حالي به حاي

1 نظر
تو يه مقطع از زندگيت احساس مي كني كه بقيه بيشتر از تو حاليشونه . بعد به يه جايي مي رسي كه مي بيني اين تو هستي كه از بقيه بيشتر حاليته . يه مدتي كه گذشت مي بيني كه تو اشتباه كردي و باز هم اين بقيه هستن كه از تو بيشتر حاليشونه و بعد آخر سر مي بيني كه هم خودت و هم بقيه ، هيچ چيز حاليتون نيست و همه سر وته يه كرباس...
» ادامه مطلب

شبانه

0 نظر
عشق خاطره يي است به انتظار حدوث و تجدد نشسته، چرا كه انان اكنون هر دو خفته اند: در اين سوي بستر مردي و زني در آن سوي. تندبادي بر درگاه و تندباري بر بام . مردي و زني خفته. و در انتظار تكرار و حدوث عشقي خسته. احمد شا...
» ادامه مطلب

يه مرد فضايي يخ زده...

0 نظر
زمستون چهار سال پيش بود .صبح يه روز جمعه سرد يخبندان برفي بود. رفته بودم تهران براي يه امتحان استخدامي كوفتي تو يه شركت بزرگ كوفتي تر.ساعت دوروبراي 30/7 صبح بود و امتحان ساعت 30/9 شروع مي شد.سرميدون وليعصرشونصدهزارتامسافر وايساده بودن منتظر تاكسي.هرازچندگاهي يه ماشين خالي مي اومد و همون طور درحال حركت ملت رو كه هجوم اورده بودند سوار مي كرد و مي رفت . يواش يواش ساعت نزديك مي شد به 30/8 و دلهره من بيشتر وبيشتر مي شد. تا اينكه يه...
» ادامه مطلب

افسون

0 نظر
برو به كار خود اي واعظ اين چه فرياد است مرا فتاد دل از رهْ تو را چه افتاده است ميان او كه خدا آفريده است از هيچ دقيقه‌اي است كه هيچ آفريده نگشاده است به كام تا نرساند مرا لبش چون ناي نصيحت همه عالم به گوش من باد است گداي كوي تو از هشت خلد مستغني است اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است اگر چه مستي عشقم خراب كرد ولي اساس هستي من زان خراب آباد است دلا منال ز بيداد و جور يار كه يار تو را نصيب همين كرد و اين از آن داده است برو فسانه...
» ادامه مطلب

انزوا

0 نظر
هر كسي در انزوا به سر مي برد و با اين همه گاه گاه مي خواهد خودش را به جايي بچسباند، هر كسي بر حسب دگرگونيهاي روز ، آب و هوا ، كاروبارش و جز آن ناگهان دلش مي خواهد بازويي را ببيند تا به آن بياويزد، نمي تواند بدون پنجره اي رو به خيابان ديري بپايد.و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند ، فقط خسته و مانده دم هره پنجره اش مي رود ، با چشماني كه...
» ادامه مطلب

چيني

0 نظر
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته نياييد شايد كه ترك برداشت چيني نازك لعنتي تنهايي...
» ادامه مطلب