جنگ دنياها؟

2 نظر

احمقانه ترين راه براي يك هوش برتر فرا زميني براي تصرف كره زمين چي مي تونه باشه؟يكي از اين راه ها اينه كه چند تا ماشين سه پايه رو دفن كنيد زير زمين, بعد چند صد هزار سال بشينيد و منتظر باشيد تا چند تا آدم بي دست و پا و عاجز روي زمين به وجود بيايند و تو هم تحت نظر بگيريشون و هيچ متوجه نشي كه تو اين سياره به غير هز اون چهارتاونصفي آدم, چند نوع ميكروب و باسيل و ويروس پدر سگ هستند كه ممكنه براي شما خطرناك باشند.بعد چند ميليون سال صبر كنيد تا آدم ها بزرگ بشند!بعدبا چند تا رعد وبرق و صاعقه اون سه پايه ها رو از زير زمين بياريد بيرون و بيافتيد به جون آدمها.اصلا هم نتوني اين رو در نظر بگيري ( بعد از سالها تحت نظر گرفتن كره زمين)كه همين چهار تا و نصفه آدم دست و پاچلفتي به همراه چندتا باسيل و ميكروب و ويروس هم ممكنه برات دردسر زا بشند. حالا خدا وكيلي نمي شد همون موقع كه تشريف آورديد زمين و سه پايه ها رو دفن كرديد, زمين رو تصرف كنيد و از همون اول نژاد انسان رو ريشه كن بكنيد و دخل ما رو از همون اول بي خبري بگيريد و راحتمون كنيد؟ حتما بايد چند صد هزار سال صبر كنيد ?

» ادامه مطلب

who is your baby now?

6 نظر

يكي از هزاران مشكلي كه مي شه تو اين دنيا داشت اينه كه عنوان بندي آخر روياهات برعكس پخش بشه. يعني اول ليست لوكيشن ها به نمايش در بياد بعد ليست بازيگران , ليست ترانه ها و بعد آخرش هم تا وقتي كه بخواي ببيني كارگردانش كي بوده از خواب بيدار بشي.

» ادامه مطلب

هي رفيق! ديوار بلند تر از اونيه كه فكر مي كني

8 نظر

يه بار ديگه به داشته هاش نگاه کرد. همه اون چيزهايي رو که داشت جمع کرده بود وسط اتاق. با سليقه هر چه تمام تر اونها رو چيده بود روي زمين. رفت به طرف حمام ...صورتش رو تراشيد. موهاي سينه اش رو هم تراشيد. يه دستي به ابروهاش کشيدو به غريبه اي كه تو آينه بود خيره شد. يه تيغ برداشت و نصف اش كرد. ابروهاش رو هم تراشيد .صداي آژيري که از بيرون مي اومد با صداي چکه چکه کردن قطره هاي خون توي وان پر از کف صابون قاطي شد... «...چشماني وحشي و نافذ دارم و ميل شديدي براي پرواز اما جايي رو براي پرواز کردن به اونجا ندارم آه ، عزيزم! وقتي به تو زنگ مي زنم هيچکس گوشي رو بر نمي داره يک جفت پوتين « گوهيل » دارم و ريشه هايي که در حال پوسيدنه..»

» ادامه مطلب

نمايشگاه عكس

4 نظر
نمايشگاه عكس از آثار ليدا مليحي - فرهنگسراي اما م خميني از 28 آبانماه تا 3 آذرماه.از همه شما دعوت مي كنيم از اين نمايشگاه ديدن بكنيد .
براي كي تبليغات كنيم بهتر از آبجبي كوچيكه؟ا.
» ادامه مطلب

