دلتنگي

1 نظر
مرد چشمه راهزاران سال بعد ، در زير آفتاب سوزان ، يافت و جرعه اي از آن نوشيد و بلا فاصله دلش براي تشنگي باستاني اش تنگ شد.
» ادامه مطلب

مبارزه

0 نظر
هيچ كدام از دو مبارز نمي دانست با حريفي رويين تن كه هيچ نقطه ضعفي ندارد روبرو است.در نتيجه مبارزه بي ثمر و سهمگين آنها ميليونها سال به طول انجاميد وبا پايان تاريخ به اتمام رسيد...
» ادامه مطلب

از هر چه بگذريم...

0 نظر
دختره پسر را ديد و يك دل نه كه صد دل عاشق اش شد.( يا اون طرف سكه . پسره دختره رو ديد و يك دل نه كه صد دل عاشق اش شد). در 100 درصد مواقع يك سري مشكلات غير قابل پيش بيني ( يا اگر اين جوري ! نگاه كنيم قابل پيش بيني ) اجازه نمي دهند كه اونها مثل دو تا بچه آدم بدون دردسر و خيلي راحت بهم برسند و خوشبخت بشوند. ( يا شايد هم بشه گفت كه در 10 درصد مواقع بدبخت بشوند ! ) . در 98 درصد مواقع مشكلات يه جورايي حل مي شوند و اونها بهم مي رسند.(قضيه اون دو درصد هم با مرگ يكي از دو طرف يا ازدواج اش با يكي ديگه فيصله پيدا مي كنه ) .از اونجايي كه براي نودونه درصد آدمها فقط تا همين جاي قضيه جالبه؛ نودونه درصد نويسنده ها هم تا همين جا پيش مي روند و با ماجراهاي بعد از الحاق كاري ندارند. يه چيزي تو مايه هاي نق زدن بچه و گرفتاري هاي روزمره و پيك نيك آخر هفته و ديد وبازديد عيد و اين جور مسايل . توجه شما رو به ادامه برنامه ها جلب مي كنم...
» ادامه مطلب

خوابم يا بيدارم؟

0 نظر
- يه قرص براي خواب ديدن مي خواستم . دارين؟ - ما دو نوع قرص براي خواب ديدن داريم .يه نوع داريم براي ديدن خوابهاي شيرين ، يه نوع هم داريم براي ديدن كابوس. از كدومشون مي خوايين؟ - واله من همين جوريش هم خوابهاي شيرين مي بينم. شبها خواب مي بينم، برگشته پيشم ، يا با هم رفتيم مسافرت ، كوه يا كنار دريا .جاتون خالي خيلي هم خوش مي گذره . لا مصبها هم عجب روياهاي واقعيي هستن . ولي صبح كه از خواب پا مي شم و مي بينم كه همه شون خواب بوده و ذهن صاحاب مرده ام بهم دروغ گفته ، گولم زده و هنوز همه مشكلاتم سر جاي خودشون باقي موندن ، افسرده مي شم و […] مي شه به تمام روزم. شما يه لطفي بكن از اون قرصهاي كابوسي بده بهم.شايد از دست اين روياها راحت بشم . لا اقل بهم دروغ نمي گن . دستتون درد نكنه . - خواهش مي كنم. اين قرص قرمزها براي كابوس ديدن هستن. اين زردها هم براي پاك كردن روياهاي شيرينه. شما بايد قبل از خواب دو تا قرص زرد مصرف كنيد تا بين كابوس هاتون خواب شيرين نبينيد و عيشتون ضايع نشه ، بعدش هم يه نصفه قرص قرمز مصرف بكنيد. اميدوارم كابوسهاي ترسناكي داشته باشين . چندتا بدم خدمتتون؟
» ادامه مطلب

چند تا لينك و ديگر هيچي

0 نظر
خداييش خيلي حال كردم.شون پن تو نماز جمعه تهران يا اين يكي تو موزه سينما يه جورايي آدم يه جورايي ميشه! اعضاي گروه پينك فلويد هم مي خواهند با هم يه كنسرت مشترك بدن . منتها اين بار با راجر واترز ! يه جورايي آدم بازهم يه جورايي خوش خوشانش مي شه....
» ادامه مطلب

نمي دونه كه اونجايي

0 نظر
وقتي مرد طناب را به سختي بالا كشيد ، ‌در گرگ و ميش صبحگاهي ، در دهانه چاه ، پيرمرد چروكيده فرتوت خشكيده اي را ديد كه با ناتواني تمام به سطل آب آويزان بود و با زبان عبري از مرد سراغ كارواني را مي گرفت كه قرار بود اورا به نزد پدرش يعقوب پيامبر ببرد . كارواني كه پنج هزار سال تاخيرداشت. كارواني كه هيچ وقت نخواهد آمد...
» ادامه مطلب

