ترنّم موزون حزن
که آن درد به صد هزار درمان ندهم
قیر
روی سدّ گاوازنگ، درون ماشین نشستهام. جلوتر راه را بستهاند و نمیگذارند ملّت تا بالای کوه بروند. مبادا که دو نفر بروند بالا و نوک کوه، در ماشین، دست همدیگر را بگیرند و با هم خلوت کنند و خوش باشند. اینجا درون ماشین، ترانه creep دارد به انتها میرسد و تام یورک زمزمه میکند من مال اینجا نیستم و تمام میشود و هیجان اینکه ترانه بعدی چه ترانهای میتواند باشد شروع میشود. کمی بعد دیوید بووی شروع میکند به خواندنِ مردی که دنیا را فروخت. یاد فرینچ میافتم و والتر بیشاپ که صفحه این ترانه را در انبارِ مخفیِ بِل پیدا کرد. یاد فصل آخرش میافتم و اینکه والتر و پیتر فرصت با هم کنار آمدن را پیدا کردند. یاد رفتن والتر میافتم و سکانس آخر که پیتر و اولیویا در آن چمن سبز رنگ با دخترکشان خوش بودند. چقدر شبیه خواب و خیال بود و چقدر خوشحال بودند از اینکه از خواب بیدار شده و دیدند همه آنچه که ناگهان بر سرشان آوار شد کابوس بودهست. چقدر روشن و خوب بود.
اگر غم لشگر انگیزد
یعنی این دو نفر غم ندارند؟ چیزی را گم نکردهاند؟ دلتنگِ امری محل نیستند؟ در حسرت به دست آوردن چیزی نیستند؟ یعنی میشود تمام دنیای دو نفر، فارغ از تاریکی دنیایِ هولناکِ بیرون، تا ابد در پیش هم ماندن، در گوش هم زمزمه کردن و عشق ورزیدن باشد؟
زیان
تو هم من رو به خاطر خودت دوست داری
روزی روزگاری نامه
زمانی بود که آدمها وقتی دلشون برای یکی دیگه تنگ میشد، مینشستند مدادهاشون رو تیز میکردند یا خودنویسشون رو پر از جوهر میکردند یا یه خودکار برمیداشتند و نُکش رو اون قدر رو یه کاغذ باطله میکشیدند تا جوهر تازه ازش رَوون میشد رو کاغذ. روی یه کاغذ چرکنویس حرف دلشون رو مینوشتند. چندبار اون رو میخوندند. هی رو کلمهها خط میکشیدند. کلمههای تازه رو به جای قبلیها مینوشتند. باز میخوندنش. هی خط میزدند. هی مینوشتند. هی میخوندنش. بعد وقتی از نوشتهشون راضی میشدند یه کاغذ تمیز برمیداشتند، از اون کاغذهای خطدار آبی که خطّ اولشون قرمز بود. یا از اونهایی که بالای خطها دوتا خط آبی داشتند. بعد با حوصله نوشته روی چرکنویس رو با خطّ خوش پاکنویس میکردند روی کاغذ تمیز. یه پاکت نامه برمیداشتند. نشانی رفیقشون رو مینوشتند پشت پاکت و نشانی خودشون رو مینوشتند روی پاکت. نامه رو با دقّت تا میکردند و میگذاشتند تو پاکت. چسب در پاکت رو با زبونشون خیس میکردند و در پاکت رو میبستند. به پشتش تمبر میچسبوندند و میانداختند تو صندوقهای زرد سر کوچه و یا خیابانشون. بعد مینشستند و روز شماری میکردند تا صدای موتور پستچی رو بشنوند که جواب نامه رو براشون اورده.
