بازی یلدا

8 نظر
این جنابان علیرضا بازرگان و مهدی خان منادی ما رو کشوندند به این بازی. خدا خیرشون بده.
یه هفته بود که در بستر بیماری با آنفولانزای پدرسگی دست و پنجه نرم می‌کردیم و چشم دوخته بودیم به صفحه تلویزیون. در حدود بیست تا فیلم بلعیدیم تا خوب شدیم! در این مدت هم خبری نداشتیم از این بازی‌های شب یلدا و این حرف‌ها. تا این‌که کلاغه به خونه‌اش رسید و امروز صبح با دعوت به بازی این دو عزیز مواجه شدیم و همینطور پا برهنه پریدیم وسط.
همین.
1) باید اعتراف کنم آدم به شدت پدرسوخته‌ای هستم!
2) باید اعتراف کنم به شدت به زندگی وابسته هستم و دوستش دارم ومعتقدم هیچ لذتی تو دنیا بالاتر از زندگی‌کردن نیست. همه این حرفها هم که می‌گویند شرایط زندگی سخت شده، اوضاع قاراکیشمیش و این حرفها هم به نظرم کمی تا قسمتی بهانه‌ است. در همین لحظه‌های سخت هم می‌شود لحظه‌هایی درخشان را یافت که بتوانی آویزانشان شوی و تاب بخوری و پوزخند بزنی به موج‌هایی که اون پایین می‌خواهند غرق‌ات کنند.
3) به غیر از نوشتن و مطالعه و تماشای فیلم و گوش سپردن به موسیقی، عاشق طراحی و ارتکاب به عمل شنیع کاریکاتورکشی هستم. (گرچه مدتهاست که قلم راپید و مدادرنگی‌ها و آبرنگ و پاستل‌ام با من قهر هستند، ولی هیچ قهری تا ابد باقی نمی‌مونه).
4) حدود سه سال پیش ازدواج کردم و همسرم من رو از گردابی که می‌رفت تا من را ببلعد نجات داد. تا آخر عمر مدیونش هستم.
5) چرا پدرسوخته هستم؟ خودم هم نمی‌دونم. ولی باید اعتراف کنم که جداً آدم به شدت پدر سوخته‌ای هستم!
تموم شد؟ همین پنج تا؟ حالا چرا پنج تا؟ نمی شد مثلا بشه ده‌تا؟ سخت نیست آدم خودش رو تو پنج تا پاراگراف محدود کنه؟ ادامه بدم؟ قواعد بازی رو بشکونم؟ کاری که ازش بیزارم . تو عمرم قواعد هیچ بازی‌ رو نشکوندم.
رونوشت:
فقط برای علی‌رنجی جهت اقدامات بعدی
» ادامه مطلب

تماس

3 نظر
دختر کوچولو رو تخت خواب‌اش دراز کشیده بود. از پدرش پرسید :«پدر، این درسته که ما تو جهان تنها هستیم؟». پدرش جواب داد :«اگه ما تنها باشیم. اون وقت فضای زیادی تو جهان به هدر رفته» ... وقتی که فکرش رو می‌کنی که کل عالم یه چیزی حدود 18 میلیارد سال عمر داره و در واقع نور با اون سرعت سیصدهزار کیلومتری‌اش تو ثانیه، 18 میلیارد سال باید تو راه باشه تا از اینجا به لبه دنیا (اگه واقعا لبه‌ای داشته باشه) برسه و همین طور اگه فکرش رو بکنی که از ظهور اولین انسان‌ها روی زمین چیزی حدود پنجاه یا شصت‌هزار سال می‌گذره و اولین تمدن‌ها یه چیزی حدود 10 هزار سال عمر دارن و ما تازه سی و اندی ساله که پامون به فضا باز شده، می‌بینیم که زیاد هم پر بیراه نگفته. یه شق خودپستدانه دیگه‌اش هم اینه که فرض کنیم این دنیا فقط برای بشر به وجود اومده. یعنی انفجار بزرگی رخ داده و دنیا متولد شده و یه چیزی حدود 18 میلیارد سال انتظار کشیده و کشیده و کشیده تا این بشر خلق بشه و... امیدوارم که این احتمال دوم غلط باشه .فکرش هم مو رو به تن آدم سیخ می کنه...
» ادامه مطلب

