بهشت
فلج خاطرات
به یاد ندارم که آن روز نام مایکل اووِن را چطور به یاد آوردم. بعد از او هم با نام جک پالانس درگیر شدم و این ماجرا پشت سرهم ادامه پیدا کرد. هنرپیشهها، فوتبالیستهاٰ، شخصیّتهای فیلمها و داستانها و ... وقت و بیوقت، زمانی که مشغول انجام دادن کاری هستم میپرند روی صحنه و با پررویی تمام زل میزنند به چشمهایم. برای بیرون کردنشان از ذهنم باید صدایشان میکردم. آقای... خانم... لطفاً از جلوی چشمهایم دور شو. ولی نامشان را به یاد نمیآورم. مغزم شروع به خارش میکند و درمانده میشوم. این اواخر برای لحظههایی حتّی برای به یاد آوردن بديهيترين نامها درمانده و بیچاره دچار فلج خاطرهای ميشوم. نامهايي از قبيل جرج کلونی، زامورانو، آن سرهنگ نیروی هوایی آلمان در سريال ارتش سرّی که چشمهایش شبیه چشمهای عقاب بود، دخترک مهماندار فیلم الیزابتتاون، همکار سیاهپوست دکتر هاؤس، برده سیاهپوستی که با هاکلبری فین روی کلکْ رودخانه میسیسیپی را بالا و پایین میرفتند و نام آن پیرمرد بسیارمحترمی که در چهارراهسعدی دیدم و هر چقدر تلاش کردم نام و خاطرهای را که پشت آن چهره دوستداشتنی بود بیرون بکشم و نشد که نشد. برای نوشتن این مطلب هم چند بار برای پیدا کردن واژههای مناسب پشت چراغ قرمز فراموشی موقّت و فلجخاطره برای لحظهای متوقف شدم. این مشکل را فقط در پیدا کردن نامها دارم. نام انسانها و اشیا میروند پشت یک پرده کلفت محو و از آن پشت فریاد میکشند:"آگه میتونی بیا پیدایمان کن." و من نمیتوانم. باید این ور پرده بایستم. به پرده زل بزنم. چند تصویر مرتبط با موضوع را اجرا کنم تا شاید یکی از آنها تلنگری بزند به پرده و پرده کنار برود.
دارم کم کم تبدیل میشوم به آن ربات چند میلیونسالهای که ناتوان از به یاد آوردن اینکه کی و چرا سوار سفینه شده و کهکشانها را درنوردیدهاست، از پشت پنجره سفینه کوچک و قراضهاش به فضای تهی و سرمهای بیرون خیره ماند.
صبح
اداره هم خلوت است. اطاق تاریک است و همان بوی نم همیشگی را میدهد. چراغها را روشن میکنم. پنجره را که باز میکنم جیکجیک گنجشکها به حجم ساکت اطاق هجوم میآورند و پشت سرش بوی خاک بارانخوردهای که از کوههای گاوازنگ میآید بر بوی نم و ماندگی چیره میشود. چند نفس عمیق میکشم. آسمان پر از ابرهای عقیم است. سروصدای گنجشکها مرا به صبحهای تابستانهای کودکیام میبرند. به همان صبحهای خنک لذّتبخشی که جریان تمامنشدنی جیکجیک گنجشکها که از لای پردهِ رقصان پنجرهِ باز به داخل اطاق جاری میشد، بیدارمان میکرد.
مرده شور سه پیشبینی آبو هوا روی گوشی موبایلم را ببرند. حتّی یک قطره باران هم نبارید و از لذّت دوچرخهسواری صبحگاهی با مارک نافلر محروم شدم.
بوی جوی مولیان
پیشخوابها
پر
در زندگی زخمهایی هستند که همیشه هستند.
پايان جهان
دور نیست زمانی که شبها قبل از خواب بتوانی الکترودهای نقرهای را روی پیشانیات بگذاری و اپلیکیشنی را روی گوشی هوشمندات اجرا کنی و بخوابی تا در طول شب رویاها و کابوسهایت بتوانند به شکل بیتهای اطلاعاتی بِخزند بر روی گوشی هوشمندت تا فردا صبح بتوانی بعد از بیدار شدن آنها را مرور کنی و شاید اگر دلت خواست آنها را در شبکههای اجتماعی با دوستانت به اشتراک بگذاری.
پستهای مرتبط با خوابنگاری:
ترنّم موزون حزن
آخر
با وزش نسیم ملایمی که رفته رفته تبدیل به طوفان و گردباد سهمگینی شد، دنیا به آخر نرسید.
آغاز فروپاشی دنیا زلزله خفیفی که از اعماق زمین شروع شد، نبود.
ویروسهای جهشبافته، بمبها و شهاب سنگها هم نبودند.
وقتی در را باز کردی و نسیمی پاییزی امتداد شالات را به رقص آورد،
وقتی خارج شدی و در را پشت سرت بستی.
دنیا به آخر رسید.
پرشیا
اول شب که چشمهام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم خواب دیدم که تو بزرگراهی تاریک در حال رانندگی هستم. کمی جلوتر از من یک پرشیای نقرهای بِژ (تنها تو خواب میتونید یه پرشیای نقرهای بِژ ببینید) داشت میرفت و دود غلیظ و سیاهی از اگزوزش خارج میشد. به شدت دود میکرد و تقریباً دیدم را کور کردهبود. چندبار خواستم ازش سبقت بگیرم. نتوانستم. سرعتم را کم کردم ولی دور نشد. کنار اتوبان ایستادم. پرشیا همچنان دود میکرد و میرفت ولی دور نمیشد. کلافه بودم و نمیدانستم چه کنم. کات شد به شنیدن صدای ایلیا که آب میخواست و بیدارم کرد. پاشدم. یک لیوان آب آوردم و دادم دستش. خیلی تشنه بود. نیمی از آب را خورد و دوباره خوابید. برگشتم به رختخواب. چشمهام رو بستم. حتماً الان پرشیا حسابی دورشده. وقتی خوابم برد دوباره در همان بزرگراه بودم. پرشیا کمی جلوتر زدهبود کنار اتوبان. منتظرم بود و فلاشر میزد. وقتی راه افتادم خیلی آرام روشن کرد، فلاشر را خاموش کرد، راهنما زد و آمد جلوی من. یه گاز محکم داد و دوباره دودش احاطهام کرد و تا خود صبح کور و خفهام کرد.
کمی تا قسمتی بیربط و مربوط:
دروغهای واقعی
عکس: اینجا
وقتی صِدایم را پشت تلفن شنید و شناخت، ساکت شد. از پشت تلفن میتونستم درماندگیاش
رو احساس کنم. وقتی جواب داد صداش میلرزید. پیش خودش فکر میکرد چرا الان باید بهم زنگ بزنه؟ میخواد شاهد درماندگیم باشه؟ میخواد انتقام بگیره؟ چرا؟
دورانی بود که به هم خیلی نزدیک بودیم. تنهایی او در شهری غریب و تنهایی من در محیط دانشگاه ما رو بهم نزدیک کرده و رفیق کردهبود. یه پای ثابت خُلبازیهاش بودم. ملّت رو کِنِف میکردیم. سر کار میگذاشتیم و خوش بودیم. اخلاق خاصّی داشت. آدم چاخانی بود. اصلی رو دنبال میکرد که طبق اون نباید در هیچ زمینهای کم میآورد. همیشه باید بالاتر از دیگران بود. برای کسی که جَنَم این کار رو داشتهباشه برتری بر دیگران کار سختی نیست. وقتی که واقعاً کم میآری باید به دروغ و چاخان رو بیاری تا بقیه فکر کنند واقعاً چیزی در چنته داری. اوایل ترم دو دیگه دستش رو شدهبود. ولی من دست روشدهاش رو به رویاش نمیآوردم. تنها شدهبود و از دلم نمیاومد تنهاش بگذارم. اجازه میدادم به رفتارش ادامهبده. پیش خودم فکر میکردم تا وقتی که آسیبی نمیزنه میتونه ادامه بده. بگذار همینطور خوش باشه. فکر میکردم ترمزش در دستمه. وقتش که برسه میشه کنترلش کرد. ولی اشتباه میکردم. زمانی رسید که ضربه سختی بهم زد که گیجم کرد و مسیر زندگیم را عوض کرد. ضربهای که با حماقت بعدی من تکمیل شد و خراشی به تایملاینم افتاد که تا به امروز هم ترمیم نشدهاست. وقتی که فهمید من خبر دارم ضربه از طرف او بوده بازهم دروغ گفت، کار زشتش رو توجیه کرد و کوتاه نیومد. ضربهای زد و رابطهمون را قطع کرد و زخمی به جانم افتاد که پشت و رویم کرد.
