بند همه غم‌های جهان بر دل من بود

0 نظر
غروب بود. از در مدرسه که خارج شدم دیدم چراغ‌های تیرهای برق کوچه خاموش‌ند و کوچه‌ی تاریک  پر از هیاهوی بچه‌هایی‌ست که از زندان آزادشده‌اند. ظهر که به مدرسه آمدم هوا خوب بود. ولی الان باد می‌وزید و هوا سرد بود. صدای اذان می‌امد و ابرها مثل بختک روی سرمان افتاده‌بودند و نفسم را تنگ می‌کردند. سردم بود. دوان دوان به خانه آمدم. زنگ در را زدم. بلافاصله در باز شد. مادرم پشت در نگران و منتظرم بود تا بیایم و برای گذر از حیاط تاریک...
» ادامه مطلب