شب بود. داشتم ایلیا را آماده میکردم که بخوابد.
«ایلیا. خسته شدم. چقدر من برات قصّه بگم؟ یک بار هم تو برام قصّه بخون.».
«باشه». کمی فکر کرد. چشمهایش را مالید. خمیازهای کشید و شروع کرد: «یکی بود. یکی نبود. یه سنگ بزرگی بود که افتاد توی آب جوب!. … قضّه ما به سر رسید کلاغه به خونهاش نرسید».
«خب؟ بقیهاش چی شد؟ این که قصّه نیست. ناتموم مونده. آخرش چی میشه؟».
خمیازه دیگري کشید و گفت: «خودم میدونم. یه بچّهای صفحههای کتاب رو با قیچی بریده. معلوم نیست آخرش چی میشه!».
باز هم خمیازهای کشید و کمی بعد خوابش برد.
خلاصه کتاب دورونتین – نوشته اسماعیل کاداره» | افسانه، تعهد و مرز میان مرگ و
وفاداری
-
در جوامعی که قانون همیشه مکتوب نیست، گاهی یک قول شفاهی از هر سند رسمی
قدرتمندتر عمل میکند. قولی که نه فقط میان دو نفر، بلکه میان نسلها،
خانوادهها و حت...
۱ ساعت قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر