قاب

0 نظر
«تو گاوازنگ داشت برف می‌بارید. برف که نه. برفابه می‌بارید. کنار جاده تو شانه‌خاکی پارک کرده‌بودم و داشتیم به برفی که  روی چراغ‌های روشن شهر می‌بارید، نگاه می‌کردیم. داخل ماشین گرم بود. سودابه  چادرش را کنار صورتش گرفته‌بود و مثل بادبزن تکانش می‌د‌اد. عطر عرق گرمش با بوی شوماهایی که عصر از شهرک‌صنعتی بار زده‌بودم و صبح زود...
» ادامه مطلب