گنبد کبود

0 نظر

وقتی از سربالایی بالا رفتم،  ماشین و رانندهام را ندیدم. انگار رفتهبودند. دوروبرم را نگاه کردم. تا چشم کار میکرد مزرعه تازه درو شده، آفتاب و آسمان آبی بود. کمی جلوتر رد چرخهای ماشین را دیدم که از جاده خارج و وارد مزرعه شدهبود. رد ماشین را دنبال کردم. انتظار داشتم کمی جلوتر ادامه رد ماشین را ببینم که تا انتهای مزرعه رفته و از آن سوی تپه پایین آمده  و به رودخانه رسیدهاست. ولی ناگهان به دیوار عظیم شیشهای کبودی رسیدم. بلند بود. خیلی بلند. یکدست و هموار و قاطع بالا میرفت و در ارتفاع بالایی تاب بر میداشت و بر میگشت و پشت سرم در افق دور دوباره به زمین میرسید. رد چرخ ماشین تا پای دیوار آمدهبود و زیر دیوار ناپدید شدهبود. دستم را به امید یافتن در یا دستگیره مخفی روی سطحش کشیدم وکمی فشار دادم. فشار محکمتری به کف دستم فشار آورد. نه سفت بود و نه نرم. کمی که با دقت به رنگ کبودش خیرهشدم حالت تهوع گرفتم و دهانم مزه گوگرد گرفت. انگار زندهبود و با ارتعاشات ضعیفی میلرزید. سروصداهای مبهمی از آنطرف می‌‌آمد. گوشم را رویش گذاشتم. انگار در آن طرف، کسی یا کسانی عزاداری میکردند و صدای شیون و زاری مبهم و گنگی میآمد. مطمئن شدم که درِ ناپیدایی آنجا هست که لحظهای پیدا و باز شده و ماشین را بلعیده و دوباره بستهشدهست. نگران رانندهشدم. موبایلم را از جیبم خارج کردم تا به او زنگ بزنم.ارتباط برقرار نمی‌شد   بوق اول را که میزد ناگهان ارتباط قطع میشد و سکوت سنگین سربآلودی برقرار میشد. ترسیدم. کمی عقبتر رفتم. دیوار شروع به تپیدن کرد. در داشت باز میشد. عقب عقب رفتم. برگشتم و دوان دوان دور شدم
» ادامه مطلب

روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام

0 نظر
دوشنبه 1395/1/23
پیشانی آسمان را پوشانده‌بود مه پاره‌پاره‌‌ای که از زیر سم اسب‌های لشگر خورشید به هوا برمی‌خواست. کمی پایین‌تر از آن ابرهای رشته رشته منتظر  برآمدن خورشید نشسته‌بودند. خورشید زیر افق بود. نیمی از آسمان روشن بود با نور پیش‌قراولانِ ارتشِ نور و نیم دیگر را سرمه‌ایِ کم‌رنگِ ملتهبِ ارتش تاریکی پوشانده‌بود. ایلیا را بیدار کردم. بلند شد و روی تختش نشست. چشم‌هایش را مالید. در خواب شناور بود. گفتم:« ایلیا بیا ببین آسمون چقدر قشنگ شده.». از تخت‌ش پایین آمد. بغلش کردم و گذاشتم روی رادیاتور زیر پنجره تا هم‌قد شویم و بتواند پشت پنجره آسمان را سیاحت کند. آسمان و ابرها و بازیِ رنگ و نور را که دید بیدارِ بیدار شد. چشم‌هایش برق می‌زد. لحظه شگفت‌انگیزی بود. از آن لحظه‌های که زمان می‌ایستد و آدم‌ها فرو می‌روند در آرامش و لذّتی که در لحظه است. کمی بعد ایلیا گفت:«بابا آسمون مثل دریاست. این ابرهای کوچولو هم مثل موج‌هاش هستند. هواپیماها هم مثل قایق رو موج‌ها می‌ان و رد می‌شن.». زیبا بود. زیبا.
خانه قبلی‌مان هر چه که بود صبح‌های قشنگی داشت. پنجره اتاق ایلیا به افق شرق باز می‌شد و روبروی‌مان تا خود آسمان به غیر از بلوک E فاز دو  چیزی نبود که بتواند مزاحم تماشای برآمدن خورشید شود. هر صبح که بیدار می‌شدم به اطاق ایلیا می‌رفتم. پتویی را که از رویش سر خورده‌بود مرتب می‌کردم و بعد از پشت پنجره به تماشای صبح می‌ایستادم. گاهی عکسی می‌گرفتم و آن لحظه‌های زلال و پر نور را با دوستانم به اشتراک می گذاشتم. آن لحظه‌های دم صبحی جزو گنجینه‌ام هستند. گنجی که به غنیمت برده‌ام.
» ادامه مطلب

