زیر لب با خود میگفت :«اگر فقط یک جفت بال داشتم» فرشتهای که از آن حوالی میگذشت صدای نجوای اورا شنید. دوری زد و به آرامی پایین آمد و از او پرسید :«اگر بال داشتی چه میکردی؟». مرد جواب داد :«بالها میتوانند مرا به نزد محبوبم ببرند». اشک از چشمان فرشته جاری شد. بالهایش را به مرد بخشید و خودش با پای پیاده به راه افتاد. کمیبعد مرد را دید که با کیفی پر از طلا، به کمک بالها در حال گریز از دست پلیسهای درماندهای است که بر فرشتههایی که مفهوم محبوب را خوب نمیفهمند، لعنت میفرستند
خلاصه کتاب دورونتین – نوشته اسماعیل کاداره» | افسانه، تعهد و مرز میان مرگ و
وفاداری
-
در جوامعی که قانون همیشه مکتوب نیست، گاهی یک قول شفاهی از هر سند رسمی
قدرتمندتر عمل میکند. قولی که نه فقط میان دو نفر، بلکه میان نسلها،
خانوادهها و حت...
۱ ساعت قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر