‏نمایش پست‌ها با برچسب علمی-تخیلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب علمی-تخیلی. نمایش همه پست‌ها

پايان جهان

0 نظر
در جادّه سلطانیه - خدابنده بودیم که این عکس را با اپلیکیشن nokia camera pro گرفتم. بعد از عکس گرفتن و دیدن‌اش روی صفحه گوشی؛ به یاد خوابی افتادم که چند روز پیش دیدم. خواب فضایی در هم و برهم و شلوغ داشت. همه در حال گریز بودند. چیزی در حال بلعیدن دنیا بود. آن چیز نامرئی بود و مثل پرده‌ای محو، از سمت افق، همه‌چیز را در خود فرو می‌برد و نزدیک می‌شد. دقیقاً مثل عکس بالا بود. آن چیز مثل پرده‌ای از آب موّاج نزدیک می‌شد. چیز زیادی از آن به یاد ندارم. تنها فرار  و درماندگی و ترس از بروز رخ‌دادی که هیچ قدرتی برای جلوگیری از وقوع آن نداری، در یادم مانده است.
دور نیست زمانی که شب‌ها قبل از خواب بتوانی الکترودهای نقره‌ای را روی پیشانی‌ات بگذاری و اپلیکیشنی را روی گوشی هوشمندات اجرا کنی و بخوابی تا در طول شب رویا‌ها و کابوس‌هایت بتوانند به شکل بیت‌های اطلاعاتی بِخزند بر روی گوشی هوشمندت تا فردا صبح بتوانی بعد از بیدار شدن  آن‌ها را مرور کنی و شاید اگر دلت خواست آن‌ها را در شبکه‌های اجتماعی با دوستانت به اشتراک بگذاری.

پست‌های مرتبط با خواب‌نگاری:
» ادامه مطلب

مهاجمان

1 نظر
سفینه‌های بی‌شمار مهاجمان همانند پرده‌ای آهنین آسمان را پوشانده‌بودند. آفتاب کم‌رمق پاییزی به سختی از لابه‌لای سفینه‌ها می‌گذشت و به روی جمعیتی که در دشت جمع شده‌بودند می‌تابید. دشتی وسیع که ده روز پیش، قبل از آخرین حمله لیزری سفینه‌ها، شهر بزرگی بود. شهری بزرگ که نمونه‌ای کوچک بود از همه شهرهایی که بر روی زمین یافت می‌شدند. شهری شامل  آسمان‌خراش‌ها، زندان‌ها، دادگاه‌ها، مجالس قانون‌گذاری و صد البته انسان‌هایی ذلیل و کوچک که غرق در مشکلات بزرگی بودند که زاییده کردارشان بود. اکنون همه آنها توسط مهاجمان در سراسر سیّاره از روی زمین پاک شده‌بودند. بازماندگان در آن دشت وسیع گرد آمده‌بودند و با دهان‌هایی باز به سفینه‌هایی خیره شده بودند که به  نظر می رسید به همراه خود حاکمان جدید و قوانین جدید را از سیّاره‌ای دوردست در عمق فضای بی‌انتها آورده بودند. در غروب روز دهم انتظار به سر رسید. غرش موتور سفینه‌ها بلند شد. گردوخاک همه جا را پوشاند. هیجان در مردم به اوج خود رسید. کسی نمی‌دانست چه اتّفاقی می‌افتد. همه منتظر بودند. مهاجمان که هیچ‌ چیز به جز خون عطش آن‌ها را ارضا نمی‌کرد بدون این‌که به جماعت درمانده زیر پای‌شان توجهی کنند راهی مدار زمین شدند تا به سیّاره بعدی بروند و در پشت سر خود جماعت نالانی را باقی گذاشتند که فریاد می‌زدند:«حالا ما چه کنیم؟».

پست‌های مرتبط:

» ادامه مطلب

عبور

1 نظر

ربات خسته،‌ پیر و زنگ‌زده کنار جنگل زیر درخت سیاهی افتاده‌بود که از سر شاخه‌هایش میوه‌های پوزیترونی تاب می‌خوردند. زیر آسمان خاکستری، میان میوه‌های شکسته و خرد شده‌ای که از درخت افتاده بودند، ‌از همه جا رانده و از همه جا مانده‌بود. بازوی دست راستش از فرط زنگ‌زدگی در حال افتادن بود و درد جان‌کاهی که ناشی از به تحلیل رفتن رشته‌های تیتانیومی ستون فقراتش بود نفس‌اش را به شماره می‌انداخت. خیره شده‌بود به منویی که جلوی چشم‌های کم نور و بی‌رمق‌اش چشمک می‌زد."برای خاموش کردن مغزالکترونیکی‌تان کلمه عبور را وارد کنید". صف شماره‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و اخطار قرمز‌رنگ "کلمه عبور نادرست" را بر جا می‌گذاشتند. صدها سال بود که در انتظار ورود گذرواژه درست با درماندگی تمام زیر لب زمزمه می‌کرد:«کلمه عبور... کلمه عبور... کلمه عبور چه بود؟».
» ادامه مطلب

نسيان

1 نظر
‏وقتی ربات زنگ‌زده به دروازه‌های منظومه‌شمسی رسید متوجه شد که نمی‌تواند به یاد بیاورد  برای چه به این سفر آمده است. کمی ‌که به سلّول‌های حافظه فرسوده چند میلیون ساله‌اش فشار آورد متوجه شد  حتی آغاز سفرش را هم به یاد نمی‌آورد. موتورهای سفینه را خاموش کرد و از پنجره کوچک سفینه به فضای خالی سرمه‌ای بیرون خیره شد. .‏‎ ‎
» ادامه مطلب

