هي رفيق! ديوار بلند تر از اونيه كه فكر مي كني

8 نظر

يه بار ديگه به داشته هاش نگاه کرد. همه اون چيزهايي رو که داشت جمع کرده بود وسط اتاق. با سليقه هر چه تمام تر اونها رو چيده بود روي زمين. رفت به طرف حمام ...صورتش رو تراشيد. موهاي سينه اش رو هم تراشيد. يه دستي به ابروهاش کشيدو به غريبه اي كه تو آينه بود خيره شد. يه تيغ برداشت و نصف اش كرد. ابروهاش رو هم تراشيد .صداي آژيري که از بيرون مي اومد با صداي چکه چکه کردن قطره هاي خون توي وان پر از کف صابون قاطي شد... «...چشماني وحشي و نافذ دارم و ميل شديدي براي پرواز اما جايي رو براي پرواز کردن به اونجا ندارم آه ، عزيزم! وقتي به تو زنگ مي زنم هيچکس گوشي رو بر نمي داره يک جفت پوتين « گوهيل » دارم و ريشه هايي که در حال پوسيدنه..»

» ادامه مطلب

نمايشگاه عكس

4 نظر
نمايشگاه عكس از آثار ليدا مليحي - فرهنگسراي اما م خميني از 28 آبانماه تا 3 آذرماه.از همه شما دعوت مي كنيم از اين نمايشگاه ديدن بكنيد .
براي كي تبليغات كنيم بهتر از آبجبي كوچيكه؟ا.
» ادامه مطلب

كوزه

7 نظر
كسي به ياد نمي آورد زماني را كه آخرين متوفي شهر به خاك سپرده شده بود.تمام بيماران همان طور بيمار مانده بودند و هركس هم كه خودكشي كرده بود نمرده بود. پليسها در ادارات مركزي پليس مشغول خميازه كشيدن بودند و مرده شوهاي بيمارستان مركزي شهرديگر پولي نداشتند كه در بازي پوكر با همقطارانشان ببازند هيچ كس نمي توانست اين وقايع را به پيدا شدن جنازه فرشته سياه پوش بلند قدي كه درست دوماه پيش كنار شاهراه ورودي شهر پيدا شده بود نسبت دهد. استخوانهاي جسد در اثر برخورد با اتومبيلهاي عبوري خرد شده بود ، ولي پنجه استخواني اش همچنان دسته داس بلندي را در مشت خود مي فشرد.
» ادامه مطلب

سه سالي مي شه كه مي دونم اونجايي

2 نظر

يه موضوعي هم همين الان به يادم اومد و اون هم اينه كه از امروز اين وبلاگ رفت تو چهار سالگي .اولين مطلب اين وبلاگ رو هم سه سال پيش يه همچي روزي نوشتيم.خدا آخروعاقبتمون رو به خير كنه.

» ادامه مطلب

من هم مي ميرم، اما نه مثل غلامعلي

4 نظر
آقا (‌شايد هم خانوم ) محترم عزرائيل وقتي مي خوايي تشريف بياري اينجا يه لطفي كن و دم صبح تشريف بيار تا وقتي كه جون عزيزمون رو گرفتي و روحمون به پرواز در اومد بتونیم ببينم از اون بالا خورشید دم صبح به چه شکلی دیده می شه ، وقتی از لا به لای اون ابر های پنبه ای نارنجی وسرمه ای سرک می کشه بیرون . آخه ما زیاد پول نداریم سوار هواپیما بشیم. مگر اينكه بميريم و از اين جور منظره ها ببينيم
با احترام
alimali
» ادامه مطلب

سورتمه سواري در حين مستي

7 نظر
آهاي بابا نوئل لعنتي ! يه خورده از اون زهرماري كم بخور تا بتوني جلوي چشمت رو خوب ببيني. پدرم در اومد. هيچ مي دوني اين چندمين آنتنيه كه مي شكوني؟
» ادامه مطلب

ظرف

2 نظر
يه نفر پاشه بره به ليلي بگه اون كسي كه ظرفش رو نشكوندي الان يه چهارراه پايين تر داره همه اون 100 تا قرص اعصاب رو به همراه همه خوني كه تو جسم شكننده اش پيدا مي شد بالا مي آره
» ادامه مطلب

