دمِ غروب بود که از خانه خارج شدیم. ایلیا روی صندلی پشت نشسته و برخلاف همیشه ساکت بود. وقتی از خیابان فرعی مجتمع وارد خیابان اصلی شدیم، افق مقابل چشمهایمان قرار گرفت. خورشید در حال غروب بود و منظره قشنگی را در افق به وجود آوردهبود. ناگهان ایلیا گفت:" بابا! خورشید خانم داره چیکار میکنه؟" بهش گفتم:"خورشید خانم داره میره بخوابه". گفت:" نه. خورشید خانم داره لباسهاش رو درمیآره ماه بشه. مثل تخمه". بعد ساکت شد.
بازخوانی کتاب ملت پروزاک اثر الیزابت وورتزل و بازنمایی افسردگی در دهه نود
-
*خواننده عزیز! نوشته بازخوانی کتاب ملت پروزاک اثر الیزابت وورتزل و بازنمایی
افسردگی در دهه نود توسط «سایت یک پزشک» منتشر شده. نشانی سایت:
https://www.1pe...
۱ روز قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر