زیر لب با خود میگفت :«اگر فقط یک جفت بال داشتم» فرشتهای که از آن حوالی میگذشت صدای نجوای اورا شنید. دوری زد و به آرامی پایین آمد و از او پرسید :«اگر بال داشتی چه میکردی؟». مرد جواب داد :«بالها میتوانند مرا به نزد محبوبم ببرند». اشک از چشمان فرشته جاری شد. بالهایش را به مرد بخشید و خودش با پای پیاده به راه افتاد. کمیبعد مرد را دید که با کیفی پر از طلا، به کمک بالها در حال گریز از دست پلیسهای درماندهای است که بر فرشتههایی که مفهوم محبوب را خوب نمیفهمند، لعنت میفرستند
برکه در هر صورت مدرسه
-
اگر برکه مریض شود یا هر چیزی، امکان ندارد صبح مدرسه نرود. در هر حال به هر
صورت برکه باید مدرسه برود و اگر صیح بیدارش نکنند غوغا به پا می کند. الان که
کمی ب...
۱۰ ساعت قبل
0 نظر:
ارسال یک نظر