‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لحظه‌ها. نمایش همه پست‌ها

لحظه

0 نظر
این عکس برشی از یک لحظه است. "حاجی بلواری" زنجان. ساعت نه و نوزده دقیقه سه شنبه بیست و ششم مردادماه ۱۳۹۵. این عکس گوشه‌ای از این لحظه را نشان می‌دهد. همه آن نیست. شما فقط چمن خیس و ردیف سنگ‌فرش را می‌بینید. بوی چمن را نمی‌شنوید. نوازش انگشت‌های خنک نسیم روی پوستم را نمی‌توانید حس کنید. صدای ماشین‌ها، صدای بلند خنده مردی را که  با موبایلش حرف می‌زند و صدای شرشر قطره‌های آبی را که کمی آن ورتر از شلنگی که شل و ول به شیر بسته‌شده‌است  و روی زمین می‌ریزد، نمی‌شنوید. شاید راه درستش این است که از آن فیلم بگیرم. در آن صورت شاید برش‌های بزرگتری ثبت شود.  ولی باز هم همه آن لحظه ثبت نمی‌شود. صداها و تصاویر را می‌شود ثبت و ضبط کرد. ولی بو و بودن را نمی‌شود.  همین الان نمی‌توانید در حالی که این عکس را می‌بینید نفس عمیق بکشید و بوی نم و رطوبتی را که در این لحظه سوار بر نسیم از سمت گاوازنگ می‌آبد ریه‌های‌تان را پر از سبکی کند و مور مور شوید.  سبک شوید. حال‌تان را خوب کند و شاد شوید. نمی‌توانید با دیدن این عکس لرزش بوی پاییز را که  زیر پوست تابستان می‌خرامد و آرام آرام نزدیک می‌شود، کاملاْ حس کنید. این فقط یک عکس است.
» ادامه مطلب

چیزهایی بس کوچک

0 نظر
صبحانه خوبی خورده‌بودم. با این‌که مسواک زده‌بودم طعم خوش قهوه‌ترکی که نوشیده‌بودم مثل مه صبحگاهی در دهان و مشامم شناور بود. سوار بر دوچرخه می‌رفتم تا اولین روز کاری سال نو  را آغاز کنم‌. هوا کمی سرد بود. کسی در محوطه مجتمع دیده‌نمی‌شد. از محوطه خارج شدم. همه جا خلوت بود. یک صبح کلاسیک نیمه تعطیل وسط عید. کمی جلوتر هوای سردی که از یقه باز پلورم وارد یقه‌ام می‌شد و مورمورم می‌کرد باعث نگرانی شد. جلوی مجتمع شقایق ایستادم تا دگمه بالایی یقه‌ام را ببندم. به جایش کمی ایستادم و آسمان صبحگاهی را تماشا کردم تا روشن شوم. کمی جلوتر یک گلیم خیس قرمز روی نرده‌های ایوان یکی از آپارتما‌ن‌های طبقه پنجم مجتمع مسکونی دنیز در انتظار نورِ گرمِ خورشید پهن شده‌بود. نسیم سردی می‌وزید و گلیم را به آرامی می‌لرزاند. همه این‌ها، صبحانه خوب، طعم خوش قهوه، هوای خنک و مارک نافلری که صبح زود بیدار شده‌بود تا   ترانه  laughs and Jokes and Drinks and Smoke  را برایم بخواند و آن گلیم قرمز خیس،  دست به دست هم دادند و حالم را خوش کردند و روزم شروع شد.
» ادامه مطلب

صبح

0 نظر
صبح قصد داشتم با دوچرخه به اداره بیایم. در واقع دیشب تصمیم گرفتم که این روزهای آخر اسفند را با دوچرخه‌سواری بگذرانم و هوای تمیز و سبُک دم عید را از دست ندهم. ولی آسمانِ «صبح است ساقیا» بغض کرده‌بود و هر لحظه امکان داشت های‌های گریه کند. روی گوشی موبایلم به سراغ سه برنامه پیش‌بینی آب‌و هوا رفتم و دیدم هر سه بر روی بارانی بودن امروز صبح تا عصر توافق دارند. کمی دمغ شدم. خودم را می‌دیدم که سوار بر دوچرخه از میان قطره‌های سرد و سوزنی باران می‌گذرم و عینک و لباس‌هایم خیس و خیس‌تر می‌شوند. تکّه‌های گِلی را که از پشتِ چرخِ چرخانِ عقب به سمتم پرتاب می‌شوند، می‌دیدم که کوله‌پشتی و لباس‌هایم را گِلی و کثیف می‌کنند و خودم را دیدم که خیس و گِلی و لرزان، جلوی چشم همکارهای محترم و نامحترم، از پلّه‌های جلوی اداره دوان دوان بالا می‌رم تا انگشت بزنم و ورودم را ثبت کنم. از دوچرخه‌سواری منصرف شدم. محتویات کوله‌پشتی را به کیف دستی‌ام منتقل کردم. پایین آمدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم. مدرسه‌هایِ تعطیل خیابان را خلوت کرده بودند. مه قشنگی روی کوه‌های گاوازنگ نشسته‌بود. فِلَش را به پخش ماشین وصل کردم و مارک‌نافلر را بیدار کردم تا برایم ترانه‌هایی را از آلبوم جدیدش بخواند. مرگ ندارد لامصّب. آلبوم به آلبوم هم بهتر می‌شود. با ترانه‌هایش لذّت بردن از راک را آموختم و ترانه به ترانه بزرگ‌تر شدم، زندگی کردم و الان هم هم‌زمان با انتشار آخرین آلبوم‌ش، Tracker، در حال روشن کردن چراغ‌های شام‌گاهی هستم.
اداره هم خلوت است. اطاق تاریک است و‌‌ همان بوی نم همیشگی را می‌دهد. چراغ‌ها را روشن می‌کنم. پنجره را که باز می‌کنم جیک‌جیک گنجشک‌ها به حجم ساکت اطاق هجوم می‌آورند و پشت سرش بوی خاک باران‌خورده‌ای که از کو‌ه‌های گاوازنگ می‌آید بر بوی نم و ماندگی چیره می‌شود. چند نفس عمیق می‌کشم. آسمان پر از ابرهای عقیم است. سروصدای گنجشک‌ها مرا به صبح‌های تابستان‌های کودکی‌ام می‌برند. به‌‌ همان صبح‌های خنک لذّت‌بخشی که جریان تمام‌نشدنی جیک‌جیک‌ گنجشک‌ها که از لای پردهِ رقصان پنجرهِ باز به داخل اطاق جاری می‌شد، بیدارمان می‌کرد.
مرده شور سه پیش‌بینی آب‌و هوا روی گوشی موبایلم را ببرند. حتّی یک قطره باران هم نبارید و از لذّت دوچرخه‌سواری صبحگاهی با مارک نافلر محروم شدم.
» ادامه مطلب

بوی جوی مولیان

0 نظر
در كهكشانی خیلی خیلی  دور در زمان‌های خیلی پیش، وقتی که بچّه بودم یک ضبط‌صوت آیوای مشکی داشتیم که سنّ‌اش از من بیشتر بود.    چندتا هم نوار کاست داشتیم که بابا از یک تعمیرکار دِک و آمپلی‌فایر در خیابان فرودگاه خریده‌بود. در یکی از آن‌ها ایرج در پس‌زمینه‌ی درددلِ  یک سبزی‌فروش با زیبارویی که برای خرید آمده‌بود، می‌خواند. در آن یکی مرضیه با بنان از سروی می‌خواند که سوی بوستان می‌آمد و آن یکی کاست مکسل آبی‌رنگی بود که گلچینی از ترانه‌های مهستی را در خود داشت. ظهرهای جمعه بعد از نهار، بعد از اتمام ترانه‌های درخواستی رادیو کویت، بابا می‌رفت اطاق خواب تا چرت بزند و ضبط‌صوت را هم با خودش می‌برد و تنها کاستی را که برمی‌داشت همان کاست آبی مکسل بود. شنیدن آن ترانه‌ها، بعدازظهرهایِ امنِ جمعه را، وقتی که بابا در آرامش می‌خوابید، پر از حسّی از آرامش وامنیّت  می‌کرد. حصاری به دورمان می‌کشید و ما را از فضای سرد و خاکستری بیرون جدا می‌کرد. تمام هفته را صبر می‌کردم که ظهر جمعه بیاید و در آن گرما و لذّت بی‌انتها فرو بروم. 
الان نه آن ضبط‌صوت هست، نه آن کاست‌ها و نه بابا و نه آن حسّ آسودگی و بی‌خیالی و آرامش. الان فقط بارقه‌هایی از آن‌ها وقتی به این ترانه‌ها گوش می‌دهم می‌درخشند و حسّ اندوه و دلتنگی را به جانم می‌اندازند.
» ادامه مطلب

