عنوان نداشته باشه بهتره...
قيمت يه بشکه نفت = ۳۰ دلار(در بهترين حالتش) ~ قيمت يه بشکه پپسي کولا= حدودا ۲۲۰ دلار
...اولين چيزي که بعد از خوندن اين مورد به ذهنم رسيد (که ممکنه هيچ ربطي هم نداشته باشه ) اينه که فکر کردم اين مملکت مثل يه کشتي که در حال غرق شدن باشه، رو آب معلق مونده.چرا؟دليلش واضحه.احتياجي به توضيح نداره.من يه چيزهايي براي خودم آناليز کردم شايد هم درست نباشه :
:: آناليز موقعيتي که تو اون گرفتار شديم
راههاي فرار:
۱ - وجود قايقهاي نجات (خوشبختانه هنوز پر نشدن ، مي شه سوار شد و رفت )
۲- جليقه هاي نجات ( به درد نمي خورن .دماي آب شونصد درجه زير صفره...)
۳- نزديکترين کشتي سالم براي رسوندن کمک (وجود نداره...باشه هم عمرا بياد )
۴- ارسال S.O.S( به كي ؟كجا؟براي چي ؟ ...)
راه حل شماره ۱ : وجود نداره (اين كشتي بالاخره غرق مي شه .اين اقيانوس با كسي شوخي نداره )
راه حل شماره ۲: ... (خالي )
راه حل شماره ۳: ... (خالي )
راه حل شماره ۴: ... (خالي )
راه حل شماره ۵: ... (خالي )
راه حل شماره ۶: تعمير و دوخت شکافي که آب وارد کشتي مي شه .(فايده نداره .شکاف به شدت بزرگه .نمي شه اونو پر کرد )
راه حل شماره ۷: يه جورهايي آبهاي داخل کشتي رو بريزيم بيرون (اين روش الان در حال انجامه .منتها اين آبهارو الان با فنجون دارن بيرون مي ريزن )
راه حل شماره ۸ : آستينها رو بالا بزنيم . ما ايراني هستيم .مي توينم گليم ( کشتي ) خودمون رو از آب بياريم بيرون و ما ...( يه کم يواش تر ... اين راه حل مزخرفه .اصلا مشکل ما يه مشکل فرهنگيه . رابطه مستقيم با ايراني بودن ما داره...سوتفاهم نشه . اصلا داستان يه چيز ديگه اس ...)
راه حل شماره ۹: فروش يه بشکه نفت در مقابل ۲۲۰۰ دلار (باز هممشکلمون حل نمي شه .شايد بدتر هم بشه .يعني سنگين تر بشيم و بيشتر تو آب فرو بريم . )
راه حل شماره ۱۰ : مرگ (با اين راه حل مخالفم . به قول پرويز شاپور :براي مردن تا آخرين لحظه وقت داريم ...)
اين همه چيزي بود که بصورت کلي تونستم بنويسم . اگه تو کلاس بهره وري نشسته باشي و استاد هم برات شرو ور بگه و تو هم کارت به کار خودت باشه و بشيني اين مطلب رو بنويسي ،مطلب ات بهتر از اين نميشه .
ما اينيم ديگه ....
اين پسره نيو اومده بود دم در خونمون.يه موتور BMW بيست هم اورده بود با خودش .مي گفت تو ماتريکس ۲ کلي حال کرده با اين موتور. مي خواست دوربين ديجيتال ما رو قرض بگيره از ترينيتي عکس بگيره.دوربين رو دادم بهش.هيچي نگفت .سوار موتورش شد.يه گاز ترميناتوري داد و راست شکم اش رو گرفت و رفت...
اين هارو نوشتم تا شما بدونيد ما تو خوابهامون با کي ها مي پريم و رفيقهامون کيا هستن.خيال کردين ما کم الکي هستيم ؟...
هست بودن با نيست بودن چه فرقي داره؟
پيرمرد سوار بر ماشين چمن زني اش به آرامي در جاده خلوت حركت مي كرد.ماشيني به سرعت از او سبقت گرفت .صداي ترمز شديدي آمد و بدنبال آن ماشين به شدت به چيزي كوبيد.پيرمرد چمن زن را به آرامي نگهداشت و از آن پياده شد و با عصايش به آرامي جلو رفت .زني آشفته از ماشين پياده شد و در حاليكه به گوزني كه توسط ماشين اش كشته شده بود و افتاده بود وسط جاده اشاره مي كرد فرياد زنان به پيرمرد گفت :« تو اين 15 روز مي دوني اين چندمين گوزني كه باهاش تصادف مي كنم ؟نمي دونم از كجا مي ان.اين طرفها كه گوزن پيدا نمي شه .هميشه به اينجا كه مي رسم يكي شون جلوام سبز مي شه .ديگه دارم ديوونه مي شم . نميدونم چيكار كنم ...» بعد سوار ماشين اش شد كه هنوز از رادياتور داغون شده اش بخار بلند مي شد و به سرعت دور شد .
رفت و پيرمرد را با گوزني كه از نيستي اومده بود و مرده بود و هست شده بود تنها گذاشت ....
