‏نمایش پست‌ها با برچسب موسیقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب موسیقی. نمایش همه پست‌ها

چیزهایی بس کوچک

0 نظر
صبحانه خوبی خورده‌بودم. با این‌که مسواک زده‌بودم طعم خوش قهوه‌ترکی که نوشیده‌بودم مثل مه صبحگاهی در دهان و مشامم شناور بود. سوار بر دوچرخه می‌رفتم تا اولین روز کاری سال نو  را آغاز کنم‌. هوا کمی سرد بود. کسی در محوطه مجتمع دیده‌نمی‌شد. از محوطه خارج شدم. همه جا خلوت بود. یک صبح کلاسیک نیمه تعطیل وسط عید. کمی جلوتر هوای سردی که از یقه باز پلورم وارد یقه‌ام می‌شد و مورمورم می‌کرد باعث نگرانی شد. جلوی مجتمع شقایق ایستادم تا دگمه بالایی یقه‌ام را ببندم. به جایش کمی ایستادم و آسمان صبحگاهی را تماشا کردم تا روشن شوم. کمی جلوتر یک گلیم خیس قرمز روی نرده‌های ایوان یکی از آپارتما‌ن‌های طبقه پنجم مجتمع مسکونی دنیز در انتظار نورِ گرمِ خورشید پهن شده‌بود. نسیم سردی می‌وزید و گلیم را به آرامی می‌لرزاند. همه این‌ها، صبحانه خوب، طعم خوش قهوه، هوای خنک و مارک نافلری که صبح زود بیدار شده‌بود تا   ترانه  laughs and Jokes and Drinks and Smoke  را برایم بخواند و آن گلیم قرمز خیس،  دست به دست هم دادند و حالم را خوش کردند و روزم شروع شد.
» ادامه مطلب

صبح

0 نظر
صبح قصد داشتم با دوچرخه به اداره بیایم. در واقع دیشب تصمیم گرفتم که این روزهای آخر اسفند را با دوچرخه‌سواری بگذرانم و هوای تمیز و سبُک دم عید را از دست ندهم. ولی آسمانِ «صبح است ساقیا» بغض کرده‌بود و هر لحظه امکان داشت های‌های گریه کند. روی گوشی موبایلم به سراغ سه برنامه پیش‌بینی آب‌و هوا رفتم و دیدم هر سه بر روی بارانی بودن امروز صبح تا عصر توافق دارند. کمی دمغ شدم. خودم را می‌دیدم که سوار بر دوچرخه از میان قطره‌های سرد و سوزنی باران می‌گذرم و عینک و لباس‌هایم خیس و خیس‌تر می‌شوند. تکّه‌های گِلی را که از پشتِ چرخِ چرخانِ عقب به سمتم پرتاب می‌شوند، می‌دیدم که کوله‌پشتی و لباس‌هایم را گِلی و کثیف می‌کنند و خودم را دیدم که خیس و گِلی و لرزان، جلوی چشم همکارهای محترم و نامحترم، از پلّه‌های جلوی اداره دوان دوان بالا می‌رم تا انگشت بزنم و ورودم را ثبت کنم. از دوچرخه‌سواری منصرف شدم. محتویات کوله‌پشتی را به کیف دستی‌ام منتقل کردم. پایین آمدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم. مدرسه‌هایِ تعطیل خیابان را خلوت کرده بودند. مه قشنگی روی کوه‌های گاوازنگ نشسته‌بود. فِلَش را به پخش ماشین وصل کردم و مارک‌نافلر را بیدار کردم تا برایم ترانه‌هایی را از آلبوم جدیدش بخواند. مرگ ندارد لامصّب. آلبوم به آلبوم هم بهتر می‌شود. با ترانه‌هایش لذّت بردن از راک را آموختم و ترانه به ترانه بزرگ‌تر شدم، زندگی کردم و الان هم هم‌زمان با انتشار آخرین آلبوم‌ش، Tracker، در حال روشن کردن چراغ‌های شام‌گاهی هستم.
اداره هم خلوت است. اطاق تاریک است و‌‌ همان بوی نم همیشگی را می‌دهد. چراغ‌ها را روشن می‌کنم. پنجره را که باز می‌کنم جیک‌جیک گنجشک‌ها به حجم ساکت اطاق هجوم می‌آورند و پشت سرش بوی خاک باران‌خورده‌ای که از کو‌ه‌های گاوازنگ می‌آید بر بوی نم و ماندگی چیره می‌شود. چند نفس عمیق می‌کشم. آسمان پر از ابرهای عقیم است. سروصدای گنجشک‌ها مرا به صبح‌های تابستان‌های کودکی‌ام می‌برند. به‌‌ همان صبح‌های خنک لذّت‌بخشی که جریان تمام‌نشدنی جیک‌جیک‌ گنجشک‌ها که از لای پردهِ رقصان پنجرهِ باز به داخل اطاق جاری می‌شد، بیدارمان می‌کرد.
مرده شور سه پیش‌بینی آب‌و هوا روی گوشی موبایلم را ببرند. حتّی یک قطره باران هم نبارید و از لذّت دوچرخه‌سواری صبحگاهی با مارک نافلر محروم شدم.
» ادامه مطلب

بوی جوی مولیان

0 نظر
در كهكشانی خیلی خیلی  دور در زمان‌های خیلی پیش، وقتی که بچّه بودم یک ضبط‌صوت آیوای مشکی داشتیم که سنّ‌اش از من بیشتر بود.    چندتا هم نوار کاست داشتیم که بابا از یک تعمیرکار دِک و آمپلی‌فایر در خیابان فرودگاه خریده‌بود. در یکی از آن‌ها ایرج در پس‌زمینه‌ی درددلِ  یک سبزی‌فروش با زیبارویی که برای خرید آمده‌بود، می‌خواند. در آن یکی مرضیه با بنان از سروی می‌خواند که سوی بوستان می‌آمد و آن یکی کاست مکسل آبی‌رنگی بود که گلچینی از ترانه‌های مهستی را در خود داشت. ظهرهای جمعه بعد از نهار، بعد از اتمام ترانه‌های درخواستی رادیو کویت، بابا می‌رفت اطاق خواب تا چرت بزند و ضبط‌صوت را هم با خودش می‌برد و تنها کاستی را که برمی‌داشت همان کاست آبی مکسل بود. شنیدن آن ترانه‌ها، بعدازظهرهایِ امنِ جمعه را، وقتی که بابا در آرامش می‌خوابید، پر از حسّی از آرامش وامنیّت  می‌کرد. حصاری به دورمان می‌کشید و ما را از فضای سرد و خاکستری بیرون جدا می‌کرد. تمام هفته را صبر می‌کردم که ظهر جمعه بیاید و در آن گرما و لذّت بی‌انتها فرو بروم. 
الان نه آن ضبط‌صوت هست، نه آن کاست‌ها و نه بابا و نه آن حسّ آسودگی و بی‌خیالی و آرامش. الان فقط بارقه‌هایی از آن‌ها وقتی به این ترانه‌ها گوش می‌دهم می‌درخشند و حسّ اندوه و دلتنگی را به جانم می‌اندازند.
» ادامه مطلب

زرد و نارنجی

0 نظر
خانه خلوت است. ایلیا خوابیده و طنّاز مشغول درس‌خواندنش است. نشسته‌ام و می‌خواهم بنویسم. یک رادیوی اینترنتی دارد یکی از ترانه‌های دهه نود‌یِ .oasis# را برایم پخش می‌‌کند. D'You Know What I Mean. ترانه‌اش پاییزی نیست. ترانه باید برازنده فصل و زمان گوش دادن‌اش باشد. آلبوم a rush of blood to the head از .coldplay# پاییزی است. یعنی نمی‌شود وقتی سوار دوچرخه هستی و مناظر پس‌زمینه‌ِ نگاه‌ت سبز است، ترانه clocks را گوش کنی. به هم نمی‌خورند. باهم قاطی نمی‌شوند. ازشان حسّ وحال در نمی‌آید. حسّ و حال پاییز به تقویم نیست. الان که بیست و چهار شهریور است آمدن پاییز را حس می‌کنم. در واقع از کمی قبل‌تر آمده‌است. آمده. خوب هم آمده. از اوایل شهریور پاورچین پاورچین آمده‌است. آمدن پاییز به خنک‌شدن ده دوازده درجه‌ای هوا نیست. در همین شهر ما، #زنجان.، در اواسط مرداد هم روزهایی هست که مِه ناشی از بارندگی‌های شمال مثل خامهِ پُف‌کرده نوک کوه‌های #گاوازنگ. را می‌پوشاند و هوا را خنک می‌کند. ولی در آن روزهای تابستانی نسیمی که می‌وزد بوی پاییز را ندارد. بوی برگ‌هایی که در حال زرد شدن هستند. بوی برگ‌های بیماری که زود‌تر زرد شده‌اند و در حال پوسیدنند.

سایه‌های پاییزی بلندترند. آفتاب‌اش رمق ندارد با این حال وقتی در خانه نور آفتابِ عصر سر به آستان آشپزخانه می‌گذارد حالم خوش می‌شود. حتّی رنگ آفتاب پاییز فرق دارد با نگاه خیره و تند آفتاب تابستان. رنگ برگ‌های زرد را می‌گیرد. شاید هم این برگ‌ها هستند که رنگ آفتاب را می‌گیرند. آبیِ آسمان زیبا‌تر است و روزگارم در پاییز خوش است.

گل سرسبد همه ترانه‌های پاییزی داخل قوطیِ ترانه‌ام Rocket man از التون جان است. پاییز ۷۴. دانشگاه زنجان. ترم دو فیزیک کاربردی بودم. نیم ساعت به شروع کلاس مانده‌بود و ‌کمی بالا‌تر از ورودی دانشگاه روی نیمکتی نشسته‌بودم روبروی درخت‌های سیب دانشگاه که برگ‌هایشان در شِش و بِش زرد و قهوه‌ای و نارنجی‌شدن بودند و با وزش باد خنک پاییزی می‌لرزیدند. هدفون واکمن سونی‌ام را گذاشته‌بودم در گوش‌هایم و روی کاستی که نادر برایم آورده بود برای اولین بار به اندوه فضانوردی گوش می‌دادم که در مریخی که مثل جهنّم سرد است پنج روز هفته را کار می‌کند و دل‌تنگ زمین و همسرش است.
» ادامه مطلب

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

0 نظر
غم‌هایی هستند که مثل مهمان عزیزی می‌آیند می‌نشینند ته دلِ آدم. همیشه هم همراه با صدایی، نوایی و یا ترانه‌ای می‌آیند. گیر نیستند. خاردار نیستند. نمی‌آیند که بمانند. مثل قیر نیستند که بچسبند تهِ دل و خیالِ رفتن نداشته‌باشند. می‌آیند، دو زانو می‌نشینند. یه چایی می‌خورند. بعد یا اللّه‌ی می‌گویند و پا می‌شوند. در و پنجره دل‌ات را باز می‌کنند. هوای کهنه و دم‌گرفته را با هوایی تازه عوض می‌کنند و حال و هوایت را بهاری می‌کنند. شاید حتّی دو قطره اشک بریزی در کوران رفتنِ هوای دم‌گرفته و آمدن هوایِ تازه. خالی می‌شوی. سبک می‌شوی. آرام‌ات می‌کنند. بعد از این‌که سبک شدی، خداحافظی می‌کنند و می‌روند تا یک وقتی دیگر که صدای لالایی که از ناکجاآباد می‌آید، بیایند و تو را ببرند به زمانی که در آن مادر وقتی دلش تنگ بود برایمان لالایی می‌خواند و تخمِ دل‌تنگی و حزن را در وجودمان مي‌کاشت. یا وقتی که نشسته‌ای و به ترانه‌ای از ترانه‌های آذری قدیمی را گوش می‌کنی، بیایند و اندوه را مثل رودی در درون‌ات جاری کنند. ترانه‌هایی که حتّی در شادترین ریتم‌هایشان هم ترنّمی از اندوه نسل‌اندرنسلِ عاشق‌های به معشوق نرسیده آذری را دارند. مثل ترانه ساری‌گلین که دیگر جرأت شنیدنش را ندارم. مثل ترانه‌های پالِت، در آلبوم آقای بنفش، که امروز کشف‌شان کردم. ترانه‌هایی که نوای قره‌نی جاری در آن‌ها مرا به یاد خاطره‌‌های دوری می‌اندازند که تجربه‌اشان نکرده‌ام ولی دل‌تنگ‌شانم. ترانه‌هایی که با کمی تردید شروع به گوش دادن‌شان کردم و شدیداً  گرفتارشان شدم. خیلی نرم آمدند , سبکم  کردند.
» ادامه مطلب

here I am, on the road again

0 نظر

نزدیک به سه ماه است که تقریباً هیچ فعالیّت فیزیکی نداشته‌ام. کمردرد گریبانم را گرفته‌است و رهایم نمی‌کند. کفش‌های ورزشی‌ام درون جاکفشی زانوی غم به بغل گرفته‌اند و در گوش هم با نگرانی زمزمه می‌کنند که بالاخره چه خواهدشد؟ دوچرخه‌ام غریبانه گوشه انباری خاک می‌خورد و خاطرات مشترکی را که با هم داشته‌ایم مرور می‌کند. پاییز و هجوم رنگ‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای، بوی برگ‌های پوسیده و خیس و محو شدن تدریجی مناظر پاییزی و تبدیل شدن‌اشان به مناظر زمستانی را از دست داده‌ام. به جای همه آن‌ها هفته‌ای دوبار می‌روم استخر و غوطه ور در بوی کُلر و اُزون پا‌به‌پای مردهای میانسال و پیر عرض استخر را گَز می‌کنم تا شاید عضلات دورِ مهره‌های کمرم مهربان‌تر شوند و مهر‌ه‌ها را محکم‌تر درآغوش بگیرند. شاید دست از سر دیسک لامرّوت بردارند و دردم کمتر شود. چند تمرین و نرمش نیز برای تقویت عضلات کمر انجام می‌دهم که همیشه بین شمارشِ دفعاتِ انجام‌شان شک می‌کنم و ناچار بَنا را روی عدد کمتر می‌گذارم تا فرجی حاصل شود.

وزنم زیاد شده‌است. وزن زیادْ فشار بیشتری روی کمرم وارد می‌کند. وضعیّتی که گرفتارش شده‌ام ناشی از کم تحرکی اجباری است و نامی بهتر از قوزبالاقوز برایش متصور نیستم. ده روزی بود که احساس می‌کردم درد کمرم کمتر شده‌است و می‌توانم پیاده‌روی کنم و کمی کالری بسوزانم. فرصت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و می‌سوختند برخلاف کالری‌ها که هر روز فربه تر از دیروز می‌شدند. نمی‌توانستم برای دقایقی پیاده‌روی، برنامه‌ریزی کنم. عصرِ پنجشنبه هم زمان با آخرین غروب پاییز فرصتی پیش آمد که به راه بیافتم. گرچه درد شدیدی از دیشب در سرم لانه کرده‌بود و آزارم می‌داد ولی عزمم را جزم کردم. لباس گرم پوشیدم، قوطی موسیقی‌ را برداشتم، هدفون ها را توی گوشم گذاشتم. کفش‌های ورزشی‌ام را به پا کردم. در را که بستم و وارد آسانسور شدم. حسّ ترمیناتور را داشتم، وقتی که لباس چرمی پوشیده‌بود و مصمّم از پلْه‌ها پایین می‌آمد تا سوار موتور شود و به سراغ جان کانر برود. به راه افتادم. سرعتم را کمی زیاد کردم تا دچار کمردرد نشوم. معمولاً وقتی آرام قدم می‌زنم دردش عود می‌کند. از فرعی پونک وارد بزرگراه شدم. آفتابِ دم‌ِ غروبِ آخرین روز پاییز زوری نداشت. هوا کمی سرد بود و سوز داشت و بخار نفسم شیشه‌های عینکم را تار می‌کرد. وقتی سربالایی بزرگراه را رد کردم و از میان ازدحام جمعیّتی که میوه‌های شب یلدا را از دست‌فروشان کنار بزرگراه می‌خریدند، گذشتم و به جلوی آدونیس رسیدم هوا تاریک شده بود. بزرگراه خیس زیر نور لامپ‌ تیرهای برق و انعکاس نور سرخِ چراخ خطرِ ماشین‌ها بیدار شده بود و داشت جان می‌گرفت. درد کمرم مانع قدم زدنم نبود و حسّ خوبی داشتم. هدفون‌ها در گوشم و قوطی موسیقی در مُشتم به دنبال ترانه‌ای ‌گشتم که به تصویر روبرویی‌ام جان بدهد و زنده‌اش کند. تنها موسیقی که حس می‌کردم به این تصویر می‌خورد آهنگی بود که وودی‌ آلن از آن در تیتراژ ابتدای فیلم "نیمه شب در پاریس" استفاده کرده بود. تصویری از تیتراژ فیلم در ذهنم بود از ماشینی که غروبْ وسطِ خیابان شانزه‌لیزه ایستاده و راهنما می‌‌زد تا به چپ بپیچد. نام آهنگ را فراموش کرده بودم و نمی‌توانستم از میان ترانه‌های داخل قوطی پیدایش کنم. همین طور قدم برمی‌داشتم و روی حالت "پخش تصادفی" دگمه "بعدی" را می‌زدم تا پیدایش کنم. ناگهان به جای آن، ترانه on the road again از یکی از گوشه‌های گردوخاک گرفته قوطیِ موسیقی بیرون جهید و حسابی به هیجانم آورد. حسّ‌وحالش به لحظه و حسّ وحالم می‌خورد.

And our way
is on the road again.
Just can't wait to get on the road again.
The life I love is makin' music with my friends

یک بار دیگر سرِ پا بودم . قدم می‌زدم و خوش بودم. جاری شدن ترانه از دورن قوطی موسیقی به درون سیم هدفون و فرورفتن‌اش در عمقِ عطشِ روحم جان تازه‌ای بهم داد و آن را به فال نیک گرفتم. ماشین‌ها هم‌زمان با ضربه‌های گیتار ویلی نلسن و ریتم قدم‌هایم می‌آمدند و می‌رفتند. بزرگراه زنده شده‌بود و نفس می‌کشید. سبک شده‌بودم و امیدوار.

کمی بعد سردرد شدیدی که از دیشب داشتم احساس کرد جایی که پر از موسیقی و نور است جای او نیست. جل و پلاس‌اش را جمع کرد و دوان دوان رفت و ناپدید شد.

 

مرتبط و بی‌ربط:

» ادامه مطلب

Some Things Never Change

0 نظر
همیشه  ذوق و شوق برای گوش دادن به ترانه‌هایِ تازهِ خوانندگانِ موردعلاقه‌ام با واهمه همراه  است. می‌ترسم از این‌که مبادا جنابِ خواننده پیر شده‌، حسّ وحالش را از دست داده‌باشد.  یا استقبال از کارهای قبلی خُردش کرده‌است و  حالا حتماً نتوانسته‌است با آلبوم جدیدش همه خاطرات خوبی را که از کارهای قبلی‌اش داشته‌ام تکرار کند و طرحی نو دراندازد. به همین دلیل است که ترانه‌هایِ جدید همیشه در اولین دور گوش دادن دافعه ایجاد می‌کنند. ولی وقتی که دو یا سه بار به آن‌ها گوش می‌دهم، می‌روند درون ذهنم رسوب می‌کنند. بعد از گذشت  چند روز سرسخت‌ترین‌های‌شان یواش‌یواش خود را بالا می‌کشند و تحمیل می‌کنند و ناگهان می‌بینی که ملودی‌شان در مغزت می‌چرخد و می‌چرخد و داری زیر لب تکرارشان می‌کنی.

ولی آلبوم جدید کریس دِ بِرگ فرق می‌کرد. بعد ازبرداشتن آن‌ها از سرِ طاقچه تورنت، دو سه روزی طول کشید تا فرصت کردم به سراغ‌شان بروم. وقتی آلبوم را مزه مزه کردم از طعم گًس آلبوم‌های جدید خبری نبود. برخلاف همیشه حسّ خوبی بهم دست داد. ترانه‌هایش بازخوانی ترانه‌های قدیمی خودش است که به صورت آکوستیک اجرا شده‌اند. آن‌قدر قدیمی که به میزبان‌ش در تلویزیون بی‌بی‌سی گفت بعضی از این ترانه‌ها قبل از به دنیا آمدن شما نوشته‌شده‌اند. بارها و بارها شنیده‌شده‌ و اکنون با اجرايی متفاوت در قالب آلبوم Home منتشر شده‌اند.

حالا آلبوم جدیددر کنارم است. حسّی که از گوش دادن‌ش بهم دست داد همانند ملاقات با یک دوستِ قدیمی بود که زمانی با او صمیمی بوده‌ای و مدت‌هاست که خبری از او نیست. بعد ناگهان او را می‌بینی. می‌بینی که چقدر عوض شده و گذر زمان او را تبدیل به انسان دیگری کرده‌است با علایق و احساسات متفاوت با سال‌های گذشته. همان طور که تو فرق کرده‌ای و همان آدم قبلی نیستی. ولی می‌دانی که می‌توانی در کنارش خاطرات قدیمی با هم بودن را مرور کنی و شاد شوی.

مدّت‌ها بود به سراغ کریس‌د‌بِرگ نرفته‌بودم. آخرین بار یکی از روزهای پاییزی سالِ گذشته بود که داشتیم از تبریز برمی‌گشتیم. نزدیک ظهر بود. طنّاز و ایلیا خواب بودند. اتوبان خلوت بود و آفتاب قشنگی می‌تابید. آبیِ آسمان قشنگ‌ترین آبی بود که می‌شد در پاییز دید و با رنگِ زرد و قهوه‌ای و نارنجی کوه‌ها و درخت‌ها ترکیب شده‌ و معجون زیبایی ساخته‌بود. کریس‌دِبِرگ "دلِ تاریکی" را می‌خواند و من خاطراتم را مرور می‌کردم. بعد از تمام شدن آهنگ به سراغ شاخه کریس‌دِبرگ، روی فِلَش، رفتم و تا نزدیکی‌های زنجان از ترانه‌هایش چیدم و لذّت بردم. شادم کرد، غمگین شدم و دلم گرفت.

کمی تا قسمتی بی‌ربط
» ادامه مطلب

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌كنه

0 نظر
به قصد رفتن به مأموریت سوار بر ماشین می‌شوم. کمربندم را می‌بندم. منتظر می‌شوم تا راننده شیشه‌ها را پاک کند و سوار شود. دستی را بخواباند. کلاچ را بگیرد و دنده را جا بیاندازد، ‌به آینه بغل نگاه کند بسم‌الهی بگوید و  راه بیافتیم. روال سپری کردن زمانی که در ماشین هستیم مشخص است. می‌دانم که راننده در کل مسیر ساز خود را خواهدزد. بعد از گِله و شکایت از روزگار، یا رادیو را روشن خواهدکرد و به مذاکرات مجلس که به طور مستقیم پخش می‌شوند گوش دهد،‌ یا فلشِ حافظه را به دستگاه کوچکی، که از ابداعات چشم‌بادامی‌های چینی‌ست، وصل خواهد کرد تا ترانه‌فارسی را، که چیزی‌ست هم‌ردیف فیلمفارسی، به طور مستقیم روی  موج FM پخش کند و عقده گوش دادن به ترانه‌های غیرمجاز از رادیو را فرونشاند. می‌دانم که به هایده علاقه دارد.  صدا و ترانه‌های هایده آرام‌اش می‌کنند و باعث می‌شوند ذهن‌اش مدّتی از دنیای بیرون رها شود. ولی من طاقت گوش دادن به ترانه‌های هایده را ندارم. آن‌ها، بر عکس آقای راننده، مرا پرتاب می‌کنند به روزگاری که جزو بدترین ساعات و لحظه‌های عمرم بودند. هدفون را برمی‌دارم و به گوش می‌گذارم. قوطی موسیقی را روشن می‌کنم و از میان ترانه‌ها ترانه‌ای را انتخاب می‌کنم. به محض شروع ترانه ناگهان از دنیای خُنثای بیرون محو می‌شوم و وارد دنیایی پر از موسیقی و رنگ می‌شوم. ناگهان منظره‌های پشت پنجره که به سرعت از کنارشان می‌گذریم زنده می‌شوند و معنا پیدا می‌کنند. هر ترانه‌ای اثر خود را به دنیای بیرون می‌گذارد و رنگ خود را بر روی آن می‌پاشد. نوای شاه‌کمانِ کلهر رنگ‌های جادویی برگ درختان را پررنگ‌تر می‌کند. یا ترنّمِ منحصر به فردِ گیتار مارک‌نافلرْ کوه‌ها و تپه‌هایی را که آرام‌آرام زرد می‌شوند آماده استقبال از زمستان می‌کند.. فریادهای تام یورک در ترانه creep که نظاره‌گر دورشدن مجبوب‌اش است برگ‌های زرد و سرخ درختان را می‌لرزاند. صدای خسته و خش‌دار کرت کوبین که ترانه “مردی که دنیا را فروخت” را بازخوانی می‌کند از نیمه تاریک می‌گوید و  می‌لرزاندم.  ترانه “ساعت‌ها” از coldplay که در هماهنگی بالایی با رژه تابلوهای ترافیک، تیرهای برق و گارد ریل‌هاست. در پس‌زمینه ترانه “کسی اون‌جاست؟” از پینک‌فلوید, سنگ‌ها ,  صخره‌ها , کلبه‌ها و تک‌درخت‌ها  می‌آیند و  می‌روند کنار آخرین خِرت‌وپِرت‌هایی که باب گلداف کنار هم می‌گذاشت و صدای آسمانی استاد که به یادم می‌اندازد هنوز در ایرانم و… .
با ترانه و موسیقی است که مناظر ثابت و خنثای بیرون پنجره، که هر روز از کنارشان می‌گذرم، جان می‌گیرند و  به تعداد ترانه‌هایی که روی آن‌ها شنیده‌می‌شوند معنا می‌گیرند. این مناظر بیرونی برایم همانند توده خام و بی‌شکلی هستند که منتظر نوازش انگشت‌های دستان هنرمندی هستند که به آن‌ها شکل دهد و زیبای‌شان کند.
کمی بعد به مقصد می‌رسیم. ام‌پی‌تری‌پلیر را خاموش می‌کنم. هدفون‌ها را برمی‌دارم. چراغ‌ها روشن می‌شوند. پرده‌ها می‌افتند. چراغ Exit می درخشد و درهای خروجی باز می‌شوند.
در همین رابطه:
عکس از اینجابرداشته شده‌است
» ادامه مطلب

هتلی که هتل نبود

0 نظر

عکس از این‌جا برداشته‌شده‌است.

اکثر شما ترانه هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز رو شنیده‌اید. تعدادی از شما هم با داستان این ترانه آشنا هستید. منظورم از داستان, سرگذشت این ترانه نیست. منظورم روایت داستانی این ترانه‌ست. کمی که بِگوگِل‌ید می‌توانید  اطلاعات زیادی در مورد تاریخچه‌اش پیدا کنید. شِمای کلّی آن این است که مردی (در بازخوانی‌هایی که توسط خواننده‌های زن, من‌جمله نانسی سیناترا شده, یک زن) در یک بزرگراه رانندگی می‌کند و حشیش می‌کشد. برای اتراق شبانه جلوی هتل مرموزی توقف می‌کتد. دختری او رو به داخل هتل می‌برد و صداهایی می‌شنود که به او خوش‌آمد می‌گویند. ساکنین آن‌جا را می‌بیند که اَلَکی خوش هستند و می‌زنند و می‌رقصند. کمی بعد می‌بیند که در سالنی جمع می‌شوند تا با چاقوهاشون هیولایی را بکشند. ولی نمی‌توناند او را بکشند. رفیق ما می‌ترسد و سعی می‌کند از هتل خارج شود ولی نگهبان جلوش را می‌گیرد و می‌گوید که  به این‌ هتل فقط می‌‌توانی وارد بشوی و نمی‌توانی از این‌جا خارج شوی.
از این ترانه برداشت‌های متفاوتی شده‌است. از پرداختن به قضیه اعتیاد و نقد رویای آمریکایی و حرص و آز موجود در صنعت موسیقی دهه هفتاد آمریکا گرفته تا ربط دادن‌اش به ازدواج و این اواخر هم شیطان و شیطان‌پرستی و انجیل شیطان‌پرستی و غیره و ذلک.
خب. شعری گفته‌شده و تبدیل به ترانه شده‌است. متن‌اش چند لایه‌ست. ملودی جذّابی دارد و تِم آن که گرفتارشدن شخصی در یک موقعیّتی خودخواسته‌است که گریزی از آن نیست راه را برای انواع تفسیر و برداشت بازگذاشته‌ست. 
من سعی کردم با سواد نصفه‌و‌نیمه‌ای که دارم متن ترانه را ترجمه کنم. از چند ترجمه دیگر هم کمک گرفتم ولی به نتیجه یک‌دست و روانی نرسیدم. الان هم قصد ندارم برای چندمین‌بار ترجمه این ترانه رو بگذارم این‌جا. اگر در اینترنت بگردید می‌توانید ترجمه‌های زیادی از آن را پیدا کنید. چند اصطلاح و ترکیب در متن هست که ملّت را گیج کرده‌اند.  فقط چندتا پیشنهاد در این موارد دارم که با شما در میان می‌گذارم. خوشحال می‌شوم اگر برداشت خودتان را هم برایم بفرستید تا به کمک هم‌دیگر در این جهل مرکّب نمانیم که نمانیم.

الف: Warm smell of colitas, rising up through the air

طبق توضیحی که در صفحه ویکی‌پدیای این ترانه آمدده Colitas ترجمه اسپانیایی Little tails است که و درگویش عامیانه زبان مکزیکی به معنی حشیش و شاهدانه‌ست.
* رفیق ما داره ماشین می‌رونه حشیش می‌کشه و دود گرم اون رو به هوا می‌فرسته.

ب: I heard the mission bell

جایی دیدم که mission bell به ناقوس کلیسا گفته‌می‌شه که نوع خاصّی از اون تو کلیساهای کالیفرنیا وجود دارند. اینجا شنیدن ناقوس کلیسا می‌تونه هشداری باشه برای ممانعت از ورود به اون هتل.
ترجمه: صدای ناقوسی شنیدم
و پیش خودم فکر کردم اینجا می‌تونه بهشت باشه یا جهنّم.

ج: Her mind is tiffany-twisted


Tiffany نام جواهرفروشی لوکس و معروفی‌ست در نیویورک.
ترجمه: حواسش پرتِ تیفانی‌ست. یا حواسش پرتِ زرق و برق جواهرات. کسانی‌که فیلم صبحانه در تیفانی را دیده‌اند معنی این قسمت را بهتر درک می‌کنند.

د: she got the mercedes bends


خیلی‌ها به راحتی mercedes bends را mercedes benz در نظر می‌گیرند و ترجمه می‌کنند دختره  یک مرسدس بنز دارد. در واقع برای کسی که  در هتلی گیرافتاده و نمی‌تواند خارج شود مرسدس‌بنز که به جای خود، داشتن یه بوگاتی وِیرون هم به هیچ دردی نمی‌خورد. یه عدّه‌ای هم bends  رو به حالتی ربط دادند که وقتی غوّاص به سرعت از اعماق به سطح آب می‌رسد در خون‌اش حباب‌های اکسیژن آزاد می‌شوند و حالتی شبیه فاز بعد از مصرف مواد مخدر به شخص دست می‌دهد! به عبارتی این بیت را این‌جور ترجمه می‌کنند که دختره خمار بود. حالا مرسدس این‌جا چیکاره‌ست خدا می‌دونه!
پیشنهاد: فکر می‌کنم منظور شاعراین بوده که پیچ و خم‌ و انحناهای بدن دختره  مثل انحناهای ماشين مرسدس س.ک.س.ی بود.

ه: So I called up the Captain,
Please bring me my wine"
He said, "We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine"

ساقی رو خواستم
“لطفاً برام شراب بیار
اون گفت:« از سال 1969 تا به حال این‌جا عرق سگی نداشتیم»

در این‌جا  Spirit به دو معنی آمده‌ست. spirit به معنی عرق خالص و spirit به معنی روح و روان.  John Soeder منتقد موسیقی در مصاحبه‌ای که در سال 2009 با دن هنلی انجام داد از اون پرسیده:« شما در هتل کالیفرنیا از ساقی می‌خواهید براتون شراب بیاره ولی اون می‌گه که ما عرق سگی نداریم. حتماً می‌دونید که شراب طی فرآیند تخمیر تولید می‌شود و عرق حاصل تقطیره. آیا این شعر درست است؟»  به طور واضحی به دن هنلی هم برخورده و جواب می‌ده:«از دوره آموزشی شراب‌شناسی شما ممنونم. شما اولین نفری نیستید که در این مورد سؤتفاهم شده‌اید. به اندازه کافی در عمرم شراب و عرق نوشیدم که بتونم تفاوت‌شان را احساس کنم. این بیت ربطی به شراب‌خواری و یا عرق نوشیدن ندارد. این بیت بیانی اجتماعی و سیاسی دارد.» برای فهم بهتر این قسمت باید ببینیم در سال 1969 چه اتفاق خاصّ و مهمی افتاده که دیگر در هتل کالیفرنیا عرق سگی سرو نمی‌شود و یا روح و روان چه چیزی از سال 1969 به بعد از بین رفته‌ست. در صفحه مربوط به اتفاقات مهم سال 1969 در ویکی‌پدیا می‌توانیم لیست کامل این اتفاقات رو ببینیم. مهم‌ترین آن‌ها که بعضی از آن‌ها به موسیقی ربط دارند عبارتند از:

  • انتشار اولین آلبوم استودیوی لِدزیپلن
  • نیکسون به عنوان سی‌و‌هفتمین رییس‌جمهور آمریکا سوگند خورد.
  • گروه بیتل‌ها آخرین اجرای عمومی‌شان را، قبل از متلاشی شدن گروه، روی سقف استودیوی اپل انجام دادند که با دخالت پلیس نیمه‌تمام ماند. (این واقعه الهام‌بخش یکی از اپیزودهای سریال سیمپسون‌ها شد. اگر اشتباه نکنم اپیزود اول از فصل پنجم )
  • اولین کنسرت ووداستاک با عنوان سه روز با صلح و موسیقی با حضور 32 گروه موسیقی و با شرکت پانصدهزار تماشاگر برگزار شد. از این واقعه به عنوان یکی از اساسی‌ترین لحظه‌های تاریخ موسیقی عامیانه نام برده می‌شود.
  • انسان برای اولین بار بر روی ماه قدم گذاشت. جالب است که بدانید نام مدول ماه‌نشین “Eagle” بود.
  • بزرگ‌ترین تظاهرات ضدّجنگ ویتنام با شرکت پانصدهزار نفر در واشنگتن برگزار شد.
  • آنتون لاوی انجیل شیطان‌پرستی را نوشت و منتشر کرد.

تنها واقعه‌ای را که آن‌قدر مهم بوده‌ست که می‌تواند در این ترانه به آن اشاره شود کنسرت ووداستاک است. ووداستاک همراه بود با ایده‌آل‌های دهه منتهی به سال 69. حسّی از برابری اجتماعی، رها و آزادبودن به جوانان داد و تأثیری شگرف بر موسیقی گذاشت. اگر مصاحبه‌های اخبر اعضای گروه ایگل‌ها را مبنا قرار دهیم که از استعاره هتل کالیفرنیا برای نشان‌دادن حرص و آز جاری در صنعت موسیقی دهه هفتاد مبلادی استفاده‌کرده‌اند کنایه عرق خالصی که دیگر در هتل کالیفرنیا سِرو نمی‌شود  روشن‌تر می‌گردد. دبگر در این دوره و زمانه عرق خالصی مثل ووداستاک پیدا نمی‌شود که بتواند مست‌ات کند.

بقیه قسمت‌‌های ترانه به نظر من مشکل خاصّی ندارند. همان‌طور که همیشه هم گفته‌ام نباید زیاد در قیدوبند ترجمه کامل ترانه‌های غیرفارسی باشیم. برای لذّت بردن کافی است که مفهوم کلّی ترانه را بدانیم . اگر چه اگر ترجمه خوب و کاملی از یک ترانه در دست‌رس باشد بهتر می‌توان با آن رابطه برقرار کرد.که آن هم کار سخت و نزدیک به محال است.

 

در همین رابطه:

داستان یک ترانه

» ادامه مطلب

مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه

1 نظر

معرفی گروه:
Everything but the Girl گروه دو نفره انگلیسی است که در سال 1982 تشکیل شد. اعضای گروه عبارتند از Tracey Thorn خواننده و    گیتارنوازگروه و  Ben watt گیتارنواز و کیبوردنواز و خواننده همراه که هر دو متولد سال 1962 هستند. دردانشگاه با هم آشنا شدند و الان هم با هم زندگی می‌کنند. به شدت نسبت به رابطه خودشون حسّاس هستند و اجازه نمی‌دند که ملّت سر از کارشون در بیارند. سه فرزند دارند و دور از هیاهو مشغول بزرگ کردن‌شون هستند. نام عجیب و غریب گروه (به معنی تحت الفضلی همه چیز به غیر از دختره!) رو هم از شعار یک فروشگاه معروف فروش مبلمان انتخاب کرده‌اند. اردی‌بهشت امسال هم تریسی آلبومی رو منتشر کرد به نام Love And Its Opposite.

در مورد آهنگ:
Missing که در قالب آلبوم Amplified Heart در سال 1994 منتشر شد. یکی از بهترین و شناخته‌شده‌ترین آهنگ‌های این گروه به شمارمی‌آد. این آهنگ به قدری محبوب و پرفروش شد که جهت و سبک گروه رو عوض کرد و آهنگ‌های اونها که قبلن بیشتر در سبک folk وجاز بودند، حالابیشتر به شکل الکترونیک خونده می‌شوند. اونها تا قبل 1994 هشت آلبوم منتشرکرده‌بودند و تنها یک آهنگ اونها به نام I Don'tWant to Talk About It در سال 1988 در جدول پرفروش‌های بریتانیا وارد شده‌بود. با انتشار Missing خوشبختی هم به اون‌ها رو کرد و معروف شدند. نسخه‌های رقصی این آهنگ در کلوب‌های سراسر دنیا ملّت ر وبه رقص می‌اورد و در اکثر کشورها جزو پرفروش های جداول پاپ بوده.
برخلاف ریتم تند آهنگ، شعر غمگینی داره و همون‌طور که تو ترجمه اون می‌بینید حکایت شخصی‌ست که دلتنگ عزیزاز دست رفته خودشه و بارها و بارها به خیابون و خونه اون می‌ره تا بلکه بتونه اون رو دوباره ببینه. این چرخه تو آخر آهنگ با تکرار بخش اوّل آهنگ به خوبی نشون داده شده.

دلتنگی
از قطار پیاده می‌شم.
بازهم دارم از خیابونتون می‌گذرم.
و از کنار در خونه‌ت رد می‌شم.
امّا تو دیگه اونجا زندگی نمی‌کنی.
سال‌ها از وقتی که اینجا بودی گذشته‌.
حالا تو رفته‌ایی و در جایی مثل فضای بی‌کران ناپدید شدی
و جایی بهتر پیدا کرده‌ای.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.
ممکنه مرده باشی؟
تو همیشه دو قدم از دیگران جلوتر بودی.
و زمانی که می‌خواستی بدوی،
ما به تو نمی‌رسیدیم.
تو خونه‌ات می‌گردم،
جایی که همیشه بوده‌ام.
تقریبن می‌تونم صدات رو بشنوم،
که داری صدام می‌کنی.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دلتنگ بارونه.
برمی‌گردم وسوار قطار می شم.
از خودم می‌پرسم چرا باز برگشتم؟
می‌تونم خودم رو راضی کنم که برنگردم؟
دوروبر جایی که زندگی می‌کردی می‌پلکم.
از وقتی که رفتی زمان چیزی برای من نداشته.
درسته که خیلی وقته رفتی
امّا نمی‌تونم دیگه ادامه بدم
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.
از قطار پیاده می‌شم.
بازهم دارم از خیابونتون می‌گذرم.
و از کنار در خونه‌ت رد می‌شم.
امّا تو دیگه اونجا زندگی نمی‌کنی.
سال‌ها از وقتی که اینجا بودی گذشته‌.
حالا تو رفته‌ایی و در جایی مثل فضای بی‌کران ناپدید شدی
جایی بهتر پیدا کرده‌ای.
و من دل‌تنگتم،
مثل بیابونی که دل‌تنگ بارونه.

missing
I step off the train
I'm walking down your street again
And pass your door
But you don't live there anymore
Its years since you've been there
Now you've disappeared somewhere Like outer space
You've found some better place
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
?Could you be dead
You always were Two steps ahead of everyone
We'd walk behind
While you would run
I look up at your house
And I can almost hear you
Shout down to me
Where I always used to be
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
Back on the train
?I ask why did I come again
?Can I confess
I've been hanging' round your old address.
And the years have proved to offer nothing since you moved
You're long gone
But I can't move on
And I miss you-
Like the deserts miss the rain
I step off the train
I'm walking down your street again
And pass your door
But you don't live there anymore
Its years since you've been there
Now you've disappeared somewhere Like outer space
You've found some better place
And I miss you-
Like the deserts miss the rain

Related Posts

» ادامه مطلب

دل‌تنگی‌ها

3 نظر

میشل استروگف یکی ازپرطرفدارترین سریال‌های تلویزیون در اوایل انقلاب بود. این مینی‌سریال محصول 1976در هفت قسمت  بر اساس رمانی به همین نام، نوشته ژول ورن، در  آلمان‌غربی تولید شده‌بود. یکی از دلایل استقبال فوق‌العاده‌ای که از این سریال شد موسیقی متن زیبای آن بود که ولادیمیر کوزما، ‌آهنگ‌ساز رومانیای، تولید آن را بر عهده داشت. بعدازانقلاب، ‌حوالی سال‌های 63 و یا 64، تلویزیون یک بار دیگر تصمیم به پخش آن گرفت. بعد از پخش دو قسمت از آن یک نفر زنگ زد به تلویزیون و گفت در زمانی که بچّه‌های مردم درجبهه‌ها در حال جنگ هستند و زیر آتش و گلوله دشمن شهید می‌شوند چرا این سریال‌های مبتذل را پخش می‌کنیدکه در آن  زن و مرد نامحرمی که خودشان را زن و شوهر  جا زده‌اند  با هم سفر می‌کنند و در دشت و بیابان تنها هستند! پخش سریال بلافاصله قطع شد و ملّت در خماری ماندند. جالب است بدانید که در همان زمان انواع و اقسام ترجمه‌هایی از کتاب میشل استروگف،‌که الهام بخش ساخت سریال بود، چاپ می‌شدکه در آن ها میشل‌استروگف و نادیا خودشان را خواهر و برادر جا می‌زنند تا مشکل شرعی و عرفی کنارهم بودن‌شان حل شود!. به یاد دارم این سریال یک بار هم توسط شبکه استانی مرکز زنجان که در آن سال‌ها، ‌اوایل دهه شصت،‌ تازه شروع به پخش برنامه‌ کرده‌بود بعد از اذان مغرب و عشا ، فکر کنم یکشنبه‌ها، پخش ‌شد.

در همین رابطه:

صفحه میشل استروگف در ویکی پدیای انگلیسی
درباره کتاب میشل استروگف از کتاب‌نیوز
صفحه ولادیمیر کوزما در ویکی‌پدیا
دانلود موسیقی تیتراژ ابتدایی سریال
دانلود قطعه nadia Theme
میشل‌استروگف
"موسیقی سریال میشل استروگف" در هارمونی‌تالک
میشل استروگف در IMDB
فایل تورنت برای دانلود سریال به زبان اصلی

خاطره: چندروز پیش، تو اداره، دو قطعه معروف موسیقی متن این سریال را دانلود کردم. نمی‌تونم حس‌ّ‌ام را به طور دقیق توضیح بدم وقتی که بعد از بیست و خورده‌ای سال “تم نادیا” رو شنیدم. چشم‌هام رو که می‌بستم می‌تونستم برگردم به اون سال‌ها. سال‌های کودک‌ستان. سال‌های کودکی. سال‌هایی که همه جوون بودند. سال‌های “یام‌یام” و “کیت‌کت” و “علامتی که هم‌اکنون مي‌شنوید…” و “به به کودکان…بازشده کودکستان” و… . داشتم برای خودم خاطراتم رو مرور می‌کردم که هم‌کارم وارد اطاق شد. عاقله‌مردیه با چهل و خورده‌ای سال. درگیر زندگی و زن و بچّه و همیشه گرفتار. بهش گفتم براتون یه سورپرایز دارم. می‌تونید بگید این آهنگ چه فیلمیه؟ وصدای اسپیکر رو بلند کردم. همین‌که ترانه رو شنید، همون‌طور که داشت پشت میزش می‌نشست  خشکش زد. با منّ‌و‌من گفت:«آهنگِ چیزه….میشل... ناد…یا….نادیا…نادیا». نشست پشت میز و گوش داد و کمی بعد ناگهان زد زیرگریه. گولّه گولّه اشک بود که از چشماش سرازیر می‌شد. با دست‌هاش صورتش رو پوشونده بود و به معنای واقعی داشت به پهنای صورت گریه می‌کرد. حسابی جا خوردم و دست‌و‌پام رو گم کردم. نمی‌دونستم چی بگم و یا چکار کنم. پخش مدیاپلیر رو گذاشتم رو تکرار و آروم از اطاق خارج شدم و  در رو بستم و با خاطراتش تنها گذاشتم. فکر می‌کنم یاد نوجوانی‌هاش افتاده بود. شاید هم یاد عشق دوران نوجوانی‌اش. یاد نادیای خودش. شاید هم یاد دورانی افتاد که کم‌تر گرفتار بوده و دنیا براش تعریف دیگه‌ای داشته. دنیایی که الان تقریبن به آخراش رسیده. دنیایی که تو اون نادیای دوران نوجوانی‌اش هم مثل خودش تبدیل شده به یه آدم میان‌سال با چندتا دختر و پسر که به همراه میشل‌استروگف میان‌سال و داغون  و در شرف بازنشستگی باید به فکر دانشگاه بچّه‌ها و جهاز دخترها و سرو سامون گرفتن پسرها و….باشند. دنیایی که روز به روز درک کردن و کنار اومدن باهاش سخت و سخت‌تر می‌شه.

درهمین رابطه:‌

خاطرات و جوجه تيغی‌ها
» ادامه مطلب

نوار ویدیویی

0 نظر

ترانه videotape در قالب آلبوم In Rainbows (هفتمین آلبوم استودیویی Radiohead) در 10 اکتبر 2007، تقریبا یکسال پیش، منتشر شد. Radiohead بعد از اتمام قراردادشان با کمپانی EMI این آلبوم را در سایت خودشان برای دانلود قرار دادند. علاقمندان می‌توانستند به هر قیمتی که دوست دارند، حتّی رایگان، آن را بخرند. در روز اوّل قراردادن آلبوم در سایت 2/1 میلیون نسخه از آن دانلود شد. با وجود این‌که آلبوم را به صورت تقریباً رایگان عرضه کرده‌بودند ولی به همّت علاقمندان بی‌شمارشان فروش کلّی این آلبوم خوب بود. کمی بعد در دسامبر همان سال بسته‌ای مشتمل بر سی دی آلبوم به همراه عکس هایی از مراحل ضبط ترانه‌ها در استودیو به همراه کتابی که شامل طرح‌های اجرا شده توسط اعضای گروه بود؛ منتشر شد. این آلبوم یکی از موفق‌ترین آلبوم‌های گروه بعد از آلبوم Kid A بوده  که در اکثر کشورهای جهان رتبه اوّل پرفروش‌ترین‌های موسیقی را کسب کرد.
داستان شخصی که قبل از مرگ(‌خیلی وسوسه مي شوم که بگویم خودکشی) با ضبط کردن آخرین حرف‌هایش بر روی نوارویدیویی قصد خداحافظی دارد.

نوارویدیویی
وقتی به پشت دروازه‌های بهشت رسیدم،
بر روی کاست ویدیویی‌ام ثبت خواهد‌شد. کاست ویدیویی‌ام.
شیطان در اعماق است
و سعی دارد روحم را برباید.
یادگاری است برای روزهای خوب،
و من همه‌اش را همین‌جا دارم.
سرخ، آبی، سبز
سرخ، آبی، سبز
تو محور من هستی،
وقتی که غیر قابل کنترل بر روی کاست ویدیویی
چرخ‌زنان دور می‌شوم.
روی کاست ویدیویی
روی کاست ویدیویی
روی کاست ویدیویی
این‌طور خداحافظی می‌کنم.
چرا که نمی‌توانم رودرو انجام‌اش دهم.
قبل از آن با تو سخن می‌گویم
با وجود هر آن‌چه رخ خواهد داد،
نباید بترسی.
چرا که می‌دانم امروز کامل‌ترین روزی است،که تا به حال دیده‌ام.

Videotape
When I'm at the pearly gates
this will be on my videotape, my videotape
Mephistopheles is just beneath
and he's reaching up to grab me
This is one for the good days
and I have it all here
in red, blue, green
Red, blue, green
You are my center
when I spin away
Out of control on videotape
on videotape
on videotape
on videotape
This is my way of saying goodbye
because I can't do it face to face
I'm talking to you before
No matter what happens now
you shouldn't be afraid
because I know today has been the most perfect day I've ever seen.

» ادامه مطلب

کسی خانه نیست

0 نظر
خب. این هفته هم باز با پینک‌فلوید هستیم. پینک‌فلوید این روزها دوباره تمام روح و ذهنم را تسخیر کرده‌است. توقع نداشته باشید در این حال و هوا بتوانم به آهنگ دیگری برای اینجا فکر کنم. لذّت گوش دادن به ترانه‌های پینک‌فلوید در این حال و هوا و این سنّ وسال که از سال‌های سخت و پرآشوب گذر از نوجوانی به جوانی دور شده‌ام مزه و طعم دیگری برایم به ارمغان آورده که تازه‌گی غریبی دارد.

ترم اول دانشگاه بودم. هم‌زمان با درس خواندن در یک شركت تولید‌كننده بوش و قطعات پودری كار می‌كردم. موقع ظهر، وقت نهار، زمانی كه صدای گوش‌خراش ماشین‌آلات برای مدّتی خفه می‌شد؛ صدای آهنگی از دفتر شرکت به گوش‌مان می‌رسید که مهندس در حال گوش‌دادنش بود و هراز چندگاهی با خواننده همراهی می‌کرد. نمی‌دانستم اسم آهنگ چیست. هر روز می‌توانستم فقط به قسمتی از آن گوش دهم. می‌دانستم این آهنگ‌هایی که هر روز قطره‌ای از آن‌ها به گوش‌مان می‌رسید متعلق به یک آلبوم هستند. حسن که دفتر مهندس را تمیز می‌کرد بهم گفته‌بود که در ضبط‌صوت مهندس فقط یک نوار مشکی هست. عاشق آهنگ شده‌بودم. ازش سر در می‌آوردم؟ نه. دروغ چرا؟ حتی نمی‌دانستم زبان آهنگ انگلیسی‌ست یا آلمانی! فقط دوست داشتم بتوانم به دست بیارم و به آن گوش دهم. نمی‌دانم چرا. فقط دوستش داشتم. از اخلاق سگی مهندس می‌ترسیدم و نمی‌توانستم ازش خواهش کنم تا آن را به من امانت دهد. ولی یه بار دل به دریا زدم و از سرکارگرمان خواهش کردم که از مهندس نوار را برایم بگیرد. ولی نامرد نداد. روزی كه می‌خواستم از شركت تسویه كنم و بروم از مهندس اسم آهنگ را پرسیدم. در این یك مورد نامردی نكرد. اسم‌اش رو گفت. آلبوم دیوار از گروه پینك فلوید. باورم نمی‌شد. همان پینک‌فلوید "نیمه تاریک ماه”؟ همان پینک‌فلوید خودم؟ شوق و ذوقم بیشتر شد. نمی‌خواهم بگویم که با چه بدبختی یک كپی درب و داغان ازش پیدا كردم که به قول سبیل در فیلم ایرما خوشگله "آن خودش داستان دیگه‌ای‌ست". یه كپی هم از نادر گرفتم. "دکتر نادر فلون" را که یادتان هست؟ كپی كه از نادر گرفتم كیفیت بهتری داشت و روی نوار کروم گلداستار ضبط شده بود. (یاد نوارهای کروم و متال مکسل و گلدستار به خیر) . منتها از آن‌جایی كه زمان كل آلبوم یه چیزی حدود هشتاد و یک دقیقه و نه ثانیه‌ست، كسی كه نوار را ضبط كرده‌بود بعد از این كه دوطرف نوار رو پركرده‌بود روی اول نوار را هم به مدت چند دقیقه پر كرده‌بود! آخرین آهنگ آلبوم را هم زحمت کشیده‌ و ضبط نكرده‌بود! منظورم آهنگ Outside the Wall است. وسط‌ها هم هر جا که عشق‌اش كشیده‌بود فرآیند ضبط‌کردن را متوقف کرده‌ و shit زده‌بود به هیکل آلبوم و خلاصه یک گلچین جمع و جور شلخته و ناقص از آلبوم برای خودش در آورده بود! (بعدها فهمیدم حتی آهنگ اول از آلبوم Hitch Hiking را كه راجر واترز با كمك اریك كلاپتون ساخته بود بین دو آهنگ “Goodbye Blue Sky" و "Empty Spaces " ضبط كرده بود! تصمیم گرفتم دو نوار را روی هم مونتاژ كنم و یه كپی كامل از آلبوم در بیاورم. كار سختی بود. در واقع مرجعی برای این‌که بدانم آلبوم با کدام آهنگ آغاز و با کدام آهنگ به اتمام می‌رسد نداشتم. آن زمان هم به اینترنت دسترسی نداشتم. (سال 73 اینترنتم کجا بود؟) كسی را هم سراغ نداشتم که این کاره باشد و کمکم کند. خودم به تنهایی دست به کار شدم. چند بار به دو کاست گوش دادم. پیش خودم فکر کردم به احتمال زیاد آهنگ اول همان آهنگ Comfortably Numb باید باشد كه با Hello آغاز می‌شود!!! شروع كردم. یک تكه بی‌كیفیت از این کاست، یه تكه با كیفیت از کاست دیگر و همین‌طور رفتم جلو. مشكل یكی دوتا نبود. هر دونوار هم دو تا از آهنگ‌ها را به صورت ناقص داشتند. آهنگ Hey You و آهنگ آخر آلبوم "Outside the Wall". با مصیبت‌های زیادی یک کاست از دل آن دو کشیدم بیرون و آلبوم را تكمیل كردم .یک معجون عجیب و غریب به همان غرابت و پیچیدگی خود آلبوم اصلی. یک آهنگ با خش‌خش و ریتم تند و صدای زیر و یک آهنگ با كیفیت قابل قبول. ولی لذّت عمیقی می‌بردم از گوش دادن به آن. آلبومی كه ساخته‌بودم منحصربفرد بود و فقط برای خودم بود. هیچ‌كس در دنیا چنین آلبومی نداشت. حتّی خود راجرواترز هم نداشت! اگر بگویم که هر دو سه روز یک‌بار هر شب بطور كامل به آن گوش می‌دادم، دروغ نگفتم. یكی دو سالی با آن حال كردم. یک‌ روز با تقی میرترابی كه دانشجوی مركز تحصیلات تكمیلی گاوازنگ بود رفتیم سایت مركز و از اینترنت متن كامل شعرها‌ی آلبوم را پیدا کردیم. كمی بعد شهاب mp3 همه آلبوم‌های پینك‌فلوید را برایم هدیه آورد. دیگر از خدا چه می‌توانستم بخواهم؟ آن زمان بود كه ترتیب كامل آهنگ‌ها و معنی شعرها و حتّی اسم كامل آلبوم را فهمیدم .آجر دیگری در دیوار. ولی هنوز لذت گوش دادن به نوار خودم باقی مانده‌بود. هنوز هم ساعتی را كه برای اولین بار و بطور كامل و درست آلبوم را به تنهایی در سایت كامپیوتر دانشگاه گوش دادم فراموش نكرده‌ام. حالی كردم اساسی. برایم زیاد گران تمام نشد. فقط یه جلسه كلاس كوانتوم 1 كهندل را از دست دادم. (یک جلسه دیگر را به علّت این‌که سر تماشای کلیپ November rain گروه guns-n-roses از شبکه Mtv آسیا؛ از سرویس دانشگاه جا ماندم، از دست دادم و این عوامل دست به دست هم دادند و به همراه کمی مخلفات دیگر باعث افتادن از درس کوانتم یک شدند). بعد از آن هزار بار دیگر آلبوم كامل را گوش دادم. ولی اگه بگویم هنوز هم به من لذت گوش دادن به کاست خودم را نمی‌دهد دروغ نگفته‌ام. شوربختانه آن کاست را هم گم كردم. تقریبا همان زمانی كه مجموعه كامل آلبوم‌های پینگ فلوید را هدیه گرفتم. مثل اینكه طاقت تحمل یک هوو را کنار خود نداشت و خودش خودش را گم و گور کرد. نمی‌دانم آن کاست چه جذابیتی داشت كه این‌قدر من را مسحور خودش كرده‌بود. شاید جذابیّت آن ناشی از حسرت و زحمتی بود که به پایش ریخته‌بودم. حسرتی که در فضای بسته آن سال‌ها، فضایی که به دور از روزنه اینترنت قادر به تماشای بیرون نبودیم با ما رشد کرده و جزئی از وجود ما شده بود.
دفتر سیاه‌رنگی دارم که شعرهایم در آن است
ساکی دارم که مسواک و شانه ام در آن است
وقتی سگ خوبی باشم برایم استخوانی پرت می‌کنند
کش هایی دارم که کفش‌هایم را محکم نگه‌می‌دارد
یک بلوز آستین پٌفی دارم
سیزده کانال تلویزیونی کثافت دارم که آنها را نگاه می‌کنم
چراغ برق دارم و چشم باطن
و می‌دانم که وقتی به تو زنگ می‌زنم هیچکس خانه نیست
بی انکه بخواهم تیپ موی هندریکسی دارم
و سوختگی‌های ریز اجتناب ناپذیر
بر سر تا پای پیراهن اطلس دوست‌داشتنی‌ام
روی انگشت‌هایم لکه‌های نیکوتین دارم
و یک قاشق نقره‌ای بسته به زنجیر
و یک پیانوی بزرگ که جنازه لش مرا نگه می‌دارد.
چشمانی دارم وحشی و نافذ
و میل شدیدی برای پرواز
-امّا کجا را برای پرواز دارم
آه، عزیزم! وقتی به تو زنگ می‌زنم هیچکس خانه نیست.
یک جفت پوتین "گوهیل" دارم
وریشه هایی که در حال پوسیدن است.
I've got a little black book with my poems in.
Got a bag with a toothbrush and a comb in.
When I'm a good dog, they sometimes throw me a bone in. I got elastic bands keepin my shoes on.
Got those swollen hand blues.
Got thirteen channels of shit on the T.V. to choose from.
I've got electric light. And I've got second sight.
And amazing powers of observation.
And that is how I know When I try to get through
On the telephone to you There'll be nobody home. I've got the obligatory Hendrix perm.
And the inevitable pinhole burns
All down the front of my favorite satin shirt.
I've got nicotine stains on my fingers.
I've got a silver spoon on a chain.
I've got a grand piano to prop up my mortal remains. I've got wild staring eyes.
And I've got a strong urge to fly.
But I got nowhere to fly to.
Ooooh, Babe when I pick up the phone
There's still nobody home. I've got a pair of Gohills boots
and I got fading roots.
ترجمه شعر برگرفته از کتاب دیوار نوشته سیدابراهیم نبوی انتشارات نی سال 1380 چاپ اول
» ادامه مطلب

