‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها

مثبت؟

0 نظر

اين گفتگو رو  تو  تاكسي شنيدم:
اوْلی: رفتم كمي پول خرج كردم، كمي چونه زدم حل شد. قبول كردن كه برم جنس‌هام رو بگيرم ازشون (منظور جنس قاچاق. در اينجا: پارچه قاچاق) و جریمه هم ندم روی هم رفته جوابشون مثبت بود.
دوْمي: حالا اين مثبت بودن خوبه يا بده؟
اوْلي: منظورت چيه خوبه يا بده. مثبت بود ديگه!
دوْمي: آخه من يه بار رفتم آزمايش اعتياد دادم جوابش مثبت بود. پدرم رو در اوردند. اون‌ها هم گول‌ت زدن.بهت گفتن جوابش مثبته ولی مي‌خوان بگيرن‌ت زندونی‌ات كنن، بدبخت!


پست‌های مرتبط

(more..)
» ادامه مطلب

مبارک‌ها باشه آقای وحیدی

0 نظر
368040479_bfaa1759a9

خب. به خوبی و خوشی و دیشب مراسم عروسی هادی و همسرش خانم اسرافیلی برگزار شد. من زیاد اهل عروسی رفتن و نصفه شب دنبال کاروان  عروسی کورس گذاشتن با جماعت نیستم. ولی مراسم دیشب جزو معدود مراسمی بود که رفتم و کورس گذاشتم که درکنار بروبچّه‌های دیگه  واقعن خوش گذشت. امیدوارم هادی و همسرش  در کنار هم زندگی شاد و پرباری داشته‌باشند و خوشبختی رو برای هم معنی کنند.
پ.نوشت:
در ضمن تا یادم نرفته باید بگم که این اولین ازدواج دو وبلاگ‌نویس در زنجان بود.
» ادامه مطلب

اسباب‌کشی

0 نظر
مشترک موردنظر فعلن تا مدّتی در دسترس نمی‌باشد. لطفن با شماره زیر تماس بگیرید: http://alimali.wordpress.com/ متشکرم
» ادامه مطلب

آرزوها (دو)

1 نظر

خب. من قبلن تو این بازی شرکت کرده‌بودم। ولی از اونجایی که سرور گرامی آقای هادی وحیدی امر فرمودند و دوباره ما رو به این بازی دعوت کردند و از اونجایی که سلسله آرزوهای این بنده حقیر و فقیر و ذلیل را پایانی نیست، دوباره پابرهنه بنا به دستور ایشون می‌پریم وسط معرکه


الف- ای کاش یکی پیدا می‌شد و کتاب Neuromancerنوشته William Gibson رو برام ترجمه می‌کرد.
ب-
آرزو دارم اون‌قدر زنده بمونم تا بتونم اون‌روزی رو ببینم که دانشمند‌ی تونسته راهی پیدا کنه تا انسان‌ها بتونند حسّ و حالی را که نسبت به یه موضوع دارند با هم به اشتراک بگذارند. اون وقته که چه اوضاعی پیش می‌آد! انسان‌ها تو غم و غصّه و شادی‌های خودشون درست و حسابی و اساسی شریک می‌شن. یکی پا می‌شه می‌ره مریخ و دانشمندها نمونه‌ای از حسّی رو که در اولین لحظه قدم گذاشتن به مریخ داشته برمی‌دارند و در اختیار مردم دنیا می‌گذارند تا همه بتونند اون لحظه رو تجربه کنند. یا حس‍ شادی یه فوتبالیست، وقتی که تو دقیقه نود و چهار گل می‌زنه و تیم‌اش رو پیروز می‌کنه. اون‌وقته که یکی هم پیدا می‌شه و شبانه یه سرنگ پر از احساس بیچاره‌گی مردم یه کشور رو پنهانی تزریق می‌کنه تو بازوی یه دیکتاتور که خوابه‌، تا وقتی که از خواب پا می‌شه بدونه که ملّتش چی می‌کشند. همین طور هم بازار سیاه حسّ و حال قاچاقی و مصنوعی و یا ممنوع انواع احساسات به راه می‌افته. مثلن تو خیابون یکی می‌آد و تو گوش‌ات زمزمه می‌کنه :«حس واقعی بوسه‌زدن به لب‌های زیباترین زن دنیا،‌ حسّ گرفتن انتقام از بدترین دشمن‌تون، لذّت زدن تو گوش رییستون، حسّ سبکی پرواز یه پرنده تو مه صبحگاهی و... داریم. همه‌شون هم اصل و تضمینی هستند. مطمئن باشید که چینی نیستند!. بدم خدمتتون؟»
ج- آرزو دارم فقط و فقط برای یه لحظه برگردم به روزهایی که وقتی‌ پدرم صبح زود در راهرو رو باز می‌کرد و می‌رفت بیرون تو حیاط تا بره سرکار،‌ قرچ‌وقروچ برف تازه باریده شده زیر پاش به گوش‌ام می‌اومد و می‌فهمیدم که برف باریده و مدرسه تعطیل شده و یه روز پر از برف و برف‌بازی منتظرمونه.
د- آرزو دارم یه فراری قرمز رنگ داشتم تا تو خیابون‌های خلوت یه بندرگاه متروکه،‌ با چشم‌های بسته با سرعت برونم. یه چیزی تو مایه‌های کاری که آل‌پاچینوی کور تو فیلم بوی خوش زن انجام داد.
ه- کاش می‌تونستم یه گیتاریست قهّار باشم. اون وقت بود که پا می‌شدم می‌رفتم تا اون سر دنیا و تام یورک رو پیدا می‌کردم و اون‌قدر ازش آویزون می‌شدم تا بهم اجازه بده بتونم تو یکی از کنسرت‌هاش آهنگ Creep رو هم‌نوازی کنم. بعدشم آخر کنسرت برمی‌گشتم خونه‌مون پیش ایلیا جونی. بعد هی تام‌یورک بهم زنگ بزنه و :«بگه آهای alimali. کجا رفتی؟ کارت خیلی درسته. تو رو به جون ایلیا پاشو بیا اینجا یه تور دور دنیا راه بندازیم.». اون‌وقت این منم که ناز می‌کنم و شونه بالا می‌اندازم و لگد به بختم می‌زنم!

» ادامه مطلب

عید و عیدی

0 نظر
الف-عید همگی‌تون مبارک. هیچ جور آرزو و امیدی برای سال نو ندارم. نات‌اونلی برای خودم، بات اولسو برای شما. چرا؟ ساده‌است. دستتون رو سایبون چشم هاتون کنید و کمی رو نوک پنجه پاهاتون وایسین و به افق خیره بشید. چی می‌بینید؟




ب- متاسفانه باخبر شدم که 9 نشریه من‌جمله ماهنامه "هفت" لغو امتیاز شدند. آقای طالبی‌نژاد مدیرمسئول اون به روزنامه اعتماد گفته که هنوز به طور رسمی لغو امتیاز ماهنامه به اونها اعلام نشده. مي‌شه بی‌خودی امیدوار بود که این موضوع لغو امتیاز یه جور اشتباه بوده و احتمالاً بعد از عید دوباره منتشر بشه و اینها. ولی زهی‌خیال باطل!
تمام مواردی که تو خبر خبرگذاری فارس در مورد علّت لغو امتیاز گفته شده به هیچ وجه به دامن هفت نمی‌چسبه. مجلّه با وقار و متینی بود. مطالبش هم در قبال موضوعاتی که ممکنه باعث تعطیلی یک نشریه بشه پاستوریزه! بود. معمولاً نشریه‌ای عکس رنگی هنرپیشه‌های مفسد و اَخ خارجی رو چاپ می‌کنه که به دنبال تیراژ بالا و مخاطبان عام باشه، نه ماهنامه‌ای مثل هفت. خواننده‌های هفت اصلاً تو اون طیف قرار نمی‌گرفتند. اون‌ها خواننده‌‌های خاصّی هستندّ که بیشتر به دنبال مطالب موردعلاقه خودشونند تا عکس این هنرپیشه‌های بی‌تربیت و فاسد خارجی که در همین ایّام نوروز در قالب میلیون‌ها فیلم آمریکایی از صبح تا شب و از شب تا صبح به عیددیدنی ما می‌خوان بیان. چی بگم واله. یه مدتی که همه چیز حسینقلی‌خانی! شده.
هفت یکی از مجلّه‌های مورد علاقه من بود و درس‌های زیادی از مطالب اون گرفتم. متاسفانه در زنجان خواننده زیادی نداشت و زیاد شناخته شده‌نبود. (این موضوع رو می‌شد از روی این‌که در زنجان توزیع نمی‌شد و تعداد کم مشترک‌های اون در زنجان فهمید).و با مصیبت زیادی به دستم می‌رسید که اون خودش داستان دیگری داره. در آخرین شماره‌ اون که به دستم رسید در مورد نقش ویراستار داستان‌های ریموند کارور در کیفیت کار کارور مجموعه‌ای غنی رو تدارک دیده‌بود. مجموعه‌ای شامل چند نامه‌ای که کارور به ویراستارش نوشته بود و ترجمه‌ای نسخه اصلی داستان "وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم؟" توسط خانم فرزانه طاهری که نسخه بعد از ویرایش اون رو هم در مجموعه داستان "کلیسای جامع" قبلاً ترجمه کرده بود. یکی از لحظه‌های ناب و لذْت‌بخشی که می‌شد با خوندن هفت به دست آورد از بین رفت. خدا این شب عیدی همه مارو به راه راست هدایت بکنه.



