پدر و پسر

2 نظر
رفته بودم داروخانه تا داروهام رو بگیرم. یه مرد با پسرش اونجابودند که از ساک و کیفی که حمل می‌کردند مشخص بود که مسافر هستند. نسخه نداشتند و مرد اصرار می‌کرد که برای سلامتی پسرش به اون داروها احتیاج داره. پسرش کمی عقب مونده به نظر می‌اومد. موهاش فرفرى بود. صورت گِردی داشت. یه عینک بزرگ ته‌استکانی زده‌بود و دهنش باز و بی درودروازه بود. به نظرم ۱۵ ساله بود. هرکاری که باباش می‌کرد یا حرفی می‌زد، یه چشمش رو می‌بست و می‌خندید. پدرش هم...
» ادامه مطلب

پنجره طبقه یکصدوچهل‌وسه

5 نظر
از آن بالا،‌ پشت‌بام بلندترین آسمان‌خراش، همه شهر دیده می‌شد. چراغ‌های رنگارنگ شهر چشمک می‌زدند. صدای محو اتومبیل‌های عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان می‌گذشتند به گوش می‌رسید. لب بام نشسته‌بود. باد خنکی می‌وزید و موهای آشفته‌اس را آشفته‌تر می‌کرد. در آن تاریکی خیره شده‌بود به صفحه‌ی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقه‌ها...
» ادامه مطلب

!چه بلاگر شگفت‌انگیزی

4 نظر
به سلامتی و میمنت و مبارکی وبلاگمون رو با کمک امکانات جدید بلاگر ارتقا دادیم. امکاناتی از طریق امکان موضوع بندی مطالب، ‏مدیریت پیشرفته‌تر آرشیو وبلاگ، امکان اضافه‌کردن لینکدونی، تغییر رنگ فونتها و زمینه و پیش‌زمینه وبلاگ بطور مستقیم از کنترل‌پنل ‏داخل بلاگر بدون این‌که قالب وبلاگ رو دستکاری کنیم و امکانات دیگه‌ای که هنوز در مرحله اکتشاف...
» ادامه مطلب