه نشد. ترسیدم. خیلی خیلی هم ترسیدم. شاید مُردم و این‌ها هم رویاهای بعد از مرگه. ولی فكر نكنم . بعد از مرگ كارنامه كنكور رو می‌دن به دستت نه این‌كه بخوان یه بار دیگه ازت امتحان بگیرن. صدای خنده‌ای همین طور بلند و بلند تر می‌شد. "هه ...هه... می‌خواد بیدار بشه.... بیدار بشه...."
فایده‌ای نداشت نمی‌تونستم بیدار بشم. فكر كردم عاقلانه‌ترین راه اینه كه به سؤال‌ها جواب بدم شاید حواسم پرت شد و بیدار شدم. شروع كردم. زیاد به سختی 15 سال پیش نبود. خیلی هم ساده بود . كمی تمركز كردم و شروع شد.....
از اون‌روز تا حالا دیگه نتونستم بیدار بشم. همون‌طور خواب موندم و موندم. دوباره دانشگاه قبول شدم. الان هم یه شغل خوب تو یه شرکت هواپیمایی پیدا کرده‌ام. ازدواج كرده‌ام و صاحب سه تا بچه سه قلو شده‌ام. فعلن هم دارم زندگیمو می‌كنم. ان‌شاء‌الله وقتی مُردم، شاید تونستم از خواب بیدار بشم.

کمی تا بیشتر از کمی نامربوط:

» ادامه مطلب

مرّیخی بدبخت من

0 نظر
يه سفينه كنار اتوبان زنجان – قزوين (مابين سلطانيه و صايين قلعه) فروداضطراری كرده بود. يک موجود بيگانه قد بلند مؤنث يه گالن خالي برای حمل اورانيم 238 گرفته بود دستش و برای هر ماشينی كه از كنارش رد می‌شد دست تكون می‌داد. هیچ کس نگه‌نداشت. ما هم نگه ‌نداشتیم. چون هیچ‌کس اورانیم 238  نداشت.

پست‌های کمی تا قسمتی مرتبط

» ادامه مطلب

مثبت؟

0 نظر

اين گفتگو رو  تو  تاكسي شنيدم:
اوْلی: رفتم كمي پول خرج كردم، كمي چونه زدم حل شد. قبول كردن كه برم جنس‌هام رو بگيرم ازشون (منظور جنس قاچاق. در اينجا: پارچه قاچاق) و جریمه هم ندم روی هم رفته جوابشون مثبت بود.
دوْمي: حالا اين مثبت بودن خوبه يا بده؟
اوْلي: منظورت چيه خوبه يا بده. مثبت بود ديگه!
دوْمي: آخه من يه بار رفتم آزمايش اعتياد دادم جوابش مثبت بود. پدرم رو در اوردند. اون‌ها هم گول‌ت زدن.بهت گفتن جوابش مثبته ولی مي‌خوان بگيرن‌ت زندونی‌ات كنن، بدبخت!


پست‌های مرتبط

(more..)
» ادامه مطلب