کتاب‌ها

0 نظر
سال‌ها پیش در کهکشانی بسیار بسیار دور، عصر یکی از روزهای آخر شهریورِ بود که بابا دست من و لیلا را گرفت و به کتاب‌فروشی رستمخانی در سبزه‌میدان برد تا برای لیلا دفتر و مداد و پاک کن و... بخرد. روزگارمان خوش بود. دنیا به‌‌ همان کوچکی زنجان بود و سبزه‌میدان مرکز دنیا. سبزه‌میدان، ‌میدان خرّمی بود با درخت‌ها و کلاغ‌ها و نیمکت‌های سبز و حوضی در وسطش که چند فرشته کوچولو، دور تا دورش، نشسته‌بودند و جیش می‌کردند روی سطح موّاج آب. در کتاب‌فروشی...
» ادامه مطلب

گربه بد

0 نظر
 وقتی که در آسانسور باز شد و وارد لابی شدم و چراغ روشن شد؛ گربه‌ای را دیدم که خیلی آرام و نجیب روی پادری جلوی در آپارتمان حاج‌خانم لمیده بود و با چشم‌های بَرّاقش بهم خیره شده‌بود. کمی جا خوردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید داستان گربه‌ شومی بود که در یک بیمارستان نقش دستیار مرگ را بازی می‌کرد و روی تخت هر بیماری می‌خوابید او را برای مرگ نشان می‌کرد و از قضا بیمار بخت‌برگشته دو روز بعد می‌مرد. ولی در حال حاضر به نظر می‌رسید...
» ادامه مطلب