ج- شبکه ماهواره‌ای VH1 اروپا برنامه روزهای آخر هفته خودش رو اختصاص به یه موضوع خاص‌ می‌کنه و مجموعه کلیپ‌هایی که به نوعی به اون موضوع مربوط می‌شوند رو پخش می‌کنه. آخر هفته‌ای که گذشت کلیپ‌هایی از ترانه‌هایی رو پخش کرد که توسط گروه‌های پسرانه خونده‌شده‌اند. مجموعه این هفته هم روزهای شنبه و یکشنبه 22 و 23 مارس اختصاص به پخش کلیپ نسخه اصلی و Cover پنجاه ترانه است. Cover به نسخه‌ای از ترانه گفته می‌شه که از روی نسخه اصلی یک آهنگ، توسط یک خواننده دیگه با کمی دستکاری و یا به صورت اریژینال خونده می‌شه. باید مجموعه جالبی باشه. خیلی خوب می‌شه تفاوت کار دو و یا سه خواننده رو که یک آهنگ رو خوندند احساس کرد و در مورد کیفیت کارشون داوری کرد.
» ادامه مطلب

گفتگو

0 نظر

یه گفتگویی داشتم با آقا مهدی که نسخه آلفای اون رو می‌تونید تو وبلاگ آقا مهدی و نسخه بتای اون رو تو سایت ایسنای زنجان ببینید. از اونجایی که وبلاگ آقا مهدی دچار سندروم elephant shit شده با اجازه آقا مهدی اون رو تو وبلاگ خودم هم پست می‌کنم: گفت‌وگو با علیرضا ملیحی، داستان‌نویس و کاریکاتوریست زنجانی آقای ملیحی! اندکی درباره‌ی خود بگویید. علیرضا ملیحی هستم. متولد سال 1354 در تهران. لیسانس رشته‌ی فیزیک کاربردی از دانشگاه زنجان. یکی دو رتبه‌ی کشوری در دوره‌های دبیرستان و راهنمایی در زمینه‌ی داستان دارم و شرکت و برگزیده شدن در یکی دو نمایشگاه و مسابقه‌ی کاریکاتور در داخل و خارج کشور. همین! شما اکنون زبان کاریکاتور و داستان مینی‌مال را برای بیان هنری خود انتخاب کرده‌اید. این هر دو خیلی به هم نزدیک‌اند. چه تعریفی از این هر دو هنر تأثیرگذار دارید و چرا این دو نوع (ژانر) را انتخاب کرده‌اید؟ کاریکاتور و داستانک در ایجاز و بیان هنری در کم‌ترین حجم از خطوط و کلمات مشترک هستند. هر دو آن‌ها سعی دارند در کم‌ترین فضا و حجم منظور خود را به مخاطب رسانده و بیش‌ترین تأثیر را بر او بگذارند. تفاوت‌هایی هم هست؛ عنصر اغراق در کاریکاتور حرف اول را می‌زند و پرهیز از اغراق و زیاده‌گویی در داستانک یک اصل است. ارتباط با خواننده و رساندن پیام به خواننده در کاریکاتور اغلب در یک‌مرحله صورت می‌گیرد ولی در داستانک طی چند مرحله انجام می‌شود. با این‌حال در ایجاد ارتباط با مخاطب در کم‌ترین زمان ممکن و به فکر فرو بردن او هر دو موفق هستند. من پرداختن به هر دو آن‌ها را تقریباً هم‌زمان آغاز کردم؛ داستان‌نویسی را از دوره‌ی راهنمایی شروع کردم و کاریکاتور را از دوره دبیرستان. در واقع بیش‌تر داستان می‌نوشتم تا داستانک. داستانک متعلق به دوره‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام است. وبلاگ‌نویسی بیش‌ترین کمک را در این زمینه کرد. اغلب پست‌هایی هم که در وبلاگم می‌گذاشتم از چند خط بیش‌تر نیستند. چرا؟ نمی‌دانم! شاید پرداختن به هر دو آن‌ها به بی‌قراری و تعجیل ذاتی‌ام بر می‌گردد! مشخصاً در داستان کوتاهِ خود به موتیف‌های علمی تخیلی بیش‌تر پرداخته‌اید. داستان مینی‌مال ِ علمی تخیلی اساساً چیست و چه تمایزها و مشخصه‌هایی دارد؟ قبل از هر چیز باید اشاره کنم که درباره‌ی داستانک علمی‌ـ‌تخیلی صحبت خواهم کرد،‌ نه مینی‌مال علمی‌ـ‌تخیلی. همان‌طور که می‌دانید مینی‌مال لزوماً به معنای کوتاه و مختصر بودن نیست. داستان‌های علمی‌ـ‌تخیلی در واقع آینه‌ای هستند که از ورای همه‌ی آن ربات‌ها،‌ اندروئید‌ها، سایبورگ‌ها و بیگانگان که در آن‌ها یافت می‌شوند، می‌توان به چهره‌ی خود خیره شد و خود را بهتر شناخت. همه‌ی این نام‌ها در واقع به نوعی به خود انسان اشاره دارند. هر کدام از آن‌ها انسانی ناقص است که سعی دارد به کمال رسیده و تبدیل به انسان شوند. انسانی که خود نیز در شناخت خویشتن دچار تردید است و هنوز به کمال نرسیده است! در این قبیل داستان‌ها با قرار دادن انسان در موقعیت‌هایی بعید و دور از تصور که بروز آن‌ها تنها در چنین فضاهایی میّسر است، ذات و ماهیّت‌اش مورد بررسی بیش‌تر قرار می‌گیرد و با چیزی که او را واقعاً انسان می‌کند، بیش‌تر آشنا می‌کند. لزوم قرار گرفتن در چنین فضاهایی، آشنایی با علم و دخالت آن در این زمینه است و همین درگیر بودن علم است که به خلق موقعیّت‌ها و امکانات بعید کمک می‌کند. متأسفانه تعریف دقیق و جامعی در مورد داستان علمی تخیلی وجود ندارد. یکی از تعاریفی که برای این‌گونه داستان‌ها می‌شود، این است که «علمی تخیلی سبکی در ادبیات و همچنین سبکی در سینما است. علمی‌ـ‌تخیلی سبکی است که در آن به بررسی تأثیر نظرات علمی و پیشرفت علم و فن‌آوری، طرح نظریه‌های علمی ثابت نشده و ارایه‌ی پیش‌بینی‌هایی از آینده و پیشرفت آتی علم و فن‌آوری در قالب داستان و نیز داستان‌سرایی درباره‌ی حیات فرا‌زمینی و موجودات بیگانه پرداخته می‌شود» و یا «داستان علمی‌ـ‌تخیلی داستانی است که اگر عنصر علم را از آن بگیریم ساختار آن به هم بریزد». (به نقل از سایت ویکی‌پدیا) یا تعریفی که در فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد آمده‌است: «داستانی خیالی بر مبنای اکتشافات علمی مسلّم فرض شده یا تغییرات محیطی به ویژه که اغلب در آینده یا سیّارات دیگر می‌گذرد و سفر در زمان و یا فضا را به همراه دارد». همان‌طور که می‌بینید تعاریف زیادی برای این دسته از داستان‌ها وجود دارند که به طور مشترک در همه‌ی آن‌ها بر اهمیّت علم در تعریف علمی‌ـ‌تخیلی تأکید شده‌است. ولی طبق این تعاریف می‌توان داستان‌ها ویا فیلم‌هایی یافت که باید در دسته‌ی علمی‌ـ‌تخیلی قرار گیرند، ‌ولی علمی‌ـ‌تخیلی نیستند و یا بالعکس. یکی از تعاریفی که کمک زیادی به شناخت داستان علمی‌ـ‌تخیلی می‌کند و منجر به تمایز آن با داستان‌های دیگر می‌شود بر شرح روش علمی در توصیف اساس رخدادی که بر پایه‌ی آن داستان علمی‌ـ‌تخیلی بنا‌شده ‌است تأکید می‌کند. برای مثال می‌توان از داستان مسخ کافکا نام برد. این داستان علمی‌ـ‌تخیلی نیست و در داستان توصیف و شرحی در خصوص چگونگی تبدیل شدن قهرمان داستان به یک حشره‌ی غول‌آسا وجود ندارد. قهرمان داستان صبح از خواب بیدار می‌شود و متوجه می‌شود که تبدیل به یک حشره شده ‌است. همین مبهم بودن و مشخص نبودن چگونگی رخ‌ دادن این فرآیند باعث می‌شود که مسخ یک داستان علمی‌ـ‌تخیلی نباشد. در حالی‌که اگر کافکا (که لزومی هم نداشته تا به آن اشاره کند) داستان را به‌طور مثال این‌گونه آغاز می‌کرد که «به علّت انجام آزمایش بمب‌های هسته‌ای در بیابان‌های مجاور و یا آزمایشات سرّی ارتش در زمینه‌ی امواج مرگبار به جهت طرّاحی سلاح‌های جدید، امواج رادیو اکتیو بر قهرمان نگون‌بخت ما اثر گذاشته و باعث جهش ژنتیکی در او می‌شود و این فرآیند در طول شب باعث تبدیل قهرمان ما به یک سوسک عظیم‌الجثه می‌شود!» مسخ به یک داستان علمی‌ـ‌تخیلی تبدیل می‌شد. در واقع کافکا هیچ نیازی به این توضیحات نداشت، چرا که به دنبال نشان دادن تأثیر آزمایش‌های مخرّب علمی و یا ترس بشر از آن‌ها نبوده است و هدف دیگری را دنبال می‌کرده است. داستانک علمی‌ـ‌تخیلی نیز به تبع داستان‌های کوتاه و یا رمان‌های علمی‌ـ‌تخیلی از چنین ویژگی‌هایی برخوردار است. در سال‌های گذشته با رشد حجم اطلاعات در اینترنت و لزوم بررسی و استفاده‌ی سریع از آن‌ها، کاربران اینترنت به جهت عقب نیفتادن از رشد سریع اطلاعات، ناخودآگاه به دنبال مطالبی می‌گردند که وقت زیادی برای خواندن و تمرکز نگیرند و در عوض چکیده‌ای باشند از آن‌چه که به دنبال‌اش هستند. کاربرانی که حوصله‌ی خیره ماندن به صفحه‌ی مانیتور برای خواندن داستان‌های بلند را ندارند، به سوی داستان‌های مینی‌مال کشیده شدند و همین موضوع باعث رشد بیش‌تر کمّی و کیفی این داستان‌ها شده‌است و داستانک‌های علمی‌ـ‌تخیلی نیز از این قافله عقب نمانده‌اند. یکی از ویژگی‌های اصلی داستانک‌ها بروز شگفتی در انتهای داستان و وارد کردن شک به خواننده و به تبع آن به فکر فرو بردن اوست. این ویژگی در خصوص داستانک‌های علمی‌ـ‌تخیلی با توجه به گسترده بودن مضامین و غرابت موضوعات بارزتر است، زیرا خیالی بودن فضای این داستان‌ها و غیرقابل پیش‌بینی بودن آن‌ها،‌ عنصر غافلگیری را در آن‌ها شدیدتر و به عبارتی دل‌پذیرتر می‌کند. به این سیاهه می‌توان حذر کردن از توصیف غیرضروری، عدم شخصیّت‌پردازی‌های مرسوم و مستور کردن شخصیّت در متن داستانک را نیز اضافه کرد. داستانک زیر نوشته‌ی فردریک ‌براون است. این داستانک در قالب مقاله‌ی «علمی‌ـ‌تخیلی چیست؟» نوشته‌ی «سام. جی. لاندوال» و ترجمه‌ی محمد قصاع در مجلّه‌ی ادبیات داستانی، شماره‌ی 39، صفحه‌ی 136 منتشر شده‌ است و بهتر از هر توضیحی می‌تواند ما را با دنیایی از تفکر، که ماده‌ی خام رشته‌ی ‌ادبی علمی‌ـ‌تخیلی است، آشنا کند: «زمین پس از آخرین جنگ هسته‌ای مرده‌ بود؛ هیچ چیز رشد نمی‌کرد و هیچ چیز زنده نبود. آخرین مرد به تنهایی در اتاق‌اش نشست. چند ضربه به در نواخته شد...» درست است که نمی‌توان این داستانک را عالی‌ترین نمونه‌ی این نوع دانست، ولی در این سه‌چهار جمله می‌توان همه‌ی ویژگی‌های یک داستانک علمی‌ـ‌تخیلی را یافت. شاید برایتان جالب باشد که بدانید بحث علمی‌ـ‌تخیلی بودن به قلمرو هایکو نیز کشیده‌شده ‌است. این هایکوها به نامSciFaiku معروف شده‌اند و آثار زیبایی نیز در این زمینه سروده ‌شده‌ است. این سه هایکو سروده‌ی تام برينک هستند. تام برينک کسی است که مانیفیست هایکوی علمی‌ـ‌تخیلی را نوشته است. 1.دور از چشم قانون همسرم را کلون* می‌کنم؛ شاید این بار عاشقش شوم. *(روشی برای تکثیر غیرجنسی یک موجود زنده و تولید موجودی کاملاً همانند آن) 2.هزاره‌ها می‌گذرند و من فقط نگاه می‌کنم از درون کوزه‌ام. 3.می‌شوید زن پوست خزنده‌سانَش را حباب‌های کوچک بر آب ِ سبز و درخشان (به نقل از وبلاگ تأملات علمی‌ـ‌تخیلی و فانتزی) مقوله‌ی ادبیات علمی‌ـ‌تخیلی و کلاً ژانر علمی‌ـ‌تخیلی، بحث دامنه‌دار و گسترده‌ای است. در این زمینه تحقیق و پژوهش زیادی شده است و منابع و مأخذهای زیادی در مورد آن وجود دارند. در این مجال فرصت کافی برای بحث بیش‌تر در این زمینه وجود ندارد. آیا در کاریکاتور هم به موضوعات علمی تخیلی پرداخته‌اید؟ تا آن‌جا که من از آثار کاریکاتور و داستان کوتاه شما دیده و خوانده‌ام، به موضوعات و تصویرهای غیرایرانی بیش‌تر تمایل نشان داده‌اید. آیا عمدی در این کار بوده؟ موضوع چند کاریکاتوری که کشیده‌ام ربات‌ها و یا موجودات بیگانه بوده‌اند. ولی این موضوعات به شکل متمرکز و جدّی و دنباله‌دار در کاریکاتورهایم تکرار نشده‌است. در دوران کودکی و نوجوانی با توجه به علاقه‌ی شدیدی که به خواندن داشتم، تقریباً هر چه را که به دستم می‌رسید می‌خواندم و به کسی که در این زمینه راهنمایی‌ام کند، دسترسی نداشتم. در سن یازده سالگی عضو کتابخانه‌ی عمومی سهروردی شدم. به یاد دارم که کتاب‌های ژول‌ورن و اج.جی‌.ولز و ایزاک آسیموف در ردیف‌های پایینی قفسه‌های کتاب قرار داشتند و دستم، به علّت سنّ کم و قد کوتاهی که داشتم، فقط به آن ردیف‌های پایینی و کتاب‌ها می‌رسید! از آن زمان بود که طعم شیرین خواندن کتاب‌هایی از این قبیل، زیر زبانم مانده‌ است! از شوخی گذشته کودکی‌ ونوجوانی‌ام در سال‌های دهه‌ی شصت، سال‌های کمبود و جنگ و ترس، گذشت. به علّت فضای خاص آن سال‌ها دسترسی زیادی به منابع سرگرمی و تفریحی وجود نداشت. دوره،‌ دروه‌ی کتاب‌های «سوره بچهّ‌های مسجد» و کتاب‌ها و داستان‌های رضا رهگذر و امیرحسین ‌فردی و... بود. محض تنوع به دنبال چیزی متفاوت بودم که مرا از آن فضا دور کند. با مجلّه‌ی «دانستنی‌ها» و صفحه‌ای در آن مجلّه به نام «عجیب‌تر از علم» آشنا شدم که مطالبی در مورد شبه‌ علم و بشقاب ‌پرنده‌ها و مثلث‌ برمودا و... به نقل از مجلّه‌های خارجی از قبیل «ریدرز دایجست» و غیره چاپ می‌کرد. کتاب‌های ژول‌ورن نیز به علّت اخلاق‌گرایی خاصّ خود، وجود مرز مشخصی از آدم‌های خوب و بد، حضور محو و خنثای زنان در آن‌ها و ماجراجویی نوجوان‌پسندانه نیز در فضای اخلاق‌گرایانه‌ی آن سال‌ها در تیراژهای وسیع، کیفیت چاپ و کاغذ نازل و ترجمه‌ای وحشتناک چاپ می‌شدند و در دسترس بچّه‌ها قرار داشتند. خواندن موضوعاتی از این قبیل مرا از فضای خاکستری آن سال‌ها دور می‌کرد و رنگی به ذهن و تخیّلاتم می‌داد. کتاب‌های ژول‌ورن و ایزاک آسیموف و همچنین مجلّه‌ی "دانشمند" اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد شمسی باعث به وجود آمدن علاقه‌ی خاصّی به موضوعات علمی‌ـ‌تخیلی در من شده بودند. موضوع ماجراهای ذکر شده در این داستان‌ها جدای از وقایعی بود که در داستان‌های واقع‌گرای ایرانی رخ می‌داد. منظورم همه‌ی آن وقایعی است که در دور و بر خود ما اتفاق می‌افتاد و انعکاسی از آن در داستان‌های کودکان و نوجوانان دیده می‌شد. اگرچه بعد از مدّتی اندک‌اندک به این نتیجه رسیدم شرح ماجراهایی که در داستان‌های علمی‌ـ‌تخیلی می‌خوانیم در واقع همان‌هایی هستند که در داستان‌های کلاسیک رخ می‌دهند. منتها با زاویه‌ی دید و بیان تازه‌تر که باعث می‌شوند با دیدی تازه، به زندگی نگاه کرد و فهم و درک بیش‌تری نسبت به رویدادها پیدا کرد. این علاقه و تمایل نسبت به موضوعات و داستان‌ها و رمان‌های غیرایرانی از همان دوران به یادگار مانده ‌است و عمدی در کار نیست. در کنار آن‌ها دیدن فیلم‌ ایرانی اصیل، خواندن رمان و داستان خوب ایرانی و گوش‌دادن به موسیقی سنّتی ایرانی نیز به شدّت! وجود دارد. منتها به جز این‌ها در خیلی موارد نسخه‌ی اصل به مراتب بهتر از نسخه‌ی کپی آن است! آقای ملیحی! از وبلاگ‌نویسان قدیمی زنجانی، یکی هم خود شما هستید. از دیدگاه شما امروز وبلاگ‌نویسی چه خاصیت‌هایی دارد و چگونه می‌توان در گسترش حوزه‌ها و ژانرهای مختلف از آن بهره گرفت؟ موردی که ایده‌ال من در وبلاگ‌نویسی بود و متأسفانه به دلایلی هیچ‌گاه نتوانستم به آن عمل کنم نوشتن مطالبی در مورد زندگی یک جوان زنجانی و کمی وسیع‌تر از آن جوان ایرانی بود. مطالبی از قبیل این‌که در حال حاضر پاتوق فرهنگی جوانان کجاست؟ برای خوردن پیتزا و یا نوشیدن یک فنجان قهوه کجا می‌روند؟ مد لباس چیست؟ به چه آهنگ‌هایی گوش می‌کنند و در حال حاضر چه کتابی را برای خواندن در دست دارند؟ وقتی با دوستان‌شان در جایی جمع می‌شوند راجع به چه موضوعی بحث می‌کنند و دغدغه‌ی آن‌ها در حال حاضر چیست؟ از ورای این نوشته‌ها می‌توان شناخت بیش‌تری از جوان و زندگی اجتماعی او به دست آورد. به نظر شما مطالب وبلاگ‌نویس‌ها و واکنش‌های آن‌ها نسبت به رویداد‌های فرهنگی، ‌سیاسی و اجتماعی که در وبلا‌گ‌ها ثبت شده‌اند، برای یک پژوهشگر مسایل تاریخی و اجتماعی که سال‌های بعد به تحقیق و پژوهش در مورد اتفاقات سال‌های اخیر خواهد پرداخت، جالب نیست؟ هیچ می‌دانید این پژوهشگر چه منبع غنی و دست‌اولی از رخ‌دادهای سال‌های اخیر در دست خواهد داشت؟ برای شما جالب نیست تا بدانید پدران و مادران‌تان سی یا چهل سال پیش چه روزگاری داشتند؟ ما که الان ابزار ماندگار و در دسترسی به نام وبلاگ داریم، چرا با ثبت این احوالات فرزندانمان را از این لذّت در سی یا چهل سال بعد محروم کنیم؟ امروز وضعیت وبلاگ‌نویسی در زنجان در چه حال است؟ خوشبختانه بر خلاف سال‌های 81 و 82 که کاربران اینترنت ایرانی به آرامی در حال مزه‌مزه کردن طعم خوش وبلاگ‌نویسی بودند و تعداد وبلاگ‌نویسان زنجانی از تعداد انگشت‌های دو دست و یک‌پا! تجاوز نمی‌کرد، اکنون تعداد وبلاگ‌نویسان فعّال زنجانی از عدد 150 گذشته ‌است. خوشبختانه اکثر شاعران و نویسنده‌های جوان زنجانی نیز به وبلاگ‌نویسی رو آورده و از نظر ادبی نیز مطالب غنی و ارزنده‌ای در وبلاگ‌های زنجانی منتشر می‌شوند. برای رشد این شاخه از ارتباطات (وبلاگ‌نویسی) در زنجان، چه طرح‌ها و پیشنهادهایی دارید؟ آیا امروز که فیلترینگ قربانیان بیش‌تری می‌گیرد، می‌توان به این نوع کوشش‌های فرهنگی دل بست؟ در زمینه‌ی انجام فعّالیّت‌های ادبی می‌توان سایتی را به راه انداخت و کارگاه‌های ادبی را که در فرهنگسرا و یا حوزه‌ی هنری تشکیل می‌شد به آن‌جا منتقل کرد. در حال حاضر هر کدام از استادانی که در آن کارگاه‌ها تدریس می‌کردند، دارای وبلاگ شخصی هستند و آشنا به دنیای مجازی و ارتباطات آن. با کمک آن‌ها می‌توان به نویسنده‌ها و شاعرانی که در ابتدای نوشتن هستند کمک زیادی کرد. می‌توان دامنه‌ی فعّالیّت‌های این سایت را بالاتر برد و برای کارگاه‌های آن از سراسر ایران و فارسی‌زبانان سایر کشورها نیز هنرجو پذیرفت و یا از استادان صاحب‌نظر در این زمینه کمک گرفت. در حال حاضر سایت‌ها و مجله‌های اینترنتی زیادی وجود دارند که در این زمینه فعّالیّت می‌کنند. ولی متأسفانه آن‌طور که باید و شاید در کار خود جدّی نیستند و فعّالیّت مستمری در این زمینه ندارند. البته هیچ تضمینی نیست که این سایت موردنظر فیلتر نشود. ولی به هرحال باید سعی کرد و بیکار ننشست. در ضمن فکر نمی‌کنم فیلتر و محدود کردن دسترسی به یک وبلاگ واقعاً‌ در کاهش مخاطب‌ها و خواننده‌های آن تأثیری داشته‌باشد. یک وبلاگ خوب به هرحال مخاطب‌های خود را حفظ خواهد کرد. عبور کردن از فیلتر برای خواندن مطالب خوب، نباید کار مشکل و بغرنجی باشد! هنوز هم فکر می‌کنید می‌توان وبلاگ‌نویسان زنجانی را برای تشکیل یک حزب فرهنگی مجازی بسیج کرد و منشاء تحول، شناسایی و به اشتراک گذاشتن و انتقال دانش شد؟ در واقع به یاد ندارم که قبلاً در فکر بسیج وبلاگ‌نویسان به جهت تشکیل یک حزب فرهنگی و... بوده ‌باشم، جایی مطلبی در این زمینه نوشته ‌باشم و یا فعّالیّتی در این زمینه داشته باشم تا به تبع آن‌ها هنوز هم در این فکر باشم! در روزهای اوّل وبلاگ‌نویسی،‌ اطلاعات زیادی در زمینه‌ی مسایل فنّی طراحی قالب و قراردادن امکان نظرخواهی در وبلاگ و... در دسترس نبود. چون سایت‌های زیادی برای در اختیار گذاشتن امکان وبلاگ‌نویسی به صورتی که الان در دسترس هستند،‌ وجود نداشتند. تنها سایت مجهّزی که وجود داشت سایتBlogger بود که آن‌زمان هنوز توسط گوگل خریداری نشده‌ بود و بسیاری از امکانات آن رایگان نبود. در ضمن از زبان فارسی نیز پشتیبانی نمی‌کرد و برای فارسی‌ نوشتن باید تغییرات زیادی در قالب وبلاگ می‌دادیم. حتّا برای نظردهی در پست‌های یک وبلاگ در BlogSpot باید از سایت‌های دیگری که در این زمینه فعّالیّت داشتند، استفاده می‌کردیم. سایت پرشین‌بلاگ نیز ایرادات فراوانی داشت و چون سرعت پایینی داشت، پست کردن یک مطلب زمان زیادی می‌برد و خود سایت هم هر از چندگاهی به طور کاملdown می‌شد. به همین دلیل تمایل زیادی نسبت به دور هم جمع کردن همان تعداد محدود وبلاگ‌نویسان زنجانی به جهت استفاده از تجربیات یکدیگر داشتم که متأسفانه توسط برخی از دوستان به ناحق متهّم به بعضی مسایل شدم و به ناچار عطای این‌کار را به لقایش بخشیدم. به نظر من وبلاگ یک رسانه‌ی کاملاً شخصی است. وبلاگ‌نویس در چهارچوب و محدوده‌ای که برای خود تعیین می‌کند آن‌چه را که دلخواهش است می‌نویسد و در این زمینه دستور و سفارش و سانسور را از آقا بالاسر بیرونی برنمی‌تابد. به همین دلیل معتقدم گرد آوردن ده‌ها وبلاگ‌نویس که دارای آرا و اندیشه‌های مختلف و رنگارنگ هستند زیر چتری به نام حزب فرهنگی و انجمن و... کار عبثی است و پایدار نخواهد ماند. با این‌حال وبلاگ‌نویسان به کمک معجزه‌ی ارتباطات مجازی در اینترنت بر خلاف کاربران عادی اینترنت به همدیگر نزدیک‌تر هستند و نسبت به وقایع دور و بر خود سریع‌تر واکنش نشان می‌دهند. شاید بتوان از امکانات ارتباطی وبلاگ تنها در نزدیک‌تر کردن وبلاگ‌نویسان به همدیگر بهره برد تا این‌که بتوان حزب فرهنگی وبلاگ‌نویسان تشکیل داد و وبلاگ‌نویس را مجبور کرد تا آگاهانه و یا ناگاهانه در جهت منافع و آرای حزب مطلب بنویسد. من فکر می‌کنم یک وبلاگ وقتی می‌میرد که وبلاگ‌نویس مجبور شود خود را محدود و یا سانسور کند. محدودیت و سانسور در ذات وبلاگ نیست. پیش‌تر از طریق یکی از نشریات چاپی استان، سایت‌ها و دنیای مجازی زنجانی‌ها را به مخاطبان معرفی می‌کردید. به نظر من هم این کار برای آشنایی و کشاندن کنجکاوان به عرصه‌ی مجازی مفید بود، اما چرا دیگر ادامه پیدا نکرد؟ پیشنهاد نوشتن در یک ستون از هفته‌نامه‌ی «البرز خرّم» را حامد صمدی به من داد. در واقع کمی پیش‌تر به فکر نوشتن مطالبی در مورد وبلاگ‌نویسی، در یکی از هفته‌نامه‌‌های محلّی افتاده‌ بودم. هدفم آشنایی بیش‌تر دوستانی بود که دستی به قلم داشتند و امیدوار بودم که به وبلاگ نویسی رو بیاورند و احساس می‌کردم که منتظر یک جرقّه هستند و به علّت مشکلات فنّی موجود در سرویس‌های ارائه‌دهنده‌ی وبلاگ در آن زمان، ساخت وبلاگ و نوشتن مطلب برایشان مشکل است. پیشنهاد این ستون را به هادی وحیدی دادم که آن‌ زمان در «مهرزنجان» می‌نوشت (متأسفانه آن زمان افتخار آشنایی با شما را نداشتم). تقریباً یکسال بعد حامد به پیشنهاد هادی مرا به بچّه‌های هفته‌نامه‌ی البرزخرّم که یکی دو شماره‌ی آن تازه منتشر شده ‌بود، ‌معرفی کرد و شروع کردم. با توجه به پیشرفت سرویس‌های وبلاگ‌نویسی و به وجود آمدن چند سرویس جدید از قبیل «بلاگفا» که وبلاگ‌نویسی را آسان‌تر کرده‌بودند و امکانات بیش‌تری در اختیار وبلاگ‌نویس قرار می‌دادند، نیاز چندانی به مطرح ‌کردن مسایل آموزشی وبلاگ‌نویسی نبود. نوشتن در آن ستون را با الهام از حسین درخشان که در یکی از روزنامه‌های دوم خردادی که به درستی به یاد نمی‌آورم جامعه بود و یا عصرآزادگان، ستونی برای معرفی دنیای مجازی داشت و یا سینا مطلبی که در حیات نو در این‌مورد می‌نوشت و مرا برای اولین بار با وبلاگ‌ و وبلاگ‌نویسی آشنا کرد، آغاز کردم. موضوع اصلی ستون «زنجان در اینترنت» بود که به بررسی و معرفی سایت‌ها و وبلاگ‌های زنجانی می‌پرداخت. از این ستون استقبال زیادی شد. من هم برای نوشتن در آن وقت زیادی می‌گذاشتم. لذّت زیادی هم از این کار می‌بردم. از جستجو در اینترنت چیزهای تازه‌ و زیادی یاد می‌گرفتم. مطالبی هم که درستون درج می‌شد، مطالب نویی بود و قبلاً در این زمینه نوشته‌ای در هفته‌نامه‌های محلّی منتشر ‌نشده‌بود. بعد از گذشت تقریباً یک‌سال به دلایل زیادی این کار متوقف شد. یکی از این دلایل شاید تغییر در کادر بر و بچّه‌های تحریریه‌ی البرزخرّم بود. دلایل دیگری هم بود که زیاد مایل نیستم در مورد آن‌ها صحبت کنم. به هرحال این دلایل هر چه بودند، مرا از لذّت نوشتن در آن ستون محروم کردند. این روزها چه کتاب‌هایی می‌خوانید؛ چه نوع موسیقی‌ای گوش می‌دهید و کدام‌ها را پیشنهاد می‌کنید؟ در حال مطالعه‌ی کتاب «قرن من» به پیشنهاد علیرضا بازرگان عزیز هستم. همان‌طور که می‌دانید نویسنده‌ی آن گونترگراس نویسنده‌ی آلمانی برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات در سال 1999 است و کامران جمالی با ترجمه‌ای روان و بسیار عالی خود به واقع کتاب را برای فارسی‌زبانان از نو نوشته ‌است. کتابی به راستی سترگ که شامل یکصد داستان کوتاه به تعداد سال‌های قرن بیستم می‌باشد. هر کدام از آن‌ها یکی از مهم‌ترین رویدادهای آن سال را از دید گونترگراس روایت می‌کنند. سترگ از آن نظر که با خواندن هر داستان از دید راویان مختلف و کنار هم گذاشتن آن‌ها می‌توان پازل عظیمی را به نام قرن بیستم تکمیل کرد و به تماشای آن نشست. گونترگراس برای نوشتن هر کدام از این داستان‌های کوتاه چنان با جزئیات از حال و هوای آن سال‌های آلمان و رخدادهای اجتماعی و فرهنگی و ادبی و سیاسی و... سخن می‌گوید که خواننده را به خوبی با فضای سال‌های مختلف قرن ‌بیستم آشنا می‌کند. البته همه‌ی راویان داستان‌ها یا آلمانی هستند و یا به نحوی با آلمان در ارتباط هستند. ولی قرن بیستم قرن دهکده‌‌ی جهانی بود و مردم دنیا تا اندازه‌ی زیادی دردها و دغدغه‌های مشترک داشتند. در پرانتز بگویم که خواندن این داستان‌ها در من خواندن مطالبی را در یک وبلاگ با یکصد پست تداعی کرد. وبلاگی که در طول قرن بیستم، هر سال فقط یکبار به روز شده ‌است. در کنار قرن من یک دوجین رمان و داستان کوتاه در انتظار نشسته‌اند. از دیوانگی در بروکلین نوشته‌ی پل آستر گرفته تا پلوخورش نوشته‌ی هوشنگ مرادی کرمانی و "بهترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی با ترجمه‌ی احمد گلشیری و ... . همان‌طور که می‌دانید کتاب‌های علمی‌ـ‌تخیلی فاخر در این روزگار به سختی فرصت ترجمه و انتشار می‌یابند. یکی از کتاب‌های مهم این ژانر، کتاب «آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفند ‌برقی می‌بینند؟» نوشته‌ی یکی از بزرگان داستان‌های علمی‌ـ‌تخیلی، فیلیپ‌ کی. ‌دیک می‌باشد که محمدرضا باطنی ترجمه‌اش شده‌ و توسط انتشارات روشنگران منتشر شده‌ است. به نظر من نشر این کتاب یکی از اتفاقات مهم در این سال‌های رکود و کرخت در زمینه‌ی چاپ کتاب‌های علمی‌ـ‌تخیلی می‌باشد. «آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟» همان کتابی است که ریدلی اسکات بر اساس بخشی از رویدادها و شخصیت‌های آن، فیلم معروف Blade Runner‌ را ساخت که یکی از فیلم‌های مطرح و کالت ژانر سینمای علمی‌ـ‌تخیلی است. فیلیپ کی‌. دیک نویسنده‌ی بزرگی بود و داستان‌های کوتاه و رمان‌های زیادی نوشت و با تزریق ایده‌هایی جدید جان تازه‌ای به این ژانر داد. بعد از مرگش فیلم‌های خوب و مطرح زیادی هم بر اساس داستان‌های کوتاه او ساخته و به نمایش در آمدند. فیلم‌هایی از قبیل "یادآوری مطلق"، blade Runner، "گزارش اقلیت" و آخرین آن‌ها که در سال 2006 ساخته‌شد Scanner darkly. اگر علاقه‌مند به خواندن رمان‌های علمی‌ـ‌تخیلی خوب هستید این کتاب گزینه‌ی مناسبی است. در ضمن یک جوانمرد و یا شیرزن پیدا نمی‌شود که کتاب‌ Neuromancer‌ نوشته‌یWilliam Gibson را ترجمه و چاپ کند؟ مدتی بود که از گوش دادن به ترانه‌های Mark knopflerو Coldplay گروه راک انگلیسی لذّت می‌بردم. ولی این روزها مسحور Radiohead و نوای سحرانگیز و دنیای جادویی آن‌ها هستم. ترانه‌های آن‌ها در وهله‌ی اول به سبب ملودی‌ها، مضمون نامأنوس و تفاوتی که نسبت به ترانه‌ها و آهنگ‌های معمول راک دارند، برای گوش‌دادن و لذّت بردن کمی سنگین هستند. ولی با کمی علاقه و دقت و تمرین می‌توان دروازه‌های این دنیای رازآلود را گشود و به تماشای عجایب آن نشست و به زبان ‌نو آن‌ها گوش فرا داد. اگر به ترانه‌های آن‌ها دسترسی دارید لذّت گوش سپردن به Creep، Street Spiritو paranoid android و jigsaw Falling Into Place را از دست ندهید. متشکرم از این‌که حوصله کردید. من‌هم از این‌که شما حوصله کردید متشکرم

» ادامه مطلب

آرزوها

2 نظر

آرزو بر جوانان که عیب نیست. هست؟ مخصوصاً وقتی که محال باشه. محاله محال.

آرزو دارم یه روزی از مدار زمین، ‌خیره بشم به انحنای آبی افق زمین و اونقدر منتظر بمونم تا ماه از اون پشت بالا بیاد
آرزو دارم مارک نافلر برای برگزاری یه کنسرت به ایران بیاد. آن وقت به هر قیمتی شده، خودم رو به اونجا می‌رسونم، هفت ساعت تمام تو ردیف جلو منتظر می‌مونم، همراه با مارک می‌خونم، ‌اشک می‌ریزم و در آخر کنسرت فریاد می‌کشم:«هی مارک! لطفاً سلاطین سوئینگ رو بنواز». بعد مارک نافلر با تواضع تمام بگه چشم،‌ یه اشاره کوچیکی به نوازنده هاش کنه و سلاطین سوئینگ رو برای من بنوازه. فقط و فقط برای من.
آرزو دارم بتونم یه روز تو یه سینما که پرده مخصوص نمایش کادر اسکوپ داشته باشه،‌ فیلم ادیسه فضایی کوبریک رو نگاه کنم. بعد وقتی فیلم تمام شد،‌ وقتی می‌خوام از سینما خارج بشم، دم در خروجی کمی صبر کنم. برگردم، دوباره بلیط بخرم و برم فیلم رو تماشا کنم.
یه روزی یک از داستان‌هام تبدیل به فیلم بشه.
اولین انسانی باشم که روی مریخ پا می‌گذاره.
همین!
» ادامه مطلب

بطری‌ها

4 نظر

سالها پیش کشتی‌امان در نزدیکی ساحل این جزیره غرق شد. از بین پنجاه خدمه و ناخدا و افسر، من تنها بازمانده‌ام. تک وتنها در جزیره ای که هزاران فرسنگ از هر چهارطرف اقیانوسی پهناور آن را احاطه کرده‌است، گرفتار شده‌ام. بار کشتی هزاران بطری‌ عرق نیشکر، کاغذ، پارچه‌های ابریشمی، ادویه و گوشت نمک‌زده بود. ناخدا در بندر سنگاپور با زیبارویان هندی نرد عشق مي‌باخت و ملوانان مست عدل‌ها را در انبار بر روی هم می‌انباشتند. بارها حول مرکز ثقل کشتی به درستی انبار نشدند و هنگامی که به قصد چانتاکتا بادبان کشیدیم، کشتی کمی به سمت چپ متمایل بود. نودونه روزبعد از آغاز سفر گرفتار طوفانی شدیم که از شمال پانیکوس می‌وزید. بادی که در بین دریانوردان به باد جهنّم معروف است. خدمه مست، ‌ناخدای نالایق و بادجهنّم، کشتی را به ورطه‌ای کشاندند که از آن مفرّی نبود. کشتی گرفتار خشم خدای دریا شد و موجی عظیم مرا به این جزیره افکند. تمام پنج سال گذشته را تک وتنها در این جزیره زنده‌مانده‌ام. بدون داشتن هیچ امیدی. بارها و بارها به دنبال زمزمه‌ای که در گوشهایم می‌پیچید، تا ساحل آن لبه تاریک رفته و برگشته‌ام. امید؟ هراس از آنچه در ورای آن ساحل به انتظارم نشسته؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. پنج سال پیش برای خود گریزگاهی برای فرار از آن حسّ تلخ و عمیق یافتم. نوشته هایی بر کاغذپاره‌ها نوشتم و آنها را درون بطری‌های خالی به دریا افکندم. نامه‌هایی که به اینصورت تمام این پنج سال برای خوانندگان ناپیدا و ناشناس نوشته‌ام مرا تا به ایتجا کشانده‌اند. نوشته‌هایی که سوار بر بطری‌های خالی عرض اقیانوس را در می‌نوردند ‌تا شاید یکی از آنها باعث نجاتم شوند، ولی....
این وبلاگ فردا یعنی پانزدهم آبان‌ماه هزاروسیصد و هشتاد و هفت، مقارن با هشتم نوامبر دوهزاروهفت وارد ششمین‌سالگرد تولدش خواهد شد. باشد که یکی از این بطری‌ها به مقصد برسد...
» ادامه مطلب

چیزهای بس کوچک-دو

1 نظر

  • تو یه کتابفروشی درب‌وداغون، یه نسخه سالم از کتاب‌های تن‌تن چاپ انتشارات یونیورسال پیدا می‌کنی.(ترجیحاً پرواز شماره 714)
  • داری از سالن سینما خارج می‌شی که می‌بینی هوا تاریک شده و هوای سرد بیرون کمی می‌لرزوندت.
  • داری می‌ری به ماهنشان برای ماموریت، تو راه وقتی که هدفون تو گوش‌ات و داری به موسیقی گوش می‌کنی و Mp3 player رو گذاشتی رو حالت shuffle، یه هو آهنگ clocks از Coldplay تو گوش‌ات می‌پیچه.
  • روزهای اول پاییز کاپشنی رو که از سال پیش تا حالا نپوشیدی می‌پوشی و تو جیب‌اش یه 2000 تومنی پیدا می‌کنی.
  • هر سال اول مهر، صبح زود از خواب پا می‌شی تا بتونی به موقع خودت رو به مدرسه‌ای که سال اول ابتدایی‌ات رو اونجا خوندی برسونی.
» ادامه مطلب

چیزهایی بس کوچک

2 نظر


"اندیشید آدم می‌تواند با چه چیزهای کوچکی شاد شود. حتی بدون بوسه‌ای. چیزهایی بس کوچک. فنجان چای تهیه شده با حداقل آداب و تشریفات، حشره‌ای خوابیده روی کتاب، رایحه‌ای دیرینه. آری، تقریبا با هیچ..." امتحان نهایی- خولیو کورتاسار- ترجمه: مصطفی مفیدی.

به این سیاهه می‌شه باز هم اضافه کرد: تماشای لکه نورهای زرد و نارنجی و آبی‌سیر که از شیشه‌های پنجره رنگی یه خونه قدیمی می‌گذرند و روی سقف بالا سرت ولو می‌شوند، وقتی که عصر، خسته از کار روزانه دراز کشیدی روی تخت و به سروصداهای خیابان گوش می‌دهی.

گوش دادن به آهنگی که دوست داری و مدتها به دنبالش گشتی روی یه نوار کاست درب و داغون که یه گوشه‌اش شکسته‌است و یکی از باندهای صداش ضعیف‌تر از اون یکیه و اون باندی هم که سالمه(ترجیحاً‌ باند صدای چپ) خش‌وخش می‌کنه.

شنیدن یه آهنگ قدیمی تو قیلمی که داری تماشا می‌کنی.

قرچ و قروچ کردن برف تازه باریده شده زیرپات.

تماشای سکانس بزرگداشت میچ تو فیلم الیزابت‌تاون، همون سکانس معرکه ای که سوزان ساراندن به افتخار همسر تازه از دنیارفته‌اش تاپ‌دنس می‌کنه و همه اون شلوغ‌پلوغی‌هایی که حین اجرای آهنگ free bird از گروه Lynyrd Skynyrd مراسم رو به هم می‌ریزه، درست وقتی که از دنیا و آخرت سیر شدی.

به این لیست پنج تا چیز کوچک که شادت ميکنند اضافه کن و رد کن به بغل دستی‌ات. اگر هم که وبلاگ داری این ‌‌میتونه یه قلقلک کوچولو به ذهن‌ات برای نوشتن یه متن تازه باشه.
من رو هم بي‌خبر نذار
.
» ادامه مطلب

آش کشک

3 نظر

جشنواره؟ جشنواره ملّی؟ جشنواره ملّی آشپزی؟
بی‌خیال!
ما که هیچ خیری ندیدم. هرچی دیدیم به غیر از بلبشو و هرکی‌هرکی و ... چیزی نبود.
مزه وکیفیت آش‌ها بسیار بد بود(مهم نیست که متعلق به کدوم استان بودند. ظاهر 90 درصد اونها چنگی به دل نمی‌زد و 10 درصد بقیه هم حال آدم رو به هم می‌زد)، محیط جشنواره بسیار کثیف و تهوع‌آور(درست برخلاف این که یه همچی محیطی باید تمیز و اشتهاآور! باشه. از حق نگذریم که بازدیدکنندگان گرامی جشنواره در این خصوص سهم به سزایی داشتند.روی زمین اونقدر ظروف یکبار مصرف با قاشقهای پلاستیکی و آش های نیم‌خورده ریخته بود که نگو و نپرس!- در ضمن آب‌نمای بزرگ وسط مجموعه ائل‌داغی-محل برگزاری جشنواره- پر از آب کثیف و سبزرنگ و لجن گرفته‌ای بود که مشخصه مدتهاست که تمیز نشده و چند پسربچَه مشغول شکار بچه قورباغه از اون بودند!)، بوی روغن داغ و نعنای سوخته هم نقش مهمی در کور کردن اشتهای بازدیدکنندگان داشت. چندین و چند نفر از جوانان غیور و خوش‌تیپ نیز طبق معمول پیاده‌رو‌نوردی روزانه‌شون رو در خیابان سعدی‌وسط رها کرده و در بین جمعیت به وظیفه خطیر و انسانی خودشون که همانا مزاحمت برای دوشیزگان و بانوان محترم بود به نحو احسن می‌رسیدند.
حالا تصور کنید تو این همهمه و گیرودار و شلوغ‌پلوغی اصلاْ حالی هم برای خوردن آش باقی می‌مونه؟

» ادامه مطلب

نازیبای خفته

0 نظر

خورشید در حال غروب بود، در بالای برج، شوالیه خسته و زخمی ‌و خاک‌آلود نگاهی کرد به شاهزاده خانم طلسم شده‌ای‌ که بر روی تخت خفته و منتظر اولین بوسه عشقش بود. به نظرش رسید که بینی‌اش انحراف خفیفی دارد و به آن زیبایی که در افسانه ها آمده بود، نیست. لعنتی بر بخت و اقبال خود فرستاد. از برج پایین آمد, سوار اسب تیزرو خود شد و به سرعت دور شد .
» ادامه مطلب

جیرجیرک

2 نظر
یه جیرجیرك هست، پشت پنجره اتاقم. عصرها، دم غروب شروع می كنه به جیرجیر كردن. همین‌طور جیر و جیر و جیر... . تموم طول شب كه خواب هستم، اون بیداره و جیرجیر می‌كنه. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم چی باعث می‌شه كه اینطور مستمر و پشت سرهم جیرجیر كنه. شاید به امید پیدا كردن یه هم‌زبون برای خودشه. به امید پیداكردن یه جیرجیرك دیگه كه بیاد و پیشش بمونه. نمی‌دونم. شاید هم اشتباه می‌كنم.شاید هم یه همسر داشته برای خودش. یه همسر كوچولو و جیرجیرو مثل خودش‌. یه خونه داشتن پشت پنجره اتاقم. برای خودشون زندگی می كردن. برای خودشون كسی بودن. یه روز كه جیرجیرك خانومه داشته عرض اون خیابون شلوغ رو رد می شده، رفته زیر یه ماشین. شاید هم باد ناشی از عبور یه ماشین اون رو با خودش برده. حالا آقا جیرجیركه هر شب داره جیرجیر می‌كنه شاید جیرجیرك خانومه صداش رو بشنوه و بیاد پیشش. هزار جور دیگه می‌شه فكر كرد در این مورد. ولی می‌شه اینطور گفت كه بهرحال تنهایی باعث می شه یه جیرجیرك، شب تا صبح جیر و جیر و جیر بكنه. حالا می‌خواد براش فایده داشته باشه، یا نداشته باشه...
» ادامه مطلب

بازی یلدا

8 نظر
این جنابان علیرضا بازرگان و مهدی خان منادی ما رو کشوندند به این بازی. خدا خیرشون بده.
یه هفته بود که در بستر بیماری با آنفولانزای پدرسگی دست و پنجه نرم می‌کردیم و چشم دوخته بودیم به صفحه تلویزیون. در حدود بیست تا فیلم بلعیدیم تا خوب شدیم! در این مدت هم خبری نداشتیم از این بازی‌های شب یلدا و این حرف‌ها. تا این‌که کلاغه به خونه‌اش رسید و امروز صبح با دعوت به بازی این دو عزیز مواجه شدیم و همینطور پا برهنه پریدیم وسط.
همین.
1) باید اعتراف کنم آدم به شدت پدرسوخته‌ای هستم!
2) باید اعتراف کنم به شدت به زندگی وابسته هستم و دوستش دارم ومعتقدم هیچ لذتی تو دنیا بالاتر از زندگی‌کردن نیست. همه این حرفها هم که می‌گویند شرایط زندگی سخت شده، اوضاع قاراکیشمیش و این حرفها هم به نظرم کمی تا قسمتی بهانه‌ است. در همین لحظه‌های سخت هم می‌شود لحظه‌هایی درخشان را یافت که بتوانی آویزانشان شوی و تاب بخوری و پوزخند بزنی به موج‌هایی که اون پایین می‌خواهند غرق‌ات کنند.
3) به غیر از نوشتن و مطالعه و تماشای فیلم و گوش سپردن به موسیقی، عاشق طراحی و ارتکاب به عمل شنیع کاریکاتورکشی هستم. (گرچه مدتهاست که قلم راپید و مدادرنگی‌ها و آبرنگ و پاستل‌ام با من قهر هستند، ولی هیچ قهری تا ابد باقی نمی‌مونه).
4) حدود سه سال پیش ازدواج کردم و همسرم من رو از گردابی که می‌رفت تا من را ببلعد نجات داد. تا آخر عمر مدیونش هستم.
5) چرا پدرسوخته هستم؟ خودم هم نمی‌دونم. ولی باید اعتراف کنم که جداً آدم به شدت پدر سوخته‌ای هستم!
تموم شد؟ همین پنج تا؟ حالا چرا پنج تا؟ نمی شد مثلا بشه ده‌تا؟ سخت نیست آدم خودش رو تو پنج تا پاراگراف محدود کنه؟ ادامه بدم؟ قواعد بازی رو بشکونم؟ کاری که ازش بیزارم . تو عمرم قواعد هیچ بازی‌ رو نشکوندم.
رونوشت:
فقط برای علی‌رنجی جهت اقدامات بعدی
» ادامه مطلب

!چه بلاگر شگفت‌انگیزی

4 نظر
به سلامتی و میمنت و مبارکی وبلاگمون رو با کمک امکانات جدید بلاگر ارتقا دادیم. امکاناتی از طریق امکان موضوع بندی مطالب، ‏مدیریت پیشرفته‌تر آرشیو وبلاگ، امکان اضافه‌کردن لینکدونی، تغییر رنگ فونتها و زمینه و پیش‌زمینه وبلاگ بطور مستقیم از کنترل‌پنل ‏داخل بلاگر بدون این‌که قالب وبلاگ رو دستکاری کنیم و امکانات دیگه‌ای که هنوز در مرحله اکتشاف اونها هستیم و هنوز حالا حالاها ‏وقت می‌بره تا ازشون سر در بیارم.‏ خدا آخر و عاقبت همه‌مون رو به خیر کنه.‏
» ادامه مطلب