وقتي از مرگ حرف مي زنيم از چي حرف مي زنيم؟

0 نظر
سايه هايي محو از كساني را كه به دور بسترش حلقه زده بودند مي ديد كه محو تر ومحوتر مي شدند.صدا ي گريه و زاري هايي كه تا چند لحظه پيش گوشش را مي آزرد ، آرام آرام گنگ مي شد. سرمايي را احساس مي كرد كه از پاهايش به آرامي در حال بالا آمدن بود.كسي پتويي را بر روي پاهايي كه به آرامي كرخت مي شدند كشيد. ذهنش به روشني و دقت يك ساعت در حال كار كردن بود. اندك اندك مسايل بسياري برايش روشن مي شد. دوستانش را به روشني مي ديد كه مشغول دسيسه براي بركنار كردن او از رياست شركتي هستند كمه سالها برايش زحمت كشيده بود . همسر خيانتكارش را مي ديد كه جلوي آينه در حال رژ كشيدن به لبهاي سرخ رنگش است. جواب مساله رياضي كه مدتها بود ذهنش را مشغول كرد به آساني يافت . خود را مي ديد كه مخفيانه در حال برداشتن يك اسكناس درشت از جيب پدربزرگش است. همه اينها را به روشني مي ديد . در آخرين لحظات بود كه خودش را در آغوش پرستاري ديد كه پتويي را به دور بدن تازه متولد شده اش مي پيچد. چقدر ساده بود دليل به دنيا آمدنش.چرا در تمام طول عمرش متوجه آن نشده بود؟ لبخندي زد و چشمهايش براي هميشه بسته شد.
» ادامه مطلب

دلتنگي

0 نظر
وقتي بعد از پونزده سال به محله اي بر مي گردي كه كودكيهات رو اونجا پاس كردي ، اولين چيزي كه به نظر ت مي اد اينه كه چقدر كوچه كوچيك شده .چقدر ديوارهاش بهم نزديك شدن . جوي آبي كه اون قدر بزرگ بود كه نمي شد از روش پريد ، چقدر باريك شده. چقدر حاجي محمد علي بقال پير شده. هنوز هم تو همون مغازه كوچيكش نشسته كه هميشه تو زمستونها يه كرسي كوچيك علم مي كرد و زيرش مي نشست ومنتظر مشتري مي شد ، با نفسي كه هميشه خس و خس مي كرد و با چشمهايي كه سو ندارن بهت خيره شده . هنوز هم مي توني جاي تركش بمبي رو كه كوچه تون رو داغون كرد ، روي ديوار خونه عليرضا اينها ببيني. همون عليرضايي كه الان با قيافه اي اخمو و صدايي عبوس تو شبكه پنج اخبار مي گه . درخت توت روبروي مسجد صاحب الزمان هم كوچيك تر به نظر مي اد . اون نهال كوچولو ي جلوي نون بربري پزي قد كشيده . همون نهالي كه يه بار دم افطاري وقتي رفته بودي بربري بخري ، بهش تكيه داده بودي و نونوا جلوي اون هم آدم دعوات كرده بود و گفته بود :« هي تكونش نده . خشك مي شه. اون وقت نمي توني يه روزي برگردي و بيايي اينجا زير سايه اش بشيني. » و تو چقدر خجالت كشيده بودي. همه اون پسرهاي بزرگ محله رو مي بيني . مي بيني كه ناگهان همه شون تبديل به مردهاي عبوس و كلافه اي شدن كه با موهاي جوگندمي شون ، به همراه زن چادري و بچه هاي بيشمارشون سوار يه موتور سيكلت هونداي درب و داغون شدن و از طول كوچه عبور مي كنن و تو بازهم به فكر فرو مي ري. خونه ها همونن .كوچه همونه . درختها همونن. مسجد هم همونه . ولي تو همون نيستي . يه چيز عوض شده و تو نمي توني بفهمي اون چيه. مي توني احساس اش بكني ولي نمي توني در موردش حرف بزني . علتش رو هم نمي دوني . فقط دلتنگ مي شي . همين!
» ادامه مطلب

*

1 نظر
بعضي موقعها فكر مي كنم يه جورايي زندگي اينه که وقتي روبروي تلويزيون نشستي و فيلم موردعلاقه ات رو نگاه مي کني، مطمئن نباشي که تا آخر فيلم زنده مي موني يانه؟آخر فيلم رو مي بيني يا نه؟
» ادامه مطلب