چهارموتوره یونی قدیمی

0 نظر

آن بیرون، پشت پنجره، باد میوزید و باران میباریدسفینه آنجا بودمیان زمین و زمان شناور بوداز آن چهارموتورههای یونی قدیمی بودیکی از موتورهایش ریپ میزد و سفینه را خیلی نرم و نامحسوس میلرزاندآنتنش شکستهبود و به نظر میرسید گم شدهاست و اکنون سرد و تنها و میلیونها سال نوری دور از خانه  با سیستم ناوبری معیوب و یک موتور نامیزان در سیارهای ناشناخته گرفتارشدهاستکمی به هم خیره شدیمکاری از دستم بر نمیآمدچکار میتوانستم بکنم به جز آنکه آرام و بیصدا بنشینم و نگاهش کنم؟ از تعطیلی آخرین تعمیرگاه موتورهای یونی بیش از پنجاه سال میگذشتمحکوم بود به ماندن در اینجانه میتوانست برود، نه بماند و از سیارهاش کمک بخواهدکمی بعد باران شدیدتر شدبرقی درخشید و برق ساختمان قطع شداتاق تاریک شد و آن بیرون سفینه ناپدید گردید

#دروغ_های_واقعی.

» ادامه مطلب

دریچه

0 نظر
دریچههای هستند که نیستند. در فضای دوروبرم پنهانند. در هوا شناور ولی  بستهاند. آن قدر تمیز و شفّاف که دیده نمیشوند. لحظاتی در زندگی هستند که دریچهها را دیدنی میکنند. بازشان میکنند و نور و شادی و آرامشی را که آن بیرون  منتظرند به درون میریزنددیدن‌‌شان شاد و روشن و سرشارم میکنند. بازشدنشان درنگی بیش نیست. آن باز و بستهشدن بستگی به لحظه دارد. به دم بستگی دارد. مثل دریچهای که دیروز کنار دریاچه سدتهم برایم باز شد:
صبح بود. جاده خلوت بود. من و راننده تنهابودیم. هدفونها در گوشم بود وکریس ریآ «در جستجوی تابستان» را میخواند. باد به آرامی میوزید و پیشانی دریاچه صاف بود. آفتاب از لابلای ابرها سرک میکشید. هوا گاهی روشن و گاهی تیره میشد. فکرو خیالی نبود و ذهن رها و آزاد بود. ناگهان آن اتفاق افتاد. دریچهای لرزید و به پهنای شیشه جلوی ماشین باز شد. از ورای آن، دامنه بلندترین کوه سمت چپم را دیدم که نرم و ملایم تا کنار دریاچه آمدهبود. «آب از گل رخساره او عکس میگرفت» و بر چین دامن سبز و مخملی کوه بوسه میزد. آفتاب نیز آنها را نگاه میکرد و لذّت میبرد. با بازشدن دریچه، ناگهان زمین و زمان ایستادند. کریس ریآ مکثی کرد وگیتارش را پایین آورد. همه جا ساکت شد. به تماشا نشستم و در رخوتی روشن و سرشار غوطه خوردم. داشتم از دم لذت میبردم که دریچه بستهشد و آن لذت و رخوت و سکون را باخود برد. کریس ریآ گیتارش را برداشت و دوباره شروع کرد. انگار او هم سرمستشدهبود و میخواست آرزوهای سوختهاش رابه دست باد بسپارد. برگشتم و به عقب نگاه کردم. کوه و دریاچه و نور و رنگها خنثی و خیلی معمولی آرام آرام دورتر و کوچکتر میشدند. میرفتند در پیچ بعدی ناپدیدشوند
 آنها همانیطور بودند که قبلا بودند. قبل از بازشدن دریچه هم آنجا بودند. سِحری در دریچه بود که آنها را  با موسیقی میآمیخت و پررنگتر، پرنورتر و شفافتر میکرد
هنگام بازشدن دریچه میتوانستم دوربین رابردارم و بگیرمش به سمت دریچه و روی حافظه دوربین ثبتش کنم. ولی آن لحظات گرانبها و زیبای  رو به زوال را ازدست میدادم. حاصلش عکسی میشد که ارزش هدر دادن آن لحظه را نداشت. ترجیح دادم در ایوان تماشایش بنشینم و به جای عکس گرفتن و انتشارش در اینستاگرام و یا وبلاگم، بیایم اینجا و آن لحظه و دریچه را برایتان تعریف کنم.