در تمام این مدّت َ دورادور ازش خبر داشتم. ادامه رفتار و عقایدش و روشی که برای زندگی انتخاب کردهبود منجر به بدبیاریهای پشت سرهمی شد که کنترل زندگیاش رو از دستش خارج کرد. کسی که وِرد زبانش این بود که بین اینهمه آدم فقط من موفق خواهمشد اسیر تلاطمهای زندگی شدهبود و دائماً به دَرودیوار میخورد. آشکارا بین همه دوستانش تنها کسی بود که عقب افتاده و نتوانستهبود سرو سامانی به زندگیاش دهد. میتونستم احساس کنم که چه رنجی میبرد و در چه عذابیاست. زخمی که زدهبود هنوز تازه بود. ولی دلیل نمیشد تنهاش بگذارم. چشمم رو بستم و بهش زنگ زدم.
قراری گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. ده دوازده سال گذر عمر پیرش کردهبود. موهایی که کمپشت شده، شکمی که جلو آمده و برقی که در چشمهاش جایش را به تردید دادهبود. ولی هنوز همان آدم قبلی بود. هنوز چاخان بود و دست و پا میزد و از تَک و تا نمیافتاد. دروغهایی که ردیف میکرد در راستای مخفی کردن بدبیاریهایی بود که خبر داشتم. چاخانهایش رو که شرح کاملی بود از شرایطی که دوست داشت الان احاطهاش میکرد قبول کردم. احساس میکردم اگر باور کند که دروغهایش را باور دارم به اندازه واقعی بودن آنها ارضایش میکند. اجازه دادم همینطور حرف بزند و آسمان و ریسمان رو به هم ببافد و تصویری بیافرینه از حال و آیندهای که از دست داده. قهوهای نوشیدیم. به شرح موفقیّتهایاش گوش دادم و احسنت گفتم. برق چشمهاش همینطور زیاد و زیادتر میشد. برایم کافی بود و برایش کمی بیشتر از کافی. وقت خداحافظی برق چشمهایش برگشتهبود. میشد گفت به آرامش کاذبی رسیده که امیدوارم شب قبل از خواب جایش رو به کابوسهای همیشگی ندهد.
تایِرد
خستهام. خیلی خستهام. دورنمای امیدوارکنندهای حاکی از رفع اون به چشم نمیخوره و به نظر میرسد که قصد داره همین جا بمونه و تا ابد کِش بیاد.
منبع عکس: اینجا
Up
شماره سه: سوار آسانسور شدم. تنها بودم. دگمه طبقه ششم را زدم. در بسته شد. صدای موسیقی ملایمی بلند شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. طبقه ها را یکی یکی رد کرد و به طبقهٔ ششم رسید، ولی نایستاد و به حرکتش ادامه داد. چند دگمه روی پنل را فشار دادم. فایدهای نداشت. از طبقه دهم که گذشتیم. باید به انتهای چاه آسانسور میرسیدیم و آسانسور متوقف میشد ولی به نظر میرسید که از چاه خارج شده و در فضای آزاد در حال بالا رفتن است. با نگرانی و وحشت به روی دگمههای پنل میکوبیدم تا شاید آسانسور متوقف شود. ولی فایدهای نداشت. همچنان صدای سوت ملایمی که ناشی از حرکت صعودی آسانسور بود به همراه صدای باد در کنار موسیقی ملایمی که از ابتدای حرکت پخش می شد، به گوش میرسید. شماره تلفنی برای مواقع اضطراری بر روی پنل نوشته شده بود. با دستهای لرزانم شماره را روی موبایلم گرفتم. آن سوی خط کسی جواب نمیداد. بعد از چندبار شماره گرفتن صدایی خوابآلود و عصبانی از آن سوی خط جواب داد. مشکل آسانسور را برایش توضیح دادم. از نظر او آسانسور مشکلی نداشت و در حال کار کردن بود. پرخاشکنان توضیح داد موارد ضروری فقط شامل مواقعی است که در گیر کرده و باز نمیشود و یا آسانسور حرکت نمیکند. آسانسور همینطور بالا میرفت. موسیقی جای خود را به تکرار ملالآور چند نُت درهموبرهم داده بود. ناامید و نگران گوشه آسانسور چمباتمه زدم. نمیدانستم باید چکار کنم. کمی بعد آسانسور میان زمین و آسمان متوقف شد و همان جا ماند... .
