‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانک. نمایش همه پست‌ها

يونيفرم

0 نظر
به صف شده بودیم. شلّاق باد به صورت‌هایمان می‌زد و به خوبی نمی‌توانستیم فرمانده را که جلویمان ایستاده‌بود و فریاد می‌زد، ببینیم: «نمی‌خوام سربازهایی داشته‌باشم که بوی عرق و شاش می‌دن. می‌خوام تو زیر آتیش دشمن هم تمیز باشید. فرق ما با اون‌ها تو همینه. ما تمیز هستیم. ما به خاطر تمیزی می‌جنگیم. مواظب یونیفرم‌هاتون باشید. اون‌ها تنها دوست‌های شما هستند. اون‌ها تنها کسانی هستند که بعد از مرگ‌ هم پیش‌تون می‌مونند.»
کلاهخود‌هایمان نو بود. یونیفرم‌های قهوه‌ای‌مان آهار خورده، اطوشده و شق‌و‌رق بودند. دست‌های‌مان بوی روغن مسلسل‌های نو می‌داد و وقتی با ناشی‌گری مسلسل را به سمت دشمن نشانه می‌رفتیم نگران روغنی شدن یونیفر‌م‌مان می‌شدیم. پوتین‌هاي‌مان سیاه و برّاق بوند. صدای عبور سریع بند پوتین از میان سوراخ‌ها مست‌مان می‌کرد و بند‌ها را همانند دخترکی که گیس‌هایش را می‌بافد، می‌بافتیم. کمی بعد از شروع جنگ بود که رطوبت جنگل و شاخه‌های درخت‌ها و بوته‌ها و خنجرهای ریز باران یونیفرم‌هامان تبدیل شدند به کیسه‌های کِرِم‌رنگ چِرکی که به تن‌مان زار می‌زدند.کلّه‌هامان درون کلاهخودهای رنگ‌پریده، زنگ‌زده و قُرشده درست مثل عروسک‌هایی که روی داشبورد با تکان‌های ماشین می‌جنبند، می‌لرزیدند.
رنگ سبز یونیفرم‌شان خیلی خَز بود. سبزِ زمینه جنگل برّاق‌‌ و زیبا‌تر بود. بعد از گذشت سال‌ها از شروع جنگ چشم‌هامان به راحتی طیف‌های مختلف سبز را از هم تشخیص می‌داد. سربازی که با یونیفرم سبزِ لجنی پشت بوته تمشک پنهان می‌شد برای‌مان واضح‌تر از مارمولک سفیدی بود که روی یک سنگ سیاه می‌خزد. برای استتار، آهو و یا روباهی را در آغوش می‌گرفتیم و مخفی می‌شدیم. آهوها و روباه‌ها ما را به عنوان جزیی جداناپذیر از جنگل شناخته‌بودند.
جنگ آن‌قدر ادامه پیدا کرد که تمام مزارع پنبه سوختند و کارخانه‌های نسّاجی و پارچه‌بافی جای خودرا به ویرانه‌های سیاه و بدبویی دادند که دود سیاه چربی از آن‌ها بلند می‌شد. پارچه نایاب شد و یونیفرم سالم و تمیز تبدیل به مشکل اساسی جنگ شد. زمانی را با پوشیدن یونیفرم همقطاران کشته‌شده گذراندیم. یونیفرم‌هایی پاره پاره و خونی که ما را به اجسادي متحرک و آواره تبدیل کرده‌بودند.
جنگ ادامه پیدا کرد. شبانه به قرارگاه آن‌ها می‌رفتیم، دزدکی چند نفرشان را می‌کشتیم و یونیفرم‌شان را در مي‌آورديم و می‌پوشیدیم و آن‌ها نيز فردا شب به سراغ‌مان می‌آمدند و از ما می‌کشتند و یونیفرم‌هایمان، یونیفرم‌هایشان، را درمي‌آوردند و مي‌پوشيدند. معلوم نبود چه کسی دوست است و چه کسی دشمن. به هر کسی که یونیفرم تنش بود شلیک می‌شد. ما از ما می‌کشتیم و آن‌ها از خودشان و  آهوها و روباه‌ها نیز به تماشا نشسته بودند.
» ادامه مطلب

