بوی سنبل

0 نظر
آسمان آبی است. صاف است و برّاق. گاهی در افق ابرهایی پیدا می‌شوند که راه‌شان را گم کرده‌اند و خاطر آسمان را تیره‌ می‌کنند. ولی نسیم خنکی می‌وزد، برشان می‌دارد و می‌بردشان آن ور افق تا آسمان همان‌طور که باید باشد آبی و پاک بماند....
» ادامه مطلب

بازآغاز

0 نظر
مدت‌هاست که اینجا به روز نشده‌است. نه این که نمی‌نوشتم. می‌نوشتم. دفتر جلد سبز و اخیرا دفتر یادداشت پاپکوی جلد سیاه جای وبلاگم را گرفته‌بودند. می‌نوشتم. برای خودم می‌نوشتم. با این شرایط دنیای وبلاگ‌ها و سوت‌وکور بودن‌شان که انگار ویرانه‌ای بازمانده از حمله اتمی و یا هجوم رامبی‌ها هستند در واقع باز هم برای خودم می‌نویسم. برگشتن دوباره...
» ادامه مطلب

بند رختی پیدا بود...

0 نظر
ابرها بر ایستگاهِ عصرِ شنبه آویزان  بودند. منتظر بودند تا باد بیاید، سوارشان کند و با خود ببردشان. ولی درخت‌ها بلیط نداشتند. جایی هم برای رفتن نداشتند. ریشه در خاک و سر به آسمان ساییده، در هوای خنکی که پیش‌قراول پاییز بود، نظاره‌گر لحظه‌های آویزان و بی‌تابی بودند که روی بندِ رختِ بی تاب، تاب می‌خوردند.  ...
» ادامه مطلب