‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب‌نگاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواب‌نگاری. نمایش همه پست‌ها

بهشت

0 نظر
اطاق تاریک بود. از لای درِ نیمه‌باز ستون باریکی از نور زرد لامپ‌های خوب قدیمی و صدای بیرون به داخل جاری بود. سر شب بود انگار و بوی برف می‌آمد. ولو بودم روی تشکم و پتو را کشیده‌بودم روی سرم و از لای آن به نور نگاه می‌کردم. آن بیرون تلویزیون روشن بود و صدای گوینده اخبار می‌آمد که خبری را در مورد انفجار بمبی در بیروت می‌خواند. صدای خردکردن قند می‌آمد. می‌توانستم بابا را تصور کنم که نشسته و زانوی راستش را به سینه چسبانده و سرش را روی سینه‌اش خم کرده  و غرق در خودش است و با هر ضربه قندشکن ذرّات ریز قند به سر و رویش پرت می‌شوند. صدای ظرف شستن و به هم خوردن ظروف آشپزخانه هم می‌آمد. مامان بود که در آشپزخانه بود و موتورِ خانه را روشن و گرم نگه‌می‌داشت. در گرما و سکون و آرامشِ فضا غوطه می‌خوردم. چیزی از این فضا در تمام وجودم  نفوذ می‌کرد و سیرابم می‌کرد. کمی بعد صدای بابا را شنیدم که به مامان می‌گفت:« خانم‌! علیرضا را بیدار کن. مشق‌هاش رو نوشته؟.». و من مشق نداشتم و قرار بود برف ببارد و مدرسه‌ها تعطیل شوند و من همان‌طور همان‌جا بمانم زیر پتو و در آن گرما و سکون و آرامش غرق شوم و کیف کنم تا ابد.
» ادامه مطلب

هراس

0 نظر
تصویر پیش از خواب دیشب را به یاد ندارم. چیزی مانند تفنگ‌ها و نشانه‌رفتن‌های هر شب نبود. تصاویر گُنگی را به یاد می‌آورم. چیزی بود مثل خطری نورانی  که در آسمانِ صاف و سرد زمستانی، بالای سرم می‌درخشید و با پرتوهای نورانی‌اش ترس و هراس پخش می‌کرد. به شب‌های ده و یازده‌سالگی برگشته‌بودم. زمانی که شب‌ها قبل از خواب، ترس از میگ‌های بالای سرم که در حال شیرجه‌زدن و بمباران بودند، خود را به شکل بشقاب‌پرنده‌های شناور در آسمان نشان می‌داد. دلهره‌ای به جانم افتاد و تا صبح رهایم نکرد.
ده روز پیش دوّم بهمن ۲۸مین سالگرد بمباران مدرسه‌امان بود  
» ادامه مطلب

پیش‌خواب‌ها

0 نظر
خواب‌هایم همیشه با تفنگ آغاز می‌شوند. درست در مرز میان خواب و بیداری، همان لحظه‌ای که به آرامی در حال لغزیدن و فرو رفتن و  غوطه‌ور شدن در دنیای خواب هستم تصاویری به ذهنم می‌آیند که پر ازتفنگ هستند.  تکاورهایی را می‌بینم که تفنگ به دست گرفته‌اند و در سکوت و سکون، جایی و چیزی را بیرون از تصویر نشانه رفته‌اند.  گاهی من هم کنار آنها هستم. پشت بوته‌ها، زیر نیزه‌های تیز آفتاب پشت خاکریز، زیر باران پشت تنه خیس درختی از  درخت‌های یک جنگل استوایی پنهان شده‌ام و از پشت دوربینِ تفنگم جایی و یا چیزی را نشانه گرفته‌ام که نمی‌دانم چیست.  منتظرم چیزی وارد دایره شود و او را به صلیب وسط تصویر بدوزم .
 صبح‌ها وقتی چراغ‌ها روشن می‌شوند و علامت سرخ خروج می‌درخشد. وقتی که هنوز شیره خواب پلک‌هایم را به هم چسبانده‌است،  گلوله‌هایی را می‌بینم که به سمتم می‌آ‌یند و به دست و پاهایم می‌خورند.  عکس‌العمل دست‌هایم را در اثر برخورد گلوله‌ها، جداشدنم از زمین و پروازم را به سمت عقب می‌بینم.  پروازی که چند دقیقه طول می‌کشد و درست در لحظه‌ای که به زمین می‌خورم درهای خروجی باز می‌شوند و روزم آغاز می‌گردد.  
» ادامه مطلب

قطره قطره

0 نظر

شب بود. بیرون باران می‌بارید، صدای ترانه‌ای می‌آمد. چیزی نمی‌گفتی. چیزی نمی‌گفتم. نشسته بودیم و به تصویر وارون درخت‌های سبز روی رد قطره‌های بارانِ روي شيشه جلو نگاه می‌کردیم و به ترانه گوش می‌دادیم. ترانه داشت تمام مي‌شد که محو شدن‌ت شروع شد. داشتي آرام آرام کم رنگ می‌شدی. داشتی پاک می‌شدی. باران شدید‌تر شد. انگار باران داشت تو را پاک‌ می‌کرد. رد قطره‌های باران روی شیشه تار شدند. نشسته بودم و به تو نگاه‌ می‌کردم.‌‌ چشم‌هایت می‌درخشیدند و لبخند می‌زدی. شال‌ت، موهای‌ت، خال کنار لاله گوش‌ت و انگشت‌های باریک و کشیده‌ت داشتند محو می‌شدند. باران که قطع شد، ترانه که تمام شد، رفته بودی. تنها لبخندت باقی ماند.

عکس: اينجا

» ادامه مطلب

پايان جهان

0 نظر
در جادّه سلطانیه - خدابنده بودیم که این عکس را با اپلیکیشن nokia camera pro گرفتم. بعد از عکس گرفتن و دیدن‌اش روی صفحه گوشی؛ به یاد خوابی افتادم که چند روز پیش دیدم. خواب فضایی در هم و برهم و شلوغ داشت. همه در حال گریز بودند. چیزی در حال بلعیدن دنیا بود. آن چیز نامرئی بود و مثل پرده‌ای محو، از سمت افق، همه‌چیز را در خود فرو می‌برد و نزدیک می‌شد. دقیقاً مثل عکس بالا بود. آن چیز مثل پرده‌ای از آب موّاج نزدیک می‌شد. چیز زیادی از آن به یاد ندارم. تنها فرار  و درماندگی و ترس از بروز رخ‌دادی که هیچ قدرتی برای جلوگیری از وقوع آن نداری، در یادم مانده است.
دور نیست زمانی که شب‌ها قبل از خواب بتوانی الکترودهای نقره‌ای را روی پیشانی‌ات بگذاری و اپلیکیشنی را روی گوشی هوشمندات اجرا کنی و بخوابی تا در طول شب رویا‌ها و کابوس‌هایت بتوانند به شکل بیت‌های اطلاعاتی بِخزند بر روی گوشی هوشمندت تا فردا صبح بتوانی بعد از بیدار شدن  آن‌ها را مرور کنی و شاید اگر دلت خواست آن‌ها را در شبکه‌های اجتماعی با دوستانت به اشتراک بگذاری.

پست‌های مرتبط با خواب‌نگاری:
» ادامه مطلب

خواب‌نگاری - سکو

0 نظر
روی یک سکوی نفتی بودیم،‌ وسط دریا. فضای درونی‌اش شبیه ایستگاه‌های فضایی بود. در واقع مطمئن نیستم سکو بود یا ایستگاه فضایی. گرچه رویا کنار دریا به اتمام رسید و احتمال وقوع‌اش را در سکوی نفتی قوی‌تر کرد. همه‌جا درهم و برهم و شلوغ ‌بود. بیگانگانی از فضا به ما حمله کرده‌بودند. همه سلاح ها را روی‌شان امتحان کرده‌بودیم و نتوانسته بودیم ضربه‌ای به‌شان بزنیم . شکست خورده‌بودیم و آن‌ها در آستانه ورود به محلی بودند که در آن بودیم. یکی از ما به یاد آورد که ماشین زمان را اختراع کرده‌ایم و با آن می‌توانیم به عقب برگردیم و از وقوع رویدادهایی جلوگیری کنیم که منتهی به هجوم بیگانگان در آینده خواهندشد. چیزی در مایه‌های فرینچ و این‌ها. کمی بعد به عقب برگشته‌بودیم. به سال‌های دهه پنجاه میلادی. عدد پنجاه را خیلی روشن به یاد دارم. هوا بسیار تمیز و سبک بود. روی آب شناور بودیم  کمی دورتر از سکوی نفتی بزرگی که هیکل مبهم و تیره‌ای از آن دیده‌می‌شد، با نورافکن‌هایی که انعکاس‌شان را روی آب به خوبی به یاد دارم. با ساحل فاصله زیادی نداشتیم. به سمت ساحل رفتیم.  وقتی به ساحل رسیدیم، سپیده زده‌بود. چندنفر در ساحل بودند. از بقیه رویا چیز زیادی به یاد ندارم. آخرین چیزی که به یاد دارم دکه روزنامه‌فروشی بود که مجله و روزنامه می‌فروخت. مجله‌های قدیمی که تازه و نو بودند. یک مجلّه دانشمند را پشت ویترین دیدم که متعلّق به اوایل دهه هفتاد شمسی بود با جلدی روشن، برّاق و کاغذی نو.