لبه تیغ

6 نظر

اتحادیه بشقاب‌پرنده‌رانان فضای خارج: بدین‌وسیله انتشار کاریکاتور موهن و توهین‌آمیز در مجله کیهان کاریکاتور، که در سیاره زمین از توابع کهکشان راه‌شیری منتشر می‌شود، و به‌طور بسیار تمسخرآمیزی سقوط یکی از خلبانان دلیر و مرحوم عضو این اتحادیه را به هزل کشیده،‌ محکوم می‌نماییم و تا زمانی که عنصر معلوم‌الحالی که ساکن سیاره زمین می‌باشد و دست به ارتکاب این عمل شنیع نموده‌است عذرخواهی ننماید از ارائه کلیه خدمات حمل‌ونقل ساکنین کهکشان‌های دیگر به آن کهکشان خودداری خواهیم نمود. اتحادیه بشقاب‌پرنده سازان مقیم مرکز کهکشان راه شیری: بدین‌وسیله انتشار کاریکاتوری موهن از طرف یکی از مجلات سیاره زمین در راستای اثبات برتری‌جویی نژادی خود که در آن در مورد سقوط یکی از بشقاب‌پرنده‌های ساخت این اتحادیه، که مقام اول را در تولید و مونتاژ بشقاب پرنده‌های ردیف sx55778 , sx7655 در سطح کهکشان دارد، محکوم نموده و تا تاریخ بیست‌وچهارم سب سال 12 آلفایی (مقارن با 12 ژانویه سال 2000098 زمینی) طراح موردنظر این کاریکاتور مهلت دارد که نادم و پشیمان به دفتر این اتحادیه واقع در ستاره آلفای قنطورس، سیاره پنجم از آخر، قاره هیپالاموتیوس، کشور سیپالامیوس، شهرک صنعتی بشقابیوتالاموس مراجعه ننموده و مراتب عذرخواهی خود را به صورت حضوری به این دفتر تقدیم کند. در غیر این‌صورت این اتحادیه از فروش کلیه بشقاب‌پرنده‌های ساخت خود و خدمات بعد از فروش آنها به ساکنین ستاره‌های حوالی گوشه پرت و دورافتاده کهکشان راه شیری که شامل ستاره خورشید نیز می‌شود، خودداری خواهد نمود. مجمع تولیدکنندگان گنبدشيشه‌ای بشقاب‌پرنده های ردیف sx7655: گنبد‌های شیشه‌ای ساخت این مجمع با استفاده از بهترین مواد و تکنولوژی موجود در کهکشان ساخته‌می‌شوند و قدمت تکنولوژی و دانش ساخت این گنبد‌های شیشه‌‌ای قدمتی به مراتب بیشتر از قدمت منظومه شمسی و یا حتی کهکشان شیری دارند. این گنبد‌های‌ شیشه‌‌ای از آزمایش‌های زیادی به طور موفقیت‌آمیزی سربلند بیرون آمده‌اند و همه ساکنین کهکشان امره‌المسلسله به خوبی به یاد دارند که این گنبد‌های شیشه‌ای در جنگ بزرگ بین کهکشانی اول که در حدود دو میلیارد سال خورشیدی پیش به وقوع پیوست جان بسیاری از خلبانان تیزپرواز را در کشاکش نبرد حفظ کرده‌اند. قوی‌ترین لیزرها و پرتوهای یونی موجود در جهان نیز قادر به عبور از این گنبد‌های شیشه‌ای نیستند و بسیار متعجبیم که چگونه در این طرح موهن یک گلوله کوچک ناچیز قادر به عبور از این گنبد‌های شیشه‌ای گردیده‌است. بسیار متاسفیم که کاریکاتوری با محتوی این چنینی در نشریات سیاره زمین چاپ میِ‌شوند. تنها عذرخواهی رسمی مقام عالی سازمان‌سیارات‌متحد شاخه کهکشان راه‌‌شیری اندکی مایه تسلای ما خواهد شد. سخنگوی وزارت‌امورفضای‌خارجه سیاره آلفای قنطورس: این طرح‌ها و کاریکاتورها نشان از خوی ماقبل تاریخی بشر دارد. زمانی که کلیه ساکنین کهکشان در راستای اتحاد کهکشانها و ابرکهکشانها می‌کوشند و در خصوص فراموش کردن اختلافات دیرین خود تلاش می‌کنند، ساکنین سیاره زمین که قدمت بسیار کمی در کهکشان دارند و هنوز اسیر تکنولوژی قدیمی و از مدافتاده خود هستند با انتشار این کاریکاتورها و ساخت فیلم‌های علمی‌تخیلی که آثار مرحوم هوستوپلوس را که سده اول قرن آلفایی ساخته‌می‌شدند به یاد می‌آورند، سعی در اثبات برتری خود دارند. ما از مقام عالی سازمان‌سیارات‌متحد شاخه کهکشان راه‌‌شیری خواستار محکومیت عامل این عمل زشت می‌باشیم. در غیر این‌صورت ما را از گلوله‌های سربی و تفنگ‌های قدیمی شما باکی نیست و لیزرهای قدرتمند و ناوگان سفینه‌های جنگی‌امان که پیروز جنگ بزرگ بین‌کهکشانی اول هستند پاسخگوی این حرکت مذبوحانه ساکنین زمین خواهند‌بود.


طبق آخرین اخبار آقای حمید بهرامی جوابیه‌ای در این مورد منتشر کرده‌اند.

» ادامه مطلب

مرگ‌و‌زندگی و مرگ‌و‌زندگی. همیشه کنار هم. همیشه با هم هستند با فاصله‌ای به اندازه یک تار مو.

2 نظر

الیزابت تاون- کارگردان: کامرون کرو- بازیگران: اورلاندو بلوم (درو بیلور)- کرستن دانست (کلر کلبورن)- سوزان ساراندون( هالی بیلور)- الک بالدوین (فیل دووس)- محصول سال 2005 خلاصه داستان فیلم: درو بایلور طراح کفشهای ورزشی که آخرین طرح‌اش با شکست روبه‌رو شده و ضرری نزدیک به یک میلیارد دلار متوجه شرکت کرده‌است، تصمیم به خودکشی می‌گیرد. در آخرین لحظه خواهرش با او تماس می‌گیرد و به او اطلاع می‌دهد که پدرش فوت کرده و او باید برای به راه انداختن مراسم تدفین و به خاکسپاری به الیزابت تاون برود... فیلمهای کامرون کرو همیشه برایم عزیز بوده‌ا‌ند. همه فیلمهای او انباشته از بده‌بستانهای شیرینی از موسیقی و تصویر و پاکترین و زلال‌ترین چیزهایی هستند که ما انسانها را تبدیل به انسان می‌کنند. آسمان وانیلی رو به یاد دارید؟ تقریبا مشهور چطور؟ داستان الیزابت‌تاون ممکن است به نظر کلیشه‌ای و تکراری باشد. داستان مردی که خودکشی خود را برای سروسامان دادن به مراسم به خاکسپاری پدرش به عقب می‌اندازد و در عوض به زندگی و عشق می‌رسد. سوژه‌ای که اکثر فیلمسازان به سراغش رفته‌اند و نتیجه آن فیلمی متظاهر و کلیشه‌ای از آب در آمده است. ولی همین مضمون در دستان معجزه‌گر کامرون کرو به فیلمی زیبا و دلنشین تبدیل می‌شود. فیلمی پر از شور زندگی، ترانه‌های فوق‌آلعاده گوش‌نواز و در یک کلام گرم و دوست‌داشتنی..
» ادامه مطلب

پدر و پسر

2 نظر
رفته بودم داروخانه تا داروهام رو بگیرم. یه مرد با پسرش اونجابودند که از ساک و کیفی که حمل می‌کردند مشخص بود که مسافر هستند. نسخه نداشتند و مرد اصرار می‌کرد که برای سلامتی پسرش به اون داروها احتیاج داره. پسرش کمی عقب مونده به نظر می‌اومد. موهاش فرفرى بود. صورت گِردی داشت. یه عینک بزرگ ته‌استکانی زده‌بود و دهنش باز و بی درودروازه بود. به نظرم ۱۵ ساله بود. هرکاری که باباش می‌کرد یا حرفی می‌زد، یه چشمش رو می‌بست و می‌خندید. پدرش هم هی پشت سر هم با نسخه‌پیچ و دکتر بحث می‌کرد. وقتی داروها رو گرفت با پسرش نشست روی نیمکت و تمام قرص‌ها رو دونه‌به دونه شمردند و بلند‌بلند با هم بحث کردند و رفتند. داستانی تو ذهنم جرقه زد. داستان زندگی‌شون. تو داستان  پسره مادر نداره. وقتی می‌خواست به دنیا بیاد، مادرش از دنیا رفته‌بود. مرد تو ارومیه‌ تو یه اداره کوفتی کار می‌کنه و حالا هم برای ماموریتی به زنجان اومدند. پسره شده وبال گردن‌ش. هرجا می‌ره مردم خودش و پسرش رو مسخره می‌کنند. شب رو تو مامورسرای اداره‌شون تو زنجان می‌مونند و پس‌فردا صبح هم به ارومیه برمی‌گردند. تو ارومیه پدر صبح‌ها به سرکار می‌ره و خاله مجرد پسر می‌آد خون‌شون و کارهای خونه رو انجام می‌ده و از پسره نگهداری می‌کنه. بعداز ظهرها هم پسره به مدرسه کودکان استثنایی می‌ره و درس می‌خونه. شب‌ها هم با پدرش تو خونه کوچیک‌شون می‌خوابن. پدر خواب خوب شدن پسرش رو می‌بینه. پسر هم خواب مادری رو که هیچ وقت ندیده...
» ادامه مطلب

پنجره طبقه یکصدوچهل‌وسه

5 نظر


از آن بالا،‌ پشت‌بام بلندترین آسمان‌خراش، همه شهر دیده می‌شد. چراغ‌های رنگارنگ شهر چشمک می‌زدند. صدای محو اتومبیل‌های عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان می‌گذشتند به گوش می‌رسید. لب بام نشسته‌بود. باد خنکی می‌وزید و موهای آشفته‌اس را آشفته‌تر می‌کرد. در آن تاریکی خیره شده‌بود به صفحه‌ی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقه‌ها را یکی‌یکی تا پایین شمرد تا رسید به یکی از پنجره‌های روشن طبقه یکصدوچهل‌وسه. کاش می‌شد همین الان زنگ بزند. کاش می‌شد لااقل بیاید لب پنجره و او بتواند از آن بالا برای آخرین بار سایه‌ی محو ومبهم او را ببیند. دوباره خیره شد به صفحه سبز موبایل. ثانیه‌ها را ‌شمرد و با خود ‌گفت :«اگر پنجاه‌تای دیگه شمردم و زنگ نزد می‌پرم». پنجاه‌ تا پنجاه‌ ثانیه گذشت و زنگ نزد. قطره اشکی را که گوشه چشمش جمع شده‌بود، با پشت دست پاک کرد. نگاهی دوباره به چشم‌انداز شهر کرد. نگاه دیگری نیز به صفحه‌کوچک موبایل. باز هم خبری نبود. نفس عمیقی کشید و درست مثل اینکه بخواهد درون استخری پر از آب سرد شیرجه بزند، پرید. ته دلش خالی شد. احساس سبکی کرد و به سرعت سقوط کرد. درد محوی سینه‌اش را می‌فشرد. باد چشم‌هایش را می‌آزرد و نمی‌توانست خوب ببیند. سعی می‌کرد از پنجره طبقه یکصدوچهل‌وسه که روشن بود و به سرعت نزدیک می‌شد، چشم برندارد. به سرعت به پنجره طبقه یکصدوصدوچهل‌وسه رسید و یک آن او را دید که بارانی سرخ‌اش را پوشیده و در حال شماره‌گیری با موبایل است. با چه کسی تماس می‌گرفت؟ شاید در حال تماس با او بود. دلش لرزید. باید میان زمین و آسمان کاری می‌کرد. باید به نزد او می‌رفت. فرصتی نداشت. نمی‌توانست صبر کند و با لرزش موبایل و بلند شدن صدای زنگ موبایلش از تماس او مطمئن شود. نگاهی به دوروبر کرد. باید کاری می‌کرد. زمین به سرعت نزدیک می‌شد. هراسان به اولین پنجره بازی که نزدیک‌اش بود چنگ انداخت و آویزان شد. به سرعت با صورت به دیوار خورد و کتف‌اش خرد شد و بینی و چند دندانش شکست. اهمیتی نداشت. با دست دیگرش به لبه پنجره چنگ زد، دندانهای شکسته‌اش را تف کرد و با زحمت زیاد خود را بالا کشید و وارد اطاق تاریک شد. درست اطراف را نمی‌دید. کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید. کورمال کورمال در ورودی را پیدا کرد و وارد راهرو شد. در حالیکه کتف خردشده‌اش را با دست سالمش می‌مالید و جوی باریکی از خون، از دهان و بینی‌اش جاری بود وارد آسانسور شد تا به طبقه یکصدوچهل‌وسه برود. کمی بعد پشت در بود و او، با آن چشمهای سیاه زیبای مهربانش به او می‌نگریست.
"داشتم شماره تو رو می‌گرفتم که زنگ را زدی"
در چشمان سیاه و وقار او محو شده‌بود و نمی توانست چیزی بگوید. زن زیر بغل او را گرفت و به داخل اتاق برد. روی تخت خواباند و معاینه‌اش کرد و گفت:«باید بریم بیمارستان. الان ترتیبش را می‌دم». کمی بعد مرد روی برانکارد درون آمبولانسی دراز کشیده‌بود که با سرعت به طرف بیمارستان می‌رفت.
زن سرخپوش از آسمان‌خراش خارج شد. ماشینهای پلیس، آمبولانس و جمعیت زیادی محوطه را پر کرده بودند. پلیس در حال متفرق کردن جمعیتی بود که به گرد چیزی حلقه زده‌بودند. کمی جلوتر رفت. از همهمه و سروصدای جمعیت متوجه شد که کسی خودکشی کرده‌است. صدای زنگ موبایل زن بلند شد. از کیف خارج‌اش کرد، دگمه سبز را زد و موبایل را برد کنار گوشش.
"سلام عزیزم...آره...نمی‌دونم چرا قطع شد. دارم میام. اینجا کمی شلوغه. مثل این‌که یه احمق خودش رو بخاطر یه احمق دیگه له و لورده کرده... آره... آره... سعی می‌کنم زود بیام. خداحافظ عزیزم."
موبایل را به درون کیف برگرداند و به آرامی و در حالی‌که سعی می‌کرد چشم‌‌اش به جنازه له‌شده‌ای که دست بی‌جانش هنوز موبایلی را در خود می‌فشرد نیافتد، از آنجا دور شد.
» ادامه مطلب

