شب بود. داشتم ایلیا را آماده میکردم که بخوابد.
«ایلیا. خسته شدم. چقدر من برات قصّه بگم؟ یک بار هم تو برام قصّه بخون.».
«باشه». کمی فکر کرد. چشمهایش را مالید. خمیازهای کشید و شروع کرد: «یکی بود. یکی نبود. یه سنگ بزرگی بود که افتاد توی آب جوب!. … قضّه ما به سر رسید کلاغه به خونهاش نرسید».
«خب؟ بقیهاش چی شد؟ این که قصّه نیست. ناتموم مونده. آخرش چی میشه؟».
خمیازه دیگري کشید و گفت: «خودم میدونم. یه بچّهای صفحههای کتاب رو با قیچی بریده. معلوم نیست آخرش چی میشه!».
باز هم خمیازهای کشید و کمی بعد خوابش برد.
قصه ما به سر رسيد
يونيفرم
کلاهخودهایمان نو بود. یونیفرمهای قهوهایمان آهار خورده، اطوشده و شقورق بودند. دستهایمان بوی روغن مسلسلهای نو میداد و وقتی با ناشیگری مسلسل را به سمت دشمن نشانه میرفتیم نگران روغنی شدن یونیفرممان میشدیم. پوتینهايمان سیاه و برّاق بوند. صدای عبور سریع بند پوتین از میان سوراخها مستمان میکرد و بندها را همانند دخترکی که گیسهایش را میبافد، میبافتیم. کمی بعد از شروع جنگ بود که رطوبت جنگل و شاخههای درختها و بوتهها و خنجرهای ریز باران یونیفرمهامان تبدیل شدند به کیسههای کِرِمرنگ چِرکی که به تنمان زار میزدند.کلّههامان درون کلاهخودهای رنگپریده، زنگزده و قُرشده درست مثل عروسکهایی که روی داشبورد با تکانهای ماشین میجنبند، میلرزیدند.
رنگ سبز یونیفرمشان خیلی خَز بود. سبزِ زمینه جنگل برّاق و زیباتر بود. بعد از گذشت سالها از شروع جنگ چشمهامان به راحتی طیفهای مختلف سبز را از هم تشخیص میداد. سربازی که با یونیفرم سبزِ لجنی پشت بوته تمشک پنهان میشد برایمان واضحتر از مارمولک سفیدی بود که روی یک سنگ سیاه میخزد. برای استتار، آهو و یا روباهی را در آغوش میگرفتیم و مخفی میشدیم. آهوها و روباهها ما را به عنوان جزیی جداناپذیر از جنگل شناختهبودند.
جنگ آنقدر ادامه پیدا کرد که تمام مزارع پنبه سوختند و کارخانههای نسّاجی و پارچهبافی جای خودرا به ویرانههای سیاه و بدبویی دادند که دود سیاه چربی از آنها بلند میشد. پارچه نایاب شد و یونیفرم سالم و تمیز تبدیل به مشکل اساسی جنگ شد. زمانی را با پوشیدن یونیفرم همقطاران کشتهشده گذراندیم. یونیفرمهایی پاره پاره و خونی که ما را به اجسادي متحرک و آواره تبدیل کردهبودند.
جنگ ادامه پیدا کرد. شبانه به قرارگاه آنها میرفتیم، دزدکی چند نفرشان را میکشتیم و یونیفرمشان را در ميآورديم و میپوشیدیم و آنها نيز فردا شب به سراغمان میآمدند و از ما میکشتند و یونیفرمهایمان، یونیفرمهایشان، را درميآوردند و ميپوشيدند. معلوم نبود چه کسی دوست است و چه کسی دشمن. به هر کسی که یونیفرم تنش بود شلیک میشد. ما از ما میکشتیم و آنها از خودشان و آهوها و روباهها نیز به تماشا نشسته بودند.