پست‌های مرتبط با خواب‌نگاری:
» ادامه مطلب

خواب‌نگاری- زیبای مُرده

0 نظر
در خیابان سعدی‌ِشمالی بودم. کمی بالاتر از خیابانِ بهار. رو به شرق ایستاده‌بودم. اندوهی در هوای شهر موج می‌زد که رویای مرا هم آلوده‌کرده‌بود. زیباترین دختر شهر مرده بود. شاید هم کشته‌شده‌بود. مهم نبود چه بلایی به سرش آمده بود. مهم این بود که مُرده‌ بود و حالا هم جسدش گم شده‌است. مردم شهر جمع شده‌بودند و همه‌جا را به دنبال جسدش می‌گشتند. درون کانال‌های آب،‌حوض‌چه‌های مخابرات، چاله‌ها، جوی‌های آب و ... . تا آخر رویا هم جسدش پیدا نشد.

مطالب مرتبط با خواب‌نگاری:

» ادامه مطلب

خواب‌نگاری - دریا

0 نظر
تمام دی‌شب را خواب دریا می‌دیدم. دریای خاکستری‌ی بود که در زیر طوسیِ آسمان می‌خروشید. با چند نفر کنار ساحلی بودیم که با فَنس از دریا جدا شده‌بود. همراهانم پشت فَنس ایستاده‌بودند و به موج‌ها خیره‌مانده‌بودند. ولی من به دنبال راهی بودم تا به دریا بروم. کمی این‌طرف‌تر راهی یافتم و از فَنس گذشتم و و خودم را به دریا رساندم.

مطالب مرتبط با خواب‌نگاری:


  • UP
  • نفس عمیق
  • مَکِش
  • پرشیا
  • اَبَرقهرمان
  • » ادامه مطلب

    خواب‌نگاری- اَبَرقهرمان

    0 نظر
    به نظر می‌رسید یک اَبَرقهرمان هستم. به یاد ندارم قدرت ویژه‌ام چه بود. با ایلیا و دخترک کوچکی که به نظر می‌رسید دخترم است، در خانه بودیم. کمی قبل از آن نبرد سختی با شخصیّت منفی داستان داشتم که قدرت ویژه‌ام را تا اندازه زیادی از بین برده‌بود. ولی او را شکست داده و تحویل مقامات شهری داده‌بودم و اکنون در بند پلیس بود. ولی انگار پلیس از این موضوع دلخور بود. رگه کم‌رنگی از مافیا بازی و فساد مقامات شهر با شخصیّت منفی در کل خواب جاری بود. در حین نقل و انتقال مردِ بد از اداره پلیس به زندان، پلیس او را چند دقیقه‌ای بیرون خانه‌ام رها کرده‌بود تا انتقام‌ش را از من بگیرد. حالا وارد راهرو شده و در آستانه ورود به هال بود. مرد چهل و یا پنجاه ساله‌ای بود که چهره‌ای آبله‌گون و چشم‌هایی آبی داشت. خنجری در دست داشت که وقتی به چیزی می‌خورد از نوک‌ش خون می‌چکید. قدرت ابرقهرمانی‌ام را از دست داده‌بودم و او در حالی که خنجر را به دیوار می‌کشید و ردّی از خون به جا می‌گذاشت آرام آرام نزدیک می‌شد...


