
این وبلاگ فردا یعنی پانزدهم آبانماه هزاروسیصد و هشتاد و هفت، مقارن با هشتم نوامبر دوهزاروهفت وارد ششمینسالگرد تولدش خواهد شد. باشد که یکی از این بطریها به مقصد برسد...






سالها فکر کردهبود و برای بزرگترین کار تمام عمرش برنامه ریزی کردهبود. قتلی که توسط او در حال وقوع بود کاملترین قتلی بود که تا کنون اتفاق افتاده بود. قتلی که تمام آن نویسندگان نکبت و از خودراضی داستانهای جنایی حسرت وقوع آن را در داستان هایشان میکشیدند. هیچکس قادر نخواهد بود او را بهخاطر آن متهم کند. هیچ ردپایی از اون باقی نخواهد ماند. هیچ نشان و ردّی. هیچ چیز. بعد از کشتن مردی که دست و پا بسته و زخمی جلوی پایش افتاده بود، وقتی آن اهرم برّاق را پایین بکشد، ماشین مرگبار ابداعیاش به کار افتاده و در عرض 10 ثانیه کره زمین با تمامی ساکنیناش نابود خواهد شد. همه کره زمین با تمام موجودات زنده و همه آن چیزهایی که بر روی آن میباشند. هیچ چیز باقی نخواهد ماند. هیچ ردّپا و مدرک و نشانی. یک قتل کامل و بیعیب و نقص.

جشنواره؟ جشنواره ملّی؟ جشنواره ملّی آشپزی؟
بیخیال!
ما که هیچ خیری ندیدم. هرچی دیدیم به غیر از بلبشو و هرکیهرکی و ... چیزی نبود.
مزه وکیفیت آشها بسیار بد بود(مهم نیست که متعلق به کدوم استان بودند. ظاهر 90 درصد اونها چنگی به دل نمیزد و 10 درصد بقیه هم حال آدم رو به هم میزد)، محیط جشنواره بسیار کثیف و تهوعآور(درست برخلاف این که یه همچی محیطی باید تمیز و اشتهاآور! باشه. از حق نگذریم که بازدیدکنندگان گرامی جشنواره در این خصوص سهم به سزایی داشتند.روی زمین اونقدر ظروف یکبار مصرف با قاشقهای پلاستیکی و آش های نیمخورده ریخته بود که نگو و نپرس!- در ضمن آبنمای بزرگ وسط مجموعه ائلداغی-محل برگزاری جشنواره- پر از آب کثیف و سبزرنگ و لجن گرفتهای بود که مشخصه مدتهاست که تمیز نشده و چند پسربچَه مشغول شکار بچه قورباغه از اون بودند!)، بوی روغن داغ و نعنای سوخته هم نقش مهمی در کور کردن اشتهای بازدیدکنندگان داشت. چندین و چند نفر از جوانان غیور و خوشتیپ نیز طبق معمول پیادهرونوردی روزانهشون رو در خیابان سعدیوسط رها کرده و در بین جمعیت به وظیفه خطیر و انسانی خودشون که همانا مزاحمت برای دوشیزگان و بانوان محترم بود به نحو احسن میرسیدند.
حالا تصور کنید تو این همهمه و گیرودار و شلوغپلوغی اصلاْ حالی هم برای خوردن آش باقی میمونه؟
Interlude