- “در گذشته زمانی که برای خود آپارتمانی داشتیم مدام میخواندم. در حقیقت یک ریز کتابهای جدید را سریع تر از آن که بتوانم بخوانم میخریدم. چون تا زمانی که مرا احاطه کردهبودند وسعت زندگیم را تضمین میکردند و بسیار باارزشتر و ضروریتر از زندگی روزمرهای بود که مجبور به ادامه آن بودم. چنانچه دایمن حفظ این زندگیِ برتر غیرممکن مینمود، حدّاقل نشانههای آن در دسترس بود. زمانی که زندگی ناخوش آیند میشد میتوانستم آنها را ببینم و لمس کنم. با این وجود، حالا که فرصت دارم و میتوانم خود را وقف مطالعاتی بکنم که روزگاری شروع کردهبودم، خود را ناتوان ميبینم. اکنون کتابها مرا جذب نمیکنند. بعد از خواندن دو یا سه صفحه و حتّا گاه چند پراگراف، دیگر نمیتوانم ادامه دهم.”
”مرد معلّق – نوشته سال بلو - ترجمه منصوروحدتی احمدزاده - خب. به سلامتی وبلاگمون سرعقل اومد و دوباره آشتی کردیم. بنده خدا تقصیری نداشت. یه جورایی احساس بلاتکلیفی و معلّق بودن داشت که میدونم اصلن از ازش خوشش نمیآد. خب. منهم از اینکه وبلاگم تو گردوغبار و تارعنکبوت گم بشه بدم میاد. ولی به هرحال منهم مشکلات خودم را دارم. اوکی. چشم وبلاگ عزیزم. من هم سعی میکنم که بیشتر اینجا بنویسم و دیگه حیاتش رو تهدید نکنم.
- در حال خواندن مرد معلّق هستم. حکایت مرد بخت برگشتهای است که بلاتکلیف و سرگردان منتظر احضارشدن از طرف ارتش است تا به خدمت سربازی اعزام شود. مرد که از شغلش استعفا داده و به علّت اینکه منتظر اعزام است نمیتواند شغل دیگری پیدا کند، نمیتواند برای آینده خود برنامهای داشته باشد و بلاتکلیف است. این بلاتکلیف بودن، این طور فراموش شدن، این طور آویزان بودن از موضوعهای موردعلاقه منست. مرا به یاد کافکا میاندازد. از منظری میتوان این بلاتکلیفی را در بیشتر انسانهایی که روی این کره خاکی در حال رشد و نمو هستند دید. برای کسی که نمیداند برای چه روی این کره خاکی فرود امدهاست و باید چکار کند و به کجا میرود این بلاتکلیفی مهمترین دغدغه و مسأله میباشد.
- به نظر شما جالب نیست که نام همسر این آقای معلّق “ایوا” ست؟
مرد معلق
سری که به سنگ خورد
خب. alimali برداشته یه عکس فرستاده برام که به نظر میرسه معنا و مفهوم اون اینه که، همونطور که من میخواستم، سرش به سنگ خورده و نادم و پشیمون شده. البته همونطور که شما هم میدونید هوش مصنوعی یه وبلاگ اون قدر پیشرفته نیست که بتونه از روی یه عکس چهره صاحابش رو تشخیص بده و من هم شک دارم که این عکس عکس خود alimali باشه. ولی نظر به حسن نیّتی که دارم و یه جورایی هم دلم برای چرت و پرت هاش تنگ شدهبود همینجا اعلام میکنم که باهاش آشتی کردم و ایشون میتونند برگردند سر خونه و زندگیشون و دوباره مطالبش رو اینجا منتشر کنند. همین!
روز جهانی وبلاگی
میدونم که اونجایی
خب. از اونجایی که امروز روز جهانی وبلاگ بود دل اینجانب یعنی ”وبلاگ میدونم که اونجایی” به رحم اومده و ،به اندازه انتشار یک پست، محدودیّت ارسال مطلب توسط alimali رو حذف کردم. از این لحظه تا یک ساعت بعد اجازه داره به اندازه یک مطلب تو این بازی شرکت کنه. از همین جا باز هم اعلام میکنم پیغام و پسغام و پادرمیانی و دستدرمیانی و غیره فایده نداره. همونجور هم که اینجا اعلام کردم تا سر alimali به سنگ نخورده حق نوشتن مطلب در اینجا رو نداره. نقطه. تمام.
