زمانی میرسد که احساس میکنی دیگر هیچ چیز نمیتواند آرامات کند. هیچِ هیچ هم که نه. شاید وقتی توانستی کمی، و فقط کمی، به خودت مسلّط شوی و چشمهایت کمی واضحتر دیدند، میبینی در واقع لیست بلند چیزهایی که میتوانستند آرامات کنند کوتاه و کوتاهتر شدهاند. میبینی از آن زبانههای شعلهوری که زمانی گرمات میکردند تنها بارقههایی ماندهاند که در تاریکی سوسو میزنند. چیزهایی خُرد و ریز که از هیچ بهترند و میتوانی به آنها بیاویزی و فرو نروی. ولی فردا همان بارقهها هم میروند زیر خاکسترِ سرد و کمی بعد همهچیز خاموش میشود.
بازخوانی کتاب ملت پروزاک اثر الیزابت وورتزل و بازنمایی افسردگی در دهه نود
-
*خواننده عزیز! نوشته بازخوانی کتاب ملت پروزاک اثر الیزابت وورتزل و بازنمایی
افسردگی در دهه نود توسط «سایت یک پزشک» منتشر شده. نشانی سایت:
https://www.1pe...
۱ روز قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر