پيرمرد سيگارش را در جا سيگاري خاموش كرد و عصايش را برداشت .از جايش بلند شد.از جلوي اتاقي كه زنش در آن نماز مي خواند گذشت.تمام طول آن راهروي طولاني را طي كرد .از وسط حياط بزرگ و درندشت گذشت و در حياط را باز كرد.كمي به ماشينهايي كه در خيابان ، پشت چراغ قرمز سر چهارراه ايستاده بودند ، نگاه كرد.يك آجر گذاشت لاي در تا باد در را نبندد.وبهاتاقش برگشت و منتظر شد.منتظر دزد جوانمردي كه بيايد و همه چيز او را ببرد.همه چيزش را.همه چيزهايي كه داشت.كتابها، مجموعه فنجانهاي عتيقه ، عكس هاي قديمي ، و حتي آن زن پير و كودن و حواس پرتش را كه پنجاه سال است از صبح تا شب و از شب تا صبح نماز مي خواند و اورا از ياد برده است...
خلاصه کتاب دورونتین – نوشته اسماعیل کاداره» | افسانه، تعهد و مرز میان مرگ و
وفاداری
-
در جوامعی که قانون همیشه مکتوب نیست، گاهی یک قول شفاهی از هر سند رسمی
قدرتمندتر عمل میکند. قولی که نه فقط میان دو نفر، بلکه میان نسلها،
خانوادهها و حت...
۱ ساعت قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر