بهشت
هراس
پیشخوابها
قطره قطره
شب بود. بیرون باران میبارید، صدای ترانهای میآمد. چیزی نمیگفتی. چیزی نمیگفتم. نشسته بودیم و به تصویر وارون درختهای سبز روی رد قطرههای بارانِ روي شيشه جلو نگاه میکردیم و به ترانه گوش میدادیم. ترانه داشت تمام ميشد که محو شدنت شروع شد. داشتي آرام آرام کم رنگ میشدی. داشتی پاک میشدی. باران شدیدتر شد. انگار باران داشت تو را پاک میکرد. رد قطرههای باران روی شیشه تار شدند. نشسته بودم و به تو نگاه میکردم. چشمهایت میدرخشیدند و لبخند میزدی. شالت، موهایت، خال کنار لاله گوشت و انگشتهای باریک و کشیدهت داشتند محو میشدند. باران که قطع شد، ترانه که تمام شد، رفته بودی. تنها لبخندت باقی ماند.
عکس: اينجا
پايان جهان
دور نیست زمانی که شبها قبل از خواب بتوانی الکترودهای نقرهای را روی پیشانیات بگذاری و اپلیکیشنی را روی گوشی هوشمندات اجرا کنی و بخوابی تا در طول شب رویاها و کابوسهایت بتوانند به شکل بیتهای اطلاعاتی بِخزند بر روی گوشی هوشمندت تا فردا صبح بتوانی بعد از بیدار شدن آنها را مرور کنی و شاید اگر دلت خواست آنها را در شبکههای اجتماعی با دوستانت به اشتراک بگذاری.
پستهای مرتبط با خوابنگاری:
خوابنگاری - سکو
پستهای مرتبط با خوابنگاری:
خوابنگاری- زیبای مُرده
مطالب مرتبط با خوابنگاری:
خوابنگاری - دریا
مطالب مرتبط با خوابنگاری:
خوابنگاری- اَبَرقهرمان
مطالب مرتبط با خوابنگاری:
مٍس
مرد، پشت به من، در وسط خیابان ایستادهبود. نیمتنه بالاییاش لخت بود. شلوار پارچهای سفید پوشیدهبود و چهاردست داشت. رنگ پوستش مِسی بود. دستهایش را بالا و پایین و جلو و عقب میبرد. کمی بعد حین فیگور گرفتن عضلات پشتش را دیدم که به شکل توده درهم پیچیدهای از لولههای مِسی بیرون زد. همانند ورزشکاران زیبایی اندام فیگور میگرفت و عضلاتش به شکل لولههای مِسی در هم تنیده و دوباره باز میشدند.
مطالب مرتبط با خوابنگاری:
پرشیا
اول شب که چشمهام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم خواب دیدم که تو بزرگراهی تاریک در حال رانندگی هستم. کمی جلوتر از من یک پرشیای نقرهای بِژ (تنها تو خواب میتونید یه پرشیای نقرهای بِژ ببینید) داشت میرفت و دود غلیظ و سیاهی از اگزوزش خارج میشد. به شدت دود میکرد و تقریباً دیدم را کور کردهبود. چندبار خواستم ازش سبقت بگیرم. نتوانستم. سرعتم را کم کردم ولی دور نشد. کنار اتوبان ایستادم. پرشیا همچنان دود میکرد و میرفت ولی دور نمیشد. کلافه بودم و نمیدانستم چه کنم. کات شد به شنیدن صدای ایلیا که آب میخواست و بیدارم کرد. پاشدم. یک لیوان آب آوردم و دادم دستش. خیلی تشنه بود. نیمی از آب را خورد و دوباره خوابید. برگشتم به رختخواب. چشمهام رو بستم. حتماً الان پرشیا حسابی دورشده. وقتی خوابم برد دوباره در همان بزرگراه بودم. پرشیا کمی جلوتر زدهبود کنار اتوبان. منتظرم بود و فلاشر میزد. وقتی راه افتادم خیلی آرام روشن کرد، فلاشر را خاموش کرد، راهنما زد و آمد جلوی من. یه گاز محکم داد و دوباره دودش احاطهام کرد و تا خود صبح کور و خفهام کرد.
کمی تا قسمتی بیربط و مربوط:
Up
شماره سه: سوار آسانسور شدم. تنها بودم. دگمه طبقه ششم را زدم. در بسته شد. صدای موسیقی ملایمی بلند شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. طبقه ها را یکی یکی رد کرد و به طبقهٔ ششم رسید، ولی نایستاد و به حرکتش ادامه داد. چند دگمه روی پنل را فشار دادم. فایدهای نداشت. از طبقه دهم که گذشتیم. باید به انتهای چاه آسانسور میرسیدیم و آسانسور متوقف میشد ولی به نظر میرسید که از چاه خارج شده و در فضای آزاد در حال بالا رفتن است. با نگرانی و وحشت به روی دگمههای پنل میکوبیدم تا شاید آسانسور متوقف شود. ولی فایدهای نداشت. همچنان صدای سوت ملایمی که ناشی از حرکت صعودی آسانسور بود به همراه صدای باد در کنار موسیقی ملایمی که از ابتدای حرکت پخش می شد، به گوش میرسید. شماره تلفنی برای مواقع اضطراری بر روی پنل نوشته شده بود. با دستهای لرزانم شماره را روی موبایلم گرفتم. آن سوی خط کسی جواب نمیداد. بعد از چندبار شماره گرفتن صدایی خوابآلود و عصبانی از آن سوی خط جواب داد. مشکل آسانسور را برایش توضیح دادم. از نظر او آسانسور مشکلی نداشت و در حال کار کردن بود. پرخاشکنان توضیح داد موارد ضروری فقط شامل مواقعی است که در گیر کرده و باز نمیشود و یا آسانسور حرکت نمیکند. آسانسور همینطور بالا میرفت. موسیقی جای خود را به تکرار ملالآور چند نُت درهموبرهم داده بود. ناامید و نگران گوشه آسانسور چمباتمه زدم. نمیدانستم باید چکار کنم. کمی بعد آسانسور میان زمین و آسمان متوقف شد و همان جا ماند... .
به یاد ندارم این خواب به کجا انجامید. خوابها بدون ابتدا و بیپایانند. میآیند و میروند و درگیرمان میکنند. فقط وقتی بیدار شدم هراس و ترسی بیپایان به جانم نشستهبود و تا چند روز رهایم نکرد.
پستهای مرتبط:
خوابنگاریfrom tag
(more..) منبع عکس: اینجا
نفس عمیق
پاییز ۸۷ به مشهد رفتیم. ظهر از زنجان راه افتادیم و شب را در شهمیرزاد، سمنان، ماندیم. صبح زود وقتی بیدار شدم و به حیاط رفتم هوای بسیار پاک و تمیز شهمیرزاد غافلگیرم کرد و مرا را با خود برد. هوای پاک و تمیز و سَبک کوههای گاوازنگ را به یادم آورد و دل تنگم کرد. گاوازنگی که زمانی تمیز بود و دور از شهر بود. شهری که هنوز کوچک، خلوت و تمیز بود. هنوز ماندهبود تا کارخانه فرآوری سربوروی را در جادّه تهران و در مسیر بادهای موسمی بسازند. هنوز مزاج زنجانیها با طعم سنگین، تلخ و سرطانی سرب آشنا نشدهبود. هوای پاکی که وقتی نوجوان بودم و صبح روزهای تعطیل با پدرم پیاده به گاوازنگ میرفتیم مرا سبک و تمیز میکرد. تمام آن راه طولانی از خانه تا کوه را فقط با تمنّای رسیدن به قلّه کوه و نفس عمیق و فرو بردن آن هوای سرد و پاکیزه در ریههایم طی میکردم. هوای خنک گلویم را میسوزاند، میخاراند و سبکم میکرد و عطشم را فرومینشاند. هوایی که چند ماه بعد به عشق آن این خواب را دیدم:
«در زمان سفر کردهبودم. برگشتهبودم به زنجان قدیم. نمیدانستم در چه زمانی هستم. درون کوچهای بودم که با برف پوشیده شدهبود. سروصدایی نبود. منظورم صدای ماشین و بلندگوی مساجد و همهمه جمعیّت و صداهایی از این قبیل است. فقط باد بود که میوزید و موهایم را آشفته میکرد. هوای صاف و بسیار سَبکی رو پوستم میخزید و نوازشم میکرد. همان طور وسط کوچه ایستادهبودم و نفسهای عمیق میکشیدم و به شدّت لذّت میبردم. بوی دودِ زغال و کنده نیمهسوخته و برف تازه میآمد. پیغامی روی صفحه موبایلم بود که نشان میداد موبایل بخت برگشته دربهدر به دنبال سیگنال آنتنی میگردد که هنوز اختراع نشدهاست. کمی بعد یک طرف کوچه، پشت دیوارها، ماشینی عظیمی را دیدم که بازوهای درازی داشت که از سر هرکدام دیواری آجری آویزان بود. ماشین به دور محور سترگ خود میچرخید و بازوها به ترتیب پایین میآمدند و دیوارها را کنارهم میچیدند. به نظر میرسید که یک ماشین خانهسازی باشد. اگر صبر میکردم به من میرسید و درون دیوارها گرفتار میشدم. برخلاف میل درونیام به سمت انتهای کوچه دویدم و در انتهای کوچه بیدارشدم.».
