يک قتل کامل و بی‌عیب و نقص

1 نظر

سالها فکر کرده‌بود و برای بزرگترین کار تمام عمرش برنامه ریزی کرده‌بود. قتلی که توسط او در حال وقوع بود کامل‌ترین قتلی بود که تا کنون اتفاق افتاده بود. قتلی که تمام آن نویسندگان نکبت و از خودراضی داستانهای جنایی حسرت وقوع آن را در داستان هایشان می‌کشیدند. هیچ‌کس قادر نخواهد بود او را به‌خاطر آن متهم کند. هیچ ردپایی از اون باقی نخواهد ماند. هیچ‌ نشان و ردّی. هیچ چیز. بعد از کشتن مردی که دست و پا بسته و زخمی جلوی پایش افتاده بود، وقتی آن اهرم برّاق را پایین بکشد، ماشین مرگبار ابداعی‌اش به کار افتاده و در عرض 10 ثانیه کره زمین با تمامی ساکنین‌اش نابود خواهد شد. همه کره زمین با تمام موجودات زنده و همه آن چیزهایی که بر روی آن می‌باشند. هیچ چیز باقی نخواهد ماند. هیچ ردّپا و مدرک و نشانی. یک قتل کامل و بی‌عیب و نقص.

» ادامه مطلب

دلتنگی

1 نظر

دلم برای اینجا تنگ شده‌بود. همین!
» ادامه مطلب

آش کشک

3 نظر

جشنواره؟ جشنواره ملّی؟ جشنواره ملّی آشپزی؟
بی‌خیال!
ما که هیچ خیری ندیدم. هرچی دیدیم به غیر از بلبشو و هرکی‌هرکی و ... چیزی نبود.
مزه وکیفیت آش‌ها بسیار بد بود(مهم نیست که متعلق به کدوم استان بودند. ظاهر 90 درصد اونها چنگی به دل نمی‌زد و 10 درصد بقیه هم حال آدم رو به هم می‌زد)، محیط جشنواره بسیار کثیف و تهوع‌آور(درست برخلاف این که یه همچی محیطی باید تمیز و اشتهاآور! باشه. از حق نگذریم که بازدیدکنندگان گرامی جشنواره در این خصوص سهم به سزایی داشتند.روی زمین اونقدر ظروف یکبار مصرف با قاشقهای پلاستیکی و آش های نیم‌خورده ریخته بود که نگو و نپرس!- در ضمن آب‌نمای بزرگ وسط مجموعه ائل‌داغی-محل برگزاری جشنواره- پر از آب کثیف و سبزرنگ و لجن گرفته‌ای بود که مشخصه مدتهاست که تمیز نشده و چند پسربچَه مشغول شکار بچه قورباغه از اون بودند!)، بوی روغن داغ و نعنای سوخته هم نقش مهمی در کور کردن اشتهای بازدیدکنندگان داشت. چندین و چند نفر از جوانان غیور و خوش‌تیپ نیز طبق معمول پیاده‌رو‌نوردی روزانه‌شون رو در خیابان سعدی‌وسط رها کرده و در بین جمعیت به وظیفه خطیر و انسانی خودشون که همانا مزاحمت برای دوشیزگان و بانوان محترم بود به نحو احسن می‌رسیدند.
حالا تصور کنید تو این همهمه و گیرودار و شلوغ‌پلوغی اصلاْ حالی هم برای خوردن آش باقی می‌مونه؟

» ادامه مطلب

شباهت

1 نظر
"می‌خوام ببینم با این لاستیکهای صاف تا کجا می‌تونم برم؟" اشتباه می کنی آقای هال هارتلی عزیز! باید بگی: "می‌خوام ببینم با این سهمیه کم بنزین تا کجا می‌تونم برم؟"
» ادامه مطلب

...آنچه اکنون فاصله‌ای گذران است

2 نظر



Interlude
Performed by Timi Yuro
*Time is like a dream
And now for a time you are mine
Let's hold fast to the dream
That tastes and sparkles like wine

Who knows if it's real
Or just something we're both dreaming of
What seems like an interlude now Could be the beginning of love
Loving you is a world that's strange
So much more than my heart can hold
Loving you makes the whole world change
Loving you I could not grow old No,
nobody knows when love will end So till then, sweet friend
» ادامه مطلب

نازیبای خفته

0 نظر

خورشید در حال غروب بود، در بالای برج، شوالیه خسته و زخمی ‌و خاک‌آلود نگاهی کرد به شاهزاده خانم طلسم شده‌ای‌ که بر روی تخت خفته و منتظر اولین بوسه عشقش بود. به نظرش رسید که بینی‌اش انحراف خفیفی دارد و به آن زیبایی که در افسانه ها آمده بود، نیست. لعنتی بر بخت و اقبال خود فرستاد. از برج پایین آمد, سوار اسب تیزرو خود شد و به سرعت دور شد .
» ادامه مطلب

کوتاهترین داستان علمی تخیلی

3 نظر
پسر با دختر ملاقات می‌کند. پسر دختر را از دست می‌دهد. پسر دختر را می‌سازد. (کوتاه‌ترین داستان علمی‌تخیلی به قلم نویسنده‌ای ناشناس) [فصلنامه سینمایی فارابی-دوره چهاردهم شماره اول]
در راستای مبارزه گوگلی با فیلم 300 به این سایت لینک بدید
» ادامه مطلب

کرباس

1 نظر
در یه مقطع از زندگیت احساس می‌کنی که بقیه بیشتر از تو حالیشونه. بعد به یه جایی می‌رسی که می‌بینی این تو هستی که از بقیه بیشتر حالیته‌. یه مدتی که گذشت می‌بینی که اشتباه کردی و باز هم این بقیه هستند که از تو بیشتر حالیشونه و بعد آخر سر می‌رسی به جایی که می‌بینی که هم خودت و هم بقیه، هیچ چیز حالیتون نیست و همه سر وته یه کرباسید!
» ادامه مطلب

چشم به هم زدن

9 نظر

صدای زنگ در بلند شد. زن جوان به مرد نگاه کرد. جه کسی می‌توانست باشد؟ مرد جوان قاشق را روی میز گذاشت. از پشت میز بلند شد. زن جوان گفت:«زود برگرد. غذات یخ می‌کنه». مرد رفت به طرف در. از اتاق خارج شد. از پلّه‌ها پایین رفت و در را باز کرد. کسی پشت در نبود. نگاهی کرد به سمت راست. نگاه دیگری به سمت چپ. خیابان خیس شده از باران، زیر نور چراغ‌ خانه‌ها و مغازه‌ها برق می‌زد. نفس عمیقی کشید. در را بست و برگشت. از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق شد. حیرت زده خیره شد به زن سالخورده‌ای که چند دقیقه قبل سر میز شام ترک کرده‌بود. زن به آرامی و با صدایی لرزان گفت:«خیلی دیر کردی». مرد جوابی نداشت. به سختی پشت میز نشست. با دستان لرزانش قاشق را برداشت و با چشم‌هایی کم‌سو خیره شد به اثر گذر پنجاه سال انتظار بر روی چهره پیرزن.
» ادامه مطلب

جیرجیرک

2 نظر
یه جیرجیرك هست، پشت پنجره اتاقم. عصرها، دم غروب شروع می كنه به جیرجیر كردن. همین‌طور جیر و جیر و جیر... . تموم طول شب كه خواب هستم، اون بیداره و جیرجیر می‌كنه. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم چی باعث می‌شه كه اینطور مستمر و پشت سرهم جیرجیر كنه. شاید به امید پیدا كردن یه هم‌زبون برای خودشه. به امید پیداكردن یه جیرجیرك دیگه كه بیاد و پیشش بمونه. نمی‌دونم. شاید هم اشتباه می‌كنم.شاید هم یه همسر داشته برای خودش. یه همسر كوچولو و جیرجیرو مثل خودش‌. یه خونه داشتن پشت پنجره اتاقم. برای خودشون زندگی می كردن. برای خودشون كسی بودن. یه روز كه جیرجیرك خانومه داشته عرض اون خیابون شلوغ رو رد می شده، رفته زیر یه ماشین. شاید هم باد ناشی از عبور یه ماشین اون رو با خودش برده. حالا آقا جیرجیركه هر شب داره جیرجیر می‌كنه شاید جیرجیرك خانومه صداش رو بشنوه و بیاد پیشش. هزار جور دیگه می‌شه فكر كرد در این مورد. ولی می‌شه اینطور گفت كه بهرحال تنهایی باعث می شه یه جیرجیرك، شب تا صبح جیر و جیر و جیر بكنه. حالا می‌خواد براش فایده داشته باشه، یا نداشته باشه...
» ادامه مطلب