رادمان

0 نظر
خوب این سعید هم بالاخره بابا شد . هورا هورا...یه پسر تپل مپل کاکل زری .خدابرای پدرمادرش حفظ اش کنه و این باباش رو هم بالاخره از نگرانی در بیاره .
» ادامه مطلب

نقد

0 نظر
یه روزی یه نویسنده بر می گرده( این برگشتن هم حکایت مخصوص به خودش رو داره.به عوامل زیادی بستگی داره که یکی از اونها می تونه به موقعیت فیزیکی یه منتقد نسبت به نویسنده موردنظر هم بستگی داشته باشه!) به یه منتقد آثارش می گه :« شما که اینقدر از داستانها و نوشته های زیبا و با احساس من انتقاد می کنی هیچ میدونی من چقدر برای این داستانها زحمت می کشم؟ پدرم در می آد اینارو می نویسم .اون وقت تو لامصب [..] می زنی به این داستانها و مطالب زیبای من .اگه راست میگی بیا خودت یه داستان بنویس ببینم چند مرده حلاجی » . آقای منتقد هم جواب می ده :« در زیبا بودن مطالب شما بحثی نیست ولی باید بگم که بنده مرغ نیستم ولی خیلی بهتر از مرغ می تونم در مورد نیمرو نظر بدم .» نتیجه اخلاقی شماره 1: هر منتقد موفقی الزاما باید آشپز موفقی هم باشه. نتیجه اخلاقی شماره 2 : پشت هر منتقد موفقی یه همسر ناموفق از نظر آشپزی ایستاده . زیرنتیجه اخلاقی شماره 1- 2 : همسر یه منتقد موفق فقط قادر به پختن املت ، نیمرو و انواع غذاهای مشتق شده از تخم مرغ می باشد. نتیجه دستوری و گرامری شماره 1 : در زبان فارسی تشبیه تشکیل شده از ادات تشبیه ، مشبه و مشبه الیه . نتیجه اخلاقی شماره 4 : بیچاره نویسنده ها . نتیجه غیر اخلاقی شماره 1 : این نویسنده هه چرا بر می گرده به منتقد جواب می ده؟ نمی تونه همین جور مثل بچه آدم جواب بده ؟ نتیجه اخلاقی شماره 5 : هر نویسنده موفقی باید یک منتقد موفق هم باشد و از خودش انتقاد کند .( اون وقت نمی تونه برگرده و بگه :« ای بابا این چه وضعشه؟» ) نتیجه انتقادی شماره 1 : مثل اینکه اشتباه شده. اون بنده خدا که از ما انتقاد می کرد اصلا منتقد نبود که ، رفیق ام بود. نتیجه دستوری گرامری شماره 2 : نمیدونم اون نتیجه دستوری گرامری شماره 1 درسته یا نه . چون من فارسی عمومی 1 رو 8 سال پیش پاس کردم با نمره 12 ! نتیجه غیراخلاقی شماره 2 : ندارد.( یعنی دارد! اما حذف اش کردیم .دیدیم اگه بخواییم اونو بنویسیم باید اینطور بنویسیم که « یه یه نویسنده موفق باید […] باشه .اما چون […] و نیز […] همه منتقدها […] بنابراین […] به علت[…] به این تنیجه می رسیم که […] » منم دیدم حذفش کنم سنگین ترم .
» ادامه مطلب

علرم‌بلرم‌الدین‌سیستانی

0 نظر
از اونجایی که ما کرم پیدا کردن حقیقت ذات اشیاء رو داریم ونیزازاونجایی که کمی کنجکاو هستیم و همچنین از اونجایی که یه گنجه بزرگ کتاب و نوشته های قدیمی تو اتاقمون داریم و همینطور از اونجایی که دیروز موقع تمیز کردن این گنجه یه کتاب کوچیک قدیمی به اسم « این دِر مقدمه ای تو وبلاغ» پیدا کردیم که نویسنده شهیر شیخ الشیوخ علرم بلرم الدین سیستانی تو سده بیست و هفتم هجری قمری در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی نوشته و نیز از اونجایی که سه روزه داریم 24 ساعته که این کتاب رو می خونیم و کیف می کنیم و نیز از اونجایی که دوست داریم همه شما هم بدونید تو این کتاب چی نوشته تصمیم گرفتیم هر از چند گاهی که مطلبی برای پابلیش نداشتیم از این کتاب براتون نقل قول کنیم .امروز هم در مورد معنی کلمه وبلاگ از این کتاب براتون می نویسم تا ببینیم فردا چی میشه(یا نمیشه): وبلاغ : بر وزن مثقال. اسم. بر کسر واو . گودۀ تبدیل افکار به کلمات. اول بار در حوالی تورینتو در قانادا دیده شده . معادل کلمه hoder در فارسی . ظرفی که در آن آبگوشت بطبخند . در حوالی ابهر به معشوقه ای که مرد شبها بعد از دک کردن همسر به سراغش می رود گفته می شود .( یا بالعکس) داغ ننگ . از بین برنده دل پیچه ( معادل کلمه سانجی در زبان ترکی ). در روستاهای رشت به چوبی که با آن فاسق زن را سیاست کنند اطلاق می شود . نوعی تخدیرکننده،قوی تر از اس.دی.اس.ال ( فکر کنم اینجا علرم بلرم الدین سیستانی از این ماده مصرف کرده و قاطی کرده درستش باید ال .اس .دی باشه). اول کسی که آنرا در جمع خانواده مصرف کرد ابوعلی سینای تهرانی بود . مصرع : برید و شکست و ببست و بریخت چپ و راست بلاغیدن آغاز کرد...» متاسفانه این صفحه از کتاب تا همینجاش سالم بود .تو بقیه اش هم میشه کلماتی ازقبیل مرگ ,زنده زنده شقه کردن ...بیما... ساطور و چیزهای دیگه دید که حکما به وبلاگ نویسی مربوط نمیشه و احتمالا از یه کتاب خودآموز قصابی وارد این کتاب شده .... برای امروز فکر کنم بس باشه . همونطور که گفتم ببینیم فردا چی پیش میاد....
» ادامه مطلب

نظاره‌گرم

0 نظر

بر هر نفسی که می کشی /بر هر حرکتی که می کنی /بر هر وعده ای که می شکنی /وبر هر قدمی که بر می داری/ نظاره گرم /هر روز ، بر هر کلمه ای که می گویی /بر هر بازی ات /و بر تو بر هر شبی که می مانی /نظاره گرم/آه ، نمی بینی که قلب نحیف ام به درد می آید /با هر قدمی که بر می داری /بر هر حرکتی که می کنی /بر هر پیمانی که می شکنی / و بر هر لبخند ساختگی ات/ نظاره گرم/از آن زمان که از نزدم رفتی /گم شده ای هستم بی ردپایی از او /شبها به خوابم می آیی ، اما تنها چهره ات را می بینم /دوروبرم را نگاه می کنم ، می بینم هیچکس جای تورا پر نخواهد کرد / و من همچنان می گریم /آه نمی بینی که تو از آن منی؟/نمی بینی که چگونه قلب نحیف ام به درد می آید؟/ بر هر حرکتی که می کنی /بر هر وعده ای که می شکنی /و بر هر لبخند ساختگی ات / و بر هر ادعایی که می کنی

نظاره گرم

"Every Breath You Take" - هر نفسی که می کشی از - Sting

» ادامه مطلب

روزمرّگی

0 نظر
« هیچ چیز بدتر از دیدن دوست دختر سابق‌ات تو مطب دکتر کودکان نیست که کلافه از سروصدای بچه مریض خودش و بچه های دیگه ، در حالی که یه طره از موی خرمایی اش روی پیشونی اش ریخته دچار روزمرگی مرگ آوری شده باشه ...»
» ادامه مطلب

وبلاگ عمومی زنجانی‌ها

0 نظر
بالاخره این وبلاگ عمومی زنجانیها رو راه انداختیم و درش رو باز گذاشتیم برای همه مهمونها و همه اهالی زنجان که وبلاگ نویسن و یا ننویس ان! ان شالله یه جایی بشه برای همه همشهریها که دور هم جمع بشن تو این وبلاگستان بی در وپیکر ... .
» ادامه مطلب

بچّه‌گی‌ها

0 نظر
یادت میاد آرم ۱۵ یا ۱۶ سال پیش برنامه کودک شبکه ۲ رو ؟ همون موقع که شبکه دوم کارتون الفی اتکینز و مارکوپولو می داد ؟همون موقع که جنگ بود و مدرسه ها بمب بارون میشد؟۱۵ یا شونزده سال پیش .شاید هم قبل از اون . برنامه کودک با یه انیمیشن (از یه بنده خدایی که هنوزم نمیدونم کیه) شروع می شد که تو اون یه آقاهه بود که با دردسر و بدبختی زیادی از یه کوه بلند بالا میره . وقتی میره بالا و به قله میرسه از اونجا تنها شاخه گلی رو که هست می چینه و میاد پایین. گل رو می گیره جلوش و همون طوری که داره جلو میره از یه دشت رد می شه که پره از همون نوع گلی که از اون بالا چیده بود! عجب لدتی هم می برد لامصب. لذت هم داره. نداره؟ چه ربطی داشت به بمب باران مدرسه ها؟ نمیدونم واله .برای ما و همه بچه های اون موقع که صبح ( یا ظهر‌) وقتی از خونه می رفتیم بیرون تا به مدرسه بریم و نمیدونستیم سالم به خونه برمیگردیم یا به یه خونه سالم برمی گردیم یا نه ؛ اون کارتونها و انیمیشنها همه دنیامون رو تشکیل می داد.دنیایی که تو اون خبری از ترس و وحشت دنیای بیرون نبود .هر چی بود پاکی و سادگی دنیای بچه گانمون بود .
» ادامه مطلب

روشنی

0 نظر
من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد... سهراب
» ادامه مطلب

آژیر

0 نظر
« ..مک دان گفت :زندگی یعنی همین.چشم به راه کسی بنشینی که هرگز نخواهد آمد.عاشق کسی بشوی که به اندازه تو عاشقت نیست و از این نابرابری چنان زجر بکشی که برای خلاصی از رنج ، کمر به قتل محبوبت ببندی...» آژیردریا – نوشته : ری برادبری (نویسنده کتابهای «فارنهایت 451 »و «مرد مصور». یه جورایی مخلص خودش و کتابهاش هستیم . مخصوصا «مرد مصور»اش)
» ادامه مطلب

قرار وبلاگی

0 نظر
قرار وبلاگی هم بد چیزی نیست ها .دیشب یه قرار وبلاگی داشتیم . من ، طبق معمول سعید نگران ، محسن پرشروشور، و فرهاد .تو این قرار مذاکراتی در باره کمک به پیشرفت صنعت رو به رشد وبلاگ نویسی در زنجان گرفته شد که گزارش مختصر و تلگرافی اونو محسن نوشته .قرار بود یه چیزایی رو هم تخیلی بنویسه که حکما کم اورده بنده خدا .تقصیر اون نیست . قرار ما یه چیز مهم کم داشت . یه چیز خیلی مهم که بدون اون ( یا اونا! ) قرار وبلاگی مفت نمی ارزه.حالا بماند...
» ادامه مطلب