به یاد ندارم این خواب به کجا انجامید. خوابها بدون ابتدا و بیپایانند. میآیند و میروند و درگیرمان میکنند. فقط وقتی بیدار شدم هراس و ترسی بیپایان به جانم نشستهبود و تا چند روز رهایم نکرد.
پستهای مرتبط:
خوابنگاریfrom tag
(more..) منبع عکس: اینجا
نفس عمیق
پاییز ۸۷ به مشهد رفتیم. ظهر از زنجان راه افتادیم و شب را در شهمیرزاد، سمنان، ماندیم. صبح زود وقتی بیدار شدم و به حیاط رفتم هوای بسیار پاک و تمیز شهمیرزاد غافلگیرم کرد و مرا را با خود برد. هوای پاک و تمیز و سَبک کوههای گاوازنگ را به یادم آورد و دل تنگم کرد. گاوازنگی که زمانی تمیز بود و دور از شهر بود. شهری که هنوز کوچک، خلوت و تمیز بود. هنوز ماندهبود تا کارخانه فرآوری سربوروی را در جادّه تهران و در مسیر بادهای موسمی بسازند. هنوز مزاج زنجانیها با طعم سنگین، تلخ و سرطانی سرب آشنا نشدهبود. هوای پاکی که وقتی نوجوان بودم و صبح روزهای تعطیل با پدرم پیاده به گاوازنگ میرفتیم مرا سبک و تمیز میکرد. تمام آن راه طولانی از خانه تا کوه را فقط با تمنّای رسیدن به قلّه کوه و نفس عمیق و فرو بردن آن هوای سرد و پاکیزه در ریههایم طی میکردم. هوای خنک گلویم را میسوزاند، میخاراند و سبکم میکرد و عطشم را فرومینشاند. هوایی که چند ماه بعد به عشق آن این خواب را دیدم:
«در زمان سفر کردهبودم. برگشتهبودم به زنجان قدیم. نمیدانستم در چه زمانی هستم. درون کوچهای بودم که با برف پوشیده شدهبود. سروصدایی نبود. منظورم صدای ماشین و بلندگوی مساجد و همهمه جمعیّت و صداهایی از این قبیل است. فقط باد بود که میوزید و موهایم را آشفته میکرد. هوای صاف و بسیار سَبکی رو پوستم میخزید و نوازشم میکرد. همان طور وسط کوچه ایستادهبودم و نفسهای عمیق میکشیدم و به شدّت لذّت میبردم. بوی دودِ زغال و کنده نیمهسوخته و برف تازه میآمد. پیغامی روی صفحه موبایلم بود که نشان میداد موبایل بخت برگشته دربهدر به دنبال سیگنال آنتنی میگردد که هنوز اختراع نشدهاست. کمی بعد یک طرف کوچه، پشت دیوارها، ماشینی عظیمی را دیدم که بازوهای درازی داشت که از سر هرکدام دیواری آجری آویزان بود. ماشین به دور محور سترگ خود میچرخید و بازوها به ترتیب پایین میآمدند و دیوارها را کنارهم میچیدند. به نظر میرسید که یک ماشین خانهسازی باشد. اگر صبر میکردم به من میرسید و درون دیوارها گرفتار میشدم. برخلاف میل درونیام به سمت انتهای کوچه دویدم و در انتهای کوچه بیدارشدم.».
جزو معدود خوابهایی بود که به شدّت واقعی مینمود و آن حسّ پاک و سَبک جادویی را برایم شبیهسازی کرد. تا زمانی که دستگاهی برای یادآوری لحظههای سرخوشی و لذیذ اختراع نشدهاست باید به همین خوابها اکتفا کنیم.
عکس از اینجا به امانت گرفته شدهاست.