تصویرها

1 نظر

‏«... مهرداد روی بالاترین پلٌه ایستاده‌بود و از روی دیوار به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. من پایین پلٌه‌ها ایستاده‌بودم‌. پلٌه‌ها ‏آنقدر بزرگ بودند که مانند دیوار بلندی جلویم قد برافراشته‌ بودند. بعد از عبور هر هواپیمایی که از بالای سرمان ‏غرش‌کنان رد می‌شد و می‌رفت پشت دیوار، مهرداد فریاد می‌کشید‌:« اینم یه تصادف دیگه. امروز چقدر این‎ ‎هواپیماها با ‏هم تصادف می‌کنن» و من که چشم‌هایم را سپرده بودم به زبان دروغگوی او، حسرت قد بلند و پاهای قوی او رو ‏می‌کشیدم که اجازه داشت و می‌توانست از پله‌ها بالا برود و با‏‎ ‎دروغ‌هاش پسر عمو کوچولوش را سر کار ‏بگذارد...» ‏‎ ‎خانه ما ته یه کوچه بن‌بست و‎ ‎باریک بود. شبها بعد از افطار که هوا تاریک می‌شد و کوچه پر می‌شد از ‏دزدها، غولها و‎ ‎جن‌هایی که از قصه‌های مادر بزرگ برایمان به یادگار مانده بودند. من و خواهر بزرگترم‎ ‎یواشکی ‏می‌رفتیم پشت در. لای در را باز می‌کردیم و زل می‌زدیم به تاریکی و در حالیکه‎ ‎از ترس می‌لرزیدیم خطاب به دزدی که ‏در تاریکی با کیسه بزرگش قایم شده‌بود، با هم‎ ‎می‌خوندیم‌:« آقا دزده، سلام،‌ حالت چطوره؟ سلام. اگه هفت‌تیر ‏بِکشی، منو بُکشی، حق‏‎ ‎کشی... حق‌ کشی... » شعری که هیچ وقت یادم نمی‌آید از کجا یاد گرفته‌بودم‎... ‎‎ ‎اینها‎ ‎قدیمی‌ترین و دورترین تصویرهایی است که از سالهای دور کودکی به یادم مانده است. حافظه من با‎ ‎این ‏تصاویر شروع شده و جلو آمده‌است. قبل از اینها هر چه هست پر از تاریکی و‏‎ ‎فراموشی است. خیلی سعی کرده‌ام ‏اولین تصویرهایی را که از زندگی در این دنیا در خاطرم حک‏‎ ‎شده‌بود، به یاد بیاورم. ولی نتوانسته‌ام. همه آنها از ‏حافظه‌ام پاک شده‌اند. گنجینه‌ام از دست‎ ‎رفته‎ ‎‏‌است.‏

» ادامه مطلب

سال صفر‎ ‎

4 نظر
وقتی بعد از ده پونزده سال به محله‌ای بر می‌گردی که کودکی‌هات رو اونجا پاس کردی، اولین چیزی که به نظر‌ت می‌یاد اینه که چقدر کوچه کوچیک شده. چقدر دیوارهاش به هم نزدیک شدن. جوی آبی که اون قدر بزرگ بود که نمی‌شد از روش پرید، چقدر باریک شده. چقدر حاجی محمد‌علی بقال پیر شده. هنوز هم تو همون مغازه کوچیکش نشسته که همیشه تو زمستون‌ها یه کرسی کوچیک هم علم می‌کرد و زیرش می‌نشست و منتظر مشتری می‌شد، با نفسی که هنوز خس‌و‌خس می‌کنه و با چشم‌هایی که سو ندارن بهت خیره شده. هنوز هم می‌تونی جای ترکش بمب‌هایی رو که کوچه‌تون رو داغون کردند، روی دیوار خونه علیرضا ببینی. همون علیرضایی که الان با قیافه‌ای اخمو و صدایی عبوس تو تلویزیون اخبار می‌گه. درخت توت روبروی مسجد صاحب‌الزمان هم کوچیک‌تر به نظر می‌اد. اون نهال کوچولو‌ی جلوی نون‌بربری‌پزی قد کشیده. همون نهالی که یه بار دم افطاری وقتی رفته بودی بربری بخری، بهش تکیه داده بودی و شاطر جلوی اون هم آدم باهات دعوات کرده‌ و گفته‌بود :«هی تکونش نده. خشک می‌شه. اون وقت نمی‌تونی یه روزی برگردی و بیایی اینجا زیر سایه‌اش بشینی» و تو چقدر خجالت کشیده بودی و حالا هم که برگشتی درخت زیاد قد نکشیده و زیاد شاخ و برگی نداره که بتونی زیرسایه‌اش بشینی. همه اون پسرهای بزرگ محله رو می‌بینی. می‌بینی که ناگهان همه‌شون تبدیل به مردهای عبوس و کلافه‌ای شدن که با موهای جوگندمی شون، به همراه زن چادری و بچه‌های قدونیم‌قد سوار موتور‌سیکلت هوندای درب‌و‌داغونی شدند و از طول کوچه عبور می‌کنند و تو بازهم به فکر فرو می‌ری. خونه‌ها همونند. کوچه همونه. درخت‌ها همونند. مسجد هم همونه. ولی تو همونی نیستی که یه زمانی به این‌ها خیره می‌شدی. چیزی عوض شده و تو نمی‌تونی بفهمی اون چیه. می تونی احساس‌اش بکنی ولی نمی‌تونی در موردش حرف بزنی . علتش رو هم نمی‌دونی . فقط دلتنگ می‌شی. همین! ‎
» ادامه مطلب

راديو زنجان : 792 كيلو هرتز

3 نظر

اين مطلب رو بطور كاملا تصادفي پيدا كردم. از قرار معلوم اين خانم توريست وقتي كه در طول ‏مسافرتش از زنجان مي گذشته اين اتفاق براش افتاده و اون رو تو وبلاگش نوشته:‏ ‏در حاليكه در كنار جاده ايستاده بوديم و از خوردن انگورها و سيبهايي كه به ما داده شده بود ‏لذت مي برديم، خودرويي را ديديم كه كمي جلوتر ايستاد ودنده عقب آمد تا به ما برسد. برايمان جاي ‏تعجبي نداشت كه افرادي از روي كنجكاوي بخواهند با ما گفتگو كنند. دو مرد با تجهيزاتي كه قديمي و ‏از مد افتاده به نظر مي رسيدند از ماشين پياده شدند. وسيله اي را كه از قرار معلوم ضبط صوتي بود كه ‏ميكروفني به آن وصل شده ، جلوي ما گذاشتند و اعلام كردند كه در راديو زنجان كار مي كنند و مايل به ‏مصاحبه با ما هستند. از آنجايي كه آنها فقط قادر به زبان فارسي صحبت مي كردند، خود را در معرض ‏پرسشهايي ديديم كه به اين زبان مطرح مي گرديد.زباني كه بعد از گذشت 5 هفته براي ما مأنوس تر ‏مي شد.‏ به سختي تلاش مي كرديم جدي باشيم. ما نيز به اندازه آنها خنده مان گرفته بود. مصاحبه كاملا به ‏زبان فارسي بودو حدود 5 دقيقه طول كشيد و احساس مي كنم مصاحبه خوبي از آب در آمد.‏ تمام روز بعد را [‎به اميد شنيدن صدايمان از راديو زنجان] به گوش دادن به راديو زنجان گذرانديم! .... ‏ من مطمئنم يه روز كه سهله، يكسال هم منتظر مي موندند توفيري نداشت !‏‏ ترجمه متن از فرانسوي به فارسي بدون كمك دوست عزيزم سيد هادي علائي طالقاني برايم ميسر نبود.

» ادامه مطلب

...

6 نظر
صبح که از خونه می آیی بیرون تا وقتی که اون سربالایی تند جاده تهم رو رد بکنی گروه اوهامه که تو گوش ات می خونه. تو دامنه اون کوه بلند، زیر سایه خنک یه تک درخت تقریبا خشکیده ، فقط و فقط خودت ، تنهای تنها هستی. دراز می کشی رو چمنها. هیچ صدای مزاحمی نیست. فقط خش و خش برگهای بالای سرت و دلنگ دلنگ زنگوله گله ای که یه کمی اون ور تر داره می چره.، به گوش می رسه. همون طور که دراز کشیدی روی چمنها ، زل می زنی به اون آبی بی نهایت بالای سرت. اونقدر که چشمهات سیاهی بره و حس بکنی که این تویی که از بالا داری به آسمون زیر پات نگاه می کنی و هول برت داره که نکنه یه دفعه بیفتی تو اون آسمون آبی بی انتها وغرق بشی... یه ساعت بعد تو راه خونه ای . یه دلستر لیمویی که دوروزه تو فریزر مونده و یخ زده درست مثل آب سردی که روی یه تیکه آجرداغ ریخته بشه ، خنک ات می کنه. تو خونه خواهر کوچیک ات رو می بینی که داره آسمان وانیلی رو نگاه می کنه . تام کروز داره تو آینه دستشویی اون بار آخر دنیایی به صورت درب و داغونش نگاه می کنه که یه یارویی از پشت بهش می گه:« هی ! اون صورت […]ات رو درست کن...» ...هی فلانی زندگی شاید همین باشد.
» ادامه مطلب

نمايشگاه عكس

4 نظر
نمايشگاه عكس از آثار ليدا مليحي - فرهنگسراي اما م خميني از 28 آبانماه تا 3 آذرماه.از همه شما دعوت مي كنيم از اين نمايشگاه ديدن بكنيد .
براي كي تبليغات كنيم بهتر از آبجبي كوچيكه؟ا.
» ادامه مطلب