«تو گاوازنگ داشت برف میبارید. برف که نه. برفابه میبارید. کنار جاده تو شانهخاکی پارک کردهبودم و داشتیم به برفی که روی چراغهای روشن شهر میبارید، نگاه میکردیم. داخل ماشین گرم بود. سودابه چادرش را کنار صورتش گرفتهبود و مثل بادبزن تکانش میداد. عطر عرق گرمش با بوی شوماهایی که عصر از شهرکصنعتی بار زدهبودم و صبح زود...
«اپل فوتوز» عزیز! مادربزرگ من سگ نبود! داستان یک خطای دردناک در فناوری
-
این روایت از زبان یک پژوهشگرِ فناوری و عکاس روایت میشود؛ کسی که هم تجربهی
انسانی و خاطرات عزیز وو ژرفی از مادربزرگ خود داشته و هم شناخت تخصصی از
الگوری...
۲ ساعت قبل