مکش
عادت دارم وقتی بیدار شدم شرح خوابهایی را که به یادم ماندهاست در جایی بنویسم. زمانی به این خوابها به عنوان اینکه هشداری هستند از آنچه ممکن است در آینده اتّفاق بیافتند و یا شاید در حال وقوع هستند نگاه میکردم. ولی حالا که آنها را میخوانم احساس میکنم بیشتر آنها بازتابی هستند از ترسها و شادیها و امیدهایی که داشته و دارم. زیاد به دنبال معنی آنها نیستم. بیشتر مبدأ و ریشه آنها برایم مهم هستند. گرچه بیشتر اوقات که سردرگم و گیج که از خواب میپرم و به آنها فکر میکنم میبینم که هیچ ریشه و معنی و مبدأی برای آنها نمیتوانم متصوّر باشم.
شماره یک: در اداره، در اطاقم نشستهبودم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. ناگهان تاریکی عظیمی را دیدم که کلّ شهر را احاطه کرده و مانند مار عظیمی در حال بلعیدن همهچیز است و به آرامی نزدیک میشود. مانند همه کابوسهایی که میبینم طبق معمول نگران ایلیا و طنّاز شدم که در خانه تنها بودند. به سرعت از جایم بلند شدم. موبایلم را برداشتم تا به خانه زنگ بزنم. آنتن نمیداد و شبکهها قطع بودند. چراق قوّهاش را روشن کردم و به طرف در دویدم. کات شد به بیرون از اداره. همهجا تاریک بود. تاریکی به من رسیده و گذشتهبود. احساس میکردم که تاریکی مثل ژلهِ عظیمی همهجا را پوشاندهاست. حتّی احساس کردم که کمی چسبندهاست و راه نفس را میبندد. به طرف خانه دویدم. تنها بودم و کسی در خیابان نبود. کات به جلوی فروشگاه رفاه. تاریکی غلیظ و غلیظتر شدهبود و مرا در خود گرفتار کردهبود. نمی توانستم بدوم، راه بروم و یا حتّی حرکت کنم. ایستاده بودم و با ترس به افق نگاه میکردم. صدای کسی که در نزدیکی من در تاریکی غلیظ و چسبنده گرفتار شدهبود و به نظر میرسید که در ان تاریکی با خود حرف میزند به گوش میرسید. "وقتی همهجا را فراگرفت، مکش آغاز میشود". کات به چشمه نور تاریک و چِرکی که در گوشهای از آسمان بازشده بود و در حال چرخیدن بود. به نظر نمیرسید که قسمت تحتانی یک سفینه و یا ربات غولآسایی باشد که قصد بلعیدن دنیا را دارد. در خواب همیشه میتوان با قطعیّت در مورد چیزی و یا کسی مطمئن بود. همین طور خیرهمانده بودم به چشمه غولآسا که چرخشش تندتر و تندتر میشد. کمی بعد مکش آغاز شد. چشمه مثل یک جاروبرقی شروع کرد به مکیدن تاریکی و همه چیزهایی که درونش بودند. آدمها، ماشینها، درختها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، سگها، گربهها و همهچیز پروازکنان به سمت چشمه میرفتند و درونش ناپدید میشدند. مکش قویتر و قویتر شد و کمی بعد خانهها، خیابانها، ساعتها، هوا، کوهها،شهرها، کشورها، زمین، ستارهها و همهچیز را به درون خود کشید و من آخرین چیزی بودم که به درون چشمهِ تاریک و چِرک فرورفتم.
منبع عکس اینجا
چاقودرپُشت
سالهاست که چاقوی بزرگی در پشتم فرو رفتهاست. تا دسته فرو رفته و تیغه تیز و بلندش از درونم گذشته و به دیواره سینهام ایستادهاست. میتوانم نوک تیزش را زیر پوست سینهام حس کنم که سعی میکند بیشتر بخراشد و بدرد و پاره کند. بعضی روزها که کمتر غذا میخورم و فعّالیّت بدنیام هم زیاد میشود و کمی وزن کم میکنم میتوانم نوک تیز و زنگزدهاش را ببینم که پوستم را سوراخ کرده و بیرون زدهاست و قطره خون کمرنگ و رقیقی از نوکش آویزان ماندهاست. چاقو در وسط پشتم فرو رفتهاست. نمیتوانم دستهایم را بچرخانم، تاب بدهم و ببرم پشتم تا شاید بتوانم لمسش کنم، نوازشش کنم و یا شاید اگر خواستم بیرون بکشماش. آن اوایل که چاقو تازه در پشتم نشستهبود به سختی میتوانستم شبها بخوابم. رانندگی کنم و یا در دفترکارم پشت میز بنشینم. تیغه چاقو درون سینهام جابهجا میشد و نفسم را میبرید. راهحلی که به ذهنم رسید، سادهبود. درون تشکم را به اندازه دسته چاقو سوراخ کردم تا چاقو در آن جای بگیرد و بتوانم به راحتی بخوابم. صندلی ماشین و صندلیام در دفترِ کارم نیز به همین سرنوشت دچار شدند تا بتوانم به راحتی رانندگی کنم و کارهایم را انجام دهم. به راحتی؟ به راحتی بخوابم؟ به راحتی رانندگی کنم؟ خندهدار است. با هر نفسی که میکشیدم، با هر لبخند، اندوه و اشکی تیغه چاقو درونم را بیشتر میخراشید، میسوزاند و میبُرید. دردْ در درونم میچرخید و میچرخید و میچرخد و میچرخد.