چاقودرپُشت
سالهاست که چاقوی بزرگی در پشتم فرو رفتهاست. تا دسته فرو رفته و تیغه تیز و بلندش از درونم گذشته و به دیواره سینهام ایستادهاست. میتوانم نوک تیزش را زیر پوست سینهام حس کنم که سعی میکند بیشتر بخراشد و بدرد و پاره کند. بعضی روزها که کمتر غذا میخورم و فعّالیّت بدنیام هم زیاد میشود و کمی وزن کم میکنم میتوانم نوک تیز و زنگزدهاش را ببینم که پوستم را سوراخ کرده و بیرون زدهاست و قطره خون کمرنگ و رقیقی از نوکش آویزان ماندهاست. چاقو در وسط پشتم فرو رفتهاست. نمیتوانم دستهایم را بچرخانم، تاب بدهم و ببرم پشتم تا شاید بتوانم لمسش کنم، نوازشش کنم و یا شاید اگر خواستم بیرون بکشماش. آن اوایل که چاقو تازه در پشتم نشستهبود به سختی میتوانستم شبها بخوابم. رانندگی کنم و یا در دفترکارم پشت میز بنشینم. تیغه چاقو درون سینهام جابهجا میشد و نفسم را میبرید. راهحلی که به ذهنم رسید، سادهبود. درون تشکم را به اندازه دسته چاقو سوراخ کردم تا چاقو در آن جای بگیرد و بتوانم به راحتی بخوابم. صندلی ماشین و صندلیام در دفترِ کارم نیز به همین سرنوشت دچار شدند تا بتوانم به راحتی رانندگی کنم و کارهایم را انجام دهم. به راحتی؟ به راحتی بخوابم؟ به راحتی رانندگی کنم؟ خندهدار است. با هر نفسی که میکشیدم، با هر لبخند، اندوه و اشکی تیغه چاقو درونم را بیشتر میخراشید، میسوزاند و میبُرید. دردْ در درونم میچرخید و میچرخید و میچرخد و میچرخد.
دیدن چهره هراسان مردم و شنیدن صدای جیغ آمیخته به ترّحم زنان برایم عادّی شدهاست. میدانم که هرجا بخواهم بروم همیشه هستند کسانی که بعد از شوکّهشدن و ابراز تعجّب از دیدن دسته چاقویی که این طور طبیعی و عادّی در پشتم نشستهاست، جلو میآیند و میخواهند به همراه من عکسی بیاندازند فیلمی بگیرند و آنها را در انجمنهای اینترنتی و فیسبوک دست به دست بچرخانند. ابراز محبّتْ و علاقه شدید از طرف دخترکان و زنانی که طالب عشقبازی با مردی هستند که چاقویی از میان سینهاش گذشتهاست و به نظر میرسد که این موقعیّت غریب لذّت دو چندانی به آنان خواهد داد برایم عادّی شدهاست. هیچ کشش و علاقهای نسبت به دیگران در من وجود ندارد. چاقو هرگونه ارتباطی را که میان من و مردم وجود داشت بریده است و من تنها ماندهام.
نمیتوانم زمانی را که در پشتم چاقویی فرو نرفتهبود به یاد بیاورم. چاقو رشته خاطراتم را گسسته و چیزی را قبل از آن و بدون آن به یاد نمیآورم. نمیتوانم امکان زندگی کردن بدون این چاقو را تصوّر کنم. برایم وجود آسایش و آرامشْ بدون درد برّندهای که درون سینهام میطپد محال است. هیچ علاقهای به خارج کردن چاقو ندارم. میتوانم وارد اورژانس نزدیکترین بیمارستان شوم و از اوّلین اَنترنی که میبینم خواهش کنم تا این کار را بدون درد و رنج برایم انجام دهد. مطمئنّم بلافاصله بعد از خارجشدن از بیمارستان چاقوی دیگری در پشتم خواهدنشست. هوا پر است از چاقوهای ناشناسی که بیهدف میچرخند و به دنبال بدنهای گرم و نرمی هستند که پذیرایشان باشد. لااقل این چاقو مهربانتر است. سالهاست که با هم هستیم و به همدیگر عادت کردهایم. او آن پشت مواظب است چاقوی دیگری در پشتم فرو نرود و من غلاف خوبی برای او بودهام و خواهمبود.
کمی تا قسمتی مربوط و نامربوط
from tag داستانک
خواهم تو شوی محبوب دلم
خب. قبل از اینکه خوابگرد تو وبلاگش فراخوانی بده در مورد انتخاب محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران، من برای خودم برنامهای ریختهبودم که از روی حسابکتاب و نظم و با هدف و این حرفها مطالعه کنم. قرار بود از داستان کوتاه شروع کنم و هر چی مجموعه داستان کوتاه از نویسندگان غیرایرانی دارم بخونم و بعد برم سراغ هاروکی موراکامی، جومپا لاهیری و همینگوی و کافکا و… . بنا داشته و دارم هرچی از این کتابها که چاپ شده و در دسترس هست بخونم. (البته به نوعی این جور مطالعه کردن خیلی سخته و خواننده زود خسته میشه. اگه یه نمه تنوع تو کار آدم باشه لذّت بیشتری میبره. ولی باید بگم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم خستهشدم). خب. با این فراخوان برنامه عوض شد و باید شروع کنم به خوندن داستانها و رمانهای ایرانی. هاروکی و ریموند و جومپا و بقیه هم میتونند منتظر باشند. نمیتونند؟
از بین لیست کتابهای داستانی فارسی منتشر شده در سال 87 من فقط این کتابها رو دارم:
برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی، چشمهآویشن قشنگ نیست، حامد اسماعیلیون
امشب در سینما ستاره، پرویز دوائی
نگران نباش، مهسا محبعلی
دوقدم این ور خط، احمد پوری
پری فراموشی، فرشته احمدی
کافه پری دریایی، میتراالیاتی
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، داریوش مهرجویی
احتمالاً گم شدهام، سارا سالار
آن جا که پنجرگیریها تمام میشوند، حامد حبیبی.
