رفته بودم داروخانه تا داروهام رو بگیرم. یه مرد با پسرش اونجابودند که از ساک و کیفی که حمل میکردند مشخص بود که مسافر هستند. نسخه نداشتند و مرد اصرار میکرد که برای سلامتی پسرش به اون داروها احتیاج داره. پسرش کمی عقب مونده به نظر میاومد. موهاش فرفرى بود. صورت گِردی داشت. یه عینک بزرگ تهاستکانی زدهبود و دهنش باز و بی درودروازه بود. به نظرم ۱۵ ساله بود. هرکاری که باباش میکرد یا حرفی میزد، یه چشمش رو میبست و میخندید. پدرش هم...
۱۵ حقیقت طلایی درباره خروج از زندگی فقط برای بقا و معنادار کردن آن
-
شاید برای شما هم پیش آمده که بعد از یک روز پرمشغله، وقتی همه کارها را انجام
دادهاید و حتی سرگرمکنندهترین فیلمها را دیدهاید، باز هم احساس پوچی کرده
ب...
۲ ساعت قبل