Iblog

0 نظر
 17 آبان 81 که این وبلاگ تاتی‌تاتی کرد و راه افتاد چهارماه بود که وبلاگ‌ داشتم. اولین مطلبی که در یک وبلاگ نوشتم  روز جمعه 21 تیرماه سال 81 بود. الان که داشتم برای نوشتن این پُست به دنبال مطالب قدیمی وبلاگم می‌گشتم این پست را دیدم که به نوعی در مورد گذشت زمان و سپری شدن عمرست. به مناسبت حلول خورشید مبارک روز وبلاگستان فارسی آن مطلب را بازنشر می‌کنم.
“می‌دونی الان داشتم آهنگ time از آلبوم dark side of the moon رو گوش می‌دادم. گیلمور خوند و خوند و خوند تا رسید به اینجا... and then one day you find ten years have got behind you کمی که دقت کردم دیدم اولین‌بار که این آهنگ رو گوش دادم و شعرش رو متوجه شدم یه چیزی دورویر ۱۰ سال پیش بود. اون موقع با خودم فکر می‌کردم ۱۰ سال بعد چی می‌شه؟ چه اتفاقاتی برام می‌افته؟ الان ۱۰ سال گذشته. اگه بگم چیزی نشه، اتفاق خاصی نیافتاده، دروغ گفتم. اگه بگم بزرگ‌تر شدم، چیزهای تازه یاد گرفتم، بازم دروغ گفتم. نه می‌شه گفت همون آدم ۱۰ سال پیش هستم، ‌نه می‌شه گفت یکی دیگه شدم. ولی خوب احساس خوبی نیست که آدم برگرده به خودش بگه ده سال گذشت حالا چی؟ حتی اگه این ۱۰ سال خیلی خوب و خوش گذشته باشه بازم یه چیز این وسط گم شده.
می‌دونی وقت‌مون خیلی کمه. کمی بیشتر از طول عمر یه ذرَه خیلی ناپایدار هسته‌ای. تا بیایی دنیا رو کشف کنی، بفهمی زندگی چقدر باحاله، چقدر خوب می‌تونی تو این خراب شده از این زندگیت لذت ببری، ‌صدای قدم‌های یک نفر رو از پشت سرت می‌شنوی که می‌اد و دست سنگینش رو قرار می‌ده روی شونه‌ات و تو گوش‌ات زمزمه می‌کنه: <وقتشه!> “
#روزوبلاگستان فارسی
#وبلاگ
#وبلاگ‌فارسی

» ادامه مطلب

پرشیا

0 نظر
عکس: اینجا
اول شب که چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم خواب دیدم که تو بزرگراهی تاریک در حال رانندگی هستم. کمی جلوتر از من یک پرشیای نقره‌ای بِژ (تنها تو خواب می‌تونید یه پرشیای نقره‌ای بِژ ببینید) داشت می‌رفت و دود غلیظ و سیاهی از اگزوزش خارج می‌شد. به شدت دود می‌کرد و تقریباً دیدم را کور کرده‌بود. چندبار خواستم ازش سبقت بگیرم. نتوانستم. سرعتم را کم کردم ولی دور نشد. کنار اتوبان ایستادم. پرشیا هم‌چنان دود می‌کرد و می‌رفت ولی دور نمی‌شد. کلافه بودم و نمی‌دانستم چه کنم. کات شد به شنیدن صدای ایلیا که آب می‌خواست و بیدارم کرد. پاشدم. یک لیوان آب آوردم و دادم دستش. خیلی تشنه بود. نیمی از آب را خورد و دوباره خوابید. برگشتم به رختخواب. چشم‌هام رو بستم. حتماً الان پرشیا حسابی دورشده. وقتی خوابم برد دوباره در همان بزرگ‌راه بودم. پرشیا کمی جلوتر زده‌بود کنار اتوبان. منتظرم بود  و فلاشر می‌زد. وقتی راه افتادم خیلی آرام روشن کرد، فلاشر را خاموش کرد، راهنما زد و آمد جلوی من. یه گاز محکم داد و دوباره دودش احاطه‌ام کرد و تا خود صبح کور و خفه‌ام کرد.