نمیخوام سانتیمانتال بازی در بیارم. با وجود ایمیل و انواع و اقسام مسنجرها و موبایل و ارتباط لحظهای بین دوستها و رفقا دیگه برای نوشتن نامه و پستکردنش و مطمئنبودن از رسیدنش به دست مخاطب نه فرصتی هست و نه حوصلهای. ولی نامه یه موضوع کاملن شخصی بود. مثل یه جور امضا و علامت و مارک. دیدن دستخط و شنیدن بوی کاغذ و لمسِ اون و لذّت بردن از دونستن اینکه یه نفر که براش اهمیّت داری وقت گذاشته و نشسته اون رو برات نوشته یه حسّ معرکهست که در حال حاضر نمیشه با ایمیل و مسنجر و موبایل تجربه کرد.*
یکی از لذّتبخشترین چیزهای کوچک تو زندگیات میتونه این باشه که وقتی از سرکار برمیگردی خونه پاکتِ نامهای رو میبینی که از زیر در گذشته و افتاده تو حیاط و منتظرِت مونده تا خونده بشه.
*خدا رو چه دیدید؟ با این سرعت که فنّاوری داره میره جلو، شاید تا دو سه سال دیگه حسّ خوندن ایمیل هم به حسّ خوندن نامه کاغذی نزدیک شد.
منبع عکس اینجا.
کمی تا قسمتی بیربط و مرتبط
گرته روشنی مُردهِ برفی، همه کارش آشوب/ بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار.*
شبها تبِ سرخ آسمان نوید برف صبحگاهی داشت.
صبح زود وقتی بابا در راهرو را میبست و وارد حیاط میشد تا به سرِکار برود از صدای شنیدن قِرچ قِرچ کفِ کفشهایش میفهمیدیم که برف باریدهاست. کمی بعد دواندوان، شال و کلاه و دستکش پوشیده یا نپوشیده در حالیکه کیفمان را به دنبالمان میکشیدم به عشق برف و برفبازی میزدیم به کوچه و سعی میکردیم صدای مادرمان را نشنویم که از راهرو صدایمان میکرد و میگفت:« رادیو گفت مدرسهها تعطیله. نروید مدرسه ذلیلنشدهها! سرما میخورید».
هنگام کفش و پوتین خریدن رنگ و محکم بودن و بادوامبودنش برایمان مهم نبود، مهم نقشِ کفِ کفش بود که روزهای برفی مشخص میکرد که چه کسی برای اولین بار پا بر برف بِکر و تازه باریده حیاط مدرسه گذاشتهاست. تمام دنیا مالِ من بود وقتی که فروشنده پوتین کوچکی داد به دست بابا و بابا هم با تخصّص یک کفّاش واقعی هم دوامش را بررسی کرد و هم سایزش را که یک شماره بزرگتر بود و من حین چرخیدن پوتین در دستهای بابا نقش اژدهای کارتوی برجستهای را بر پاشنهاش دیدم و ذوقزده در ذهنم برف تازه حیاط مدرسه را میدیدم که زیر پایم له میشود و نفسِ داغ اژدها آباش میکند.
با برادر کوچکم در حالیکه از همه جایممان آب میچکید روی یک پارچه تمیز میایستادیم و مادر در حالیکه سعی میکرد تمام نفرینهایش با فعلهای “نشوید” و “نشده” همراه باشد کفشها، جورابهای پشمی، کلاهها، شالگردن ها و کتوکلاه های خیس را از سر و گردن و تن و دستهای سرخ شدهمان میکَند تا بگذاردشان کنار بخاری بلکه تا فردا صبح خشک شوند. ما هم همچنان آبِدماغمان را بالا میکشیدیم و در حالیکه یک چشم به بخار گرم و خوشمزه لبوی داغ که از روی قابلمه روی بخاری نفتی تبریزی بلند میشد داشتیم یک چشمممان هم به پنجره بود تا ببینیم آیا بازهم برف میبارد یا نه. به عشقِ برفبازیِ بعداز ظهر دستکشها و کلاه خیس را روی لولهبخاری میگذاشتیم تا زودتر خشک شوند و همیشه هم یادمان میرفت تا به موقع از آنجا برداریمشان و همیشه ردّ زرد و نارنجی داغِ بخاری بر دستکش و کلاه و شال گردنمان میماند.
