دوزخ

0 نظر
می‌گفت شادی‌هایم لحظه‌ای بیشتر دوام نمی‌آورند. آن طرف رودخانه‌ای که از اندوه جاری است می‌ایستند و وقتی می‌خواهند بیایند این طرف قطره‌های اندوه که در تلاطم رودخانه به هوا می‌پرند خیس‌شان می‌کنند و تا بخواهند به این‌ طرف برسند سیاه و کبود و چرب می‌شوند و مرا در حسرت و عطش لحظه‌ای شادبودن می‌سوزانند. می‌گفت بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم شادی درونم با پرده نازکی از اندوه جدا شده‌است. گاهی که دلم می‌خواهد شاد باشم و می‌روم سراغش و  به...
» ادامه مطلب

ساحل خلوت

0 نظر
بیرون برف می‌بارید. بزرگراه خلوت بود. درون ماشین من و طناز و نیلا بودیم. ایلیا نبود. رفته‌بود پیش امیرحسام . نیلا هم در آغوش طناز خواب بود. هر از چندگاهی کش‌و‌قوسی می‌داد به خودش و دوباره می‌خوابید. هنوز برف می‌بارید. برف پاک‌کن می‌رقصید با صدای باب دیلون که از سارا می‌خواست ترکش نکند و پیشش بماند. درون ماشین گرم و خوب و آرام بود. فقط...
» ادامه مطلب