تنهایی

0 نظر
غروب است. ماشین‌های جاری در بزرگراه ضدّنورند و نوار طلایی مذابی که روی سقف‌شان ریخته‌است، می‌درخشد. آن دورتر، سمت راست‌مان، کوه‌ها دارند فرو می‌روند در تاریکی کم‌رنگی که آرام‌آرام برمی‌خیزد و چنگ و دندان نشان می‌دهد. زمان دارد به آهستگی می‌گذرد. همه دارند به اهستگی می‌روند. ماشین‌ها، زمان، ابرها، اتوبان و  نور. حتی محبوبِ لعنتیِ خاصٓ تام یورک هم دارد می‌رود و تام یورک زار می‌زند که او را با خود ببرد. تنها ماییم که می‌مانیم. خورشید هم کمی بالاتر از افق، همان‌طور که دارد پایین می‌رود با انگشتان طلایی‌ش ما را نوازش می‌کند. رنگ دست‌هایش پر از دریغ است. پر است از حسرت. آخرین نوازش مادر بیماری را می‌ماند که در حال لغزیدن به درون آن مغاک مبهم دور است و هم‌چنان دل‌نگران فرزندانی است که ناچار به تاریکی می‌سپاردشان. الان در می‌یابم که این دلتنگیِ همیشگیِ چسبیده به غروب، از خورشید به سمت ما جاری‌ست. اندوه خورشیدی است که می‌رود و به اجبار ما را به تاریکی می‌سپارد و در تاریکی که آرام آرام بر می‌اید فرو می‌رویم.  ما تنها می‌مانیم.



» ادامه مطلب

چهارموتوره یونی قدیمی

0 نظر

آن بیرون، پشت پنجره، باد میوزید و باران میباریدسفینه آنجا بودمیان زمین و زمان شناور بوداز آن چهارموتورههای یونی قدیمی بودیکی از موتورهایش ریپ میزد و سفینه را خیلی نرم و نامحسوس میلرزاندآنتنش شکستهبود و به نظر میرسید گم شدهاست و اکنون سرد و تنها و میلیونها سال نوری دور از خانه  با سیستم ناوبری معیوب و یک موتور نامیزان در سیارهای ناشناخته گرفتارشدهاستکمی به هم خیره شدیمکاری از دستم بر نمیآمدچکار میتوانستم بکنم به جز آنکه آرام و بیصدا بنشینم و نگاهش کنم؟ از تعطیلی آخرین تعمیرگاه موتورهای یونی بیش از پنجاه سال میگذشتمحکوم بود به ماندن در اینجانه میتوانست برود، نه بماند و از سیارهاش کمک بخواهدکمی بعد باران شدیدتر شدبرقی درخشید و برق ساختمان قطع شداتاق تاریک شد و آن بیرون سفینه ناپدید گردید

#دروغ_های_واقعی.

» ادامه مطلب

دریچه

0 نظر
دریچههای هستند که نیستند. در فضای دوروبرم پنهانند. در هوا شناور ولی  بستهاند. آن قدر تمیز و شفّاف که دیده نمیشوند. لحظاتی در زندگی هستند که دریچهها را دیدنی میکنند. بازشان میکنند و نور و شادی و آرامشی را که آن بیرون  منتظرند به درون میریزنددیدن‌‌شان شاد و روشن و سرشارم میکنند. بازشدنشان درنگی بیش نیست. آن باز و بستهشدن بستگی به لحظه دارد. به دم بستگی دارد. مثل دریچهای که دیروز کنار دریاچه سدتهم برایم باز شد:
صبح بود. جاده خلوت بود. من و راننده تنهابودیم. هدفونها در گوشم بود وکریس ریآ «در جستجوی تابستان» را میخواند. باد به آرامی میوزید و پیشانی دریاچه صاف بود. آفتاب از لابلای ابرها سرک میکشید. هوا گاهی روشن و گاهی تیره میشد. فکرو خیالی نبود و ذهن رها و آزاد بود. ناگهان آن اتفاق افتاد. دریچهای لرزید و به پهنای شیشه جلوی ماشین باز شد. از ورای آن، دامنه بلندترین کوه سمت چپم را دیدم که نرم و ملایم تا کنار دریاچه آمدهبود. «آب از گل رخساره او عکس میگرفت» و بر چین دامن سبز و مخملی کوه بوسه میزد. آفتاب نیز آنها را نگاه میکرد و لذّت میبرد. با بازشدن دریچه، ناگهان زمین و زمان ایستادند. کریس ریآ مکثی کرد وگیتارش را پایین آورد. همه جا ساکت شد. به تماشا نشستم و در رخوتی روشن و سرشار غوطه خوردم. داشتم از دم لذت میبردم که دریچه بستهشد و آن لذت و رخوت و سکون را باخود برد. کریس ریآ گیتارش را برداشت و دوباره شروع کرد. انگار او هم سرمستشدهبود و میخواست آرزوهای سوختهاش رابه دست باد بسپارد. برگشتم و به عقب نگاه کردم. کوه و دریاچه و نور و رنگها خنثی و خیلی معمولی آرام آرام دورتر و کوچکتر میشدند. میرفتند در پیچ بعدی ناپدیدشوند
 آنها همانیطور بودند که قبلا بودند. قبل از بازشدن دریچه هم آنجا بودند. سِحری در دریچه بود که آنها را  با موسیقی میآمیخت و پررنگتر، پرنورتر و شفافتر میکرد
هنگام بازشدن دریچه میتوانستم دوربین رابردارم و بگیرمش به سمت دریچه و روی حافظه دوربین ثبتش کنم. ولی آن لحظات گرانبها و زیبای  رو به زوال را ازدست میدادم. حاصلش عکسی میشد که ارزش هدر دادن آن لحظه را نداشت. ترجیح دادم در ایوان تماشایش بنشینم و به جای عکس گرفتن و انتشارش در اینستاگرام و یا وبلاگم، بیایم اینجا و آن لحظه و دریچه را برایتان تعریف کنم.

آب از گل رخساره او عکس پذیرفت/و آتش به سر غنچه گلنار برآمد #سعدی




» ادامه مطلب

می‌دونم که اونجایی