شوهرخاله پیرم که که گلوله تودهایها پایش را علیل کردهبود کنار بخاری نفتی تبریزی لُختی که حفاظِ بیرونی نداشت مینشست. با چاقوی اصیل زنجانی پرتقال پوست میکَند، قاچ میکرد و به ما میداد و پوست خیس پرتقال را روی بخاری نفتی می گذاشت. پوستها جِلز وِلز کنان به آرامی میسوختند و رایحه خوب پرتقال اتاق را پر میکرد. بعد نانهای نرم و تازه را با کف دست به بغل بخاری میچسباند و برشته میکرد و با پنیر تبریزی تازه لقمه میکرد و میداد به دست ما. و ما لقمه نان برشته با پنیری که بوی پرتقال میداد میخوردیم و فکر میکردیم که حتّی در بهشت هم چنین لقمههای لذیذی پیدا نخواهندشد.
عنوان مطلب شعری است از نیما که ترانهاش را فرهاد خوانده. و چقدر خوب خوانده.
در همین رابطه:
عکس از اینجا
آن روزها وقتی که بچّه بودم*
چارلز آزناور خواننده، هنرپیشه و آهنگساز ارمنی الاصل فرانسوی در سال 1924 در پاریس به دنیا آمد. کلّی ترانه به زبانهای فرانسوی و انگلیسی خوانده و یکی از محبوبترین خوانندههای فرانسوی دنیاست. در بیش از 60 فیلم بازی کرده که یکی از معروفترین اونها "به پیانیست شلیک نکنید " ساخته استاد فرانسوا تروفو ست. آزناور عزیز به رغم سنّ بالایی که داره هنوز هم، ماشاالله بزنم به تخته، سروموروگنده مشغول فعّالیّت های هنری است و حتّی در سال 2006 یک تور دور دنیا رو شروع کردهبود. آهنگ yesterday when I was young یکی از معروفترین آهنگهایی است که آزناور در سال 1961 خوانده. نسخههای متعددی از این آهنگ توسط خوانندههای دیگر به زبانهای فرانسوی به نام Hier Encore ، ایتالیایی Ieri Si و اسپانیایی هم Ayer Aún خواندهشده. خوانندههای زیادی از جمله خولیو ایگلسیاس، پدر اون پسره مرتیکه مانتیسانتال مثلاً عاشقپیشه انریکو ایگلسیاس، ری کلارک(نمیشناسمش) و آن مرد وارسته خدابیامرز دوستداشتنی فرهادمهراد هم این آهنگ رو دوبارهخوانی و یا به اصطلاح کاور کردند. ویدیو کلیپ این اهنگ رو هم می تونید اینجا ببینید. همین!
برای ترجمه بخشهایی از این ترانه از مطلب "طوفان در شهر ما" نوشته خانم: ویدا قهرمانی که در مجلّه هفت شماره 14 چاپ شدهاست، استفاده کردم.
دانلود ترانه از اینجا
| آن روزها وقتی که جوان بودم. | yesterday when I was young yesterday when I was young yesterday the moon was blue and every flame I lit too quickly, quickly died |
Related Posts
- خیلی دیره برای پوزش خواستن.
- فکر میکنی کجا داری میری؟
- درخت لیمو
- شراب تابستانی
- Creep
- قایق روی رودخانه
- مثل بیابونی که دلتنگ بارونه.
- دار
- تا ابد جوان
- ...آنچه که اکنون فاصلهای گذران است
- همون بارانی آبی همیشگیات
- اگر یه قایق بودی...
ترّنم موزون
«…دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته،
و هیچ چیز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روی شاخه نارنج میشود
خاموش،
نه اين صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ اين
گل شب بوست،
نه، هيچ چيزمرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فكر میكنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.»