نیمه پنهان ماه

0 نظر

time1

آذر و دی 73 بود. پادگان آموزشی هادی‌شهر. آن‌ور تر از مرند و نرسیده به جلفا. روی سینه کوهی بلند. برای من که از سد کنکور رد شده بودم و قرار بود که نیم‌سال دوّم 74-73 وارد دانشگاه شوم خیلی سخت بود که در نتیجه قوانین احمقانه نیروی انتظامی تا آغاز ترم درسی بهمن‌ماه باید سه ماه به سربازی روم. سربازی برایم سدّ بلندی بود که باید حداقل سه ماه تحمّل‌اش می‌کردم و اجازه نمی‌دادم که با آن فضای خشک و خشن وآهنین خردم کند. صبح‌های خیلی زود. خیلی خیلی زود. ساعت 4 و نیم بیدارباش بود. تا دوروبر ساعت 6 باید نظافت می‌کردیم و صبحانه می‌خوردیم و به خط می‌شدیم تا برویم مراسم صبح‌گاه. آب کافی نداشتیم. بخاری نداشتیم. رادیو نداشتیم. کتاب نداشتیم. دور از تمدّن. دور از انسانیت. همه چیز فقط و فقط در جهت خرد کردن شخصیّت و انسانیّت تو بودند. تنها چیزی که برایم دم دست بود و می‌شد به آن آویخت، برنامه تقویم تاریخ بود که صبح از بلندگوی پادگان پخش می‌شد، درست وقتی که همه به خط می‌شدند تا رهسپار مراسم صبح‌گاه شویم. برنامه‌ای که تیتراژش ترانه Time پینک فلوید بود.پینک فلوید را تازه قبل از اعزام به خدمت کشف کرده‌بودم. روی یک کاست درب‌و‌داغان و بی‌کیفیت که بعدها فهمیدم آلبوم the dark side of the moon است. تنها آلبومی که به خاطر ترانه ‌Time آن که تیتراژ برنامه تقویم‌تاریخ بود می‌شد در زنجان پیدا کرد. در آن سرمای کشنده که باید بی‌حرکت می‌ایستادم و انگشت‌های پایم درون پوتین کرخت می‌شد، ترانه را می‌شنیدم که با صدای زنگ ساعت‌ها آغاز می‌شد و می‌آمد جلو. تا وقتی که دیوید گیلمور شروع به خواندن می‌کرد برنامه شروع شده و ترانه قطع می‌شد. ولی در ذهن من گیلمور می‌خواند و می‌خواند و می‌خواند و می‌رفت جلو و من را با خود می‌برد و آن‌وقت بود که از آن فضای مرده و خاکستری خارج می‌شدم و نجات پیدا می‌کردم. همه آن سه ماه با من بود. پینک فلوید بعد از آن هم با من بود. آلبوم های دیگرش را نیز پیدا کردم. گردنه‌های زیادی را به کمک‌ش رد کردم و آمدم جلو. یکی از سخت‌ترین آنها را پاییز 78 به کمک آلبوم A Momentary Lapse of Reason رد کردم. بچّه‌های نشریه شیپور که با هم به اصفهان برای جشنواره نشریات دانشجویی رفته بودیم یادشان هست. حتمن یادشان هست که کلافه کرده‌بودمشان با هدفون‌هایی که همه شب و روز در گوش‌هایم بودند و مرا جدا کرده‌بودند از دنیایی که نمی توانستم درکش کنم. پینک فلوید مدتی نبود. جایش را مارک‌نافلر گرفته بود و فرهاد و این اواخر radiohead. با مرگ ریچاردرایت دوباره برگشت. هنوز برایم تازه و به یادماندنی. هنوز اسرارآمیز و قوی. هنوز هم آن قدر مطمئن هست که بشود با تکیه بر آن سرپا ایستاد. وقتی به ترانه‌‌های پینک فلوید گوش می‌کنم دنیا از آن من است و هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند بر من غلبه کند.

زمان را با بی‌ملاحظگی و بیهودگی هدر می‌دهی روی قطعه‌ای از زمین شهر زادگاهت بدون هدف سرگردانی، منتظر کسی و یا چیزی تا راه را نشانت دهد. خسته از لم‌دادن زیر آفتاب، ‌در خانه مانده‌ای تا باران را تماشا کنی. جوان هستی و عمرت دراز،‌ و امروز هم زمان زیادی داری تا تلف کنی. و روزی خودت را درحالی می‌یابی که ده سال را پشت سر گذاشته‌ای. کسی نگفت چه وقت بدوی، صدای تیر شروع مسابقه را نشنیده‌ای. می‌دوی و می‌دوی تا به خورشید برسی، ولی خورشید در حال غروب است، و می‌چرخد تا دوباره به پشت سرت بیاید. خورشید همان خورشید است، ولی تو پیرتر شده‌ای. نفس‌ات تنگ‌تر و هر روزی که می‌گذرد به مرگ نزدیک‌تر می‌شوی. هر سال کوتاه‌تر می‌شود و به نظر نمی‌رسد زمان را بیابی. تدبیرهایی که بی‌حاصل‌اند و نیم‌صفحه‌هایی که بدخط‌‌ نوشته‌شده‌اند، پافشاری بر یأسی خاموش راه‌ و روش انگلیسی‌ست. زمان گذشت، ترانه به آخر رسید، هر چند گویی حرف‌هایی بیشتر برای زدن داشتم. خانه، بازهم خانه دوست دارم هر وقت که می‌خواهم اینجا باشم. و وقتی که خسته و یخ‌زده به خانه باز می‌گردم، گرم‌کردن استخوان‌هایم کنار آتش لذّت‌بخش است. آن دورها، آن‌سوی کشتزارها نوای ناقوس آهنین فرامی‌خواند مؤمنین را به کرنش تا گوش فرادهند به نجوای آرام اوراد جادویی.*
Ticking away the moments that make up a dull day You fritter and waste the hours in an off hand way Kicking around on a piece of ground in your home town Waiting for someone or something to show you the way Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain You are young and life is long and there is time to kill today And then one day you find ten years have got behind you No one told you when to run, you missed the starting gun And you run and you run to catch up with the sun, but its sinking And racing around to come up behind you again The sun is the same in the relative way, but you're older Shorter of breath and one day closer to death Every year is getting shorter, never seem to find the time Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines Hanging on in quiet desperation is the English way The time is gone, the song is over, thought Id something more to say Home, home again I like to be here when I can and when I come home cold and tired its good to warm my bones beside the fire Far away across the field the tolling of the iron bell Calls the faithful to their knees to hear the softly spoken magic spells.
» ادامه مطلب

تازه وارد

0 نظر

Yael naim خواننده فرانسه‌ای یهودی تبار در تاریخ 6 فوریه 1978 از والدین فرانسوی-تونسی خود به دنیا آمد. در چهارسالگی با خانواده خود به اسراییل مهاجرت کردند. در سال 2001 اولین آلبوم‌ش به نام In a Man's Womb که در لس‌آنجلس ضبط شده‌بود به بازار آمد.  در ژانویه 2008 استیو جابز با انتخاب ترانه New Soul و استفاده از آن در تبلیغات لپ‌تاپ جدید شرکت خود، اپل، به نام MacBook Air باعث شهرت  Yael naim و بالا رفتن فروش آن ترانه‌شد. به طوری که این ترانه به رتبه 9 بیلبورد صدتایی‌های پرفروش روز جهید.
در این ترانه Yael naim به عنوان روحی که تازه وارد دنیا شده‌است، قصد تمرین تفاهم داشتن با دیگران را دارد. اگرچه به حال درمی‌یابد که مسایل کمی سخت‌تر از آنی‌ست که به نظر می‌آیند.

I'm a new soul
I came to this strange world
Hoping I could learn a bit but how to give and take
But since I came here,
felt the joy and the fear
Finding myself making every possible mistake
La, la, la, la (21x)
La, la, la, la (21x)
See I'm a young soul in this very strange world
Hoping I could learn a bit but what is true and fake
But why all this hate? try to communicate
Finding trust and love is not always easy to make
La, la, la, la (21x)
La, la, la, la (21x)
This is a happy end
Cause you don't understand
Everything you have done
Why's everything so wrong
This is a happy end
Come and give me your hand
I'll take you far away
I'm a new soul
I came to this strange world
Hoping I could learn a bit but how to give and take
But since I came here, felt the joy and the fear
Finding myself making every possible mistake
New soul... (la, la, la, la,...)
In this very strange world...
Every possible mistake
Possible mistake
Every possible mistake
Mistakes, mistakes, mistakes...

» ادامه مطلب

در رویایت بمان

2 نظر

aerosmith

درباره گروه:
در سال1969، استیون تایلر (Steven Tyler)که تجربه‌های ناموفقی در خوانندگی و طبل‌زنی در چند گروه مختلف داشت، ‌ملاقاتی کرد با  جو پری (Joe Perry) که در آن زمان به صورت نیمه‌وقت در رستوران‌ها ظرف‌شویی می‌کرد و در یک گروه موسیقی به نام the Jam Band به همراه تام همیلتون (Tom Hamilton) گیتار می‌زد. این ملاقات پایه‌ای شد برای شکل‌گیری گروهی به نام Aerosmith. بعد از شکل‌گیری گروه اوّلیه و اضافه شدن چند نفر دیگر،‌ در چند کنسرت محلّی موفقیّت‌هایی کسب کردند و توانستند نظر رییس کمپانی کلمبیا را در مورد امضای یک قرارداد جلب کنند. اولین آلبوم آنها با نام Aerosmith در ژانویه 1973 منتشر شد و از آن زمان تا کنون در حدود 14 آلبوم استودیویی منتشر کرده‌ و تا سال 2001 نیز 21 تور داشته‌اند. سبک آنها بلوز بر پایه هاردراک به همراه پاپ، هوی‌متال و اندکی RnB و مخلّفات دیگر! می‌باشد. آهنگ‌هایشان جزو پرفروش‌ترین آهنگ‌های هاردراک در امریکا بوده و تا کنون بیش از 150 میلیون نسخه از آلبوم‌هایشان در تمام دنیا به صورت قانونی به فروش رسیده‌است. جوایز بسیاری از قبیل 4 جایزه گرمی، 10 جایزه از جوایز ویدیوموزیک MTV ، و ... کسب کرده‌اند.در سال 2001 وارد تالار افتخارات راک اندرول شدند و در سال 2005 رتبه 57 را در لیست 100 هنرمند گیتارنواز تمام دوران‌ها که توسط مجلّه رولینگ‌استون تهیّه شده است، کسب کردند.


درباره آهنگ:
"Dream On" اولین تک‌آهنگ گروه Aerosmith از اولین آلبوم آنها است که در سال 1973 منتشرشد.  این تصنیف قدرتمند متأثر از  بلوز که توسط خواننده اصلی گروه  Steven Tyler نوشته‌شده تبدیل به یکی از معروف‌ترین ترانه های گروه Aerosmith شد.  رتبه  59 جدول پرفروش‌ترین‌ها را در سال 1973 کسب کرد و در سال 1976 وقتی برای دومین بار به صورت تک‌آهنگ پخش شد؛ شماره 2 جدول  10 ترانه پرفروش گردید. رتبه 172 در لیست پانصد آهنگ برتر تمام دوران‌های مجلّه رولینگ استون  متعلق به این آهنگ است.
•    این آهنگ توسط خواننده‌های زیادی دوباره‌خوانی و یا مورد الهام قرارگرفته است که معروف‌ترین آنها خواننده معروف رپ Eminem است که ترانه Sing for the Moment خود را با الهام گرفتن از این آهنگ و با هم‌خوانی استیون تایلر و نوازندگی گیتارسولوی جوپری اجرا کرد.
•    از این آهنگ در تبلیغات Buick و با شعار Dream on استفاده شده‌است.
•    کانال ESPN از این آهنگ به عنوان تم یکی از  برنامه‌های خود با نام تصاویر قرن که اختصاص به لحظه‌های به یادماندنی تاریخ ورزش قرن بیستم داشت، استفاده‌کرد.
•    ترانه عنوان بندی آخر فیلم Last Action Hero. همین آهنگ بود.
•    از نسخه دوباره اجرا شده این آهنگ در به همراه سه آهنگ دیگر از Aerosmithدر بازی ویدیوییGuitar Hero  استفاده شده‌است.


متن ترانه: 

در رویایت بمان
هر بارکه به آینه می‌نگرم
واضح‌تر می‌شوند همه این خطوط چهره‌ام.
گذشته، گذشته است؛
گذشته‌است همانند غروب تا طلوع.
آیا این راهی نیست
که همه دِین‌شان را به زندگی بپردازند؟
آری، می‌دانم که کسی نمی‌داند،
از کجا می‌آید و به کجا می‌رود.
می‌دانم که گناه همگان است.
و تو باید ببازی تا بدانی چگونه می‌توان برنده شد.
نیمی از عمرم را در میان برگ‌های نوشته شده در کتاب‌ها،
زندگی کردم و آموختم از نادان‌‌ها و از دانایان.
مي‌دانی که حقیقت دارد،
و تو روبرو خواهی شد با نتیجه اعمال‌‌ات.
هم‌آوا شو با من، برای سال‌ها بخوان.
بخوان برای شادشدن و بخوان برای اندوهگین شدن.
با من بخوان،‌ حتّی اگر فقط امروز را داشته‌باشیم.
شاید که باری‌تعالی فردا تو را به نزد خود بخواند.
با من بخوان، برای سال‌ها بخوان.
بخوان برای شادشدن و بخوان برای اندوهگین شدن.
با من بخوان،‌ حتّی اگر فقط امروز را داشته‌باشیم.
شاید که باری‌تعالی فردا تو را به نزد خود بخواند.
در رویایت بمان، در رویایت بمان،‌ در رویایت بمان
خود را رویایی بین در شرف به حقیقت پیوستن،
در رویایت بمان،‌در رویایت بمان، در رویایت بمان.
و در این رویا بمان که رویایت برآورده خواهدشد.
در رویایت بمان.  (7بار)
Dream On
Every time that I look in the mirror
All these lines on my face getting clearer
The past is gone
It went by like dusk to dawn
Isn't that the way
Everybody's got their dues in life to pay
yeah, I know nobody knows
Where it comes and where it goes
I know it's everybody's sin
You got to lose to know how to win
half my life's in books' written pages
Live and learn from fools and from sages
You know it's true
All the things come back to you
sing with me, sing for the years
Sing for the laughter and sing for the tears
Sing with me, if it's just for today
Maybe tomorrow the good Lord will take you away
Sing with me, sing for the years
Sing for the laughter and sing for the tears
Sing with me, if it's just for today
Maybe tomorrow the good Lord will take you away
Dream on, dream on, dream on,
Dream yourself a dream come true
Dream on, dream on, dream on,
And dream until your dream comes true
Dream on [7x]
ترانه:
<
» ادامه مطلب

زندگی شیرین

1 نظر

این آهنگ برای اولین بار توسط خواننده اسطوره‌ای فرانسه ادیت پیاف در سال 1946 به زبان فرانسه اجرا شد. شعر آن توسط خود ادیت پیاف سروده شده و ملودی آن توسط لویی گوگلیمی نوشته‌شده‌بود. ادیت و لویی هیچ‌گاه نمی‌توانستند تصور کنند که این آهنگ این قدر محبوب و پرطرفدار خواهدشد. نسخه انگلیسی آن بعدها توسط خواننده‌ای به نام مارک دیوید سروده و اجرا شد. این آهنگ توسط شونصدهزار خواننده دیگر هم اجرا شده‌است. کسانی از قبیل لویی آرمسترانگ (نسخه‌ای که می‌شنوید)، ‌خولیو ایگلسیاس (از اون پسره سوسولش حالم به هم می‌خوره)، اودری هپبورن فقید (ما به ایشون ارادت خاص داریم)،‌ بت‌میلر(نمی‌شناسینش؟)، چارلز آزناور (مخلصیم!)، سلین دیون (با اون دماغ درازش!)،‌ دین مارتین (رفیق جری لوییس خودمون)، سیندی لوپر (این‌یکی رو هم نمی‌شناسینش؟)، مارلنه دیتریش (هنرپیشه افسانه‌ای آلمانی)، الا فیتزجرالد (این یکی رو هم من نمی‌شناسمش) و ... . در سال 2007 فیلمی که به همین نام توسط Olivier Dahan ساخته شد که زندگی ادیت پیاف را به تصویر کشید. Marion Cotillard برای ایفای نقش پیاف از سن 19 سالگی تا 47 سالگی جایزه اسکار بهترین هنرپیشه نقش زن را در سال 2007 برد. هم چنین این آهنگ در سال 1998 جایزه گرمی تالار افتخارات را برده‌است.

برای این که در مورد لویی آرمسترانگ اطلاعاتی کسب کنید، می‌توانید به این‌جا واینجا و اونجا مراجعه کنید.  بازهم در این صفحه میزبان لویی‌ارمسترانگ خواهیم بود.


زندگی شیرین
دربرگیر مرا، نزدیک و محکم.
نیرویی جادویی که در توست،
زندگی شیرین است.
بهشت آه می‌کشد وقتی مرا می‌بوسی،
و وقتی چشمانم را می‌بندم،
زندگی را شیرین می‌یابم.

