بهشت

0 نظر
اطاق تاریک بود. از لای درِ نیمه‌باز ستون باریکی از نور زرد لامپ‌های خوب قدیمی و صدای بیرون به داخل جاری بود. سر شب بود انگار و بوی برف می‌آمد. ولو بودم روی تشکم و پتو را کشیده‌بودم روی سرم و از لای آن به نور نگاه می‌کردم. آن بیرون تلویزیون روشن بود و صدای گوینده اخبار می‌آمد که خبری را در مورد انفجار بمبی در بیروت می‌خواند. صدای خردکردن قند می‌آمد. می‌توانستم بابا را تصور کنم که نشسته و زانوی راستش را به سینه چسبانده و سرش را...
» ادامه مطلب