سهراب سپهری
دلتنگیها
میشل استروگف یکی ازپرطرفدارترین سریالهای تلویزیون در اوایل انقلاب بود. این مینیسریال محصول 1976در هفت قسمت بر اساس رمانی به همین نام، نوشته ژول ورن، در آلمانغربی تولید شدهبود. یکی از دلایل استقبال فوقالعادهای که از این سریال شد موسیقی متن زیبای آن بود که ولادیمیر کوزما، آهنگساز رومانیای، تولید آن را بر عهده داشت. بعدازانقلاب، حوالی سالهای 63 و یا 64، تلویزیون یک بار دیگر تصمیم به پخش آن گرفت. بعد از پخش دو قسمت از آن یک نفر زنگ زد به تلویزیون و گفت در زمانی که بچّههای مردم درجبههها در حال جنگ هستند و زیر آتش و گلوله دشمن شهید میشوند چرا این سریالهای مبتذل را پخش میکنیدکه در آن زن و مرد نامحرمی که خودشان را زن و شوهر جا زدهاند با هم سفر میکنند و در دشت و بیابان تنها هستند! پخش سریال بلافاصله قطع شد و ملّت در خماری ماندند. جالب است بدانید که در همان زمان انواع و اقسام ترجمههایی از کتاب میشل استروگف،که الهام بخش ساخت سریال بود، چاپ میشدکه در آن ها میشلاستروگف و نادیا خودشان را خواهر و برادر جا میزنند تا مشکل شرعی و عرفی کنارهم بودنشان حل شود!. به یاد دارم این سریال یک بار هم توسط شبکه استانی مرکز زنجان که در آن سالها، اوایل دهه شصت، تازه شروع به پخش برنامه کردهبود بعد از اذان مغرب و عشا ، فکر کنم یکشنبهها، پخش شد.
در همین رابطه:
صفحه میشل استروگف در ویکی پدیای انگلیسی
درباره کتاب میشل استروگف از کتابنیوز
صفحه ولادیمیر کوزما در ویکیپدیا
دانلود موسیقی تیتراژ ابتدایی سریال
دانلود قطعه nadia Theme
میشلاستروگف
"موسیقی سریال میشل استروگف" در هارمونیتالک
میشل استروگف در IMDB
فایل تورنت برای دانلود سریال به زبان اصلی
خاطره: چندروز پیش، تو اداره، دو قطعه معروف موسیقی متن این سریال را دانلود کردم. نمیتونم حسّام را به طور دقیق توضیح بدم وقتی که بعد از بیست و خوردهای سال “تم نادیا” رو شنیدم. چشمهام رو که میبستم میتونستم برگردم به اون سالها. سالهای کودکستان. سالهای کودکی. سالهایی که همه جوون بودند. سالهای “یامیام” و “کیتکت” و “علامتی که هماکنون ميشنوید…” و “به به کودکان…بازشده کودکستان” و… . داشتم برای خودم خاطراتم رو مرور میکردم که همکارم وارد اطاق شد. عاقلهمردیه با چهل و خوردهای سال. درگیر زندگی و زن و بچّه و همیشه گرفتار. بهش گفتم براتون یه سورپرایز دارم. میتونید بگید این آهنگ چه فیلمیه؟ وصدای اسپیکر رو بلند کردم. همینکه ترانه رو شنید، همونطور که داشت پشت میزش مینشست خشکش زد. با منّومن گفت:«آهنگِ چیزه….میشل... ناد…یا….نادیا…نادیا». نشست پشت میز و گوش داد و کمی بعد ناگهان زد زیرگریه. گولّه گولّه اشک بود که از چشماش سرازیر میشد. با دستهاش صورتش رو پوشونده بود و به معنای واقعی داشت به پهنای صورت گریه میکرد. حسابی جا خوردم و دستوپام رو گم کردم. نمیدونستم چی بگم و یا چکار کنم. پخش مدیاپلیر رو گذاشتم رو تکرار و آروم از اطاق خارج شدم و در رو بستم و با خاطراتش تنها گذاشتم. فکر میکنم یاد نوجوانیهاش افتاده بود. شاید هم یاد عشق دوران نوجوانیاش. یاد نادیای خودش. شاید هم یاد دورانی افتاد که کمتر گرفتار بوده و دنیا براش تعریف دیگهای داشته. دنیایی که الان تقریبن به آخراش رسیده. دنیایی که تو اون نادیای دوران نوجوانیاش هم مثل خودش تبدیل شده به یه آدم میانسال با چندتا دختر و پسر که به همراه میشلاستروگف میانسال و داغون و در شرف بازنشستگی باید به فکر دانشگاه بچّهها و جهاز دخترها و سرو سامون گرفتن پسرها و….باشند. دنیایی که روز به روز درک کردن و کنار اومدن باهاش سخت و سختتر میشه.