آب از گل رخساره او عکس پذیرفت/و آتش به سر غنچه گلنار برآمد #سعدی




» ادامه مطلب

پیکسل‌ها و بایت‌ها

0 نظر

تنها غروب است که می‌تواند دستش را از لابلای‌ پیکسل‌های سرخ و آبی و نارنجی دراز کند و فرو کند درون عمیق‌ترین لایه‌های روح‌مان و بگیرد دست کهن‌ترین غمی را که از اولین روز آنجا لمیده‌است و بیرونش بکشد و بیاندازتش به جان‌مان. این غم و دل‌تنگی و درماندگی پشت سرش شاید نهیبی است از آن آفتاب موعودی که بر لب بام خواهد افتاد. شاید صدای نزدیک‌شدن قدم‌های کوتاه شب است که از لابه‌لای بایت‌های ترانه‌ای که روی آن لحظه جاری‌ست شنیده می‌شود. شاید هم  افتادن سایه‌ای باشد بر روی  آن حفره خالی درون قلبم. آن چیز  هر چه که بوده و هست امروز عصر در ابتدای جادّه گاوازنگ در ترکیب با آن بایت‌ها و پیکسل‌ها تبدیل به بغض شد و رفت نشست درون گلویم و بست راه نفسم را.

بایت‌های جاری روی این لحظه متعلق بودند به ترانه daydreaming از آلبوم اخیر ردیوهد.
» ادامه مطلب

دوزخ

0 نظر
می‌گفت شادی‌هایم لحظه‌ای بیشتر دوام نمی‌آورند. آن طرف رودخانه‌ای که از اندوه جاری است می‌ایستند و وقتی می‌خواهند بیایند این طرف قطره‌های اندوه که در تلاطم رودخانه به هوا می‌پرند خیس‌شان می‌کنند و تا بخواهند به این‌ طرف برسند سیاه و کبود و چرب می‌شوند و مرا در حسرت و عطش لحظه‌ای شادبودن می‌سوزانند. می‌گفت بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم شادی درونم با پرده نازکی از اندوه جدا شده‌است. گاهی که دلم می‌خواهد شاد باشم و می‌روم سراغش و  به آن ناخنک می‌زنم بلافاصله حجم غلیظ و قیرگون اندوه به پرده فشار می‌آورد، آن را از هم می‌درد و شادی را می‌بلعد و من همچنان در حزن و اندوه گم می‌شوم.

می‌گفت خسته‌ام و هیچ امیدی به رفتن آن ابرهای سیاه، سنگین و آهنین که افق را پوشانده‌اند، ندارم.
» ادامه مطلب

ساحل خلوت

0 نظر

بیرون برف می‌بارید. بزرگراه خلوت بود. درون ماشین من و طناز و نیلا بودیم. ایلیا نبود. رفته‌بود پیش امیرحسام . نیلا هم در آغوش طناز خواب بود. هر از چندگاهی کش‌و‌قوسی می‌داد به خودش و دوباره می‌خوابید. هنوز برف می‌بارید. برف پاک‌کن می‌رقصید با صدای باب دیلون که از سارا می‌خواست ترکش نکند و پیشش بماند. درون ماشین گرم و خوب و آرام بود. فقط چیزی در درونم کم بود که مدتی‌ست نیست. گم ‌شده‌ست.  شاید بهتر است بگویم چیزی که هم هست و هم نیست. مثل مه تیره‌ای ذهنم را آلوده‌کرده‌‌ست. مه رقیقی‌ست که می‌اید و می‌رود. باب دیلون هنوز سازدهنی می‌زد، گیتارش را می‌نواخت و از ساحل خلوتی می‌خواند که در آنجا دیگر کودکی بازی نمی‌کند. از کشتی به گل‌نشسته‌ می‌خواند و سارایی که دیگر نیست. 
» ادامه مطلب

می‌دونم که اونجایی