شارژ

0 نظر
صبح بود. دوروبر ساعت هفت. سوار بر دوچرخه بودم و هدفون در گوش‌هایم به سمت اداره می‌رفتم. استاد ناظری از یادگار دوست می‌خواند و مرا با خود می‌برد به سال‌های کودکی‌ام. به صبح‌های کودکی‌ام. همان زمانی که آب و زمين و هوا بيشتر بود و پرواز يك بادبادك می‌بردت از بام‌های سحرخيزی پلك تا نارنج‌زاران خورشيد*. همان روزهایی که صبح‌ها تا چشم‌هایم را باز می‌کردم روزم آغاز می‌شد. ولي حالا شارژ شدن مغز با باتري‌هاي فرسوده زمان مي‌برد. طول می‌کشد....
» ادامه مطلب