جزو معدود خوابهایی بود که به شدّت واقعی مینمود و آن حسّ پاک و سَبک جادویی را برایم شبیهسازی کرد. تا زمانی که دستگاهی برای یادآوری لحظههای سرخوشی و لذیذ اختراع نشدهاست باید به همین خوابها اکتفا کنیم.
عکس از اینجا به امانت گرفته شدهاست.
مکش
عادت دارم وقتی بیدار شدم شرح خوابهایی را که به یادم ماندهاست در جایی بنویسم. زمانی به این خوابها به عنوان اینکه هشداری هستند از آنچه ممکن است در آینده اتّفاق بیافتند و یا شاید در حال وقوع هستند نگاه میکردم. ولی حالا که آنها را میخوانم احساس میکنم بیشتر آنها بازتابی هستند از ترسها و شادیها و امیدهایی که داشته و دارم. زیاد به دنبال معنی آنها نیستم. بیشتر مبدأ و ریشه آنها برایم مهم هستند. گرچه بیشتر اوقات که سردرگم و گیج که از خواب میپرم و به آنها فکر میکنم میبینم که هیچ ریشه و معنی و مبدأی برای آنها نمیتوانم متصوّر باشم.
شماره یک: در اداره، در اطاقم نشستهبودم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. ناگهان تاریکی عظیمی را دیدم که کلّ شهر را احاطه کرده و مانند مار عظیمی در حال بلعیدن همهچیز است و به آرامی نزدیک میشود. مانند همه کابوسهایی که میبینم طبق معمول نگران ایلیا و طنّاز شدم که در خانه تنها بودند. به سرعت از جایم بلند شدم. موبایلم را برداشتم تا به خانه زنگ بزنم. آنتن نمیداد و شبکهها قطع بودند. چراق قوّهاش را روشن کردم و به طرف در دویدم. کات شد به بیرون از اداره. همهجا تاریک بود. تاریکی به من رسیده و گذشتهبود. احساس میکردم که تاریکی مثل ژلهِ عظیمی همهجا را پوشاندهاست. حتّی احساس کردم که کمی چسبندهاست و راه نفس را میبندد. به طرف خانه دویدم. تنها بودم و کسی در خیابان نبود. کات به جلوی فروشگاه رفاه. تاریکی غلیظ و غلیظتر شدهبود و مرا در خود گرفتار کردهبود. نمی توانستم بدوم، راه بروم و یا حتّی حرکت کنم. ایستاده بودم و با ترس به افق نگاه میکردم. صدای کسی که در نزدیکی من در تاریکی غلیظ و چسبنده گرفتار شدهبود و به نظر میرسید که در ان تاریکی با خود حرف میزند به گوش میرسید. "وقتی همهجا را فراگرفت، مکش آغاز میشود". کات به چشمه نور تاریک و چِرکی که در گوشهای از آسمان بازشده بود و در حال چرخیدن بود. به نظر نمیرسید که قسمت تحتانی یک سفینه و یا ربات غولآسایی باشد که قصد بلعیدن دنیا را دارد. در خواب همیشه میتوان با قطعیّت در مورد چیزی و یا کسی مطمئن بود. همین طور خیرهمانده بودم به چشمه غولآسا که چرخشش تندتر و تندتر میشد. کمی بعد مکش آغاز شد. چشمه مثل یک جاروبرقی شروع کرد به مکیدن تاریکی و همه چیزهایی که درونش بودند. آدمها، ماشینها، درختها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، سگها، گربهها و همهچیز پروازکنان به سمت چشمه میرفتند و درونش ناپدید میشدند. مکش قویتر و قویتر شد و کمی بعد خانهها، خیابانها، ساعتها، هوا، کوهها،شهرها، کشورها، زمین، ستارهها و همهچیز را به درون خود کشید و من آخرین چیزی بودم که به درون چشمهِ تاریک و چِرک فرورفتم.
منبع عکس اینجا