کتاب‌ها

0 نظر

سال‌ها پیش در کهکشانی بسیار بسیار دور، عصر یکی از روزهای آخر شهریورِ بود که بابا دست من و لیلا را گرفت و به کتاب‌فروشی رستمخانی در سبزه‌میدان برد تا برای لیلا دفتر و مداد و پاک کن و... بخرد. روزگارمان خوش بود. دنیا به‌‌ همان کوچکی زنجان بود و سبزه‌میدان مرکز دنیا. سبزه‌میدان، ‌میدان خرّمی بود با درخت‌ها و کلاغ‌ها و نیمکت‌های سبز و حوضی در وسطش که چند فرشته کوچولو، دور تا دورش، نشسته‌بودند و جیش می‌کردند روی سطح موّاج آب. در کتاب‌فروشی بابا چند دفتر و مداد و پاک‌کن خرید و رديف کتاب‌هاي کودکان را ديد و هوس کرد برای لیلا کتاب هم بخرد. چند کتاب بهش نشان دادند. هیچ کدام را نمی‌پسندید. هی اخم می‌کرد و می‌گفت :«اين رو  نمی‌خوام. نه خوشم نمی‌یاد.». در آن لحظه  کسی به فکر من نبود. کسی از من نمی‌پرسید کتاب مي‌خواهي؟ کوچک بودم و کسی به فکرش نمی‌رسید ممکن است این بچّه کوچولو هم دلش کتاب بخواهد. تعداد کتاب‌ها محدود بود و حوصله بابا و فروشنده نیز داشت سر می‌رفت. بین کتاب‌ها کتابی بود که روی جلدش تصویر چند خرگوش دیده می‌شد. «مهمانی خرگوش‌ها». طبق معمول نظر لیلا را جلب نکرد و من ناخودآگاه به بابا گفتم: «اگر نمی‌خواد من می‌خوامش». بابا تعجّب کرد و گفت:« تو که نمی‌تونی بخونیش؟». بلافاصله گفتم:« آخه عکس خرگوش داره.». بابا آن را از بین کتاب‌ها جدا کرد و «مهمانی خرگوش‌ها» شد اولین کتاب عمرم. لیلا هم  وقتي ديد من کتابم را انتخاب کردم کتاب «بچّه‌ها آیا هر مهمانی دوست خداست؟» را خرید. تصوير همين جا فِيد مي‌شود و بقيه‌ نوار همان طور محو جلو مي‌رود و هرجا کتابي ديده‌مي‌شود شفّاف و روشن مي‌شود. نوار  جلو مي‌رود. سال‌های زیادی مي‌آيند و مي‌روند. کتاب‌های زیادی هم مي‌آيند و مي‌روند. بعضی نیامده، مي‌روند. تعدادی آمدند، کمی ماندند و بعد رفتند. خیلی‌ها آمدند، ‌ دلمان را بردند و ‌ماندند. ولی بی‌وفایی کردیم و ‌رفتند. حریص و تشنه بودم و هر کتابی را که به دستم می‌رسید می‌خواندم. بینشان همه جور کتابی بود. همه‌جور عشقی بود. عشق‌های زمان کودکی، عشق‌های نوجوانی، عشق‌های دوران پر تلاطم هفده و هجده سالگی، عشق‌های دوران جوانی و بعد از آن ميان‌سالگی. چند تایی مو بلوند و دلبرک بین‌شان پیدا می‌شوند که از‌‌ همان اوّلِ آشنایی آمدند و قمار را باختیم و ماندند و الان هم هستند. این چندتا آودری هپبورن‌‌ترين همان دلبرک‌هایند بدون ترتيب قد و سن و سال:
۱-    سه‌گانه فرزندان کاپیتان گرانت، بیست‌هزار فرسنگ زیر دریا و جزیره اسرارآمیز.
۲-    پرواز ۷۱۴ و کوسه‌های دریای سرخ از بین مجموعه کتاب‌های تن‌تن.
۳-    راز کیهان نوشته آرتور سی کلارک ترجمه پرویز دوایی.
۴-    مرد مصوّر- ری برادبری ترجمه محمد قصاع.
۵-    ناطور دشت. تابستان سال ۶۷ یا ۶۸ بود که کتاب را از کتابخانه سهروردی امانت گرفتم. همه آن‌هایی که در آن سال‌ها از سهروردی کتاب امانت می‌گرفتند جلدهای سیاه کتاب‌های فرسوده‌ای را که در صحّافی ترمیم شده‌بودند به یاد دارند. ناطور دشت به قدری آسیب دیده‌بود که فقط صفحه آغازین رمان باقی مانده‌بود و صحّاف محترم شماره کتاب را اشتباه زده‌بود و روی داخل جلد با خط خوشی نوشته بود کشتن مرغ مقلد! از همه جا بی‌خبر کتاب را خواندم و تا مدت‌ها فکر می‌کردم هولدون کالفید قهرمان رمان «کشتن مرغ مقلد» است! این اشتباه تا حدّی ادامه یافت که وقتی در مجلّه فیلم عکس گریگوری پک در فیلم کشتن مرغ مقلّد را دیدم پیش خودم می‌گفتم سنّ گریگوری پک در عکس فيلم که بيشتر از هولدون کالفیلد نوجوان است. چرا کارگردان باید این انتخاب ابلهانه را بکند؟ سال‌ها بعد کتاب با ترجمه جدیدي منتشر شد و خریدم و با خواندن اولین سطرهای آن در ذهنم هولدون از کشتن مرغ مقلد صرفنظر کرد و رفت به انتهای آن دشت و شد ناطور دشت.
۶-    ۱۹۸۴. نا‌امیدی و استیصالی را که هم‌زمان با خواندن آخرین سطرهای رمان گریبانم را گرفت هنوز‌‌ رهایم نکرده‌است.
۷-    صد سال تنهایی. بار‌ها و بار‌ها آن را خوانده‌ام و هنوز هم برایم مانند دنیای قشنگ نویی است که همه چیز در آن به قدری تازه است که هنوز اسم ندارد.
۸-    گزارش یک مرگ . هنوز هم متعجبم که چرا هر ساله در کلمبیا مراسم «سانتیاگو ناصرون» برگزار نمی‌شود؟ مگر سانتیاگو ناصر چه کم از سیاوش داشت؟
۹-    کلیسای جامع. ریموند کارور ترجمه فرزانه طاهری.
۱۰-    دن کیشوت