!چه بلاگر شگفت‌انگیزی

4 نظر
به سلامتی و میمنت و مبارکی وبلاگمون رو با کمک امکانات جدید بلاگر ارتقا دادیم. امکاناتی از طریق امکان موضوع بندی مطالب، ‏مدیریت پیشرفته‌تر آرشیو وبلاگ، امکان اضافه‌کردن لینکدونی، تغییر رنگ فونتها و زمینه و پیش‌زمینه وبلاگ بطور مستقیم از کنترل‌پنل ‏داخل بلاگر بدون این‌که قالب وبلاگ رو دستکاری کنیم و امکانات دیگه‌ای که هنوز در مرحله اکتشاف اونها هستیم و هنوز حالا حالاها ‏وقت می‌بره تا ازشون سر در بیارم.‏ خدا آخر و عاقبت همه‌مون رو به خیر کنه.‏
» ادامه مطلب

روزه‌داری و تماشای فیلم

6 نظر
سخت‌ترین کار دنیا، تماشا کردن فیلم پالپ فیکشن با زبون روزه،‌ درست یکساعت‌ونیم قبل از افطاره. فیلمی که پر از صحنه‌های غذاخوردن و نوشیدن انواع و اقسام نوشیدنی هاست. مخصوصاً صحنه‌ای که جان تراولتا ‏و ساموئل جکسون رفتند کیف‎ ‎مارسلوس والاس رو از اون چندتا نوجون بگیرند وساموئل ال جکسون لعنتی اسپرایت پسره‎ ‎رو با نی تا ‏ته‌اش می‌خوره و یا اونجایی که اماتورمن وجان‌تراولتا رفتند تو اون‎ ‎رستوران عجیب‌و‌غریب و تراولتا سفارش یک لیوان کوکای وانیلی ‏می‌ده . خداییش من یکی‎ ‎که با این زبون روزه‌ام آتیش گرفتم‎!‎
» ادامه مطلب

