لحظه
چیزهایی بس کوچک
صبح
اداره هم خلوت است. اطاق تاریک است و همان بوی نم همیشگی را میدهد. چراغها را روشن میکنم. پنجره را که باز میکنم جیکجیک گنجشکها به حجم ساکت اطاق هجوم میآورند و پشت سرش بوی خاک بارانخوردهای که از کوههای گاوازنگ میآید بر بوی نم و ماندگی چیره میشود. چند نفس عمیق میکشم. آسمان پر از ابرهای عقیم است. سروصدای گنجشکها مرا به صبحهای تابستانهای کودکیام میبرند. به همان صبحهای خنک لذّتبخشی که جریان تمامنشدنی جیکجیک گنجشکها که از لای پردهِ رقصان پنجرهِ باز به داخل اطاق جاری میشد، بیدارمان میکرد.
مرده شور سه پیشبینی آبو هوا روی گوشی موبایلم را ببرند. حتّی یک قطره باران هم نبارید و از لذّت دوچرخهسواری صبحگاهی با مارک نافلر محروم شدم.
بوی جوی مولیان
کتابها
سالها پیش در کهکشانی بسیار بسیار دور، عصر یکی از روزهای آخر شهریورِ بود که بابا دست من و لیلا را گرفت و به کتابفروشی رستمخانی در سبزهمیدان برد تا برای لیلا دفتر و مداد و پاک کن و... بخرد. روزگارمان خوش بود. دنیا به همان کوچکی زنجان بود و سبزهمیدان مرکز دنیا. سبزهمیدان، میدان خرّمی بود با درختها و کلاغها و نیمکتهای سبز و حوضی در وسطش که چند فرشته کوچولو، دور تا دورش، نشستهبودند و جیش میکردند روی سطح موّاج آب. در کتابفروشی بابا چند دفتر و مداد و پاککن خرید و رديف کتابهاي کودکان را ديد و هوس کرد برای لیلا کتاب هم بخرد. چند کتاب بهش نشان دادند. هیچ کدام را نمیپسندید. هی اخم میکرد و میگفت :«اين رو نمیخوام. نه خوشم نمییاد.». در آن لحظه کسی به فکر من نبود. کسی از من نمیپرسید کتاب ميخواهي؟ کوچک بودم و کسی به فکرش نمیرسید ممکن است این بچّه کوچولو هم دلش کتاب بخواهد. تعداد کتابها محدود بود و حوصله بابا و فروشنده نیز داشت سر میرفت. بین کتابها کتابی بود که روی جلدش تصویر چند خرگوش دیده میشد. «مهمانی خرگوشها». طبق معمول نظر لیلا را جلب نکرد و من ناخودآگاه به بابا گفتم: «اگر نمیخواد من میخوامش». بابا تعجّب کرد و گفت:« تو که نمیتونی بخونیش؟». بلافاصله گفتم:« آخه عکس خرگوش داره.». بابا آن را از بین کتابها جدا کرد و «مهمانی خرگوشها» شد اولین کتاب عمرم. لیلا هم وقتي ديد من کتابم را انتخاب کردم کتاب «بچّهها آیا هر مهمانی دوست خداست؟» را خرید. تصوير همين جا فِيد ميشود و بقيه نوار همان طور محو جلو ميرود و هرجا کتابي ديدهميشود شفّاف و روشن ميشود. نوار جلو ميرود. سالهای زیادی ميآيند و ميروند. کتابهای زیادی هم ميآيند و ميروند. بعضی نیامده، ميروند. تعدادی آمدند، کمی ماندند و بعد رفتند. خیلیها آمدند، دلمان را بردند و ماندند. ولی بیوفایی کردیم و رفتند. حریص و تشنه بودم و هر کتابی را که به دستم میرسید میخواندم. بینشان همه جور کتابی بود. همهجور عشقی بود. عشقهای زمان کودکی، عشقهای نوجوانی، عشقهای دوران پر تلاطم هفده و هجده سالگی، عشقهای دوران جوانی و بعد از آن ميانسالگی. چند تایی مو بلوند و دلبرک بینشان پیدا میشوند که از همان اوّلِ آشنایی آمدند و قمار را باختیم و ماندند و الان هم هستند. این چندتا آودری هپبورنترين همان دلبرکهایند بدون ترتيب قد و سن و سال:
۱- سهگانه فرزندان کاپیتان گرانت، بیستهزار فرسنگ زیر دریا و جزیره اسرارآمیز.