به غیر از دوتا از این کتابها بقیه رو نخوندم. قصد دارم به ترتیب همهشون رو بخونم و به تدریج تو وبلاگم در موردشون بنویسم و در آخر هم لیست سهتایی محبوبترینهام رو انتخاب کنم. امیدوارم بتونم کتابهای جدیدی به لیست خودم اضافهکنم و اگر آقای خوابگرد مهلت فراخوان رو تمدید کنه در مورد اونها هم بنویسم.
- در رابطه با همین موضوع:
- پاسخ به چراهای انتشار فراخوان انتخاب کتاب سال وبلاگنویسان
- چند کلمه در باره انتخاب محبوب ترین کتاب داستانی سال توسط وبلاگنویسان، ف.م سخن
- نیمه خالی لیوان –مهدی پدرام
- نگاه کامران محمدی به فراخوان انتخاب کتاب محبوب سال
- حاشیه بر فراخوان خوابگرد- فرشته مولوی
- کتاب های محبوب آدم و حوا
- قضاوت در حضور دیگران، مریم مهتدی
مهاجمان
پستهای مرتبط:
- گٌم - میدونم که اونجایی
- مشترك موردنظرمدتی است كه در دسترس نمیباشد- میدونم که اونجایی
- عبور- میدونم که اونجایی
- برای هميشه جوان- میدونم که اونجایی
- نسيان- میدونم که اونجایی
- مرد فضايي -میدونم که اونجایی
- دو داستان کوتاه از جي. جي. بالارد
تونل
وقتی زندانبانان تونل مخفی را که از وسط آسایشگاه زنان سر در میآورد پیدا کردند علّت باردارشدنهای ناگهانی زندانیان زن در چندوقت اخیر مشخص شد. زندانبانان مرد تبرئه شدند و رییس زندان دستور داد زندان کوچکی برای نوزادان بین آسایشگاه زنان و آسایشگاه مردان احداث شود.
لالایی

گُم

چشمهایش را که باز کرد، دلش هرّی ریخت پایین. دروربرش را نگاه کرد. از جا پرید و رفت به طرف حمام. نگاهی کرد به داخل حمام. آنجا نبود. برگشت و نگاهی به روی تختخواب انداخت. ملافه چروکیده و ظاهر آشفته تختخواب نشان میداد که شب را در آنجا سپری کرده. ولی اکنون کجاست؟ دلش لرزید. سراسیمه از اتاق خارج شد. سوار بر آسانسور، دویست طبقه پایین رفت و از ساختمان خارج شد و رفت تا خودش را پیدا کند.
عبور

يک قتل کامل و بیعیب و نقص

سالها فکر کردهبود و برای بزرگترین کار تمام عمرش برنامه ریزی کردهبود. قتلی که توسط او در حال وقوع بود کاملترین قتلی بود که تا کنون اتفاق افتاده بود. قتلی که تمام آن نویسندگان نکبت و از خودراضی داستانهای جنایی حسرت وقوع آن را در داستان هایشان میکشیدند. هیچکس قادر نخواهد بود او را بهخاطر آن متهم کند. هیچ ردپایی از اون باقی نخواهد ماند. هیچ نشان و ردّی. هیچ چیز. بعد از کشتن مردی که دست و پا بسته و زخمی جلوی پایش افتاده بود، وقتی آن اهرم برّاق را پایین بکشد، ماشین مرگبار ابداعیاش به کار افتاده و در عرض 10 ثانیه کره زمین با تمامی ساکنیناش نابود خواهد شد. همه کره زمین با تمام موجودات زنده و همه آن چیزهایی که بر روی آن میباشند. هیچ چیز باقی نخواهد ماند. هیچ ردّپا و مدرک و نشانی. یک قتل کامل و بیعیب و نقص.