دیدن چهره هراسان مردم و شنیدن صدای جیغ آمیخته به ترّحم زنان برایم عادّی شدهاست. میدانم که هرجا بخواهم بروم همیشه هستند کسانی که بعد از شوکّهشدن و ابراز تعجّب از دیدن دسته چاقویی که این طور طبیعی و عادّی در پشتم نشستهاست، جلو میآیند و میخواهند به همراه من عکسی بیاندازند فیلمی بگیرند و آنها را در انجمنهای اینترنتی و فیسبوک دست به دست بچرخانند. ابراز محبّتْ و علاقه شدید از طرف دخترکان و زنانی که طالب عشقبازی با مردی هستند که چاقویی از میان سینهاش گذشتهاست و به نظر میرسد که این موقعیّت غریب لذّت دو چندانی به آنان خواهد داد برایم عادّی شدهاست. هیچ کشش و علاقهای نسبت به دیگران در من وجود ندارد. چاقو هرگونه ارتباطی را که میان من و مردم وجود داشت بریده است و من تنها ماندهام.
نمیتوانم زمانی را که در پشتم چاقویی فرو نرفتهبود به یاد بیاورم. چاقو رشته خاطراتم را گسسته و چیزی را قبل از آن و بدون آن به یاد نمیآورم. نمیتوانم امکان زندگی کردن بدون این چاقو را تصوّر کنم. برایم وجود آسایش و آرامشْ بدون درد برّندهای که درون سینهام میطپد محال است. هیچ علاقهای به خارج کردن چاقو ندارم. میتوانم وارد اورژانس نزدیکترین بیمارستان شوم و از اوّلین اَنترنی که میبینم خواهش کنم تا این کار را بدون درد و رنج برایم انجام دهد. مطمئنّم بلافاصله بعد از خارجشدن از بیمارستان چاقوی دیگری در پشتم خواهدنشست. هوا پر است از چاقوهای ناشناسی که بیهدف میچرخند و به دنبال بدنهای گرم و نرمی هستند که پذیرایشان باشد. لااقل این چاقو مهربانتر است. سالهاست که با هم هستیم و به همدیگر عادت کردهایم. او آن پشت مواظب است چاقوی دیگری در پشتم فرو نرود و من غلاف خوبی برای او بودهام و خواهمبود.
کمی تا قسمتی مربوط و نامربوط
from tag داستانک
سری که به سنگ خورد
خب. alimali برداشته یه عکس فرستاده برام که به نظر میرسه معنا و مفهوم اون اینه که، همونطور که من میخواستم، سرش به سنگ خورده و نادم و پشیمون شده. البته همونطور که شما هم میدونید هوش مصنوعی یه وبلاگ اون قدر پیشرفته نیست که بتونه از روی یه عکس چهره صاحابش رو تشخیص بده و من هم شک دارم که این عکس عکس خود alimali باشه. ولی نظر به حسن نیّتی که دارم و یه جورایی هم دلم برای چرت و پرت هاش تنگ شدهبود همینجا اعلام میکنم که باهاش آشتی کردم و ایشون میتونند برگردند سر خونه و زندگیشون و دوباره مطالبش رو اینجا منتشر کنند. همین!
روز جهانی وبلاگی
میدونم که اونجایی
خب. از اونجایی که امروز روز جهانی وبلاگ بود دل اینجانب یعنی ”وبلاگ میدونم که اونجایی” به رحم اومده و ،به اندازه انتشار یک پست، محدودیّت ارسال مطلب توسط alimali رو حذف کردم. از این لحظه تا یک ساعت بعد اجازه داره به اندازه یک مطلب تو این بازی شرکت کنه. از همین جا باز هم اعلام میکنم پیغام و پسغام و پادرمیانی و دستدرمیانی و غیره فایده نداره. همونجور هم که اینجا اعلام کردم تا سر alimali به سنگ نخورده حق نوشتن مطلب در اینجا رو نداره. نقطه. تمام.
alimaliمیبینید دچار چه مشکلی شدم؟ وبلاگم بایکوتم کرده! گرفتار شدم. یعنی یکی نیست به دادم برسه؟ از هیچ کس حرفشنوی نداره؟ چیکار کنم؟ به دادم برسید!!. بله. ببخشید. از قضیه پرت شدم. از وبلاگم که اجازه انتشار این مطلب رو به من داده تشکر میکنم. امیدوارم به زودی سرش به سنگ بخوره و از خر شیطان پیاده بشه و به یاد ایام قدیم بازهم من بتونم تو این وبلاگ مطلب بنویسم. همونطور که قبلن هم اینجا گفتهام تخملق وبلاگنویسی من در روز جمعه 21 تیرماه سال 81 در پرشینبلگ شکستهشد. یه مدتی اونجا بودم تا اینکه در 17 آبان 81 به بلاگر مهاجرت کردم و تا به امروز غیر از دوسه هفتهای که در وردپرس بودم اینجا مينوشتم. می نوشتم، میخوندم، مینوشتم، میخوندم، مطلب به اشتراک میگذاشتم، و الان هم مدتیست که فقط میخونم و به اشتراک میگذارم. الان هم لیست گوگلریدرم با مطالب نزدیک به 800 سایت و وبلاگ به روز میشه. انتخاب پنج وبلاگ از این لیست مشکله. این پنج وبلاگ که معرفی می کنم وبلاگهایی هستند که خارج از گوگلریدر میخونمشون. یعنی به سبک قدیم و فیستوفیس. این موضع میتونه اهمیّت این وبلاگها رو پیش من نشون بده.
- توکای مقدس
وقتی دیدم به همون خوبی طرحهایی که میکشه، مینویسه معتاد وبلاگش شدم. - فانوس
وبلاگ آقای امکچی مثل یه گوشه پاک و پرنوره که هروقت دلت گرفت میتونی بری اونجا و هوای پاکی رو تنفس کنی. بخش خانه شمیران این وبلاگ بازآفرینی چیزهایی که الان به ندرت میتونی دوروبرت ببینی. - آ ل ب و م
Porcupine Tree و OSI رو تو این وبلاگ کشف کردم. بردیا به غیر از این وبلاگ یه وبلاگ خوندنی داره به نام دیالوگ که تو اون دیالوگهای به یادموندنی از فیلمهایی رو که میبینه منتشر میکنه. - Menu
سلیقه کتابخونیام خیلی نزدیک به کتابهایی که معرفی میکنه. - سه روز پیش
نوشتههایی رو که رسولی با عنوان ادبيات ايران در هفتهيي که گذشت در صفحه ادبیّات روزنامه مرحوم اعتماد مینوشت دوست داشتم. بعد از توقیف شدن اعتماد وقتی وبلاگش رو دیدم خیلی خوشحال شدم.
شما هم شاهد باشید
خب. واقعن خستهام کرده. ناامید شدم از دستش. من رو پیش شما هم شرمندهکرده. پیش خودم گفتم بهتره این موضوع رو با خودش در میان بزارم. منتها خیلی شخصی و محرمانه. خیلی آروم نشست و به حرفهام گوش کرد. یه جورایی باهام موافق بود. اون هم دلایل خودش رو داشت که بیشتر به نظر میرسید داره خودش رو توجیه میکنه. قول داد جبران کنه. قول داد بیشتر بهم توجّه کنه و بهم برسه. و همون طور هم شد. من هم راضی بودم. یه مدتی خوب گذشت. ولی نمیدونم چی شد که بازهم هوایی شد. بازهم کوتاهی کرد. این دفعه دیگه مطمئن شدم که واقعن دوستم نداره. بیخیالی و بیمسئولیّتایش داره زندگیم رو تهدید میکنه. تبدیلم کرده به کسی که نشسته و هی خاطرات کمرنگش رو مرور میکنه. تبدیلم شدم یه یه پوشه درب و داغون که تو یه قفسه تو یه اطاقِ نم و تاریک داره گردو خاک میخوره. بعد یه جورایی خبردار شدم که زیر سرش بلند شده. مینویسه. ولی برای من نمینویسه. رفته یه دفتر جلد سیاه دراز خریده و اونجا مینویسه. اونجور که بهم گفتند کلّی هم باهاش حال میکنه. این رو که شنیدم دیگه طاقتم طاق شد. شما هم شاهد باشید. دیگه حق نداره این جا بنویسه. دسترسیاش رو به این جا قطع میکنم. بهش اخطار میدم که اگر عقلس برنگرده سرجاش، اگر عذرخواهی نکنه دیگه نمیتونه برگرده. هشت سال خاطرات مشترک تلخ و شیرینمون رو به باد میدم. اصلن میدونی چیه خودم مینویسم. از اون هم بهتر مینویسم. حالا میبینید. شما هم شاهد باشید.
میدونم که اونجایی
خواب مي بينم، پس هستم
تو یه سالن نیمهتاریك و خفه بودم كه من رو به یاد سالن آمفیتاتر دبیرستان شریعتی میانداخت. یادم نمیاومد چطور و كی اومده بودم اونجا. احساس میكردم هوای بیرون باید خیلی سرد باشه. چون شیشهها بخار كردهبودن و مثل اینكه داشت برف میبارید. دوروبریهای من همه غریبههایی بودن. اونجور که کِرْوکِر با هم میخندیدن و شوخی میکردند مشخص بود که با هم آشنا بودن. فكر كنم جلسه كنكور بود. چون یه پاسخنامه شبیه به پاسخنامههای کنکور جلوی دستم روی صندلی بود. ناگهان یه نفر از پشت بلندگو گفت:«داوطلبان گرامی. لطفن شروع كنید». خیلی ترسیدم. اصلا آمادگی امتحان دادن نداشتم. حالا چیكار باید میكردم؟ من كه 15 سال پیش كنكور دادهبودم و تو دانشگاه هم قبول شدهبودم. پس این مسخرهبازیها چیه؟ صبر كن ببینم... . حتمن داشتم خواب میدیدم. بله ....خواب میدیدم. خیالم راحت شد. یه لحظه خیلی شلوغش كردهبودم. الان هم بیدار میشم و همه چیز تموم میشه. خواستم بیدار بشم كه یه نفر داد كشید. "آهای تو! چیكار داری میكنی؟"
- "میخوام بیدار بشم."
- "غلط كردی مگه الكیه؟ بشین سر جات و به سوالها جواب بده."
- "یعنی چی آقا! این چه طرز حرف زدنه؟ من الان دارم شما رو تو خواب میبینم. باید هم بیدار بشم."
- "لازم نكرده. نظم سالن رو به هم نریز. بگیر بشین سرجات."
-"آقا جان خجالت بكش به شما چه مربوطه؟ [الان هم بیدار میشم و این یارو از بین میره و دلم هم خنك می شه]. كمی زور زدم چشمهام رو باز كنم. نشد. بازهم سعی كردم. نشد كه نشد. ترسیدم. خیلی خیلی هم ترسیدم. شاید مُردم و اینها هم رویاهای بعد از مرگه. ولی فكر نكنم . بعد از مرگ كارنامه كنكور رو میدن به دستت نه اینكه بخوان یه بار دیگه ازت امتحان بگیرن. صدای خندهای همین طور بلند و بلند تر میشد. "هه ...هه... میخواد بیدار بشه.... بیدار بشه...."
فایدهای نداشت نمیتونستم بیدار بشم. فكر كردم عاقلانهترین راه اینه كه به سؤالها جواب بدم شاید حواسم پرت شد و بیدار شدم. شروع كردم. زیاد به سختی 15 سال پیش نبود. خیلی هم ساده بود . كمی تمركز كردم و شروع شد.....
از اونروز تا حالا دیگه نتونستم بیدار بشم. همونطور خواب موندم و موندم. دوباره دانشگاه قبول شدم. الان هم یه شغل خوب تو یه شرکت هواپیمایی پیدا کردهام. ازدواج كردهام و صاحب سه تا بچه سه قلو شدهام. فعلن هم دارم زندگیمو میكنم. انشاءالله وقتی مُردم، شاید تونستم از خواب بیدار بشم.