آژير

0 نظر
«مي توني بري به جهنم.ديگه حوصله ات رو ندارم». در را به شدت بست. قلبش هنوز به شدت مي تپيد .احساس خستگي شديدي مي كرد. بوي آت و آشغالهايي كه كشتي ها در آبهاي ساحلي بندر خالي كرده بودند به مشام مي رسيد. به راه افتاد . سيگاري خريد و روشن كرد.سري به كتابفروشي دوست قديمي اش زد.نيم ساعتي خودش را با كتابها مشغول كرد.كمي به دختر زيباي آبي پوش كه با حالتي سرخوش به كتاب باز «عقايد يك دلقك» در دستانش خيره مانده بود خيره شد. به دوست دختر قديمي اش زنگ زد و بدون اين كه حرفي بزند به صداي كلافه او كه الو الو مي گفت و صداي زر زدن بچه اش گوش كرد و قطع كرد. دو ساعت بعدي در سينما گذشت.شام خوردن در رستوران فقط نيم ساعت طول كشيد. دو ساعت ديگر را به ياد ايام خوش مجردي بر روي نيمكت خالي در پارك گذراند و به تمام زوجهاي جواني كه از برابرش رژه مي رفتند, پوزخند زد. كمي نفس عميق كشيد و با خودش فكر كرد تنها ماندن را به سراسر زندگي نكبت باري كه تا حالا داشت، ترجيح مي دهد.نزديك ساعت دو بامداد بود كه هوا كمي سرد شد.احساس كرد كمي هم بايد گذشت كند و كوتاه بيايد. حتي كمي احساس گناه كرد كه دعوا را شروع كرده بود. چند گل از پارك چيد و يك دسته گل درست كرد و به خانه بازگشت. دم در خانه صداي آژير كشتي هايي را كه در بندر لنگر انداخته بودند، شنيد كه خبر از آغاز طوفان مي دادند .
» ادامه مطلب

يكي بود و فقط همون يكي بود

1 نظر
يه جايي اون دوردورها .يه كم دورتر از اون ستاره زرد رنگ پريده ،نرسيده به اون كهكشان آبي رنگ ، توي يه سياره كوچيك كه فقط يه كمي از غربال بزرگتربود،‌يه پيرزن زندگي مي كرد. يه حياط داشت اندازه يه فنجون ، يه درخت داشت اندازه يه چوب نازك جارو . تك و تنها تو آسمون بزرگ خدا;يه گوشه خيلي دنج از كهكشان. سياره اش نه تو مسيرراه سفينه هاي تجاري راه شيري بود ، نه تو مسير راه فضانوردان قد بلند دليري كه همه كهكشان رو به دنبال شاهزاده اي مي گشتند كه اسير يه اژدهاي فضايي باشه. تو هيچ نقشه و پقشه اي هم اسمي از سياره اش نبود. تنها مي نشست يه گوشه حياط نقلي اش و به خورشيدي نگاه مي كرد كه رنگي نداشت . منتظر طوفان و باروني مي نشست كه هيچ وقت نمي باريد. منتظر مرغ و خروس و سگ وگربه و مهمون هاي ناخونده اي مي نشست كه هيچ وقت راهشون به اونجا نمي افتاد. فقط و فقط منتظر مي موند . منتظر مار كوچولويي كه ازانگشت شاه هم تواناتر بود و قادر بود اونو به خاكي كه بهش تعلق داره برگردونه. منتظر ماري كه هيچ وقت نمي آد...
» ادامه مطلب

انتظار

0 نظر

پیرمرد دعای آخر نمازش را خواند. به نقش و نگارهای جانماز خیره ماند. به بچّه‌ها‌یش فکر کرد که ازدواج کرده‌ و برای خود زندگی مستقلّی تشکیل داده بودند. به سفر حجّی که رفته بود فکر کرد. به همسرش که اکنون در زیر خروارها خاک سرد،‌ آرمیده بود. به سفرهایش به دور دنیا. به همه کارهایی که روزی آرزوی انجام‌شان را داشت و اکنون همه آنها را به سرانجام رسانده‌بود. کار دیگری مانده که انجام نداده باشد؟ نه. پس می‌توانست منتظر مرگ باشد. لبخندی زد و به در اتاق خیره ماند و منتظر آمدن مرگ شد. انتظاری که سی‌سال به‌ طول انجامید. در تمام آن مدت پیرمرد کار دیگری جز انتظار نداشت.
» ادامه مطلب

مسخره بازي جديد

0 نظر
متاسفانه من نمي تونم نه تنها وبلاگ خودم بلكه بقيه وبلاگهاي بلاگ اسپوت رو هم ببينم.شما خبر داريد چه بلايي سر بلاگ اسپوت اومده؟
» ادامه مطلب