كوزه

7 نظر
كسي به ياد نمي آورد زماني را كه آخرين متوفي شهر به خاك سپرده شده بود.تمام بيماران همان طور بيمار مانده بودند و هركس هم كه خودكشي كرده بود نمرده بود. پليسها در ادارات مركزي پليس مشغول خميازه كشيدن بودند و مرده شوهاي بيمارستان مركزي شهرديگر پولي نداشتند كه در بازي پوكر با همقطارانشان ببازند هيچ كس نمي توانست اين وقايع را به پيدا شدن جنازه فرشته سياه پوش بلند قدي كه درست دوماه پيش كنار شاهراه ورودي شهر پيدا شده بود نسبت دهد. استخوانهاي جسد در اثر برخورد با اتومبيلهاي عبوري خرد شده بود ، ولي پنجه استخواني اش همچنان دسته داس بلندي را در مشت خود مي فشرد.
» ادامه مطلب

سه سالي مي شه كه مي دونم اونجايي

2 نظر

يه موضوعي هم همين الان به يادم اومد و اون هم اينه كه از امروز اين وبلاگ رفت تو چهار سالگي .اولين مطلب اين وبلاگ رو هم سه سال پيش يه همچي روزي نوشتيم.خدا آخروعاقبتمون رو به خير كنه.

» ادامه مطلب

من هم مي ميرم، اما نه مثل غلامعلي

4 نظر
آقا (‌شايد هم خانوم ) محترم عزرائيل وقتي مي خوايي تشريف بياري اينجا يه لطفي كن و دم صبح تشريف بيار تا وقتي كه جون عزيزمون رو گرفتي و روحمون به پرواز در اومد بتونیم ببينم از اون بالا خورشید دم صبح به چه شکلی دیده می شه ، وقتی از لا به لای اون ابر های پنبه ای نارنجی وسرمه ای سرک می کشه بیرون . آخه ما زیاد پول نداریم سوار هواپیما بشیم. مگر اينكه بميريم و از اين جور منظره ها ببينيم
با احترام
alimali
» ادامه مطلب

سورتمه سواري در حين مستي

7 نظر
آهاي بابا نوئل لعنتي ! يه خورده از اون زهرماري كم بخور تا بتوني جلوي چشمت رو خوب ببيني. پدرم در اومد. هيچ مي دوني اين چندمين آنتنيه كه مي شكوني؟
» ادامه مطلب

ظرف

2 نظر
يه نفر پاشه بره به ليلي بگه اون كسي كه ظرفش رو نشكوندي الان يه چهارراه پايين تر داره همه اون 100 تا قرص اعصاب رو به همراه همه خوني كه تو جسم شكننده اش پيدا مي شد بالا مي آره
» ادامه مطلب

وقتي از مرگ حرف مي زنيم از چي حرف مي زنيم؟

0 نظر
سايه هايي محو از كساني را كه به دور بسترش حلقه زده بودند مي ديد كه محو تر ومحوتر مي شدند.صدا ي گريه و زاري هايي كه تا چند لحظه پيش گوشش را مي آزرد ، آرام آرام گنگ مي شد. سرمايي را احساس مي كرد كه از پاهايش به آرامي در حال بالا آمدن بود.كسي پتويي را بر روي پاهايي كه به آرامي كرخت مي شدند كشيد. ذهنش به روشني و دقت يك ساعت در حال كار كردن بود. اندك اندك مسايل بسياري برايش روشن مي شد. دوستانش را به روشني مي ديد كه مشغول دسيسه براي بركنار كردن او از رياست شركتي هستند كمه سالها برايش زحمت كشيده بود . همسر خيانتكارش را مي ديد كه جلوي آينه در حال رژ كشيدن به لبهاي سرخ رنگش است. جواب مساله رياضي كه مدتها بود ذهنش را مشغول كرد به آساني يافت . خود را مي ديد كه مخفيانه در حال برداشتن يك اسكناس درشت از جيب پدربزرگش است. همه اينها را به روشني مي ديد . در آخرين لحظات بود كه خودش را در آغوش پرستاري ديد كه پتويي را به دور بدن تازه متولد شده اش مي پيچد. چقدر ساده بود دليل به دنيا آمدنش.چرا در تمام طول عمرش متوجه آن نشده بود؟ لبخندي زد و چشمهايش براي هميشه بسته شد.
» ادامه مطلب