«تو گاوازنگ داشت برف میبارید. برف که نه. برفابه میبارید. کنار جاده تو شانهخاکی پارک کردهبودم و داشتیم به برفی که روی چراغهای روشن شهر میبارید، نگاه میکردیم. داخل ماشین گرم بود. سودابه چادرش را کنار صورتش گرفتهبود و مثل بادبزن تکانش میداد. عطر عرق گرمش با بوی شوماهایی که عصر از شهرکصنعتی بار زدهبودم و صبح زود...
۱۵ حقیقت طلایی درباره خروج از زندگی فقط برای بقا و معنادار کردن آن
-
شاید برای شما هم پیش آمده که بعد از یک روز پرمشغله، وقتی همه کارها را انجام
دادهاید و حتی سرگرمکنندهترین فیلمها را دیدهاید، باز هم احساس پوچی کرده
ب...
۲ ساعت قبل