دو هفته بعد - پارسال

0 نظر

-    تو چی فکر می‌کنی؟
-    از دست این کابوس‌ها آزاد می‌شی. می‌تونی دوباره از اوّل شروع کنی. می‌تونی کمی‌ گذشت کنی و اشتباهی رو که کردی جبران کنی. ولی بهای زیادی برای این‌کار باید بپردازی.
-    قیمت‌ِش اصلا برام مهم نیست.
-    فقط جنبه مادّی قضیه رو نبین.
-    چطور مگه؟
-    به دلایل فنّی شرکت می‌تونه تنها یک بار این‌کار رو برای تو  انجام بده. هنوز آزمایش‌های ما تکمیل نشدند. در حین سفر از اکنون به گذشته کسی نمی‌دونه دقیقن چه اتّفاقی برای جسم‌ات می‌افته. ممکنه مغز و اعصاب‌ات متحمّل صدمات زیادی بشوند. احتمال این هست که چنان صدمه‌ای به جسم‌ات وارد بشه که هیچ‌وقت ترمیم نشه. حتّی ممکنه قسمتی از حافظه‌ات پاک بشه. خیلی‌ها بودند که نتونستند این آسیب‌ها رو تحمل کنند. ببین ارزشش رو داره که خودت رو به خطر بندازی؟
-    می‌دونی، نمی‌خواستم اون رو بکشم. تو زیر اون بارون لعنتی که می‌بارید، هیچ‌چیز به هیچ‌چیز شبیه نبود. زل زده بود به چشم‌های من. شاید می‌خواست من رو از شلیک منصرف بکنه. ولی ... ولی ... .
            الان هم می‌خوام به هر قیمتی که شده برگردم. می‌خوام اشتباه خودم رو جبران کنم.
-    از ما گفتن. شرکت شما رو به عقب می فرسته. امّا قبل از اون باید چندتا فُرم پر کنی. شرکت یه تعهّد‌نامه از شما می‌گیره که این کار با میل و اراده خودتون انجام داید و هیچ مسئولیّتی رو در قبال اعمال شما در گذشته به گردن نمی‌گیره. هیچ تضمینی هم وجود نداره که بتونی این سفر رو تحمّل کنی. به هر حال می‌تونم یه وقت برات در نظر بگیرم. دو  هفته بعد همین ساعت، همین جا. خوبه؟
-    کجا رو باید امضا کنم؟
( دو هفته بعد - پارسال )
... باران شدیدی می‌بارید. همانند کابوسی بود که دوباره تکرار شود. دوباره آنجا بودم و او هم جلوی پایم افتاده‌بود. از نوک اسلحه‌ای که به طرفش نشانه رفته بودم دود آبی‌رنگی خارج می‌شد. زانوی‌اش را گرفته‌بود و با صدای بلندی ناله می‌کرد. زخم زانو‌ی‌اش به شدت خون‌ریزی می‌کرد. نگاهی به عینک شکسته‌ای که زیر پایم خرد شده‌بود کردم. زل زده‌بود به چشم‌هایم تا شاید مرا از کشتن‌اش منصرف کند... کمی‌بعد که ضربان قلبم به حالت عادی برگشت، اسلحه را پایین آوردم. تا همین جا بس بود. به اندازه کافی عذابش داده بودم. کابوس تمام شده‌بود. اسلحه را داخل جیبم گذاشتم و برگشتم تا او را با زخم‌اش تنها بگذارم. چند قدمی‌که دور شدم، به یاد موضوعی افتادم. یادم رفته‌بود که او هم یک اسلحه دارد. وقتی به سرعت اسلحه‌ را کشیده و برگشتم، یک گلوله به طرف پیشانی‌ام شلیک شد...
» ادامه مطلب

اين خاطره هاي لعنتي

0 نظر
- سلام عليكم.شركت بازآفريني خاطرات؟
- بفرماييد.امري داشتيد؟
- واله من يه خاطره دارم كه خيلي اذيتم مي كنه. فيلمنامه اش هم بد نوشته شده .مي خواستم ببينم مي شه اون رو ، چي مي گن ، باز آفريني كنم؟
- بله .امكان اش هست.اين خاطره شما قبلا دستكاري شده ؟
- نخير.يه خاطره واقعيه . قبلا هم تجربه شده .
- در چه موردي هست اين خاطره تون؟
- واله يه نفر بود كه خيلي دوستش داشتم.قرار بود با هم ازدواج كنيم . يه مدت دوست بوديم.حالا ايشون رفته با پسر خاله ش ازدواج كرده. مي خواستم ببينم مي تونم تو خاطره اي كه ازش دارم دست ببرم؟ يه جورايي تو اين خاطره باهاش ازدواج بكنم؟
- امكانش هست .ولي بايد اين خاطره تون طوري تموم بشه كه ايشون شما رو ترك كنه و يااينكه فوت كنن.چون اين خاطره بالاخره بايد يه مابه ازاي خارجي داشته باشه.
- فكر كنم اگه فوت كنن بهتر باشه. چون بهرحال من ديگه ايشون رو نمي بينم.
- بله امكانش هست. ما طوري مي تونيم اين خاطره رو، با تموم جزئيات ،  تو ذهن شما قرار بديم كه ذهن شما نتونه تقلبي بودن اون روتشخيص بده . در ضمن اينكار غير قانونيه. شما نمي تونيد از نظر قانون همسر ايشون بوده باشين.فقط يه خاطره يا بهتر بگم يه خواب شيرينه .

- خوبه . همون چيزيه كه من مي خوام. مي تونيد براي من يه وقت در نظر بگيريد؟
- ...يه لحظه اجازه بدين...بله...بله.... پونزدهم ماه بعد خوبه ؟

اين مطلب بعد ازديدن فيلم يادآوري مطلق نوشته شده
» ادامه مطلب