کمی تا قسمتی بی‌ربط و مربوط:
» ادامه مطلب

وبلاگ‌نویسی با طعم آی‌پد

0 نظر


خب.  من قبلاً  از نرم‌افزار windows live writer  شرکت مایکروسافت برای انتشار مطالب تو وبلاگم  استفاده می‌کردم. تا این‌که مهاجرت کردیم به اپل و دیدیم که ای دل غافل اپلیکیشنی به قدرت لایورایتر وجودنداره و برای وبلاگ‌نویسی باید وارد سایت بلاگر شد و این‌ها. کمی بعد بلاگر اَپ رسمی بلاگر رو برای آی‌فون منتشر کرد که اجرای اون رو آی‌پد مشکلات خاصّ   خودش رو داشت که اینجا+ در موردش نوشتم. یه مدّتی کل‌ّیوم! بی‌خیال  وبلاگ‌نویسی از طریق آی‌دیوایس شدم. مطلب رو روی  Notes آی‌پد می‌نوشتم و ای‌میل‌اش می‌کردم روی جی‌میل و از اون‌جا برمی‌داشتمش و روی لایورایتر مرتب می‌کردم و شوت می‌کردم تو وبلاگ. تا این‌که تصادفاً به این اپلیکیشن Draftcraft free برخوردم. یه تست کوچولو زدم و دیدم که اَپ به درد بخوری‌ست. بلاگر، ووردپرس و تامبلر رو هم پشتیبانی می‌کنه. 
 به کمک Draftcraft  راحت‌تر می‌تونم تو وبلاگم  بنویسم. اگر می‌تونستم چاره‌ای  هم برای رعایت نیم‌فاصله هم پیدا کنم  نورعلی نور می‌شد. البته وقتی دارم تایپ می‌کنم نیم‌فاصله‌ها رو رعایت می‌کنه ولی بعد از انتشار، متن رو به هم می‌ریزه. 
مزیّت دیگه‌ای که این اَپ داره اینه که می‌تونی مطلب رو به صورت آف‌لاین بنویسی و به صورت چرک‌نویس ذخیره کنی تا وقتی که به یه وایرلس سرگردان بی‌پدرمادر و بی‌صاحاب رسیدی بتونی اون رو منتشر کنی. همون‌طور هم که قبلاً گفتم قیلطِر رو به  تخم‌اش هم حساب نمی‌کنه و مطلب رو یه جورایی از درز و وصله‌پینه‌های دیوار رد می‌کنه و  تو وبلاگت منتشر می‌کنه که  مزیّت بزرگی‌‌ست.
اپلیکیشن دیگه‌ای هم پیدا کردم به نام blogdoc که حرفه‌ای تره و امکانات  و ابزار بیشتری داره ولی برای استفاده از اکثر اون قابلیّت‌ها باید به نسخه حرفه‌ای  آپگرید شد که فعلاً برای من امکان‌پذیر نیست. نیم‌فاصله‌ها رو هم درست منتشر می‌کنه.   ولی تو آزمایش اولیه قالب وبلاگم رو به هم ریخت. 
فعلاً چندروز این دو تا رو تست می‌کنم تا بهترین رو انتخاب کنم. به شما هم خبر می‌دم.
پی‌نوشت:  خب. مثل این‌که این Draftcraft هم محدودیّت ارسال ۱۰ پست رو داره و بعد از اون باید یه مبلغی رو برای استفاده دائمی هزینه کرد. 
پی‌نوشت۲: Draftcraft رو دوست دارم ولی احساس می‌کنم نظرم به Blogdoc نزدیک‌تر باشه.

I blog with BE Write

» ادامه مطلب

تست

1 نظر

یک، دو، سه امتحان میکنیم

اپلیکیشنی نصب کردهام برای وبلاگنویسی و در حال آزمایش اون هستم.
پینوشت: اسم اپلیکیشن draftcraft free ست. متاسفانه از داخل آیپد نمیتونم به داخل آیتونز برم و بهش لینک بدم. فوقالعادهست. بدون چیز پی اِن میتونی مطلبت رو ارسال کنی. محیط گرافیکی زیبایی داره. تا اینجای کار فقط با نیمفاصلهها مشکل داره
» ادامه مطلب

دروغ‌های واقعی

1 نظر

عکس: اینجا

وقتی صِدایم را پشت تلفن شنید و شناخت، ساکت شد. از پشت تلفن می‌تونستم درماندگی‌اش
رو احساس کنم. وقتی جواب داد صداش می‌لرزید. پیش خودش فکر می‌کرد چرا الان باید بهم زنگ بزنه؟ می‌خواد شاهد درماندگیم باشه؟ می‌خواد انتقام بگیره؟ چرا؟
دورانی بود که به هم خیلی نزدیک بودیم. تنهایی او در شهری غریب و تنهایی من در محیط دانشگاه ما رو بهم نزدیک کرده‌ و رفیق کرده‌بود. یه پای ثابت خُل‌بازی‌هاش بودم. ملّت رو کِنِف می‌کردیم. سر کار می‌گذاشتیم و خوش بودیم. اخلاق خاصّی داشت. آدم چاخانی بود. اصلی رو دنبال می‌کرد که طبق اون نباید در هیچ زمینه‌ای کم می‌آورد. همیشه باید بالاتر از دیگران بود. برای کسی که جَنَم این کار رو داشته‌باشه برتری بر دیگران کار سختی نیست. وقتی که واقعاً کم می‌آری باید به دروغ و چاخان رو بیاری تا بقیه فکر کنند واقعاً چیزی در چنته داری. اوایل ترم دو دیگه دستش رو شده‌بود. ولی من دست روشده‌اش رو به روی‌اش نمی‌آوردم. تنها شده‌بود و از دلم نمی‌اومد تنهاش بگذارم. اجازه می‌دادم به رفتارش ادامه‌بده. پیش خودم فکر می‌کردم تا وقتی که آسیبی نمی‌زنه می‌تونه ادامه بده. بگذار همین‌طور خوش باشه. فکر می‌کردم ترمزش در دستمه. وقتش که برسه می‌شه کنترلش کرد. ولی اشتباه می‌کردم. زمانی رسید که ضربه سختی بهم زد که گیجم کرد و  مسیر زندگیم را عوض کرد. ضربه‌ای که با حماقت بعدی من تکمیل شد و خراشی به تایم‌لاینم افتاد که تا به امروز هم ترمیم نشده‌است. وقتی که فهمید من خبر دارم ضربه از طرف او بوده بازهم دروغ گفت، کار زشت‌ش رو توجیه کرد و کوتاه نیومد. ضربه‌ای زد و رابطه‌مون را قطع کرد و زخمی به جانم افتاد که پشت و رویم کرد.
در تمام این مدّت َ دورادور ازش خبر داشتم. ادامه رفتار و عقایدش و روشی که برای زندگی انتخاب کرده‌بود منجر به بدبیاری‌های پشت سرهمی شد که کنترل زندگی‌اش رو از دستش خارج کرد. کسی که وِرد زبانش این بود که بین این‌همه آدم فقط من موفق خواهم‌شد اسیر تلاطم‌های زندگی شده‌بود و دائماً به دَرودیوار می‌خورد. آشکارا بین همه دوستانش تنها کسی بود که عقب افتاده‌‌ و نتوانسته‌بود سرو سامانی به زندگی‌اش دهد. می‌تونستم احساس کنم که چه رنجی می‌برد و در چه عذابی‌است. زخمی که زده‌بود هنوز تازه بود. ولی دلیل نمی‌شد تنهاش بگذارم. چشمم رو بستم و بهش زنگ زدم.
قراری گذاشتیم و همدیگر را دیدیم. ده دوازده سال گذر عمر پیرش کرده‌بود. موهایی که کم‌پشت شده‌، شکمی که جلو آمده و برقی که در چشم‌هاش جایش را به تردید داده‌بود. ولی هنوز همان آدم قبلی بود. هنوز چاخان بود و دست و پا می‌زد و از تَک‌ و تا نمی‌افتاد. دروغ‌هایی که ردیف می‌کرد در راستای مخفی کردن بدبیاری‌هایی بود که خبر داشتم. چاخان‌هایش رو که شرح کاملی بود از  شرایطی که دوست داشت الان احاطه‌اش می‌کرد قبول کردم. احساس می‌کردم اگر باور کند که دروغ‌هایش را باور دارم به اندازه واقعی بودن آن‌ها ارضایش می‌کند. اجازه دادم همین‌طور حرف بزند و آسمان و ریسمان رو به هم ببافد و تصویری بیافرینه از حال و آینده‌ای که از دست داده. قهوه‌ای نوشیدیم. به شرح موفقیّت‌های‌اش گوش دادم و احسنت گفتم. برق چشم‌هاش همین‌طور زیاد و زیادتر می‌شد.  برایم کافی بود و برایش کمی بیشتر از کافی. وقت خداحافظی برق چشم‌هایش برگشته‌بود. می‌شد گفت به آرامش کاذبی رسیده که امیدوارم  شب قبل از خواب جایش رو به کابوس‌های همیشگی ندهد.

» ادامه مطلب

صبح است ساقیا

0 نظر

صبح زیبای بهاری – صبح جمعه 5 خرداد 91 - زنجان

» ادامه مطلب

خودنویس، نوشتن، همین و تمام

0 نظر

نوشتن برای من همیشه مثل یک آئین بوده‌است. دوست دارم مقدّمات انجام آن را به نحو احسن فراهم کنم تا بتوانم از انجام‌ش لذّت ببرم. فرقی نمی‌کند. این نوشتن می‌تواند نوشتن داستان باشد نوشتن برای دل باشد و یا نوشتن گزارش و یا نامه اداری. یکی از لوازم اجرای این آئین، خودکار و یا خودنویسی است که روان بنویسد و در حدّ مگنومِ رفیق‌مان هری کثیف خوش‌دست باشد. قبلن‌ها با خودکار می‌نوشتم (حالا مگر بیشتر ملّت به غیر از خودکار با چیز دیگری هم می‌نویسند؟). منظورم از آن نوع خودکارهای فشاری و یا پیچی است. یا  هرجور خودکاری به غیر از خودکار بیک. زمانی که وارد دانشگاه شدم نسرین یک خودکار پارکر اصل بهم هدیه داد که یک سال بیشتر دوام نیاورد و در کتابخانه دانشگاه به سرقت رفت. خودکار دیگری هم هدیه گرفتم که گم‌اش کردم. درسم که تمام شد و بیکار بودم و زیاد می‌نوشتم سعی می‌کردم با مداد فشاری بنویسم که اگر غلط‌غلوط نوشتم و اصلاحش کردم شکل ظاهری مطلبم زیاد آشفته و کثیف نشود. بعد هم که کامپیو‌تر آمد و به دنبالش وبلاگ آمد و تایپ کردن جای نوشتن را گرفت که آن هم برای خودش داستان دیگری دارد. زمانی هم که در شرکت مشغول به کار شدم روزانه باید کلّی نامه و گزارش می‌نوشتم و زیاد هم اهل نوشتن با خودکار نبودم. خودنویسی هدیه گرفته‌بودم که روان نبود و به اصطلاح زیاد گیر می‌کرد و هربار قبل از نوشتن باید می‌تکاندم‌ش تا روان شود. البته این تکان‌دادن‌ها دیوار پشتم در اطاقم توی اداره را پر از لکّه‌هایی کرده‌بود که شَتَک‌های جوهر ایجادکرده‌بود. یه جورهایی شبیه تابلوهایی شده‌بود که جکسون پولاک در مهدکودک می‌کشیده.
از آن‌جایی که طنّاز علاقه‌ای به تابلوهای جکسون پولاک نداشت و دوست نداشت یکی از آن‌ها را در خانه داشته‌باشد یه روز دستم را گرفت و باهم رفتیم لوازم‌التّحریر فروشی رسّام و یه خودنویس نوک نازک خریدیم با یک جوهر دیپلمات اصل آلمانی. خودنویس روانی بود و از نوشتن با آن لذّت فراوانی می‌بردم. بعد از آن بود که خودنویس‌چی شدم و تا حالا هم همیشه یه خودنویسْ َپرِ جیبم و یا توی کیفم هست که همیشه آماده تاخت و تاز و برداشتن بکارت کاغذهای سفید معصوم‌ست. در این چندسال چندین و چند خودنویس خریده‌ام که همه‌شان را یا گم کرده‌ام، یا به یغما رفته‌اند، یا به «گا»‌رت رفته‌اند و یکی از آن‌ها هم  توسط ایلیا بُستان شده‌است.
چند هفته پیش از یکی از دوستان بسیار عزیزم یک حوالهٌ خرید کتاب به عنوان کادوی تولّد هدیه گرفتم و طنّاز برایم نقدش کرد. یک لحظه از ذهنم گذشت که به جای کتاب بروم و یک خودنویس خوب بخرم. بعد پیش خودم فکر کردم من که الان یه خودنویسِ روان و خوش‌دست دارم و ازش هم راضی هستم بهتر‌ست کتاب بخرم. رفتم پیش حاجی‌رضا و چندتا کتاب خریدم. صبح فردای آن روز در دستشویی اداره خودنویس از جیبم افتاد و دَرَش جدا شد و فرو رفت در اندیشه آشفته چاه توالت. حالا یک خودنویس مانده وَرِ دلم با دَری که فرو رفته، پولی که صرف خرید کتاب شده و انتظار  فرصتی  برای خرید یک خودنویس دیگر.
پی‌نوشت: خوشبختانه هفته پیش خودنویس تازه‌ای خریدم. امیدوارم این یکی حدّاقل دو سه سالی دوام بیاورد.

» ادامه مطلب

با اینا زمستون رو سر می‌کنم

3 نظر

عکس از اینجا

 

هادی مقدّم‌دوست در «همشهری داستان ویژه عید» روایتی دارد با عنوان “همه آن‌چه با دماغ می‌شنوی” که مجموعه‌ای است از بوهایی که مقدّم دوست با دماغ شنیده و شناخته‌است. روایت شیرینی که خواندنش هرکسی را به یاد کلکسیون خودش می‌اندازد. هر کسی برای خودش مجموعه‌ای دارد از بوهایی که یادآور لحظه‌لحظه زندگی‌اش است. همان‌طور که من دارم و مجموعهٔ زیر را از گوشه‌گوشه خاطراتم بیرون کشیدم و نوشتم. این روایت را به مناسبت رسیدن بهار نوشتم. بهانه‌ای برای استقبال از عید و بهار. باید اعتراف کنم که نوشتن این متن و یادآوری خاطرات منتهی به آن در جاهایی منقلبم کرد، شادم کرد و در جاهایی اشک به چشمانم آورد.

پیشاپیش حلول سال نو را به همه شما تبریک عرض می‌کنم.

بوی کیهان بچّه‌های تازه وقتی که هفت سالم بود. بوی گلوی ایلیا وقتی که شیرخشک می‌خورد و می‌ریخت روش، بوی دودهِ صبح‌های خیابان انقلاب تهران، بوی صبح‌هایِ زودِ گاوازنگ، بوی صبح‌هایِ زودِ روستا، بوی خمیر نان  چسبیده به دیوار تنور هیزمی، بوی تخم‌مرغ نیمرویی که با روغن حیوانی پخته و روی زرده‌اش دارچین ریخته‌شده‌باشه، بوی پوست پرتقال سوخته‌ای که روی بخاری نفتی مونده‌باشه، بوی نان برشته‌شده‌ای که به بخاری نفتی تبریزی بدون حفاظ چسبیده‌باشه، بوی باروت سوخته‌شده تو شب چهارشنبه‌سوری، بوی کتابخانه سهروردی وقتی که تو یه صبح تابستون اولین نفری باشی که واردش می‌شی،  بوی خونه وقتی بعد از یه مسافرت طولانی مدّت برگردی، بوی دینامِ تازهِ چرخ خیّاطی، بوی ملافه‌های تمیز خونه عمّه مقبول، بوی حیاط آب‌خورده  عصر یه روز تابستون تو ماه رمضون، بوی کتاب  "بیست‌هزار فرسنگ زیر دریا"  وقتی که از لای کادو بیرون کشیدم‌اش تو عصر یه تابستان سال ۶۵، بوی لیموترش تازه، بوی طالبی که تو یخچال مونده‌باشه، بوی اطاق خوابگاه تو اولین روز ترم، بوی صبح زودِ مدرسه تو اوّل مهر، بوی لباس گچی و عرقی‌مون وقتی بدو بدو به عشق برنامه کودکِ عصر از مدرسه به خونه می‌رسیدیم، بوی بربری تازه‌ای که بابا صبح‌ها از موسی می‌خرید، بوی اداره تو اوّلین روزی که کارم رو شروع کردم، بوی ضریح حرم امام رضا، بوی یه خونه تازه‌ساز که کف اتاق‌هاش با موکت نو فرش شده‌باشه، بوی دفترچه‌های چهل‌برگِ تازه که بابا از فروشگاه تعاونی مصرف