Do you want play again?
سال صفر
هفت تا
« ... وقتی این ماجرا تموم بشه، وقتی این داستان تکمیل بشه، اون وقت میبینی که داستانی خواهد بود. چیزی که مردم نمیتونند اون رو حاشا کنند ...» وقتی مرد این حرفها رو میزد ماشین به شدت میلرزید. همون طور که ما میلرزیدیم. همه خسته بودند. کارآگاه سامرست پیر که آخرین روز کاریاش رو میگذروند. کارآگاه میلز که همه ماجرا رو ندیده بود. کسی نمیخواست به این پیامبر قاتل باج بده. فقط میخواستند ماجرا تموم بشه... وقتی به اون بیابون وسیع، خشک و خلوت رسیدند، وقتی حضور سنگین اون دکلهای برق فشارقوی، خدا رو به یادمون اورد، فهمیدیم که اینجا دیگه آخر دنیاست. وقتی که کارآگاه میلز فهمید اون هم انتخاب شده، وقتی که اسلحهاش رو کشید تا اون پیامبرقاتل رو بکشه، وقتی که قاتل با خونسردی فوقالعاده زیادی که داشت حرفهاش رو می زد و ما رو تا حد جنون میکشوند، وقتی که کارآگاه سامرست داشت به میلز التماس میکرد که اون قاتل رو نکشه، خدا خدا میکردیم جان اندرتون افسر اداره جلوگیری ازجنایت سروقت برسه و اجازه نده که میلز شلیک کنه. اما میلز شلیک کرد و با شلیکاش چرخه کامل شد و هفت گناه کبیره ، هفت قربانی خودشون رو گرفتند...
زیبای نخفته
بهتره عنوان نداشته باشه
راديو زنجان : 792 كيلو هرتز
اين مطلب رو بطور كاملا تصادفي پيدا كردم. از قرار معلوم اين خانم توريست وقتي كه در طول مسافرتش از زنجان مي گذشته اين اتفاق براش افتاده و اون رو تو وبلاگش نوشته: در حاليكه در كنار جاده ايستاده بوديم و از خوردن انگورها و سيبهايي كه به ما داده شده بود لذت مي برديم، خودرويي را ديديم كه كمي جلوتر ايستاد ودنده عقب آمد تا به ما برسد. برايمان جاي تعجبي نداشت كه افرادي از روي كنجكاوي بخواهند با ما گفتگو كنند. دو مرد با تجهيزاتي كه قديمي و از مد افتاده به نظر مي رسيدند از ماشين پياده شدند. وسيله اي را كه از قرار معلوم ضبط صوتي بود كه ميكروفني به آن وصل شده ، جلوي ما گذاشتند و اعلام كردند كه در راديو زنجان كار مي كنند و مايل به مصاحبه با ما هستند. از آنجايي كه آنها فقط قادر به زبان فارسي صحبت مي كردند، خود را در معرض پرسشهايي ديديم كه به اين زبان مطرح مي گرديد.زباني كه بعد از گذشت 5 هفته براي ما مأنوس تر مي شد. به سختي تلاش مي كرديم جدي باشيم. ما نيز به اندازه آنها خنده مان گرفته بود. مصاحبه كاملا به زبان فارسي بودو حدود 5 دقيقه طول كشيد و احساس مي كنم مصاحبه خوبي از آب در آمد. تمام روز بعد را [به اميد شنيدن صدايمان از راديو زنجان] به گوش دادن به راديو زنجان گذرانديم! .... من مطمئنم يه روز كه سهله، يكسال هم منتظر مي موندند توفيري نداشت ! ترجمه متن از فرانسوي به فارسي بدون كمك دوست عزيزم سيد هادي علائي طالقاني برايم ميسر نبود.
كابوس
يك بزرگراه هست. طولاني و خلوت. يه مدتيه ماشينت افتاده تو اين بزرگراه و هي داري گاز مي دي و مي ري جلو. هوا هم تاريك تاريك. اونقدر تاريك كه نور لرزون چراغهاي ماشين به زور مي تونه يه متر جلوتر رو روشن كنه. اونقدر تاريك كه احساس مي كني اگر شيشه ماشين رو بدي پايين هجوم سياهي و تاريكي تو ماشين غرق ات مي كنه. يه بزرگراه خلوت خلوت خلوت خلوت. نمي دوني چطور وارد اين بزرگراه شدي. يادت نمي آد چه مدته كه هي داري ميروني و ميروني و ميروني. نميدوني كي به آخرش مي رسي. يه بزرگراه تاريك تاريك تاريك.
the sniper
مشترك موردنظرمدتی است كه در دسترس نمیباشد

دستگاه کنار خیابان نصب شده بود. مرد مطمئن بود که مثل بقیه دستگاهها از کار افتاده است. امتحاناش ضرری نداشت. دوری زد و فرود آمد. هاورکرافتش را کنار خیابان پارک کرد. نزدیک رفت. کارتی را داخل شکاف کرد. صفحه کدر و پر از خش وزوزی کرد و روشن شد. خوشبختانه این یکی سالم بود.
- (یک صدای بیاحساس مکانیکی) بفرمایید.
- اگر امکان داشته باشه میخواستم ارتباط من رو با خانم […] برقرار کنید.
- مشخصات کامل ایشون رو بفرمایید.
- [...]
- یک لحظه منتظر بمانید.
(یک موسیقی کر کلیسایی در پس زمینه شنیده میشد)
- متأسفانه در حال حاضر برقراری تماس امکان پذیر نیست. اگر مابل باشید پس از شنیدن بوق میتوانید پیغامتان را بگذارید. پس از برقراری ارتباط، پیغام شما را به ایشان میرسانیم. هزینه تماس، به طور طبیعی، از شما دریافت خواهدشد. خواهشمند است هزینه تماس را از قرار هرکلمه ۲۵۰۰ دلار به حساب شماره ۴۱۲۲۳۱۸ شرکت «اینترورلد تله کام - تنها شرکت کارآزموده در برقراری ارتباط تلفنی میان این دنیا و دنیای پس از مرگ - با پروانه رسمیاز واتیکان» واریز کنید.
(صدای بوق)
کمی صبر کرد. بغضاش را فرو برد. و گفت: «الو؟ سلام. میدونم که اونجایی. دلم برات تنگ شده لعنتی. دلم واقعا برات تنگ شده.»
( کلیک - بوق دنباله دار و دیگر هیچ).