لبه تاریکی

0 نظر
هوا تاریک بود و چیزی در آن شناور بود که می‌تپید و بوی گوگرد و‌ کبریت سوخته‌ای که تازه خاموش شده‌باشد، می‌داد. پسرجوان نشسته‌بود کنارم روی تخته‌سنگ. بغل کرده‌بود زانوهایش را و‌ چانه له‌شده‌اش را گذاشته‌بود روی زانوی داغان‌شده راستش. نور در چشم‌های تاریکش دودو می‌زد و خیره‌شده‌بود به سوسوی چراغ  کم‌نوری در حاشیه دریای نورها.  می‌گفت :«بچه که بودم فکر می‌کردم همیشه قبل هر رفتنی یه فرصتی هست که بشه چمدون رو بست. چراغ‌ها...
» ادامه مطلب