راهآهن می‌خرید، بوی صبحِ یه روز برفی، بوی سیگار دان‌هیل، بوی توتون سیگاری که آقاجان می‌پیچوند لای زرورق، بوی چارقد همیشه تميز آبا، بوی پیچ امین‌الدوله که عصرهای خنک تابستان کوچه رو پر می‌کرد، بوی خونه طنّازاینها وقتی برای اولین بار واردش شدم، بوی گلِ مریم، بوی نمِ زیرزمین خونه اصغردایی تو اعتمادیه،   بوی برگ‌های زرد درخت شاتوت، بوی درخت شاتوت تو شب‌های خنک تابستون، بوی فضای داخل یه تاکسی تو زمستان وقتی که  بیرون برف می‌آد و بخاری‌اش روشنه، بوی دریا، بوی اردوگاه میرزا کوچک‌خان، بوی برجک نگهبانی تو یه پادگان وقتی که نگهبان قبلی توش سیگار بهمن کشیده‌باشه، بوی کیفِ مدرسه بچّه‌ها، بوی یک مزرعه نخود بعد از برداشت محصول، بوی باغی که تازه درخت‌های تبريزی‌اش روبریده‌باشند، بوی شیرتازه وقتی که حاج‌آقا رفیعی با دست‌های لرزانش دبّه‌اش رو توی یه حلبی خالی ۱۷ کیلويی خالی می‌کرد، بوی ویدیو وی‌اچ اس آیوا 102… .

» ادامه مطلب

لحظه

2 نظر
1) کتابهایی هستند که بعد از خواندن چندصفحه  از آنها  حسّ قشنگِ نوشتن به سراغت میآید و دوست داری بنشینی و قلم برداری و بنویسی و - یا لپتاپِت رو روشن کنی و کیبوردنوازی کنی- و عیشات را دوچندان کنی. برای من  کتابهای موراکامی مخصوصاً "از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم؟" و همچنین "پاریس جشن بیکران" و یا به قول آن پیرِ نازنین، نجف دریابندری، "پاریس عیش مدام" از آن جملهاند.
2) روزهای آخر اسفند است و زمستان در حال احتضار. هوا کمی سرد است. دیروز که از اداره خارج میشدم  با وجود سوزی که در هوا بود نفسِ زمین را احساس کردم که بوی بهار میداد.  روزگار در حال بیدار شدن از خواب زمستانیست. باید قدر این لحظهها را دانست. باید بیرون رفت. جنگلی، باغی، کوهستانی، جایی و نفس عمیق کشید و لذّت برد. کمی که هوا گرمتر شد دوچرخه را برمیدارم و میزنم بیرون. لحظهای که در سرپایینی دوچرخه میرانی و هوای پاک و خنک به صورتت میزند و مورمورت میکند، در حالی که هدفون در گوشهایت است  و داری ترانهای را که دوست داری گوش میکنی  از آن لحظههایی است که در دنیایی دیگر  دلت برای‌شان تنگ خواهدشد.


Sent from my iPad
» ادامه مطلب

آبی

0 نظر
همین امروز ظهر. دریاچه سد تهم اونقدر آروم و صاف بود که آسمون رنگ آبی خودش رو تو اون میدید و کِیف میکرد.
» ادامه مطلب