» ادامه مطلب

زرد و نارنجی

0 نظر
خانه خلوت است. ایلیا خوابیده و طنّاز مشغول درس‌خواندنش است. نشسته‌ام و می‌خواهم بنویسم. یک رادیوی اینترنتی دارد یکی از ترانه‌های دهه نود‌یِ .oasis# را برایم پخش می‌‌کند. D'You Know What I Mean. ترانه‌اش پاییزی نیست. ترانه باید برازنده فصل و زمان گوش دادن‌اش باشد. آلبوم a rush of blood to the head از .coldplay# پاییزی است. یعنی نمی‌شود وقتی سوار دوچرخه هستی و مناظر پس‌زمینه‌ِ نگاه‌ت سبز است، ترانه clocks را گوش کنی. به هم نمی‌خورند. باهم قاطی نمی‌شوند. ازشان حسّ وحال در نمی‌آید. حسّ و حال پاییز به تقویم نیست. الان که بیست و چهار شهریور است آمدن پاییز را حس می‌کنم. در واقع از کمی قبل‌تر آمده‌است. آمده. خوب هم آمده. از اوایل شهریور پاورچین پاورچین آمده‌است. آمدن پاییز به خنک‌شدن ده دوازده درجه‌ای هوا نیست. در همین شهر ما، #زنجان.، در اواسط مرداد هم روزهایی هست که مِه ناشی از بارندگی‌های شمال مثل خامهِ پُف‌کرده نوک کوه‌های #گاوازنگ. را می‌پوشاند و هوا را خنک می‌کند. ولی در آن روزهای تابستانی نسیمی که می‌وزد بوی پاییز را ندارد. بوی برگ‌هایی که در حال زرد شدن هستند. بوی برگ‌های بیماری که زود‌تر زرد شده‌اند و در حال پوسیدنند.

سایه‌های پاییزی بلندترند. آفتاب‌اش رمق ندارد با این حال وقتی در خانه نور آفتابِ عصر سر به آستان آشپزخانه می‌گذارد حالم خوش می‌شود. حتّی رنگ آفتاب پاییز فرق دارد با نگاه خیره و تند آفتاب تابستان. رنگ برگ‌های زرد را می‌گیرد. شاید هم این برگ‌ها هستند که رنگ آفتاب را می‌گیرند. آبیِ آسمان زیبا‌تر است و روزگارم در پاییز خوش است.

گل سرسبد همه ترانه‌های پاییزی داخل قوطیِ ترانه‌ام Rocket man از التون جان است. پاییز ۷۴. دانشگاه زنجان. ترم دو فیزیک کاربردی بودم. نیم ساعت به شروع کلاس مانده‌بود و ‌کمی بالا‌تر از ورودی دانشگاه روی نیمکتی نشسته‌بودم روبروی درخت‌های سیب دانشگاه که برگ‌هایشان در شِش و بِش زرد و قهوه‌ای و نارنجی‌شدن بودند و با وزش باد خنک پاییزی می‌لرزیدند. هدفون واکمن سونی‌ام را گذاشته‌بودم در گوش‌هایم و روی کاستی که نادر برایم آورده بود برای اولین بار به اندوه فضانوردی گوش می‌دادم که در مریخی که مثل جهنّم سرد است پنج روز هفته را کار می‌کند و دل‌تنگ زمین و همسرش است.
» ادامه مطلب

ترنّم موزون حزن

0 نظر
زمانی می‌رسد که احساس می‌کنی دیگر هیچ چیز نمی‌تواند آرام‌ات کند. هیچِ هیچ هم  که نه. شاید وقتی توانستی کمی، و فقط کمی، به خودت مسلّط شوی و چشم‌هایت کمی واضح‌تر دیدند، می‌بینی در واقع لیست بلند چیزهایی که می‌توانستند آرام‌ات کنند کوتاه و کوتاه‌تر شده‌اند. می‌بینی از آن زبانه‌های شعله‌وری که زمانی گرم‌ات می‌کردند تنها بارقه‌هایی مانده‌اند که در تاریکی سوسو می‌زنند. چیزهایی خُرد و ریز که از هیچ بهترند و می‌توانی به آن‌ها بیاویزی و فرو نروی. ولی فردا‌‌ همان بارقه‌ها هم می‌روند زیر خاکسترِ سرد و کمی بعد همه‌چیز خاموش می‌شود.
» ادامه مطلب