درهمین رابطه:
خاطرات و جوجه تيغیها
لحظهها
این لیست شامل فیلمهای محصول دهه 2000 تا 2010 است. فیلمهایی که در آن سالها دیدهام و تبدیل شدهاند به قسمتی از خاطره و یاد آن دهه. ممکن است بین آنها فیلم شاخص و مهمّی نباشد، ممکن است عدّهای از بعضی از فیلمهای این لیست خوششان نیاید و حتّی بعضیها با دیدن بعضی از آنها چهره در هم کنند و رو برگردانند. ولی اینها برای من سوسویی بودند که قسمتی از آن سالها را روشن کردند و نمایهای از آن سالها شدند.
تکّهها: از لحظه شروع سکانس کلیسای Kill Bill: Vol. 2 تا آن جایی که عروس بیرون از کلیسا بیل را میبیند و میگوید:"« چطور پیدام کردی؟». نیمساعت آخر Elizabethtown از آنجا که کلر در مراسم یادبود میچ،بیرون سالن، صدای گیتاربرقی میشنود،کمی فکر میکند و با لبخند به دِرو میگوید:« ترانه Free Bird. درسته؟». سکانس مرگ ادوارد بلوم در Big Fish که پدر و پسر با هم آفریدند و اجراش کردند. صحنهای از Collateral که مکس تو اون کلوب شبانه خودش را به جای وینسنت جا زدهبود و فلش حاوی اطّلاعات رو از آن مرتیکه قاچاقچی گرفتهبود و داشت برمیگشت تا سوار تاکسياش شود و در زمینه ترانه Destino de Abril شنیده میشد و ما ميتوانستیم بغض مکس را با تموم وجود حس کنیم. صحنهای از Vanilla Sky که تام کروز با صورت داغانش روی برانکارد خوابیدهبود و میبردنش به اطاق عمل و با صدای نکرهاش ترانه One Of us رو میخواند و دکتر برای پاچهخواری به پرستار گفت صداش خوبه ها!. لباسهای رنگارنگ خانم چان در فیلم Fa yeung nin wa. تمام ترانهها و رنگهای شاد A Prairie Home Companion که متعلّق به دنیای بودند که در حال متلاشی شدنبود. تمام خّلبازیهای هومرسیمپسون در The Simpsons Movie، تمام مدیومشاتهای کالین فارل تو Miami Vice،تمام ترانههای Shine a Light، تلاشهای جیمکری برای مخفی کردن دلبرکش در اعماق حافظهاش برای جلوگیری از پاکشدنش، در Eternal Sunshine of the Spotless Mind به همراه برفی که در ساحل میبارید. فوران انواع و اقسام عشق و عاشقی در The Curious Case of Benjamin Button به همراه صحنهای که دیزی پیر دست بنجامین خردسال را گرفته بود و از دوربین دور میشد. شیر یا خطکردنهای خاویربادم در No Country for Old Men . اشتیاق wall.e به گرفتن دست ایو و لامپی که در دستهای ایو روشن میشد در WALL·E. سکانسی از Up که با ازدواج کارل و الی شروع شد و با مرگ الی تمام شد و ….
ترتیب این لیست از بالا، ردیف اوّل سمت چپ آغاز میشود و به ترتیب سال ساخت ادامه پیدا میکند. برای تنظیم این لیست از تنظیمات دلم استفاده کردم و نه چیز دیگر. اگر فرصت کنم لیستی از آلبومهای موسیقی و کتابهای این دهه هم تنظیم خواهم کرد.
پیشنهاد میکنم شما هم لیست خود را تنظیم کنید. تنظیم این لیست برای من به اندازه تماشای خود فیلمها لذّتبخش بود.
گربه کلونداک
محاله یه وقتی سر سفرهای خورشت قیمه ببینم و یاد گربه کلونداک نیافتم!