درخاست‌نامه

0 نظر

 

جناب آقای خدا
قربونتون برم
با سلام
با کمال اهترام باید به عرض برسانم که شوربختانه امروز صبح  وقتی که به دنبال صدای گوش‌خراش آژیر دزدگیر ماشین همسایه هراسان از خواب پریدم و روی تختم نشستم فرشته محترمی كه بر روی دوش راست اینجانب نشسته و مشغول سَبت كارهای نیك اینجانب بودند (آن‌طور كه جنابعالی مستحظرید تعداد آنها هم كم نیست)، در اثر برخورد شدید با پنجره باز اطاق خواب به شدّت مجروح شدند. بدبختانه تلاش‌های این‌جانب برای حفظ جان ایشان مُسمر ثمر نبودند و ایشان سقط شدند. ضمن اعلام تأثر و تحمّل شدید اینجانب، خواهشمندم نسبت به معرفی جانشین سالح ایشان دستور اقدام آجل را صادر فرمایید. 
در ضمن فرشته دوش چپ این‌جانب نیز در حدود 10 سال است كه به دلایل نامعلومی به رحمت جنابعالی رفته‌است. از آن‌جایی كه به نظر من حضور ایشان جهت ثبت گناهان احتمالی اینجانب (زبانم لال) زَروری نمی‌باشد و ایشان نیز در اکصر اوقات بیکار نشسته‌بودند و با شاهدونه تو گوش فرشته سمت راستی می‌زدند، خواهشمند است نسبت به ادامه فقدان ایشان دستور همكاری لازم را صادر فرمایید.
با تشكر بنده نیکوکار درگاه شما
اینجانب


پی‌نوشت: لیستی از کارهای نیک جُزوی که از امروز صبح تا حالا انجام داده‌ام و احتمال می‌دهم که به دلیل رِهلت فرشته عزیز در جایی ثبت نشده باشند به پیوست می‌فرستم تا "اگر شما بخواهید" در سیاهه اعمال نیک‌م ثبت گردند و موجبات خسران و ضرر و زیان این‌جانب نگردد: بر پانمودن 3400 رکعت نماز مُصتحبّی، کمک به مستمندان به میزان 2698 میلیون ریال،‌ کمک به 26000 هزار نابینا برای عبور از خیابان، بر جای آوردن سه فقره حجّ عمره و یک حجّ طَمتّع و در ضمن از صبح تا حالا هم روزه هستم و چیزی نخوردم.

 

لینک عکس

Related Posts

(more..)
» ادامه مطلب

مرّیخی بدبخت من

0 نظر
يه سفينه كنار اتوبان زنجان – قزوين (مابين سلطانيه و صايين قلعه) فروداضطراری كرده بود. يک موجود بيگانه قد بلند مؤنث يه گالن خالي برای حمل اورانيم 238 گرفته بود دستش و برای هر ماشينی كه از كنارش رد می‌شد دست تكون می‌داد. هیچ کس نگه‌نداشت. ما هم نگه ‌نداشتیم. چون هیچ‌کس اورانیم 238  نداشت.