آخر

0 نظر

با وزش نسیم ملایمی که رفته رفته تبدیل به طوفان‌ و گردباد‌ سهمگینی شد، دنیا به آخر نرسید.
آغاز فروپاشی دنیا زلزله خفیفی که از اعماق زمین شروع شد، نبود.
ویروس‌های جهش‌بافته، بمب‌ها و شهاب سنگ‌ها هم نبودند.
وقتی در را باز کردی و نسیمی پاییزی امتداد شال‌ات را به رقص آورد،
وقتی خارج شدی و در را پشت سرت بستی.
دنیا به آخر رسید.

» ادامه مطلب

Some Things Never Change

0 نظر
همیشه  ذوق و شوق برای گوش دادن به ترانه‌هایِ تازهِ خوانندگانِ موردعلاقه‌ام با واهمه همراه  است. می‌ترسم از این‌که مبادا جنابِ خواننده پیر شده‌، حسّ وحالش را از دست داده‌باشد.  یا استقبال از کارهای قبلی خُردش کرده‌است و  حالا حتماً نتوانسته‌است با آلبوم جدیدش همه خاطرات خوبی را که از کارهای قبلی‌اش داشته‌ام تکرار کند و طرحی نو دراندازد. به همین دلیل است که ترانه‌هایِ جدید همیشه در اولین دور گوش دادن دافعه ایجاد می‌کنند. ولی وقتی که دو یا سه بار به آن‌ها گوش می‌دهم، می‌روند درون ذهنم رسوب می‌کنند. بعد از گذشت  چند روز سرسخت‌ترین‌های‌شان یواش‌یواش خود را بالا می‌کشند و تحمیل می‌کنند و ناگهان می‌بینی که ملودی‌شان در مغزت می‌چرخد و می‌چرخد و داری زیر لب تکرارشان می‌کنی.

ولی آلبوم جدید کریس دِ بِرگ فرق می‌کرد. بعد ازبرداشتن آن‌ها از سرِ طاقچه تورنت، دو سه روزی طول کشید تا فرصت کردم به سراغ‌شان بروم. وقتی آلبوم را مزه مزه کردم از طعم گًس آلبوم‌های جدید خبری نبود. برخلاف همیشه حسّ خوبی بهم دست داد. ترانه‌هایش بازخوانی ترانه‌های قدیمی خودش است که به صورت آکوستیک اجرا شده‌اند. آن‌قدر قدیمی که به میزبان‌ش در تلویزیون بی‌بی‌سی گفت بعضی از این ترانه‌ها قبل از به دنیا آمدن شما نوشته‌شده‌اند. بارها و بارها شنیده‌شده‌ و اکنون با اجرايی متفاوت در قالب آلبوم Home منتشر شده‌اند.

حالا آلبوم جدیددر کنارم است. حسّی که از گوش دادن‌ش بهم دست داد همانند ملاقات با یک دوستِ قدیمی بود که زمانی با او صمیمی بوده‌ای و مدت‌هاست که خبری از او نیست. بعد ناگهان او را می‌بینی. می‌بینی که چقدر عوض شده و گذر زمان او را تبدیل به انسان دیگری کرده‌است با علایق و احساسات متفاوت با سال‌های گذشته. همان طور که تو فرق کرده‌ای و همان آدم قبلی نیستی. ولی می‌دانی که می‌توانی در کنارش خاطرات قدیمی با هم بودن را مرور کنی و شاد شوی.