alimaliمیبینید دچار چه مشکلی شدم؟ وبلاگم بایکوتم کرده! گرفتار شدم. یعنی یکی نیست به دادم برسه؟ از هیچ کس حرفشنوی نداره؟ چیکار کنم؟ به دادم برسید!!. بله. ببخشید. از قضیه پرت شدم. از وبلاگم که اجازه انتشار این مطلب رو به من داده تشکر میکنم. امیدوارم به زودی سرش به سنگ بخوره و از خر شیطان پیاده بشه و به یاد ایام قدیم بازهم من بتونم تو این وبلاگ مطلب بنویسم. همونطور که قبلن هم اینجا گفتهام تخملق وبلاگنویسی من در روز جمعه 21 تیرماه سال 81 در پرشینبلگ شکستهشد. یه مدتی اونجا بودم تا اینکه در 17 آبان 81 به بلاگر مهاجرت کردم و تا به امروز غیر از دوسه هفتهای که در وردپرس بودم اینجا مينوشتم. می نوشتم، میخوندم، مینوشتم، میخوندم، مطلب به اشتراک میگذاشتم، و الان هم مدتیست که فقط میخونم و به اشتراک میگذارم. الان هم لیست گوگلریدرم با مطالب نزدیک به 800 سایت و وبلاگ به روز میشه. انتخاب پنج وبلاگ از این لیست مشکله. این پنج وبلاگ که معرفی می کنم وبلاگهایی هستند که خارج از گوگلریدر میخونمشون. یعنی به سبک قدیم و فیستوفیس. این موضع میتونه اهمیّت این وبلاگها رو پیش من نشون بده.
- توکای مقدس
وقتی دیدم به همون خوبی طرحهایی که میکشه، مینویسه معتاد وبلاگش شدم. - فانوس
وبلاگ آقای امکچی مثل یه گوشه پاک و پرنوره که هروقت دلت گرفت میتونی بری اونجا و هوای پاکی رو تنفس کنی. بخش خانه شمیران این وبلاگ بازآفرینی چیزهایی که الان به ندرت میتونی دوروبرت ببینی. - آ ل ب و م
Porcupine Tree و OSI رو تو این وبلاگ کشف کردم. بردیا به غیر از این وبلاگ یه وبلاگ خوندنی داره به نام دیالوگ که تو اون دیالوگهای به یادموندنی از فیلمهایی رو که میبینه منتشر میکنه. - Menu
سلیقه کتابخونیام خیلی نزدیک به کتابهایی که معرفی میکنه. - سه روز پیش
نوشتههایی رو که رسولی با عنوان ادبيات ايران در هفتهيي که گذشت در صفحه ادبیّات روزنامه مرحوم اعتماد مینوشت دوست داشتم. بعد از توقیف شدن اعتماد وقتی وبلاگش رو دیدم خیلی خوشحال شدم.
شما هم شاهد باشید
خب. واقعن خستهام کرده. ناامید شدم از دستش. من رو پیش شما هم شرمندهکرده. پیش خودم گفتم بهتره این موضوع رو با خودش در میان بزارم. منتها خیلی شخصی و محرمانه. خیلی آروم نشست و به حرفهام گوش کرد. یه جورایی باهام موافق بود. اون هم دلایل خودش رو داشت که بیشتر به نظر میرسید داره خودش رو توجیه میکنه. قول داد جبران کنه. قول داد بیشتر بهم توجّه کنه و بهم برسه. و همون طور هم شد. من هم راضی بودم. یه مدتی خوب گذشت. ولی نمیدونم چی شد که بازهم هوایی شد. بازهم کوتاهی کرد. این دفعه دیگه مطمئن شدم که واقعن دوستم نداره. بیخیالی و بیمسئولیّتایش داره زندگیم رو تهدید میکنه. تبدیلم کرده به کسی که نشسته و هی خاطرات کمرنگش رو مرور میکنه. تبدیلم شدم یه یه پوشه درب و داغون که تو یه قفسه تو یه اطاقِ نم و تاریک داره گردو خاک میخوره. بعد یه جورایی خبردار شدم که زیر سرش بلند شده. مینویسه. ولی برای من نمینویسه. رفته یه دفتر جلد سیاه دراز خریده و اونجا مینویسه. اونجور که بهم گفتند کلّی هم باهاش حال میکنه. این رو که شنیدم دیگه طاقتم طاق شد. شما هم شاهد باشید. دیگه حق نداره این جا بنویسه. دسترسیاش رو به این جا قطع میکنم. بهش اخطار میدم که اگر عقلس برنگرده سرجاش، اگر عذرخواهی نکنه دیگه نمیتونه برگرده. هشت سال خاطرات مشترک تلخ و شیرینمون رو به باد میدم. اصلن میدونی چیه خودم مینویسم. از اون هم بهتر مینویسم. حالا میبینید. شما هم شاهد باشید.