پست‌های کمی تا قسمتی مرتبط

» ادامه مطلب

مهاجمان

1 نظر
سفینه‌های بی‌شمار مهاجمان همانند پرده‌ای آهنین آسمان را پوشانده‌بودند. آفتاب کم‌رمق پاییزی به سختی از لابه‌لای سفینه‌ها می‌گذشت و به روی جمعیتی که در دشت جمع شده‌بودند می‌تابید. دشتی وسیع که ده روز پیش، قبل از آخرین حمله لیزری سفینه‌ها، شهر بزرگی بود. شهری بزرگ که نمونه‌ای کوچک بود از همه شهرهایی که بر روی زمین یافت می‌شدند. شهری شامل  آسمان‌خراش‌ها، زندان‌ها، دادگاه‌ها، مجالس قانون‌گذاری و صد البته انسان‌هایی ذلیل و کوچک که غرق در مشکلات بزرگی بودند که زاییده کردارشان بود. اکنون همه آنها توسط مهاجمان در سراسر سیّاره از روی زمین پاک شده‌بودند. بازماندگان در آن دشت وسیع گرد آمده‌بودند و با دهان‌هایی باز به سفینه‌هایی خیره شده بودند که به  نظر می رسید به همراه خود حاکمان جدید و قوانین جدید را از سیّاره‌ای دوردست در عمق فضای بی‌انتها آورده بودند. در غروب روز دهم انتظار به سر رسید. غرش موتور سفینه‌ها بلند شد. گردوخاک همه جا را پوشاند. هیجان در مردم به اوج خود رسید. کسی نمی‌دانست چه اتّفاقی می‌افتد. همه منتظر بودند. مهاجمان که هیچ‌ چیز به جز خون عطش آن‌ها را ارضا نمی‌کرد بدون این‌که به جماعت درمانده زیر پای‌شان توجهی کنند راهی مدار زمین شدند تا به سیّاره بعدی بروند و در پشت سر خود جماعت نالانی را باقی گذاشتند که فریاد می‌زدند:«حالا ما چه کنیم؟».

پست‌های مرتبط:

» ادامه مطلب

عبور

1 نظر

ربات خسته،‌ پیر و زنگ‌زده کنار جنگل زیر درخت سیاهی افتاده‌بود که از سر شاخه‌هایش میوه‌های پوزیترونی تاب می‌خوردند. زیر آسمان خاکستری، میان میوه‌های شکسته و خرد شده‌ای که از درخت افتاده بودند، ‌از همه جا رانده و از همه جا مانده‌بود. بازوی دست راستش از فرط زنگ‌زدگی در حال افتادن بود و درد جان‌کاهی که ناشی از به تحلیل رفتن رشته‌های تیتانیومی ستون فقراتش بود نفس‌اش را به شماره می‌انداخت. خیره شده‌بود به منویی که جلوی چشم‌های کم نور و بی‌رمق‌اش چشمک می‌زد."برای خاموش کردن مغزالکترونیکی‌تان کلمه عبور را وارد کنید". صف شماره‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و اخطار قرمز‌رنگ "کلمه عبور نادرست" را بر جا می‌گذاشتند. صدها سال بود که در انتظار ورود گذرواژه درست با درماندگی تمام زیر لب زمزمه می‌کرد:«کلمه عبور... کلمه عبور... کلمه عبور چه بود؟».
» ادامه مطلب

انتظار

0 نظر

پیرمرد دعای آخر نمازش را خواند. به نقش و نگارهای جانماز خیره ماند. به بچّه‌ها‌یش فکر کرد که ازدواج کرده‌ و برای خود زندگی مستقلّی تشکیل داده بودند. به سفر حجّی که رفته بود فکر کرد. به همسرش که اکنون در زیر خروارها خاک سرد،‌ آرمیده بود. به سفرهایش به دور دنیا. به همه کارهایی که روزی آرزوی انجام‌شان را داشت و اکنون همه آنها را به سرانجام رسانده‌بود. کار دیگری مانده که انجام نداده باشد؟ نه. پس می‌توانست منتظر مرگ باشد. لبخندی زد و به در اتاق خیره ماند و منتظر آمدن مرگ شد. انتظاری که سی‌سال به‌ طول انجامید. در تمام آن مدت پیرمرد کار دیگری جز انتظار نداشت.
» ادامه مطلب

