تنهایی

0 نظر
غروب است. ماشین‌های جاری در بزرگراه ضدّنورند و نوار طلایی مذابی که روی سقف‌شان ریخته‌است، می‌درخشد. آن دورتر، سمت راست‌مان، کوه‌ها دارند فرو می‌روند در تاریکی کم‌رنگی که آرام‌آرام برمی‌خیزد و چنگ و دندان نشان می‌دهد. زمان دارد به آهستگی می‌گذرد. همه دارند به اهستگی می‌روند. ماشین‌ها، زمان، ابرها، اتوبان و  نور. حتی محبوبِ لعنتیِ...
» ادامه مطلب