64 از 64

0 نظر
يك روز صبح از خواب بيدار مي شي .يادت مي افته كه ديروز بازنشسته شده اي و امروز هم 64 امين سالروز تولدته . براي بقيه عمرت چه تصميمي مي گيري؟
» ادامه مطلب

وقتي از خواب حرف مي زنيم از چي حرف مي زنيم ؟

0 نظر
صداي خفه پيچاندن صدا خفه كن بر روي كلت , در صداي خروپف ژنرال خفته گم شده بود . مرد به آرامي و در حاليكه سعي داشت صدايي بلند نشود ، بالشي را بر روي صورت ژنرال گذاشت و سه بار ماشه را فشار داد . ژنرال تكان نامحسوسي خورد و آرام گرفت . مرد كلت را در جيبش گذاشت و نگاهي به نوري كه از زير در به داخل اطاق مي تابيد انداخت . به آرامي چشمهايش را بست و سه هزار كيلومتر آن طرف تر از خواب بيدار شد . تلويزيون را روشن كرد و منتظر بازتاب قتل ژنرال در اخبار ماند .
» ادامه مطلب

آمد بهار دلنشين

0 نظر
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك.... بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك شاخه هاي شسته ، باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگ هاي سبز بيد عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش به حال روزگار! اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي به كام ، باده رنگين نمي نوشي ز جام ، نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي كه مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم ! اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ! اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار ! گر نكوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ فريدون مشيري فرا رسيدن سال نو را به همگي شما تبريك مي گويم.
» ادامه مطلب

براي هميشه جوان

0 نظر

دانشمند چروکیده و سال‌خورده چشم‌هایش را به سختی باز کرد .موهای سرخ همسر زیبا و جوانش را دید که در زیر نور آفتاب نارنجی دم غروب همانند رشته‌های ملتهب مس می‌درخشیدند. زن زیبا در کنار بستر مرگ او نشسته بود و خاطرات خوش شصت سال گذشته را مرور می‌کرد و اورا شماتت می‌کرد که چرا او را طوری خلق نکرده است که پا به پای او پیر شود و با او بمیرد؟

» ادامه مطلب

زمهرير

0 نظر

مرد نگاهی کرد به دست راست‌اش. دستی که باعث شده‌بود هزاران‌هزار بار قلم بر صفحه کاغذ بتازد و قهرمان‌های داستان‌های‌اش را به از بین بردن خود وادار کند، اکنون از کشیدن تیغ تیز سرد بر رگ‌های ملتهب آبی مچ دست چپ‌اش عاجز مانده بود.

» ادامه مطلب

ساعت چنده؟

0 نظر
هیچ وقت یادم نمی‌مونه در یخچال رو پشت سرم ببندم.‏‎ تا حالا صدبار کلید خونه‌م رو گم کردم.‏‎ یه بار هم خودم گم شدم.‏‎ نشده یه‎ ‎بار بخوام غذا بپزم و اون رو نسوزونم.‏‎ حتی یه بار هم یادم نمی‌آد که شماره تلفن‎ ‎یه نفر رو از بر باشم.‏‎ به همه انگشتهام یه نخ بستم که نمی‌دونم برای چی‎ ‎بستمشون.‏‎ همیشه خدا یادم میره زیپ شلوارم رو ببندم.‏ کامپیوترم همیشه روشنه‎ ‎‏.‏‎ فقط یه بار نمازم رو اول‎ ‎وقت خوندم (اولین نمازی که خوندم).‏‎ دیروز یه نفر تو خیابون بهم سلام داد که قیافه‌اش برام خیلی آشنا بود.‏‎ نشده یه بار سر وقت به قرار‌هام برسم.‏‎ یه زمانی یه نفر رو دوست داشتم.‏‎ اسمش چی بود؟‏‎ قرار بود بریم یه جا.‏‎ قرار‎ ‎بود‎... یه لحظه صبر کن‎... چی داشتم می‌گفتم؟‎ امروز چندمه؟
» ادامه مطلب

فرياد

0 نظر
» ادامه مطلب

گم

0 نظر
در آن بزرگراه تاريك و خلوت ، درون ماشين سرد و خفه نشسته بود و هراسان چشم دوخته بود به فرشته اي كه در آن هواي سرد ، پرواز كنان جلوي ماشين مي خراميد .. فرشته پير و فرتوتي كه سعي داشت مرد را راهنمايي كند تا راه را پيدا كند و مرد راننده كلافه اي كه نمي خواست قبول كند كه فرشته هاي پير راهنماهم گاهي راه را گم مي كنند .
» ادامه مطلب

نسيان

1 نظر
‏وقتی ربات زنگ‌زده به دروازه‌های منظومه‌شمسی رسید متوجه شد که نمی‌تواند به یاد بیاورد  برای چه به این سفر آمده است. کمی ‌که به سلّول‌های حافظه فرسوده چند میلیون ساله‌اش فشار آورد متوجه شد  حتی آغاز سفرش را هم به یاد نمی‌آورد. موتورهای سفینه را خاموش کرد و از پنجره کوچک سفینه به فضای خالی سرمه‌ای بیرون خیره شد. .‏‎ ‎
» ادامه مطلب

عادت کرده ایم

0 نظر
آیه داشت می گفت « آژو خانم، حواست کجاست؟ بیا. » مرجان گفت « همین مغازه آخری لباس اسکی های محشرآورده.توی چندتا از وبلاگها هم حرفش بود.» آرزو و ماه منیر با هم گفتند « توی چی چی لاگ ؟». « هیچی بابا ، بی خیال . همین مغازه ست .» رمان عادت می کنیم نوشته زویا پیرزاد صفحه 142
« بالاخره لباس اسکی خریدی؟ »
آرزو:« بعله! . کفش بسکتبال هم خریدیم.مادر هم یک دست گرمکن سرخابی خرید.راستی ، تو می دانی وبلاگ یعنی چی؟ »
شیرین فنجان خالی قهوه را برگرداند توی نعلبکی و توضیح داد وبلاگ مثل صفحه ای است که تو اینترنت باز می کنی و اسمش را هرچی خواستی می گذاری و هروقت خواستی ، هرچه دلت خواست می نویسی و هرکی خواست می خواند و دلش خواست نظر می دهد . بعد یکهو زد زیر خنده .« پریروزها یک جایی خواندم اگر روزنامه را رستوران فرش کنیم ، وبلاگ چراگاه ست .»
آرزو به گنجشکها نگاه کرد که کبوترها را کنار زده بودند و تند تند ارزن می خوردند. « تو فکر می کنی آیه وبلاگ باز کرده ؟» صفحه 147
من هنوز رمان خانم زویا پیرزاد را تمام نکرده ام . ( در واقع تا فصل 18 بیشتر نخوندم) . ولی تا همین جا هم که خوانده ام احساس می کنم رمان قبلی یعنی " چراغها را من خاموش می کنم " از این یکی قوی تر و بهتر بود. و این یکی زیاد چنگی به دل نمی زند .
فکر می کنم اولین بار است که به وبلاگ و وبلاگ نویسی در یک رمان ایرانی اشاره می شود . همان طور که گفتم هنوز رمان را تمام نکرده ام و نمی دانم که آرزو از طریق خواندن نوشته های وبلاگ احتمالی آیه به چه چیزی پی خواهد برد و پیرزاد از این اشاره ها چه استفاده ای خواهد کرد ، ولی با آن مقایسه رستوران و چراگاه می توان حدس زد که استفاده درست و حسابی و به درد بخوری از وبلاگ نویسی آیه نخواهد کرد .
» ادامه مطلب