میدونم که اونجایی
خواهم تو شوی محبوب دلم (2)
خب. همین طور هم که اینجا گفتهبودم پیش خودم قرارگذاشتهبودم به مطالعه دوازده جلد کتاب داستانی که در سال 87 چاپ شدهبودند، و من در کتابخانهام داشتم، و نوشتن چندخط در معرفیشان و در آخر هم انتخاب سه اثر از بین آنها و اعلام این سه اثر در وبلاگم. شروع کردهبودم به مطالعه و یادداشت برداشتن که شوربختانه به دنبال بیماری هولناکی! که یقهام را چسبید دو هفته از کار و زندگی ساقط شدم و تا خواستم به خودم بجنبم “دهم خرداد” از راه رسید و بازهم مثل همیشه دیر شد. برای عقب نماندن از قافله تا همین جا از بین آثاری که مطالعه کردم:
- آویشن قشنگ نیست، حامد اسماعیلیون
- امشب در سینما ستاره، پرویز دوائی
- نگران نباش، مهسا محبعلی
- دوقدم این ور خط، احمد پوری
- پری فراموشی، فرشته احمدی
- کافه پری دریایی، میتراالیاتی
- آن جا که پنجرگیریها تمام میشوند، حامد حبیبی
- برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی
به ترتیب این سه کتاب را انتخاب میکنم:
- آنجا که پنجرگیریها تمام میشوند، حامد حبیبی
- پری فراموشی، فرشته احمدی
- برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی
مجلس یادبود
به مناسبت درگذشت جانسوز مرحوم مغفور "سعید جراح" که عمری را صادقانه در راه شکنجه ملّت، تعمیر انواع بیسیم و تاکیواکی، تیزبازی، خنثیکردن انواع بمبهای هیدروژنی و دینامیت، آدم کشی در زمینهای گلف و ... سپری کرده بود مجلس ختمی در محل تکیه عراقیهای مقیم جزیره واقع در ایستگاه هیدرا برگزار خواهدشد. ضمنن مجلس زنانه نیز در کنار بقایای ایستگاه قو برگزار خواهدشد. اجرکم عنداله.ب
خواهم تو شوی محبوب دلم
خب. قبل از اینکه خوابگرد تو وبلاگش فراخوانی بده در مورد انتخاب محبوبترین کتاب داستانی وبلاگنویسان ایران، من برای خودم برنامهای ریختهبودم که از روی حسابکتاب و نظم و با هدف و این حرفها مطالعه کنم. قرار بود از داستان کوتاه شروع کنم و هر چی مجموعه داستان کوتاه از نویسندگان غیرایرانی دارم بخونم و بعد برم سراغ هاروکی موراکامی، جومپا لاهیری و همینگوی و کافکا و… . بنا داشته و دارم هرچی از این کتابها که چاپ شده و در دسترس هست بخونم. (البته به نوعی این جور مطالعه کردن خیلی سخته و خواننده زود خسته میشه. اگه یه نمه تنوع تو کار آدم باشه لذّت بیشتری میبره. ولی باید بگم از این شاخه به اون شاخه پریدن هم خستهشدم). خب. با این فراخوان برنامه عوض شد و باید شروع کنم به خوندن داستانها و رمانهای ایرانی. هاروکی و ریموند و جومپا و بقیه هم میتونند منتظر باشند. نمیتونند؟
از بین لیست کتابهای داستانی فارسی منتشر شده در سال 87 من فقط این کتابها رو دارم:
برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی، چشمهآویشن قشنگ نیست، حامد اسماعیلیون
امشب در سینما ستاره، پرویز دوائی
نگران نباش، مهسا محبعلی
دوقدم این ور خط، احمد پوری
پری فراموشی، فرشته احمدی
کافه پری دریایی، میتراالیاتی
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، داریوش مهرجویی
احتمالاً گم شدهام، سارا سالار
آن جا که پنجرگیریها تمام میشوند، حامد حبیبی.
