چیزهایی بس کوچک

0 نظر
صبحانه خوبی خورده‌بودم. با این‌که مسواک زده‌بودم طعم خوش قهوه‌ترکی که نوشیده‌بودم مثل مه صبحگاهی در دهان و مشامم شناور بود. سوار بر دوچرخه می‌رفتم تا اولین روز کاری سال نو  را آغاز کنم‌. هوا کمی سرد بود. کسی در محوطه مجتمع دیده‌نمی‌شد. از محوطه خارج شدم. همه جا خلوت بود. یک صبح کلاسیک نیمه تعطیل وسط عید. کمی جلوتر هوای سردی که از یقه باز پلورم وارد یقه‌ام می‌شد و مورمورم می‌کرد باعث نگرانی شد. جلوی مجتمع شقایق ایستادم...
» ادامه مطلب

صبح

0 نظر
صبح قصد داشتم با دوچرخه به اداره بیایم. در واقع دیشب تصمیم گرفتم که این روزهای آخر اسفند را با دوچرخه‌سواری بگذرانم و هوای تمیز و سبُک دم عید را از دست ندهم. ولی آسمانِ «صبح است ساقیا» بغض کرده‌بود و هر لحظه امکان داشت های‌های گریه کند. روی گوشی موبایلم به سراغ سه برنامه پیش‌بینی آب‌و هوا رفتم و دیدم هر سه بر روی بارانی بودن امروز صبح...
» ادامه مطلب