سكانسي از فيلم « داستان استريت » ساخته «ديويد لينچ»
مثبت يا منفي ؟
اين گفتگو رو امروز صبح تو يه تاكسي شنيدم : اولي – رفتم كمي پول خرج كردم ، كمي چونه زدم .درست شد .قبول كردن كه برم جنسهام رو بگيرم ازشون ( منظور جنس قاچاق. در اينجا :پارچه قاچاق ).روي هم رفته جوابشون مثبت بود . دومي - حالا اين مثبت بودن خوبه يا بده؟ اولي - منظورت چيه خوبه يا بده .مثبت بود ديگه ! دومي :آخه من يه بار رفتم آزمايش اعتياد دادم جوابش مثبت بود .پدرم رو در اوردند.اونها هم گولت زدن .بهت گفتن جوابش مثبته .مي خوان بگيرنت زندوني ات كنن ، بدبخت !
بعد از تحرير :به اين جمع وبلاگرهاي زنجاني ۴ نفر اضافه شدن ، بالماسكه، آسمون پر ستاره ، موزيك و يادش به خير. كه اين بالماسكه يه جورايي اولين دختر وبلاگ نويس زنجاني مي تونه باشه.خدا آخر عاقبت همه شون رو به خير كنه .
تصویرها
« ...مهرداد بالاي پله ها ايستاده بود و از روي ديوار به اون دوردورها نگاه مي كرد .من پايين پله ها بودم .پله ها اونقدر بزرگ بودن كه نمي تونستم ازشون بالا برم .بعد از عبور هر هواپيمايي كه از بالاي سرم غرش كنان رد مي شد و مي رفت پشت ديوار .مهرداد فرياد مي كشيد :« اينم يكي ديگه.امروز چقدر اين هواپيماها با هم تصادف مي كنن.» و من كه چشم هام رو سپرده بودم به زبون دروغگوي اون ، حسرت قد بلند و پاهاي قوي اش رو مي كشيدم كه مي تونست از پله ها بالا بره و با دروغ هاش پسر عمو كوچولوش رو سر كار بزاره ...». خونه ما ته يه كوچه بن بست و باريك بود .شبها بعد از افطار كه هوا تاريك مي شد و كوچه پر مي شد از غولها و جنهايي كه از قصه هاي مادر بزرگ برامون به يادگار مونده بودن .من و خواهر بزرگترم يواشكي مي رفتيم پشت در .لاي در رو باز مي كرديم و زل مي زديم به تاريكي ودر حاليكه از ترس مي لرزيديم خطاب به دزدي كه تو تاريكي با كيسه بزرگش قايم شده بود ، با هم مي خونديم :« آقا دزده ، سلام ،حالت چطوره سلام . اگه هفت تير بكشي ، منو بكشي حق كشي ..حق كشي » شعري كه هيچ وقت يادم نمي آد از كجا ياد گرفته بودم... اينها قديمي ترين و دورترين تصويرهايي كه از سالهاي دور كودكي به يادم مونده.حافظه من با اين تصاوير شروع شده و جلو اومده .قبل از اينها هر چي هست پر از تاريكي و فراموشيه.خيلي سعي كردم اولين تصويرهايي رو كه از زندگي تو اين دنيا تو خاطرم حك شده بود ، به ياد بيارم ولي نتونستم.همه شون از حافظه ام پاك شدن. گنجينه ام از دست رفته ...
وبلاگ داشتن يا وبلاگ نداشتن ؟ ...
اين محسن كه الان داره با به چپ چپ به راست راست كردنش به مملكت خدمت مي كنه ، يه زماني مي گفت خيلي دوست داره كه با وبلاگ اش تو زنجان مشهور بشه.طوري كه وقتي تو سعدي وسط داره يللي تللي مي كنه همه اونو با دست نشون بدن و بگن اين همون پسره اس ها!...حالا اين جريان امروز عصربراي من اتفاق افتاد.يه دختره كه هنوز هم نميدونم منو از كجا شناخت با انگشتش منو به دوستش نشون داد و گفت :« اين همون پسره اس كه وبلاگ داره ها!!» منتها اين وبلاگ داره رو طوري گفت كه انگار من به جاي وبلاگ بواسير، سرطان حنجره ، سرطان مثانه يا حتي ميشه گفت قولنج مزمن دارم...
دو صندلي
تنها نشسته اند در آن سو ، دو صندلي
خالي تر از هميشه و اخمو ، دو صندلي
اخمي به چهره و گرهي روي ابروان
قهرند مثل يك زن و شو ، دو صندلي
از روزهاي آخر پاييز مانده اند
از روز سرد كوچ پرستو ،دو صندلي
من بودم و تو بودي و آغاز عاشقي
ميزي سپيد و شاخه ي شب بو ، دو صندلي
عطر گناه و وسوسه پيچيده در اتاق
دارد هنوز از تو و من بو ، دو صندلي
در انتظار روز عزيزي نشسته اند
روزي براي عقد من و او ، دو صندلي
امانت گرفته شده از كتاب :: باران نخواهد آمد:: - مجموعه غزلهاي هادي وحيدي
گربه يا سگ؟
امروز تو کارخونه چند نفر از کارگرهارو اجير کرده بودن گربه ها رو بکشن.عجب گربه کشوني راه انداخته بودن .فکر کنم فردا نهار بهمون گربه سبزي بدن.همون طور که ديروز سگ پلو دادن...
رفتن يا نرفتن ؟
«همون طور كه جراح پلاستیكم گفته ، اگه مي خوای بری، بهتره با لبخند بری...»
از سخنان مستطاب جناب آقای ژوكر جهنمي رفیق بتمن خودمون.
بعد از تحرير :جنگهای خليج (اپیزود 2) - از وبلاگ ميرزا