زمانی میرسد که احساس میکنی دیگر هیچ چیز نمیتواند آرامات کند. هیچِ هیچ هم که نه. شاید وقتی توانستی کمی، و فقط کمی، به خودت مسلّط شوی و چشمهایت کمی واضحتر دیدند، میبینی در واقع لیست بلند چیزهایی که میتوانستند آرامات کنند کوتاه و کوتاهتر شدهاند. میبینی از آن زبانههای شعلهوری که زمانی گرمات میکردند تنها بارقههایی ماندهاند که در تاریکی سوسو میزنند. چیزهایی خُرد و ریز که از هیچ بهترند و میتوانی به آنها بیاویزی و فرو نروی. ولی فردا همان بارقهها هم میروند زیر خاکسترِ سرد و کمی بعد همهچیز خاموش میشود.
تایپ ده انگشتی؛ اولین سواد دیجیتال و میراثی که سرعت کدنویسی را دگرگون کرد
-
در دنیای امروز که هوش مصنوعی و فرمانهای صوتی به تیتر اول اخبار تکنولوژی
تبدیل شدهاند، شاید صحبت از فشردن کلیدهای پلاستیکی کمی قدیمی به نظر برسد.
اما حق...
۲ ساعت قبل