شب بود. داشتم ایلیا را آماده میکردم که بخوابد.
«ایلیا. خسته شدم. چقدر من برات قصّه بگم؟ یک بار هم تو برام قصّه بخون.».
«باشه». کمی فکر کرد. چشمهایش را مالید. خمیازهای کشید و شروع کرد: «یکی بود. یکی نبود. یه سنگ بزرگی بود که افتاد توی آب جوب!. … قضّه ما به سر رسید کلاغه به خونهاش نرسید».
«خب؟ بقیهاش چی شد؟ این که قصّه نیست. ناتموم مونده. آخرش چی میشه؟».
خمیازه دیگري کشید و گفت: «خودم میدونم. یه بچّهای صفحههای کتاب رو با قیچی بریده. معلوم نیست آخرش چی میشه!».
باز هم خمیازهای کشید و کمی بعد خوابش برد.
اگر جنگلها را به حال خود رها کنیم چه میشود؟ راز بزرگ آخرین جنگل
دستنخورده اروپا
-
قدم زدن در انبوه درختان برای خیلی از ما حسی از کشف طبیعت بکر را به همراه
دارد، اما حقیقت این است که بخش اعظم جنگلهای امروزی فاصله زیادی با یک
اکوسیستم ک...
۱۶ ساعت قبل