به غیر از دوتا از این کتابها بقیه رو نخوندم. قصد دارم به ترتیب همهشون رو بخونم و به تدریج تو وبلاگم در موردشون بنویسم و در آخر هم لیست سهتایی محبوبترینهام رو انتخاب کنم. امیدوارم بتونم کتابهای جدیدی به لیست خودم اضافهکنم و اگر آقای خوابگرد مهلت فراخوان رو تمدید کنه در مورد اونها هم بنویسم.
- در رابطه با همین موضوع:
- پاسخ به چراهای انتشار فراخوان انتخاب کتاب سال وبلاگنویسان
- چند کلمه در باره انتخاب محبوب ترین کتاب داستانی سال توسط وبلاگنویسان، ف.م سخن
- نیمه خالی لیوان –مهدی پدرام
- نگاه کامران محمدی به فراخوان انتخاب کتاب محبوب سال
- حاشیه بر فراخوان خوابگرد- فرشته مولوی
- کتاب های محبوب آدم و حوا
- قضاوت در حضور دیگران، مریم مهتدی
ترّنم موزون
«…دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته،
و هیچ چیز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روی شاخه نارنج میشود
خاموش،
نه اين صداقت حرفی، كه در سكوت میان دو برگ اين
گل شب بوست،
نه، هيچ چيزمرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فكر میكنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.»
سهراب سپهری
درخاستنامه
جناب آقای خدا
قربونتون برم
با سلام
با کمال اهترام باید به عرض برسانم که شوربختانه امروز صبح وقتی که به دنبال صدای گوشخراش آژیر دزدگیر ماشین همسایه هراسان از خواب پریدم و روی تختم نشستم فرشته محترمی كه بر روی دوش راست اینجانب نشسته و مشغول سَبت كارهای نیك اینجانب بودند (آنطور كه جنابعالی مستحظرید تعداد آنها هم كم نیست)، در اثر برخورد شدید با پنجره باز اطاق خواب به شدّت مجروح شدند. بدبختانه تلاشهای اینجانب برای حفظ جان ایشان مُسمر ثمر نبودند و ایشان سقط شدند. ضمن اعلام تأثر و تحمّل شدید اینجانب، خواهشمندم نسبت به معرفی جانشین سالح ایشان دستور اقدام آجل را صادر فرمایید.
در ضمن فرشته دوش چپ اینجانب نیز در حدود 10 سال است كه به دلایل نامعلومی به رحمت جنابعالی رفتهاست. از آنجایی كه به نظر من حضور ایشان جهت ثبت گناهان احتمالی اینجانب (زبانم لال) زَروری نمیباشد و ایشان نیز در اکصر اوقات بیکار نشستهبودند و با شاهدونه تو گوش فرشته سمت راستی میزدند، خواهشمند است نسبت به ادامه فقدان ایشان دستور همكاری لازم را صادر فرمایید.
با تشكر بنده نیکوکار درگاه شما
اینجانب
پینوشت: لیستی از کارهای نیک جُزوی که از امروز صبح تا حالا انجام دادهام و احتمال میدهم که به دلیل رِهلت فرشته عزیز در جایی ثبت نشده باشند به پیوست میفرستم تا "اگر شما بخواهید" در سیاهه اعمال نیکم ثبت گردند و موجبات خسران و ضرر و زیان اینجانب نگردد: بر پانمودن 3400 رکعت نماز مُصتحبّی، کمک به مستمندان به میزان 2698 میلیون ریال، کمک به 26000 هزار نابینا برای عبور از خیابان، بر جای آوردن سه فقره حجّ عمره و یک حجّ طَمتّع و در ضمن از صبح تا حالا هم روزه هستم و چیزی نخوردم.
Related Posts
- توکای مقدس - بازی توکا... ده اختلاف را پیدا کنید
- میدونم که اونجایی: مثبت؟
- ورطه >> ترین های سال 88
- ایتالیا و زبان ایتالیایی
- طنز وبلاگی در اینترنت به صورت پی دی اف منتشر شد
نمایشگاه گروهی پوستر در زنجان
زمان:4 لغایت 9 اردیبهشت
نشاط فرّخی،سارا بهراملوئیان،صبا مرتضوی
مکان: فرهنگسرای امام خمینی. گالری هنر (بازدید از ساعت 16 تا 19 بعدازظهر)