۲- پرواز ۷۱۴ و کوسههای دریای سرخ از بین مجموعه کتابهای تنتن.
۳- راز کیهان نوشته آرتور سی کلارک ترجمه پرویز دوایی.
۴- مرد مصوّر- ری برادبری ترجمه محمد قصاع.
۵- ناطور دشت. تابستان سال ۶۷ یا ۶۸ بود که کتاب را از کتابخانه سهروردی امانت گرفتم. همه آنهایی که در آن سالها از سهروردی کتاب امانت میگرفتند جلدهای سیاه کتابهای فرسودهای را که در صحّافی ترمیم شدهبودند به یاد دارند. ناطور دشت به قدری آسیب دیدهبود که فقط صفحه آغازین رمان باقی ماندهبود و صحّاف محترم شماره کتاب را اشتباه زدهبود و روی داخل جلد با خط خوشی نوشته بود کشتن مرغ مقلد! از همه جا بیخبر کتاب را خواندم و تا مدتها فکر میکردم هولدون کالفید قهرمان رمان «کشتن مرغ مقلد» است! این اشتباه تا حدّی ادامه یافت که وقتی در مجلّه فیلم عکس گریگوری پک در فیلم کشتن مرغ مقلّد را دیدم پیش خودم میگفتم سنّ گریگوری پک در عکس فيلم که بيشتر از هولدون کالفیلد نوجوان است. چرا کارگردان باید این انتخاب ابلهانه را بکند؟ سالها بعد کتاب با ترجمه جدیدي منتشر شد و خریدم و با خواندن اولین سطرهای آن در ذهنم هولدون از کشتن مرغ مقلد صرفنظر کرد و رفت به انتهای آن دشت و شد ناطور دشت.
۶- ۱۹۸۴. ناامیدی و استیصالی را که همزمان با خواندن آخرین سطرهای رمان گریبانم را گرفت هنوز رهایم نکردهاست.
۷- صد سال تنهایی. بارها و بارها آن را خواندهام و هنوز هم برایم مانند دنیای قشنگ نویی است که همه چیز در آن به قدری تازه است که هنوز اسم ندارد.
۸- گزارش یک مرگ . هنوز هم متعجبم که چرا هر ساله در کلمبیا مراسم «سانتیاگو ناصرون» برگزار نمیشود؟ مگر سانتیاگو ناصر چه کم از سیاوش داشت؟
۹- کلیسای جامع. ریموند کارور ترجمه فرزانه طاهری.
۱۰- دن کیشوت
زرد و نارنجی
سایههای پاییزی بلندترند. آفتاباش رمق ندارد با این حال وقتی در خانه نور آفتابِ عصر سر به آستان آشپزخانه میگذارد حالم خوش میشود. حتّی رنگ آفتاب پاییز فرق دارد با نگاه خیره و تند آفتاب تابستان. رنگ برگهای زرد را میگیرد. شاید هم این برگها هستند که رنگ آفتاب را میگیرند. آبیِ آسمان زیباتر است و روزگارم در پاییز خوش است.
گل سرسبد همه ترانههای پاییزی داخل قوطیِ ترانهام Rocket man از التون جان است. پاییز ۷۴. دانشگاه زنجان. ترم دو فیزیک کاربردی بودم. نیم ساعت به شروع کلاس ماندهبود و کمی بالاتر از ورودی دانشگاه روی نیمکتی نشستهبودم روبروی درختهای سیب دانشگاه که برگهایشان در شِش و بِش زرد و قهوهای و نارنجیشدن بودند و با وزش باد خنک پاییزی میلرزیدند. هدفون واکمن سونیام را گذاشتهبودم در گوشهایم و روی کاستی که نادر برایم آورده بود برای اولین بار به اندوه فضانوردی گوش میدادم که در مریخی که مثل جهنّم سرد است پنج روز هفته را کار میکند و دلتنگ زمین و همسرش است.
ترنّم موزون حزن
آخر
با وزش نسیم ملایمی که رفته رفته تبدیل به طوفان و گردباد سهمگینی شد، دنیا به آخر نرسید.
آغاز فروپاشی دنیا زلزله خفیفی که از اعماق زمین شروع شد، نبود.
ویروسهای جهشبافته، بمبها و شهاب سنگها هم نبودند.
وقتی در را باز کردی و نسیمی پاییزی امتداد شالات را به رقص آورد،
وقتی خارج شدی و در را پشت سرت بستی.