نسيان

1 نظر
‏وقتی ربات زنگ‌زده به دروازه‌های منظومه‌شمسی رسید متوجه شد که نمی‌تواند به یاد بیاورد  برای چه به این سفر آمده است. کمی ‌که به سلّول‌های حافظه فرسوده چند میلیون ساله‌اش فشار آورد متوجه شد  حتی آغاز سفرش را هم به یاد نمی‌آورد. موتورهای سفینه را خاموش کرد و از پنجره کوچک سفینه به فضای خالی سرمه‌ای بیرون خیره شد. .‏‎ ‎
» ادامه مطلب

عاشق

0 نظر
زیر لب با خود می‌گفت :«اگر فقط یک جفت بال داشتم»‏‎ ‎فرشته‌ای که از آن حوالی می‌گذشت صدای نجوای ‏اورا شنید. دوری زد و به آرامی ‌پایین آمد و از او پرسید :«اگر بال داشتی چه می‌کردی؟». مرد جواب داد :«بال‌ها ‏می‌توانند مرا به نزد محبوبم ببرند». اشک از چشمان فرشته جاری شد. بال‌هایش را به مرد‎ ‎بخشید و خودش با پای پیاده ‏به راه افتاد. کمی‌بعد مرد را دید که با کیفی پر از طلا،‌ به کمک بال‌ها در حال گریز از دست پلیس‌های درمانده‌ای است که ‏بر فرشته‌هایی ‏‎ ‎که مفهوم محبوب را خوب نمی‌فهمند،‌ لعنت می‌فرستند‎ ‎
» ادامه مطلب

بوی برگ نارنج

0 نظر

مرد سیاه‌پوش اسلحه کمری خود را به طرف مردی در خارج از کادر نشانه رفته‌بود. تصویر انگشت مضطربی که در حال فشار آوردن به ماشه بود روی صفحه تلویزیون دیده‌‌شد. مردی که پای تلویزیون در حال تماشای فیلم بود با چشم‌هایی ریز و حالتی عصبی منتظر شنیدن صدای شلیک بود که ناگهان صدای بلندی از پشت‌بام به گوش رسید. ‌تصویر کج‌و‌کوله شد و جای خود را به برفک داد. مرد کانال‌های دیگر را نیز امتجان کرد. همه آنها برفکی بودند. زیر لب دشنامی ‌داد. چراغ قوه را برداشت و دوان‌دوان به پشت بام رفت. کفِ بام از پرهای سبک خوش‌بویی پوشیده شده‌بود که بوی برگ درخت نارنج می‌دادند. صدای جیرجیر میله شکسته آنتن از کمی‌ جلوتر به گوش می‌رسید. چراغ قوه را به روی آنتن انداخت. فرشته‌ای را دید که به شدّت به آنتن برخورد کرده‌بود‌ و آن بالا مانده‌است. پرپر می‌زد و سعی می‌کرد خود را نجات دهد. مرد کمی‌ جلوتر رفت. فرشته پیر بود. روی آنتن خم شده بود و میله آن را که از سینه‌اش گذشته و از پشتش خارج شده بود طوری با دو دست گرفته‌بود که مشخص نبود قصد خارج کردن آن را دارد یا به شدّت آن را به درون سینه‌اش فشار می‌دهد. فرشته متوجه حضور او شد. صورت نورانی و روشن خود را به طرف او برگرداند و با زبانی باستانی و مقدّس از او کمک خواست. مرد برای دیدن بقیّه فیلم عجله داشت. فرصتی برای نجات  فرشته نبود. ولی برای درست کردن آنتن باید او را پایین می‌آورد. چراغ قوه را روی لبه دیوار گذاشت و با تکّه سنگی که بر رویش گذاشت آن را طوری محکم کرد که بتواند به خوبی صحنه را ببیند. چهارپایه‌ای به کنار آنتن گذاشت. فرشته را کمی‌ بالا برد. به زیرش رفت و از چهارپایه بالا رفت. فرشته میله را رها کرد و دستهای سبکش را بر روی شانه های مرد گذاشت. کمی‌ به طرف بالا فشارش داد و  او را بالاتر برد. مایع معطّر و خوشبویی که اورا به یاد خاطره‌ای محو از دوران کودکی‌اش می‌انداخت از سینه سوراخ فرشته بر روی لباس‌هایش ریخت و او را معطّر کرد. فرشته با توجه به قامت بلندی که داشت زیاد سنگین نبود. مرد فرشته را آن قدر بالا برد تا میله آنتن از سینه‌اش خارج شد. به آرامی او را ‌بر روی پشت بام خواباند. صدای عجیبی از گلوی فرشته نیمه‌جان بیرون آمد که مرد آن را به حساب تشکّر گذاشت. زیاد وقت نداشت. می‌توانست وقتی آنتن را درست کرد و به پایین رفت زمانی که پیام‌های بازرگانی وقفه‌ای در پخش فیلم سینمایی می‌انداختند به اورژانس زنگ بزند و فرشته را به بیمارستان بفرستد. تا جایی که به یاد می‌آورد فرشته‌ها همیشه صبور بوده‌اند. خیلی سریع آنتن را درست کرد و به سرعت به پایین برگشت و فرشته نیمه‌جان را در آن هوای سرد با گربه‌های گرسنه و دله محله که به آرامی ‌در حال نزدیک شدن بودند تنهاگذاشت.
» ادامه مطلب

