سر شب بود و همه جا تاریک. هنوز چراغهای روشنایی معابر پونک نصب نشدهاند. نوری که از تکوتوک نورافکن کارگاههای ساختمانی و یا ویترین یکی دو تا مغازه تازه باز شده میآمد خیابان را روشن کردهبود. در ماشین بودم و داشتم میرفتم تخممرغ بخرم. کیهان کلهر با شاهکماناش داشت مغازله میکرد. جلوی مغازه نگه داشتم. ماشین را خاموش کردم و پیاده شدم. هوا خنکی دلنواز پاییز را داشت. از سمت باغِِ باشگاه پیام صدای جیرجیرک میآمد. ناگهان ترکیب...
۱۵ حقیقت طلایی درباره خروج از زندگی فقط برای بقا و معنادار کردن آن
-
شاید برای شما هم پیش آمده که بعد از یک روز پرمشغله، وقتی همه کارها را انجام
دادهاید و حتی سرگرمکنندهترین فیلمها را دیدهاید، باز هم احساس پوچی کرده
ب...
۱ ساعت قبل