کوتاهترین داستان علمی تخیلی
در راستای مبارزه گوگلی با فیلم 300 به این سایت لینک بدید
چشم به هم زدن
پدر و پسر
پنجره طبقه یکصدوچهلوسه
از آن بالا، پشتبام بلندترین آسمانخراش، همه شهر دیده میشد. چراغهای رنگارنگ شهر چشمک میزدند. صدای محو اتومبیلهای عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان میگذشتند به گوش میرسید. لب بام نشستهبود. باد خنکی میوزید و موهای آشفتهاس را آشفتهتر میکرد. در آن تاریکی خیره شدهبود به صفحهی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقهها را یکییکی تا پایین شمرد تا رسید به یکی از پنجرههای روشن طبقه یکصدوچهلوسه. کاش میشد همین الان زنگ بزند. کاش میشد لااقل بیاید لب پنجره و او بتواند از آن بالا برای آخرین بار سایهی محو ومبهم او را ببیند. دوباره خیره شد به صفحه سبز موبایل. ثانیهها را شمرد و با خود گفت :«اگر پنجاهتای دیگه شمردم و زنگ نزد میپرم». پنجاه تا پنجاه ثانیه گذشت و زنگ نزد. قطره اشکی را که گوشه چشمش جمع شدهبود، با پشت دست پاک کرد. نگاهی دوباره به چشمانداز شهر کرد. نگاه دیگری نیز به صفحهکوچک موبایل. باز هم خبری نبود. نفس عمیقی کشید و درست مثل اینکه بخواهد درون استخری پر از آب سرد شیرجه بزند، پرید. ته دلش خالی شد. احساس سبکی کرد و به سرعت سقوط کرد. درد محوی سینهاش را میفشرد. باد چشمهایش را میآزرد و نمیتوانست خوب ببیند. سعی میکرد از پنجره طبقه یکصدوچهلوسه که روشن بود و به سرعت نزدیک میشد، چشم برندارد. به سرعت به پنجره طبقه یکصدوصدوچهلوسه رسید و یک آن او را دید که بارانی سرخاش را پوشیده و در حال شمارهگیری با موبایل است. با چه کسی تماس میگرفت؟ شاید در حال تماس با او بود. دلش لرزید. باید میان زمین و آسمان کاری میکرد. باید به نزد او میرفت. فرصتی نداشت. نمیتوانست صبر کند و با لرزش موبایل و بلند شدن صدای زنگ موبایلش از تماس او مطمئن شود. نگاهی به دوروبر کرد. باید کاری میکرد. زمین به سرعت نزدیک میشد. هراسان به اولین پنجره بازی که نزدیکاش بود چنگ انداخت و آویزان شد. به سرعت با صورت به دیوار خورد و کتفاش خرد شد و بینی و چند دندانش شکست. اهمیتی نداشت. با دست دیگرش به لبه پنجره چنگ زد، دندانهای شکستهاش را تف کرد و با زحمت زیاد خود را بالا کشید و وارد اطاق تاریک شد. درست اطراف را نمیدید. کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید. کورمال کورمال در ورودی را پیدا کرد و وارد راهرو شد. در حالیکه کتف خردشدهاش را با دست سالمش میمالید و جوی باریکی از خون، از دهان و بینیاش جاری بود وارد آسانسور شد تا به طبقه یکصدوچهلوسه برود. کمی بعد پشت در بود و او، با آن چشمهای سیاه زیبای مهربانش به او مینگریست.
"داشتم شماره تو رو میگرفتم که زنگ را زدی"
در چشمان سیاه و وقار او محو شدهبود و نمی توانست چیزی بگوید. زن زیر بغل او را گرفت و به داخل اتاق برد. روی تخت خواباند و معاینهاش کرد و گفت:«باید بریم بیمارستان. الان ترتیبش را میدم». کمی بعد مرد روی برانکارد درون آمبولانسی دراز کشیدهبود که با سرعت به طرف بیمارستان میرفت.
زن سرخپوش از آسمانخراش خارج شد. ماشینهای پلیس، آمبولانس و جمعیت زیادی محوطه را پر کرده بودند. پلیس در حال متفرق کردن جمعیتی بود که به گرد چیزی حلقه زدهبودند. کمی جلوتر رفت. از همهمه و سروصدای جمعیت متوجه شد که کسی خودکشی کردهاست. صدای زنگ موبایل زن بلند شد. از کیف خارجاش کرد، دگمه سبز را زد و موبایل را برد کنار گوشش.
"سلام عزیزم...آره...نمیدونم چرا قطع شد. دارم میام. اینجا کمی شلوغه. مثل اینکه یه احمق خودش رو بخاطر یه احمق دیگه له و لورده کرده... آره... آره... سعی میکنم زود بیام. خداحافظ عزیزم."
موبایل را به درون کیف برگرداند و به آرامی و در حالیکه سعی میکرد چشماش به جنازه لهشدهای که دست بیجانش هنوز موبایلی را در خود میفشرد نیافتد، از آنجا دور شد.
یکی بود،یکی نبود
یه جایی اون دوردورها. یه کم دورتر از اون ستاره زرد رنگپریده، نرسیده به اون کهکشان آبی، توی یه سیاره کوچیک که فقط یه کمیاز غربال بزرگتر بود، یه پیرزن زندگی میکرد. یه حیاط داشت اندازه یه فنجون، یه درخت داشت اندازه یه چوب نازک جارو. تک و تنها تو فضای سرد و بیانتهای خدا، یه گوشه خیلی دنج از کهکشان زندگی میکرد. سیارهاش نه تو مسیر راه سفینههای تجاری راه شیری بود، نه تو مسیر راه فضانوردان قدبلند دلیری که همه کهکشان رو به دنبال شاهزادهای میگشتند که اسیر یه اژدهای فضایی باشه. تو هیچ نقشه هم اسمیاز سیارهاش نبود. تنها مینشست یه گوشه حیاط نقلی و به خورشیدی نگاه میکرد که رنگی نداشت. منتظر طوفان و بارونی مینشست که هیچ وقت نمیبارید. منتظر مرغ و خروس و سگ وگربه و مهمونهای ناخوندهای مینشست که هیچوقت راهشون به اونجا نمیافتاد. فقط و فقط منتظر میموند. منتظر مار کوچولویی که ازانگشت شاه هم تواناتر بود و قادر بود اونو به خاکی که بهش تعلق داره برگردونه. منتظر ماری که هیچ وقت نمیآد...
متن ترانهای از دیوید بووی که الان در حال شنیدناش هستید
زیبای نخفته
مشترك موردنظرمدتی است كه در دسترس نمیباشد

دستگاه کنار خیابان نصب شده بود. مرد مطمئن بود که مثل بقیه دستگاهها از کار افتاده است. امتحاناش ضرری نداشت. دوری زد و فرود آمد. هاورکرافتش را کنار خیابان پارک کرد. نزدیک رفت. کارتی را داخل شکاف کرد. صفحه کدر و پر از خش وزوزی کرد و روشن شد. خوشبختانه این یکی سالم بود.
- (یک صدای بیاحساس مکانیکی) بفرمایید.
- اگر امکان داشته باشه میخواستم ارتباط من رو با خانم […] برقرار کنید.
- مشخصات کامل ایشون رو بفرمایید.
- [...]
- یک لحظه منتظر بمانید.
(یک موسیقی کر کلیسایی در پس زمینه شنیده میشد)
- متأسفانه در حال حاضر برقراری تماس امکان پذیر نیست. اگر مابل باشید پس از شنیدن بوق میتوانید پیغامتان را بگذارید. پس از برقراری ارتباط، پیغام شما را به ایشان میرسانیم. هزینه تماس، به طور طبیعی، از شما دریافت خواهدشد. خواهشمند است هزینه تماس را از قرار هرکلمه ۲۵۰۰ دلار به حساب شماره ۴۱۲۲۳۱۸ شرکت «اینترورلد تله کام - تنها شرکت کارآزموده در برقراری ارتباط تلفنی میان این دنیا و دنیای پس از مرگ - با پروانه رسمیاز واتیکان» واریز کنید.
(صدای بوق)
کمی صبر کرد. بغضاش را فرو برد. و گفت: «الو؟ سلام. میدونم که اونجایی. دلم برات تنگ شده لعنتی. دلم واقعا برات تنگ شده.»
( کلیک - بوق دنباله دار و دیگر هیچ).
نصفه اسكناس
بالها
بالهاي متهم اتاق كوچك دادگاه را پركرده بودند. قاضي دچار سردرگمي شده بود. تا به حال در هيچ كدام از داستانهاي كتاب مقدس نخوانده بود كه فرشته اي بتواند گاو صندوق بانك را بگشايد، پول ها را بربايد و با شليك چند گلوله نگهباناني را كه سعي در متوقف كردن او داشتند بكشد و اگر كابلهاي برق فشار قوي مانع نشوند پرواز كنان برود آنجايي كه دست هيچ بشري به او نرسد.