تصویرها

1 نظر

‏«... مهرداد روی بالاترین پلٌه ایستاده‌بود و از روی دیوار به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. من پایین پلٌه‌ها ایستاده‌بودم‌. پلٌه‌ها ‏آنقدر بزرگ بودند که مانند دیوار بلندی جلویم قد برافراشته‌ بودند. بعد از عبور هر هواپیمایی که از بالای سرمان ‏غرش‌کنان رد می‌شد و می‌رفت پشت دیوار، مهرداد فریاد می‌کشید‌:« اینم یه تصادف دیگه. امروز چقدر این‎ ‎هواپیماها با ‏هم تصادف می‌کنن» و من که چشم‌هایم را سپرده بودم به زبان دروغگوی او، حسرت قد بلند و پاهای قوی او رو ‏می‌کشیدم که اجازه داشت و می‌توانست از پله‌ها بالا برود و با‏‎ ‎دروغ‌هاش پسر عمو کوچولوش را سر کار ‏بگذارد...» ‏‎ ‎خانه ما ته یه کوچه بن‌بست و‎ ‎باریک بود. شبها بعد از افطار که هوا تاریک می‌شد و کوچه پر می‌شد از ‏دزدها، غولها و‎ ‎جن‌هایی که از قصه‌های مادر بزرگ برایمان به یادگار مانده بودند. من و خواهر بزرگترم‎ ‎یواشکی ‏می‌رفتیم پشت در. لای در را باز می‌کردیم و زل می‌زدیم به تاریکی و در حالیکه‎ ‎از ترس می‌لرزیدیم خطاب به دزدی که ‏در تاریکی با کیسه بزرگش قایم شده‌بود، با هم‎ ‎می‌خوندیم‌:« آقا دزده، سلام،‌ حالت چطوره؟ سلام. اگه هفت‌تیر ‏بِکشی، منو بُکشی، حق‏‎ ‎کشی... حق‌ کشی... » شعری که هیچ وقت یادم نمی‌آید از کجا یاد گرفته‌بودم‎... ‎‎ ‎اینها‎ ‎قدیمی‌ترین و دورترین تصویرهایی است که از سالهای دور کودکی به یادم مانده است. حافظه من با‎ ‎این ‏تصاویر شروع شده و جلو آمده‌است. قبل از اینها هر چه هست پر از تاریکی و‏‎ ‎فراموشی است. خیلی سعی کرده‌ام ‏اولین تصویرهایی را که از زندگی در این دنیا در خاطرم حک‏‎ ‎شده‌بود، به یاد بیاورم. ولی نتوانسته‌ام. همه آنها از ‏حافظه‌ام پاک شده‌اند. گنجینه‌ام از دست‎ ‎رفته‎ ‎‏‌است.‏

» ادامه مطلب

یکی بود،یکی نبود

2 نظر

یه جایی اون دوردورها. یه کم دورتر از اون ستاره زرد‌ رنگ‌پریده، نرسیده به اون کهکشان آبی‌، توی یه سیاره کوچیک که فقط یه کمی‌از غربال بزرگتر بود،‌ یه پیرزن زندگی می‌کرد. یه حیاط داشت اندازه یه فنجون، یه درخت داشت اندازه یه چوب نازک جارو. تک و تنها تو فضای سرد و بی‌انتهای خدا، یه گوشه خیلی دنج از کهکشان زندگی می‌کرد. سیاره‌اش نه تو مسیر راه سفینه‌های تجاری راه شیری بود، نه تو مسیر راه فضانوردان قد‌بلند دلیری که همه کهکشان رو به دنبال شاهزاده‌ای می‌گشتند که اسیر یه اژدهای فضایی باشه. تو هیچ نقشه هم اسمی‌از سیاره‌اش نبود. تنها می‌نشست یه گوشه حیاط نقلی و به خورشیدی نگاه می‌کرد که رنگی نداشت. منتظر طوفان و بارونی می‌نشست که هیچ وقت نمی‌بارید. منتظر مرغ و خروس و سگ وگربه و مهمون‌های ناخونده‌ای می‌نشست که هیچ‌وقت راهشون به اونجا نمی‌افتاد. فقط و فقط منتظر می‌موند. منتظر مار کوچولویی که ازانگشت شاه هم تواناتر بود و قادر بود اونو به خاکی که بهش تعلق داره برگردونه. منتظر ماری که هیچ وقت نمی‌آد...


متن ترانه‌ای از دیوید بووی که الان در حال شنیدن‌اش هستید
» ادامه مطلب