وقتی مرا در بر می‌گیری،
در جهان دیگری هستم،
جهانی که در آن گل‌های سرخ می‌شکفند.
و وقتی سخن می گویی...گویی فرشتگان از بهشت می‌سرایند،
وکلمات روزمرّه به نوای عشق تبدیل می‌شوند.
قلب و روح‌ات را به من ده،
و آن‌گاه زندگی همیشه شیرین خواهد‌بود،


La vie en rose
Hold me close and hold me fast
The magic spell you cast
This is la vie en rose
When you kiss me heaven sighs
And tho I close my eyes
I see la vie en rose
When you press me to your heart
I’m in a world apart
A world where roses bloom
And when you speak...angels sing from above
Everyday words seem...to turn into love songs
Give your heart and soul to me
And life will always be
La vie en rose

» ادامه مطلب

اگه یه قایق بودی

0 نظر

 
Ketevan "Katie" Melua این دختره چشم خرمایی مو مشکی در سال 1984 در گرجستان‌به دنیا آمد. در ایرلند بزرگ شد و الان هم در لندن زندگی می‌کند. آهنگ‌‌هایش در ژانرهای Acoustic, blues, jazz دسته‌یندی می‌شوند. خوانندگی را از سال2003 ،در سن 19 سالگی، با آلبوم Call off the Search آغاز کرده‌ست.  در عرض پنج‌ماه 1.8 میلیون نسخه از این  آلبوم به فروش رفت و به صدر جدول پرفروش‌ترین‌های انگلستان جهید. آلبوم دومش هم به نام Piece by Piece در سال 2005 منتشر شد. 
یه حاشیه کمی جالب: کتی آهنگی خوانده به نام "Nine Million Bicycles".  در قسمتی از این ترانه می‌خواند:"ما 12 میلیارد سال تا لبه دنیا فاصله داریم، این یه حدسه،‌ کسی نمی‌تونه بگه حقیقت داره، ولی من می‌دونم که همیشه با تو خواهم موند." این شعر موجب شد که یک منتقد بیکار در روزنامه گاردین به کتی  گیر بده که این شعر با واقعیت‌های کیهان‌شناسی مطابق نیست و ملت بی‌کار هم کلْی نامه به روزنامه می‌فرستند در موافقت یا مخالفت با این شعر. کتی هم که در مدرسه عضو باشگاه ستاره شناسی بود، پاشد رفت به BBC و در یه برنامه شرکت کرد و ترانه را دوباره اجرا کرد و شعر آن را رو این طور اصلاح کرد:" ما 13.7 میلیارد سال تا لبه کیهان قابل‌دید فاصله داریم، که تخمینی خوب با خطاهای موردقبوله و دانشمندان هم می‌گن که همین‌طوره، اما با دانشی با معلومات قابل دسترس و اطمینان به درست بودن اون، می‌تونم پیش‌بینی کنم که همیشه با تو خواهم موند!" و دهن همه مخالف‌ها و همین ُطور موافق‌ها رو با هم بست!
رکورد اجرای کنسرت در عمیق‌ترین عمق زیرآب در عمق 303 متری دریای شمال با اجرای که کتی در 2 اکتبر 2006 انجام داد متعلق به کتی و گروهش‌ست. با این کار اسمش در کتاب رکوردهای گینس ثبت شد. (البته این رکورد سال 2007توسط یه گروه لهستانی شکسته شد.) هم‌چنین در 7 جولای 2007 هم در کنسرت
Live Earth که به‌طور زنده و همزمان در چندشهر بزرگ دنیا برای مقابله با گرم شده زمین اجرا شد،‌ در کنسرت هامبورگ آهنگی را اجرا کرد.
در فیلم
Grindhouse آخرین ساخته کوئنتین جان‌تارنتیون و رابرت رودریگوئز،‌در بخش Don't که یه آنونس قلّابی است نقش یه جنازه رو بازی می‌کنه که با تبر کله‌اش را به دو نیم کرده‌اند!
تازه‌ترین آلبوم او به نام
pictures در اول اکتبر سال 2007  به بازار آمد. کلیپ این ترانه را هم می‌توانید اینجا ببینید. خود آهنگ  را هم می‌توانید از اینجا دانلود کنید:


اگر کابوی بودی، دنبال‌ت می‌اومدم.
اگر یه تیکه چوب بودی، روی زمین میخ‌ات می‌کردم.
اگر یه قایق بودی، می‌روندمت تا ساحل.
اگر رودخونه بودی، توی تو شنا می‌کردم.
اگر یه خونه بودی، تمام روز رو توی تو زندگی می کردم.
و اگر واعظ بودی، روش زندگی‌م رو عوض مي‌کردم.

بعضی‌موقع‌ها من به سرنوشت معتقدم،
اما شانس‌هایی که مواجهشون می‌شیم،
همیشه رنگی از واقعیت دارند.
تو روی دوست‌داشتن من شانس‌ت رو امتحان می‌کنی،
من هم روی دوست‌داشتن تو.

اگر تو زندان بودم، فراری‌ام می‌دادی.
اگر تلفن بودم، تمام روز باعث می‌شدی زنگ بزنم.
و اگر در درد و رنج بودم، برام آهنگ‌های آرام بخش می‌خوندی.

بعضی‌موقع‌ها من به سرنوشت معتقدم،
اما شانس‌هایی که مواجهشون می‌شیم،
همیشه رنگی از واقعیت دارند.
تو روی دوست‌داشتن من شانس‌ت رو امتحان می‌کنی،
من هم روی دوست‌داشتن تو.

اگر گرسنه بودم، بهم غذا می‌دادی.
اگر در تاریکی بودم، من رو به نور راهنمایی می‌کردی.
و اگر کتاب بودم، من رو هر شب مي‌خوندی.

اگر کابوی بودی، دنبال‌ت می‌اومدم.
اگر یه تیکه چوب بودی، روی زمین میخ‌ات می‌کردم.
اگر یه قایق بودی، می‌روندمت تا ساحل.
اگر یه قایق بودی، می‌روندمت تا ساحل.

If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I'd nail you to the floor.
If you were a sail boat I would sail you to the shore.
If you were a river I would swim you,
If you were a house I would live in you all my days.
If you're a preacher I'd begin to change my ways.

Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.

If I was in jail I know you'd spring me,
If I was a telephone you'd ring me all day long,
If I was in pain I know you'd sing me soothing songs.

Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.

If I was hungry you would feed me,
If I was in darkness you would lead me to the light,
If I was a book I know you'd read me every night,

If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I'd nail you to the floor.
If you were a sail boat I would sail you to the shore.
If you were a sail boat I would sail you to the shore

» ادامه مطلب

فاصله گذران

0 نظر

آهنگ این هفته به نام Interlude رو از یکی از ترانه‌های هنرپیشه و خواننده خوش‌صدای آمریکایی به نام Timi Yuro انتخاب کردم. Rosemary Timotea Yuro در سال 1940 در شیکاگو به دنیا آمد و در سال 2004 درگذشت. معروف‌ترین ترانه او Hurt نام داره. از آلبوم‌های او می‌توان به آلبوم‌های Hurt! (1961)، What's a Matter Baby (1962)، Timi Yuro (1962)، Soul! (Liberty, 1962)، Let Me Call You Sweetheart(1962)، Make the World Go Away (1963)، ، In the Beginning (1968)، Today (1982)، For Sentimental Reasons (1983) می‌تونم اشاره کرد. آهنگ Interlude ساخته آهنگساز معروف فرانسوی ژرژ دلرو است.

Interlude در موسیقی به ایست و فاصله بین دو پرده گفته می‌شود. در فیلم interlude که در سال 1968 به کارگردانی Kevin Billington ساخته شده است، و این ترانه نیز به همین فیلم تعلق دارد، استفان رلتز، با بازی Oskar Werner ،‌ رهبر ارکستری است که بعد از انجام مصاحبه‌ای تند و تیز در یک روزنامه برای ادامه کار خود دچار مشکل می‌شود. در فاصله بین بیکاری و شروع به کار دوباره، عاشق خبرنگاری به نام سالی،‌با بازی Barbara Ferris می‌شود که این عشق با توجه به اختلاف سن و این که زلتر مردی جاافتاده و همسردار است، چالشی برای آن دو محسوب می‌شود. این ترانه از زبان سالی روایت می‌شود.

کاستی دارم که در سال‌های دهه پنجاه شمسی از روی رادیو ضبط شده‌است. برنامه‌ای از رادیو، احتمالن شبهای پنجشنبه،‌ پخش می‌شده‌ست که ترانه‌های روز آن زمان را با ترجمه متن و معرفی خواننده پخش می‌کرده‌اند. (یه جور پارانویید اندرویید رادیویی!). این آهنگ interlude را هم برای اولین بار روی این کاست شنیدم و به قولی دلباخته او شدم. خیلی هم به دنبال نسخه با کیفیت و دیجیتالی آن گشتمو جالب ‌ست بدانید که تنها آهنگی‌ است که در شبکه تورنت پیدا نکردم. بعد از جستجوی بسیار به طور تصادفی روی یک سایت چینی پیدا کردم و حالا هم لذّت گوش دادن به آن را با شما قسمت می‌کنم. خیلی دوست دارم اطلاعات بیشتری در مورد آن برنامه رادیویی کسب کنم. خوشحال می‌شوم اگر کسی اطّلاعات خودش را در این مورد با من به اشتراک بگذارد. ترجمه این ترانه را هم از روی همان برنامه با کمی تغییرات نوشتم. از آن‌جایی که هیچ اطّلاعی در مورد مترجم ان ندارم، همین جا و پیشاپیش از ایشون عذرخواهی می‌کنم که بدون اجازه از ترجمه‌اش استفاده کردم.


آن‌چه که اکنون چون فاصله‌ای گذران است... زمان هم‌چون رویا و خیال ‌است. و تو در این لحظه زودگذر از آن من هستی. بیا تا با شتاب این رویا را دریابیم، رویایی که درخشش و گیرایی شراب را دارد. عزیزم! آیا کسی از این واقعیّت آگاه است؟ یا چیزی است که زاده خیال من و تو دو دلداده است؟ آیا آن‌چه که اکنون چون فاصله‌ای گذران است آیا می‌تواند آغاز یک عشق باشد؟ به تو عشق ورزیدن هم‌چون دنیایی زیبا و شگفت‌انگیز است. و بیش از آن‌ است که قلب من را یارای تحمّل آن باشد. عزیزم برای دل‌باخته تو تمام دنیا رنگ دیگری دارد. دوست داشتن تو باعث می‌شود برای همیشه جوان بمانم. نه،‌ هیچ کس نمی‌داند به راستی چه هنگام عشق به پایان می‌رسد، پس تا آن هنگام تو ای دلخواه من، ترکم نکن. زمان هم‌چون رویا و خیال ‌است. و تو در این لحظه زودگذر از آن من هستی. بیا تا با شتاب این رویا را دریابیم، رویایی که درخشش و گیرایی شراب را دارد. عزیزم! آیا کسی از این واقعیّت آگاه است؟ یا چیزی است که زاده خیال من و تو دو دلداده است؟ آیا آن‌چه که اکنون چون فاصله‌ای گذران است آیا می‌تواند آغاز یک عشق باشد؟ آیا آن‌چه که اکنون چون فاصله‌ای گذران است آیا می‌تواند آغاز یک عشق باشد؟
interlude Time is like a dream And now for a time you are mine Let's hold fast to the dream That tastes and sparkles like wine who knows if it's real Or just something we're both dreaming of What seems like an interlude now could be the beginning of love? Loving you is a world that's strange So much more than my heart can hold Loving you makes the whole world change Loving you I could not grow old No, nobody knows when love will end So till then, sweet friend Time is like a dream And now for a time you are mine Let's hold fast to the dream That tastes and sparkles like wine who knows if it's real Or just something we're both dreaming of What seems like an interlude now could be the beginning of love? What seems like an interlude now could be the beginning of love?
» ادامه مطلب

...آنچه اکنون فاصله‌ای گذران است

2 نظر



Interlude
Performed by Timi Yuro
*Time is like a dream
And now for a time you are mine
Let's hold fast to the dream
That tastes and sparkles like wine

Who knows if it's real
Or just something we're both dreaming of
What seems like an interlude now Could be the beginning of love
Loving you is a world that's strange
So much more than my heart can hold
Loving you makes the whole world change
Loving you I could not grow old No,
nobody knows when love will end So till then, sweet friend
» ادامه مطلب