    مطالب مرتبط با خوابنگاری:


  • UP
  • نفس عمیق
  • مَکِش
  • پرشیا
  • » ادامه مطلب

    مٍس

    0 نظر
    خواب نگاری- شماره پنج:
    مرد، پشت به من، در وسط خیابان ایستاده‌بود. نیم‌تنه بالایی‌اش لخت بود. شلوار پارچه‌ای سفید پوشیده‌بود و چهاردست داشت. رنگ پوست‌ش مِسی بود. دست‌هایش را بالا و پایین و جلو و عقب می‌برد. کمی بعد حین فیگور گرفتن عضلات پشت‌ش را دیدم که به شکل توده درهم پیچیده‌ای از لوله‌های مِسی بیرون زد. همانند ورزشکاران زیبایی اندام فیگور می‌گرفت و عضلات‌ش به شکل لوله‌های مِسی در هم تنیده و دوباره باز می‌شدند.
    مطالب مرتبط با خواب‌نگاری:

  • UP
  • نفس عمیق
  • مَکِش
  • پرشیا
  • » ادامه مطلب

    پرشیا

    0 نظر
    عکس: اینجا
    اول شب که چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم خواب دیدم که تو بزرگراهی تاریک در حال رانندگی هستم. کمی جلوتر از من یک پرشیای نقره‌ای بِژ (تنها تو خواب می‌تونید یه پرشیای نقره‌ای بِژ ببینید) داشت می‌رفت و دود غلیظ و سیاهی از اگزوزش خارج می‌شد. به شدت دود می‌کرد و تقریباً دیدم را کور کرده‌بود. چندبار خواستم ازش سبقت بگیرم. نتوانستم. سرعتم را کم کردم ولی دور نشد. کنار اتوبان ایستادم. پرشیا هم‌چنان دود می‌کرد و می‌رفت ولی دور نمی‌شد. کلافه بودم و نمی‌دانستم چه کنم. کات شد به شنیدن صدای ایلیا که آب می‌خواست و بیدارم کرد. پاشدم. یک لیوان آب آوردم و دادم دستش. خیلی تشنه بود. نیمی از آب را خورد و دوباره خوابید. برگشتم به رختخواب. چشم‌هام رو بستم. حتماً الان پرشیا حسابی دورشده. وقتی خوابم برد دوباره در همان بزرگ‌راه بودم. پرشیا کمی جلوتر زده‌بود کنار اتوبان. منتظرم بود  و فلاشر می‌زد. وقتی راه افتادم خیلی آرام روشن کرد، فلاشر را خاموش کرد، راهنما زد و آمد جلوی من. یه گاز محکم داد و دوباره دودش احاطه‌ام کرد و تا خود صبح کور و خفه‌ام کرد.

    کمی تا قسمتی بی‌ربط و مربوط:
    » ادامه مطلب

    Up

    0 نظر

    شماره سه: سوار آسانسور شدم. تنها بودم. دگمه طبقه ششم را زدم. در بسته شد. صدای موسیقی ملایمی بلند شد و آسانسور به سمت بالا حرکت کرد. طبقه ها را یکی یکی رد کرد و به طبقهٔ ششم رسید، ولی نایستاد و به حرکتش ادامه داد. چند دگمه روی پنل را فشار دادم. فایده‌ای نداشت. از طبقه دهم که گذشتیم.  باید به انتهای چاه آسانسور می‌رسیدیم و آسانسور متوقف می‌شد ولی به نظر می‌رسید که از چاه خارج شده و در فضای آزاد در حال بالا رفتن است. با نگرانی و وحشت به روی دگمه‌های پنل می‌کوبیدم تا شاید آسانسور متوقف شود. ولی فایده‌ای نداشت. هم‌چنان صدای سوت ملایمی که ناشی از حرکت صعودی آسانسور بود به همراه صدای باد در کنار موسیقی ملایمی که از ابتدای حرکت پخش می شد، به گوش می‌رسید. شماره تلفنی برای مواقع اضطراری بر روی پنل نوشته شده بود. با دست‌های لرزانم شماره را روی موبایلم گرفتم. آن سوی خط کسی جواب نمی‌داد. بعد از چندبار شماره گرفتن صدایی خواب‌آلود و عصبانی از آن سوی خط جواب داد. مشکل آسانسور را برایش توضیح دادم. از نظر او آسانسور مشکلی نداشت و در حال کار کردن بود. پرخاش‌کنان توضیح داد موارد ضروری فقط شامل مواقعی است که در گیر کرده و باز نمی‌شود و یا آسانسور حرکت نمی‌کند. آسانسور همین‌طور بالا می‌رفت. موسیقی جای خود را به تکرار ملال‌آور چند نُت درهم‌وبرهم داده بود. ناامید و نگران گوشه آسانسور چمباتمه زدم. نمی‌دانستم باید چکار کنم. کمی بعد آسانسور میان زمین و آسمان متوقف شد و همان جا ماند... .

    به یاد ندارم این خواب به کجا انجامید. خواب‌ها بدون ابتدا و بی‌پایانند. می‌آیند و می‌روند و درگیرمان می‌کنند. فقط وقتی بیدار شدم هراس و ترسی بی‌پایان به جانم نشسته‌بود و تا چند روز رهایم نکرد.

     

    پست‌های مرتبط:

     خواب‌نگاریfrom tag

    (more..)

    منبع عکس: اینجا

    » ادامه مطلب

    نفس عمیق

    3 نظر

    پاییز ۸۷ به مشهد رفتیم. ظهر از زنجان راه افتادیم و شب را در شه‌میرزاد، سمنان، ماندیم. صبح زود وقتی بیدار شدم و به حیاط رفتم هوای بسیار پاک و تمیز شه‌میرزاد غافلگیرم کرد و مرا را با خود برد.  هوای پاک و تمیز و سَبک کوه‌های گاوازنگ را به یادم آورد و دل تنگم کرد. گاوازنگی که زمانی تمیز بود و دور از شهر بود. شهری که هنوز کوچک، خلوت و تمیز بود. هنوز مانده‌بود تا کارخانه فرآوری سرب‌وروی را در جادّه تهران و در مسیر بادهای موسمی بسازند. هنوز مزاج زنجانی‌ها با طعم سنگین، تلخ و سرطانی سرب آشنا نشده‌بود. هوای پاکی که وقتی نوجوان بودم و صبح روزهای تعطیل با پدرم پیاده به گاوازنگ می‌رفتیم مرا‌‌ سبک و  تمیز می‌کرد. تمام آن راه طولانی از خانه تا کوه را فقط با تمنّای رسیدن به قلّه کوه و نفس عمیق و فرو بردن آن هوای سرد و پاکیزه در ریه‌هایم طی می‌کردم. هوای خنک گلویم را می‌سوزاند، می‌خاراند و سبکم می‌کرد و عطشم را فرومی‌نشاند. هوایی که چند ماه بعد به عشق آن این خواب را دیدم:

    «در زمان سفر کرده‌بودم. برگشته‌بودم به زنجان قدیم. نمی‌دانستم در چه زمانی هستم. درون کوچه‌ای بودم که با برف پوشیده شده‌بود. سروصدایی نبود. منظورم صدای ماشین و بلندگوی مساجد و همهمه جمعیّت و صداهایی از این قبیل است. فقط باد بود که می‌وزید و مو‌هایم را آشفته می‌کرد. هوای صاف و بسیار سَبکی رو پوستم می‌خزید و نوازشم می‌کرد.‌‌ همان طور وسط کوچه ایستاده‌بودم و نفس‌های عمیق می‌کشیدم و به شدّت لذّت می‌بردم. بوی دودِ زغال و کنده ‌نیمه‌سوخته و برف تازه‌ می‌آمد. پیغامی روی صفحه موبایلم بود که نشان می‌داد موبایل بخت برگشته دربه‌در به دنبال سیگنال آنتنی می‌گردد که هنوز اختراع نشده‌است. کمی بعد یک طرف کوچه، پشت دیوار‌ها، ماشینی عظیمی را دیدم که بازوهای درازی داشت که از سر هرکدام دیواری آجری آویزان بود. ماشین به دور محور سترگ خود می‌چرخید و بازو‌ها به ترتیب پایین می‌آمدند و دیوار‌ها را کنارهم می‌چیدند. به نظر می‌رسید که یک ماشین خانه‌سازی باشد. اگر صبر می‌کردم به من می‌رسید و درون دیوار‌ها گرفتار می‌شدم. برخلاف میل درونی‌ام به سمت انتهای کوچه دویدم و در انتهای کوچه بیدارشدم.».

    جزو معدود خواب‌هایی بود که به شدّت  واقعی می‌نمود و آن حسّ پاک و سَبک جادویی را برایم شبیه‌سازی کرد. تا زمانی که دستگاهی برای یادآوری لحظه‌های سرخوشی و لذیذ اختراع نشده‌است باید به همین خواب‌ها اکتفا کنیم.

    عکس از اینجا به امانت گرفته شده‌است.

    » ادامه مطلب

    مکش

    0 نظر

    عادت دارم وقتی بیدار شدم شرح خواب‌هایی را که به یادم مانده‌است در جایی بنویسم. زمانی به این خواب‌ها به عنوان این‌که هشداری هستند از آن‌چه ممکن است در آینده اتّفاق بیافتند و یا شاید در حال وقوع هستند نگاه می‌کردم. ولی حالا که آن‌ها را می‌خوانم احساس می‌کنم بیشتر  آنها  بازتابی هستند از ترس‌ها و شادی‌ها و امید‌هایی که داشته و دارم. زیاد به دنبال معنی آن‌ها نیستم. بیشتر مبدأ‌ و ریشه آن‌ها برایم مهم هستند. گرچه بیشتر اوقات که سردرگم و گیج که از خواب می‌پرم و به آن‌ها فکر می‌کنم می‌بینم که هیچ ریشه و معنی و مبدأی برای آن‌ها نمی‌توانم متصوّر باشم.

    شماره یک: در اداره، در اطاقم نشسته‌بودم و  از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. ناگهان تاریکی عظیمی را دیدم که کلّ شهر را احاطه کرده و مانند مار عظیمی در حال بلعیدن همه‌چیز است و به آرامی نزدیک می‌شود. مانند همه کابوس‌هایی که می‌بینم طبق معمول نگران ایلیا و طنّاز شدم که در خانه تنها بودند. به سرعت از جایم بلند شدم. موبایلم را برداشتم تا به خانه زنگ بزنم. آنتن نمی‌داد و شبکه‌ها قطع بودند. چراق قوّه‌اش را روشن کردم و به طرف در دویدم. کات شد به بیرون از اداره. همه‌جا تاریک بود. تاریکی به من رسیده و گذشته‌بود. احساس می‌کردم که تاریکی مثل ژله‌ِ عظیمی همه‌جا را پوشانده‌است. حتّی احساس کردم که کمی چسبنده‌است و راه نفس را می‌بندد. به طرف خانه دویدم. تنها بودم و کسی در خیابان نبود. کات به جلوی فروشگاه رفاه. تاریکی غلیظ و غلیظ‌تر شده‌بود و مرا در خود گرفتار کرده‌بود. نمی توانستم بدوم، راه بروم و یا حتّی حرکت کنم. ایستاده بودم و با ترس به افق نگاه می‌کردم. صدای کسی که در نزدیکی من در تاریکی غلیظ و چسبنده گرفتار شده‌بود و به نظر می‌رسید که در ان تاریکی با خود حرف می‌زند به گوش می‌رسید. "وقتی همه‌جا را فراگرفت، مکش آغاز می‌شود". کات به چشمه ‌نور تاریک و چِرکی که در گوشه‌ای از آسمان بازشده بود و در حال چرخیدن بود. به نظر نمی‌رسید که قسمت تحتانی یک سفینه و یا  ربات غول‌آسایی باشد که قصد بلعیدن دنیا را دارد. در خواب  همیشه می‌توان با قطعیّت در مورد چیزی و یا کسی مطمئن بود. همین طور خیره‌مانده بودم به چشمه غول‌آسا که چرخشش تندتر و تندتر می‌شد. کمی بعد مکش آغاز شد. چشمه مثل یک جاروبرقی شروع کرد به مکیدن تاریکی و همه چیزهایی که درونش بودند. آدم‌ها، ماشین‌ها، درخت‌ها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، سگ‌ها، گربه‌ها و همه‌چیز پرواز‌کنان به سمت چشمه می‌رفتند و درونش ناپدید می‌شدند. مکش قوی‌تر و قوی‌تر شد و کمی بعد خانه‌ها، خیابان‌ها، ساعت‌ها، هوا، کوه‌ها،‌شهرها، کشورها، زمین، ستاره‌ها و همه‌چیز را به درون خود کشید و من آخرین چیزی بودم که به درون چشمهِ تاریک و چِرک فرورفتم.

     

    منبع عکس این‌جا

    » ادامه مطلب