مدّت‌ها بود به سراغ کریس‌د‌بِرگ نرفته‌بودم. آخرین بار یکی از روزهای پاییزی سالِ گذشته بود که داشتیم از تبریز برمی‌گشتیم. نزدیک ظهر بود. طنّاز و ایلیا خواب بودند. اتوبان خلوت بود و آفتاب قشنگی می‌تابید. آبیِ آسمان قشنگ‌ترین آبی بود که می‌شد در پاییز دید و با رنگِ زرد و قهوه‌ای و نارنجی کوه‌ها و درخت‌ها ترکیب شده‌ و معجون زیبایی ساخته‌بود. کریس‌دِبِرگ "دلِ تاریکی" را می‌خواند و من خاطراتم را مرور می‌کردم. بعد از تمام شدن آهنگ به سراغ شاخه کریس‌دِبرگ، روی فِلَش، رفتم و تا نزدیکی‌های زنجان از ترانه‌هایش چیدم و لذّت بردم. شادم کرد، غمگین شدم و دلم گرفت.

کمی تا قسمتی بی‌ربط
» ادامه مطلب

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌كنه

0 نظر
به قصد رفتن به مأموریت سوار بر ماشین می‌شوم. کمربندم را می‌بندم. منتظر می‌شوم تا راننده شیشه‌ها را پاک کند و سوار شود. دستی را بخواباند. کلاچ را بگیرد و دنده را جا بیاندازد، ‌به آینه بغل نگاه کند بسم‌الهی بگوید و  راه بیافتیم. روال سپری کردن زمانی که در ماشین هستیم مشخص است. می‌دانم که راننده در کل مسیر ساز خود را خواهدزد. بعد از گِله و شکایت از روزگار، یا رادیو را روشن خواهدکرد و به مذاکرات مجلس که به طور مستقیم پخش می‌شوند گوش دهد،‌ یا فلشِ حافظه را به دستگاه کوچکی، که از ابداعات چشم‌بادامی‌های چینی‌ست، وصل خواهد کرد تا ترانه‌فارسی را، که چیزی‌ست هم‌ردیف فیلمفارسی، به طور مستقیم روی  موج FM پخش کند و عقده گوش دادن به ترانه‌های غیرمجاز از رادیو را فرونشاند. می‌دانم که به هایده علاقه دارد.  صدا و ترانه‌های هایده آرام‌اش می‌کنند و باعث می‌شوند ذهن‌اش مدّتی از دنیای بیرون رها شود. ولی من طاقت گوش دادن به ترانه‌های هایده را ندارم. آن‌ها، بر عکس آقای راننده، مرا پرتاب می‌کنند به روزگاری که جزو بدترین ساعات و لحظه‌های عمرم بودند. هدفون را برمی‌دارم و به گوش می‌گذارم. قوطی موسیقی را روشن می‌کنم و از میان ترانه‌ها ترانه‌ای را انتخاب می‌کنم. به محض شروع ترانه ناگهان از دنیای خُنثای بیرون محو می‌شوم و وارد دنیایی پر از موسیقی و رنگ می‌شوم. ناگهان منظره‌های پشت پنجره که به سرعت از کنارشان می‌گذریم زنده می‌شوند و معنا پیدا می‌کنند. هر ترانه‌ای اثر خود را به دنیای بیرون می‌گذارد و رنگ خود را بر روی آن می‌پاشد. نوای شاه‌کمانِ کلهر رنگ‌های جادویی برگ درختان را پررنگ‌تر می‌کند. یا ترنّمِ منحصر به فردِ گیتار مارک‌نافلرْ کوه‌ها و تپه‌هایی را که آرام‌آرام زرد می‌شوند آماده استقبال از زمستان می‌کند.. فریادهای تام یورک در ترانه creep که نظاره‌گر دورشدن مجبوب‌اش است برگ‌های زرد و سرخ درختان را می‌لرزاند. صدای خسته و خش‌دار کرت کوبین که ترانه “مردی که دنیا را فروخت” را بازخوانی می‌کند از نیمه تاریک می‌گوید و  می‌لرزاندم.  ترانه “ساعت‌ها” از coldplay که در هماهنگی بالایی با رژه تابلوهای ترافیک، تیرهای برق و گارد ریل‌هاست. در پس‌زمینه ترانه “کسی اون‌جاست؟” از پینک‌فلوید, سنگ‌ها ,  صخره‌ها , کلبه‌ها و تک‌درخت‌ها  می‌آیند و  می‌روند کنار آخرین خِرت‌وپِرت‌هایی که باب گلداف کنار هم می‌گذاشت و صدای آسمانی استاد که به یادم می‌اندازد هنوز در ایرانم و… .
با ترانه و موسیقی است که مناظر ثابت و خنثای بیرون پنجره، که هر روز از کنارشان می‌گذرم، جان می‌گیرند و  به تعداد ترانه‌هایی که روی آن‌ها شنیده‌می‌شوند معنا می‌گیرند. این مناظر بیرونی برایم همانند توده خام و بی‌شکلی هستند که منتظر نوازش انگشت‌های دستان هنرمندی هستند که به آن‌ها شکل دهد و زیبای‌شان کند.
کمی بعد به مقصد می‌رسیم. ام‌پی‌تری‌پلیر را خاموش می‌کنم. هدفون‌ها را برمی‌دارم. چراغ‌ها روشن می‌شوند. پرده‌ها می‌افتند. چراغ Exit می درخشد و درهای خروجی باز می‌شوند.
در همین رابطه:
عکس از اینجابرداشته شده‌است
» ادامه مطلب