دنیا به آخر رسید.
Some Things Never Change
ولی آلبوم جدید کریس دِ بِرگ فرق میکرد. بعد ازبرداشتن آنها از سرِ طاقچه تورنت، دو سه روزی طول کشید تا فرصت کردم به سراغشان بروم. وقتی آلبوم را مزه مزه کردم از طعم گًس آلبومهای جدید خبری نبود. برخلاف همیشه حسّ خوبی بهم دست داد. ترانههایش بازخوانی ترانههای قدیمی خودش است که به صورت آکوستیک اجرا شدهاند. آنقدر قدیمی که به میزبانش در تلویزیون بیبیسی گفت بعضی از این ترانهها قبل از به دنیا آمدن شما نوشتهشدهاند. بارها و بارها شنیدهشده و اکنون با اجرايی متفاوت در قالب آلبوم Home منتشر شدهاند.
حالا آلبوم جدیددر کنارم است. حسّی که از گوش دادنش بهم دست داد همانند ملاقات با یک دوستِ قدیمی بود که زمانی با او صمیمی بودهای و مدتهاست که خبری از او نیست. بعد ناگهان او را میبینی. میبینی که چقدر عوض شده و گذر زمان او را تبدیل به انسان دیگری کردهاست با علایق و احساسات متفاوت با سالهای گذشته. همان طور که تو فرق کردهای و همان آدم قبلی نیستی. ولی میدانی که میتوانی در کنارش خاطرات قدیمی با هم بودن را مرور کنی و شاد شوی.
کمی تا قسمتی بیربط
ناز انگشتای بارون تو باغم میكنه
کمی بعد به مقصد میرسیم. امپیتریپلیر را خاموش میکنم. هدفونها را برمیدارم. چراغها روشن میشوند. پردهها میافتند. چراغ Exit می درخشد و درهای خروجی باز میشوند.
در همین رابطه:
عکس از اینجابرداشته شدهاست
دمِ غروب
سر شب بود و همه جا تاریک. هنوز چراغهای روشنایی معابر پونک نصب نشدهاند. نوری که از تکوتوک نورافکن کارگاههای ساختمانی و یا ویترین یکی دو تا مغازه تازه باز شده میآمد خیابان را روشن کردهبود. در ماشین بودم و داشتم میرفتم تخممرغ بخرم. کیهان کلهر با شاهکماناش داشت مغازله میکرد. جلوی مغازه نگه داشتم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. هوا خنکی دلنواز پاییز را داشت. از سمت باغِِ باشگاه پیام صدای جیرجیرک میآمد. ناگهان ترکیب هوای خُنک، تاریکی سُرمهای و مخصوصاً ملودی جیرجیرکها بهم آرامش داد. کمی لرزیدم و آرام شدم. همانجا ایستادم و از لحظه لذّت بردم. آن جلوتر، نور چراغهای شهر آسمان بالای باشگاه پیام را دورنگ کردهبود. طیفی بود که در پایین از نارنجی شروعمیشد و هرچقدر که بالاتر میرفت تبدیل میشد به سُرمهای قشنگی که مرا با خود میبرد. یادم آمد که کسی گفتهبود پنجاه و یا شصتسال پیش که زنجان شهر کوچکی بوده و هنوز ماندهبود تا سروصدای ماشینها تبدیل شود به جاروجنجال پسزمینه شهر، دمِ غروب میان وسعت اشیاء، کمی بعد از فرونشستن غارغار کلاغها، جیرجیرِ جیرجیرکها همهجا را پر میکرد. پدران و مادرانمان وقتی که محو تماشای غروبهای زیبای زنجان بودند همسرایی جیرجیرکها آرامشان میکرده، خستگیشان را میبرده به جایی که نشانی از آن نبود و عاشق میشدند. دو سه دقیقه همانطور کنار ماشین ایستادم و لذّت بردم. بعد رفتم سوپرمارکت و تخممرغ خریدم با یک عدد مداد سیاه برای ایلیا تا اولین مشق عمرش را بنویسد.
راستی کلاغها کجا رفتهاند؟ یادتان میآید دم غروب که غارغار کلاغها همزمان با نوای اذان بلند میشد میدویدیم پشت پنجره و انبود کلاغها را میدیدم که غارغارکنان میرفتند به سمت درختان بلند کارخانه کبریت؟
درختهای بلند کارخانه کبریت چه شدند؟