دو هفته بعد - پارسال

0 نظر

-    تو چی فکر می‌کنی؟
-    از دست این کابوس‌ها آزاد می‌شی. می‌تونی دوباره از اوّل شروع کنی. می‌تونی کمی‌ گذشت کنی و اشتباهی رو که کردی جبران کنی. ولی بهای زیادی برای این‌کار باید بپردازی.
-    قیمت‌ِش اصلا برام مهم نیست.
-    فقط جنبه مادّی قضیه رو نبین.
-    چطور مگه؟
-    به دلایل فنّی شرکت می‌تونه تنها یک بار این‌کار رو برای تو  انجام بده. هنوز آزمایش‌های ما تکمیل نشدند. در حین سفر از اکنون به گذشته کسی نمی‌دونه دقیقن چه اتّفاقی برای جسم‌ات می‌افته. ممکنه مغز و اعصاب‌ات متحمّل صدمات زیادی بشوند. احتمال این هست که چنان صدمه‌ای به جسم‌ات وارد بشه که هیچ‌وقت ترمیم نشه. حتّی ممکنه قسمتی از حافظه‌ات پاک بشه. خیلی‌ها بودند که نتونستند این آسیب‌ها رو تحمل کنند. ببین ارزشش رو داره که خودت رو به خطر بندازی؟
-    می‌دونی، نمی‌خواستم اون رو بکشم. تو زیر اون بارون لعنتی که می‌بارید، هیچ‌چیز به هیچ‌چیز شبیه نبود. زل زده بود به چشم‌های من. شاید می‌خواست من رو از شلیک منصرف بکنه. ولی ... ولی ... .
            الان هم می‌خوام به هر قیمتی که شده برگردم. می‌خوام اشتباه خودم رو جبران کنم.
-    از ما گفتن. شرکت شما رو به عقب می فرسته. امّا قبل از اون باید چندتا فُرم پر کنی. شرکت یه تعهّد‌نامه از شما می‌گیره که این کار با میل و اراده خودتون انجام داید و هیچ مسئولیّتی رو در قبال اعمال شما در گذشته به گردن نمی‌گیره. هیچ تضمینی هم وجود نداره که بتونی این سفر رو تحمّل کنی. به هر حال می‌تونم یه وقت برات در نظر بگیرم. دو  هفته بعد همین ساعت، همین جا. خوبه؟
-    کجا رو باید امضا کنم؟
( دو هفته بعد - پارسال )
... باران شدیدی می‌بارید. همانند کابوسی بود که دوباره تکرار شود. دوباره آنجا بودم و او هم جلوی پایم افتاده‌بود. از نوک اسلحه‌ای که به طرفش نشانه رفته بودم دود آبی‌رنگی خارج می‌شد. زانوی‌اش را گرفته‌بود و با صدای بلندی ناله می‌کرد. زخم زانو‌ی‌اش به شدت خون‌ریزی می‌کرد. نگاهی به عینک شکسته‌ای که زیر پایم خرد شده‌بود کردم. زل زده‌بود به چشم‌هایم تا شاید مرا از کشتن‌اش منصرف کند... کمی‌بعد که ضربان قلبم به حالت عادی برگشت، اسلحه را پایین آوردم. تا همین جا بس بود. به اندازه کافی عذابش داده بودم. کابوس تمام شده‌بود. اسلحه را داخل جیبم گذاشتم و برگشتم تا او را با زخم‌اش تنها بگذارم. چند قدمی‌که دور شدم، به یاد موضوعی افتادم. یادم رفته‌بود که او هم یک اسلحه دارد. وقتی به سرعت اسلحه‌ را کشیده و برگشتم، یک گلوله به طرف پیشانی‌ام شلیک شد...
» ادامه مطلب

دريچه

0 نظر
 

- کیه؟
- سلام خانوم. غریبی هستم. این دریچه رو براتون اوردم.
- کدوم دریچه؟
- همونی که می‌خواستین باهاش به ازدحام کوچه خوشبخت نگاه کنید.
- بله. بله. دستتون درد نکنه.
( تق – صدای باز شدن در توسط آیفون  )
- تشریف بیارید بالا.


» ادامه مطلب

اين خاطره هاي لعنتي

0 نظر
- سلام عليكم.شركت بازآفريني خاطرات؟
- بفرماييد.امري داشتيد؟
- واله من يه خاطره دارم كه خيلي اذيتم مي كنه. فيلمنامه اش هم بد نوشته شده .مي خواستم ببينم مي شه اون رو ، چي مي گن ، باز آفريني كنم؟
- بله .امكان اش هست.اين خاطره شما قبلا دستكاري شده ؟
- نخير.يه خاطره واقعيه . قبلا هم تجربه شده .
- در چه موردي هست اين خاطره تون؟
- واله يه نفر بود كه خيلي دوستش داشتم.قرار بود با هم ازدواج كنيم . يه مدت دوست بوديم.حالا ايشون رفته با پسر خاله ش ازدواج كرده. مي خواستم ببينم مي تونم تو خاطره اي كه ازش دارم دست ببرم؟ يه جورايي تو اين خاطره باهاش ازدواج بكنم؟
- امكانش هست .ولي بايد اين خاطره تون طوري تموم بشه كه ايشون شما رو ترك كنه و يااينكه فوت كنن.چون اين خاطره بالاخره بايد يه مابه ازاي خارجي داشته باشه.
- فكر كنم اگه فوت كنن بهتر باشه. چون بهرحال من ديگه ايشون رو نمي بينم.
- بله امكانش هست. ما طوري مي تونيم اين خاطره رو، با تموم جزئيات ،  تو ذهن شما قرار بديم كه ذهن شما نتونه تقلبي بودن اون روتشخيص بده . در ضمن اينكار غير قانونيه. شما نمي تونيد از نظر قانون همسر ايشون بوده باشين.فقط يه خاطره يا بهتر بگم يه خواب شيرينه .

- خوبه . همون چيزيه كه من مي خوام. مي تونيد براي من يه وقت در نظر بگيريد؟
- ...يه لحظه اجازه بدين...بله...بله.... پونزدهم ماه بعد خوبه ؟

اين مطلب بعد ازديدن فيلم يادآوري مطلق نوشته شده
» ادامه مطلب