دمِ غروب

0 نظر

سر شب بود و همه جا تاریک. هنوز چراغ‌های روشنایی معابر پونک نصب نشده‌اند. نوری که از تک‌وتوک نورافکن کارگاه‌های ساختمانی و یا ویترین یکی دو تا مغازه تازه ‌باز شده می‌آمد خیابان را روشن کرده‌بود. در ماشین بودم و داشتم می‌رفتم تخم‌مرغ بخرم. کیهان کلهر با شاه‌کمان‌اش داشت مغازله می‌کرد. جلوی مغازه نگه داشتم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. هوا خنکی دل‌نواز پاییز را داشت. از سمت باغِِ باشگاه پیام صدای جیرجیرک می‌آمد. ناگهان ترکیب هوای خُنک،‌ تاریکی سُرمه‌ای و مخصوصاً ملودی جیرجیرک‌ها بهم آرامش داد. کمی لرزیدم و آرام شدم. همان‌جا ایستادم و از لحظه لذّت بردم. آن جلوتر، نور چراغ‌های شهر آسمان بالای باشگاه پیام را دورنگ کرده‌بود. طیفی بود که در پایین از نارنجی شروع‌می‌شد و هرچقدر که بالاتر می‌رفت تبدیل می‌شد به سُرمه‌‌ای قشنگی که مرا با خود می‌برد. یادم آمد که کسی گفته‌بود پنجاه و یا شصت‌سال پیش که زنجان شهر کوچکی بوده و هنوز مانده‌بود تا سروصدای ماشین‌ها تبدیل شود به جاروجنجال پس‌زمینه شهر،‌ دمِ غروب میان وسعت اشیاء، کمی بعد از فرونشستن غارغار کلاغ‌ها، جیرجیرِ جیرجیرک‌ها همه‌جا را پر می‌کرد. پدران و مادران‌مان وقتی که محو تماشای غروب‌های زیبای زنجان بودند هم‌سرایی جیرجیرک‌ها آرام‌شان می‌کرده، خستگی‌شان را می‌برده به جایی که نشانی از آن نبود و عاشق‌ می‌شدند. دو سه دقیقه همان‌طور کنار ماشین ایستادم و لذّت بردم. بعد رفتم سوپرمارکت و تخم‌مرغ خریدم با یک عدد مداد سیاه برای ایلیا تا اولین مشق عمرش را بنویسد.

راستی کلاغ‌ها کجا رفته‌اند؟ یادتان می‌آید دم غروب که غارغار کلاغ‌ها هم‌زمان با نوای اذان بلند می‌شد می‌دویدیم پشت پنجره و انبود کلاغ‌ها را می‌دیدم که غارغارکنان می‌رفتند به سمت درختان بلند کارخانه کبریت؟

درخت‌های بلند کارخانه کبریت چه شدند؟

» ادامه مطلب