زمانی میرسد که احساس میکنی دیگر هیچ چیز نمیتواند آرامات کند. هیچِ هیچ هم که نه. شاید وقتی توانستی کمی، و فقط کمی، به خودت مسلّط شوی و چشمهایت کمی واضحتر دیدند، میبینی در واقع لیست بلند چیزهایی که میتوانستند آرامات کنند کوتاه و کوتاهتر شدهاند. میبینی از آن زبانههای شعلهوری که زمانی گرمات میکردند تنها بارقههایی ماندهاند که در تاریکی سوسو میزنند. چیزهایی خُرد و ریز که از هیچ بهترند و میتوانی به آنها بیاویزی و فرو نروی. ولی فردا همان بارقهها هم میروند زیر خاکسترِ سرد و کمی بعد همهچیز خاموش میشود.
چگونگی تحمل نشستن روی زین باریک توسط ورزشکاران حرفهای
-
آیا تا به حال فکر کردهاید که رکابزنان تور دو فرانس (Tour de France) چگونه
هفتهها و روزانه بیش از پنج ساعت روی یک زین باریک و سفت دوام میآورند؟ برای
ب...
۲ روز قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر